چیز زیادی برای جمع کردن و برداشتن نداشت. به بیشتر از اینهم نیازی نداشت.
کمال روی تخت لمیده بود و خیره شده بود به حامد. حامد انگشتانش را به نشانهی هان؟ چیه؟ تکان داد. کمال: «هیچی. داشتم فکر میکردم خوبه خانوم وحیدی عصر میاد دنبالت که برید لباس بخرید. واقعا هیچ چیز به درد بخوری برای مراسم نداریا» حامد شانههایش را بالا انداخت: «اصلا لباس مهم نیست. بیشتر استرس رفتنو دارم خصوصا الان که خانوم وحیدی نمیتونه همراهم باشه» کمال از جایش بلند شد. دستی به شانهی حامد زد. گفت: «تو از پسش برمیای الانم پاشو بریم توی حیاط. بچهها دارند سیگار میکشند» حامد بلند شد. گفت: «تو برو. من یه سر میرم سالن اجتماعات»
تابلوهایش را جدا جدا به دیوار تکیه داد. روبهروی تابلوها روی زمین نشست. به خطوط پرقدرت و آشفتهی روی بومها نگریست.
اولین بار که مداد به دست گرفت و شروع کرد به نقاشی تازه آمده بود به آسایشگاه. یک سیب روی میز وسط سالن بود و قرار بود آن حجم گرد را ترسیم کنند. سیب را کشید. حالا باید سایه روشنش را میکشید که ناگهان خشمهایش خط شدند. خط خطی شدند. سیب سرخ زیر خطوط آشفته پنهان شد. شبش احساس میکرد قفسهی سینهاش کمی سبکتر است. فردای آن روز کلاس شمعسازی داشتند. از خانوم وحیدی اجازه گرفت بهجای شمع نقاشی بکشد. خانوم وحیدی هم دستهای کاغذ کاهی A3 برایش آورد. مدتها خط خطی میکرد و بعدها همهی آنها را درون پوشهای گذاشت و روی برچسبش نوشت: «خوشههای خشم»
دکتر مرادی ازش پرسده بود: «وقتی نقاشی میکنی چه حسی داری؟» برایش گفته بود که خشم همهی سالهای از دست رفته از درونم سر میرود و تبدیل به خط میشوند. سالهایی که با آن همه عشق در جبهه گذشت. عشق به وطن. ولی چیزی که آن عشق را به خشم تبدیل کرده بود تردید بود. تردید در هدف. هدفی که زندگیش را بهپایش قمار کرد و باخت. آیا اصلا هدفش واقعا عشق وطن بود یا شهوت قهرمان شدن؟
آن روزها همه ذوب در شوری حسینی بودند و به سوی کعبهی آمال و آرزوهایشان روانهی جبهه میشدند. نهتنها از کشته شدن نمیترسیدند که آرزویشان شهادت بود. بعضی وقتها بچههایی که جانباز میشدند بازهم اصرار به برگشتن داشتند. چرا؟ شاید کارشان که مرگیدن بود نیمه رها شده بود. اما به چه علت اینهمه مشتاق شهادت بودند؟ سوالی که بعدها به جنونش افزوده بود. گویا در شهادت کاپ قهرمانی را میگرفتی. کاپ ایثارگری. جانفشانی. اصلا مگر غیر از این بود که بهواسطهی همین وجههی قهرمانی داماد حاج رضا شد. او کجا و حاجی کجا؟ او کجا و مرضیه کجا؟
بعد از جنگ به عنوان تکنسین کارمند هواپیمایی شد. آن روزها خیلی خوش بود. سارا بهدنیا آمده بود و همه چیز روی روال بود. روالی دلچسب.
تولد یک سالگی سارا بود. بادکنکی ترکید و حامد پرت شد در دنیایی دیگر. جایی دور و غریب. جایی که از ترس دیوانه میشد. ترس از مردن. همان مردنی که روزی برایش آرزو بود. فریاد میزد و حمله میکرد به دشمنان فرضی. این آغاز بدبختیهایش بود چون هیولایی بیدار شده بود و سر برآورده بود به بلعیدن زیباییهای پیرامونش. چشمان مشتاق سارا را بلعید. خندههای مرضیه را و آرامش و آسودگی خودش را. ترسی به دل عزیزانش بود و نفرتی از خود و روزگاری که زمانی باعث افتخارش بود. تردیدهای جانفرسا از همانجا شروع شد.
کارهای مختلفی برای درمان انجام دادند. از کاری که با جان و دل دوستش داشت جدا شد. چون گفتند فرودگاه و صدای هواپیما و غیره بیماریاش را تشدید میکند.
دارو درمانی را هم شروع کردند و همان داروها او را بیشتر کرخت و خوابالود میکرد. کرختیی که باعث فاصلهی بیشترش با مرضیه و سارا میشد. حالا او برای سارا نه تنها پدری قهرمان نبود بلکه مایهی ترسش هم بود.
تلاشهایش برای بهبود مثل مشت به دیوار کوبیدن بود. نه دری بود به گشوده شدن نه توانی که دیوار را فرو بریزد.
عصری تابستانی بود. عصری که آخرین تابستان و حتا آخرین ساعتهای بودنش با خانواده. قرار بود فردا با قطار به مشهد بروند. حامد چمدانها را از بالای کمد پایین آورد. چمدان قرمز برای سارا بود. دو سال پیش که از طرف شرکت رفته بودند مالزی برایش خریده بود. به سارا گفته بود: «برای دختر لپگلی و چشم عسلی باید چمدان خوشرنگ و لعاب بخرم»
سارا هم قرمز را انتخاب کرده بود. آن سال همهی توانش را جمع کرده بود که به سارا و مرضیه خوش بگذرد. کرختیهایش را بیحوصلگیهایش را پنهان میکرد و پا به پایشان به هرجا که دوست داشتن میرفت.
در چهارچوب در ایستاد به تماشا. تماشای زیباترین موجود روی زمین. کسیکه تنها بهانهی تلاشش برای بهبودی بود. سارا پشت میزش نشسته بود. سرش را روی کتابی خم کرده بود. صورتش را از بین موهای بلند و خرماییاش نمیدید. پرسید: «کتاب میخونی؟» سارا بیآنکه سرش را بلند کند گفت: «داری میبینی که» حامد: «مثلا خواستم گپی بزنیم» سارا سرش را بلند کرد. به چشمان پدرش زل زد بیهچ کلامی. حامد دختری را میدید که مثل غریبهها نگاهش میکند. هیولای درونش لگد ریزی زد. اخمهایش کمی درهم شد. با لحنی سرد گفت: «ذوق سفر فردا را داشتم زودتر چمدانها را پایین آوردم» سارا دهنش را کمی کج کرد و با بیمیلی گفت: «ولی من هیچ ذوقی ندارم. بیشتر مجبورم» هیولا لگد دیگری زد از درد سرخ شد. پرسید: «اونوقت چرا دوست نداری؟ چرا مجبوری؟» سارا: «اولا که مشهدو دوست ندارم. تکراریه. بعدم اینکه وقتی فقط خودمون سهتاییم حوصلهام سر میره» هیولا نیشگونی گرفت. لبش را گزید. گفت: «خب میگفتی مشهدو دوست نداری یه جا دیگه میرفتیم. بعدشم تو که میدونی به هرکی هم دوست داشته باشی میتونی بگی که همراهمون بیاد. منو مامانت خوشحال میشیم» سارا سرش را کج کرد. نیشخندی زد. گفت: «آره شما راست میگی. همه چیو به دلبخواه من انجام میدی ولی محدودیتهات زیاده» هیولا مشتی محکم کوبید. از چهارچوب در عبور کرد. نزدیک میز ایستاد. کمی تن صدایش بالا رفت. پرسید: «چه محدودیتی؟» سارا کمی خودش را به عقب کشید. گفت: «چرا آنقدر به من نزدیک شدی» به آرامی دستان نرم و ظریف سارا را گرفت. گفت: «چون پدرتم. حالا بگو چه محدودیتی» سارا با صدای بلند گفت: «ماماااااااان» حامد: «مامانت حمومه حالا جواب منو بده» سارا از جایش بلند شد. براق شد. گفت: «چون ما جایی میتونیم بریم که شرکت بهت جا میده. چه فرقی میکرد بگم مشهدو دوست ندارم. اونوقت هیچجا نمیرفتیم. من دلم برای مامانم میسوزه. دلش خوشه که سالی یه بار یه مسافرت پیزوری میبریش. بعد ما با کی بریم مسافرت که تو آبرومونو نبری. مثل برج زهرمار یه گوشه میشینی یا ساکتی یا داری غر میزنی یا سرتو میگیری توی دستت و ما از ترس سرخ و سفید میشیم که آی داد نزنه» دستش را از دست حامد آزاد کرد. به سمت در رفت. هیولا آتش میسوزاند. حامد دستان استخوانیاش را بهم میمالید. سارا در چهارچوب در ایستاد. با غیظ به چهرهی سرخ و برافروختهی پدرش نگریست. گفت: «تو همهی ما را نابود کردی. الانم اگه میخوای داد بزنی بزن. به داد و بیدادات عادت دارم»
هیولا خرخرهاش را چسبیده بود. نفسش تنگ شد. پاهایش سست شد. سرش مدام سنگین و سنگینتر میشد. تاب ایستادن نداشت. روی زمین نشت. چیزی در سرش باد میکرد. متورم و داغ. دلش میخواست سرش را بشکافد تا آنهمه بخار سوزان خارج شود. سرش را کوبید به دیوار. بازهم کوبید. آنقدر کوبید که آن مایهی داغ خارج شد. مرضیه را دید که با رنگ و روی پریده دستش را گرفته. سارا میگرید. مردی با لباس سورمهای بالای سرش ایستاده و سوالهایی میپرسد: «خوبی؟ صدامو میشنوی؟ منو میبینی» خواست حرف بزند اما نتوانست. عضلههای صورتش مثل سنگ بود. مرد گفت: «اگه میفهمی پلک بزن» پلکهایش را به زور بست و باز کرد.
حامد دیگر به خانه برنگشت. از بیمارستان رفت آسایشگاه. همه آمدند و روبهرویش نشستند. آنها حرف میزدند و او فقط مینگریست. همه آمدند جز سارا. دکتر پرسیده بود: «دلت میخواد با کی حرف بزنی» گفت: «سارا» «چرا نمیگی بیاد؟» «چون از من میترسه و منو دوست نداره. اینجوری اومدنشو که برحسب وظیفه باشه رو دوست ندارم»
حامد با سکوتش آب پاکی را روی دست همه ریخت که برنمیگردد. برنمیگشت چون دیگر نمیخواست هیولا سارا را بخورد. نمیخواست مرضیه را بخورد. نمیخواست مادرش بیش از این شرمندهی مرضیه و سارا باشد.
یک سالی فقط خشم کشید. هربار با هرخط هیولا ضعیفتر میشد. تردیدها کمرنگتر. خانوم وحیدی معلمی بود که با جان و دل به او آموزش می داد. نقشها و رنگها او را میبردند به آنسوی خط خطیها خشم. احساس میکرد بالای تپهای ایستاده و سالهایی که با هیولا زیسته را مینگرد. آنچه میدید را به نقش و نگار بدل میکرد. بعضی از نقاشیهایش که روایتگر هیولای درونش بود را به نمایشگاههای داخلی میفرستاند. حالا یکی از طرحهایش برای شرکت در مسابقهای با عنوان صلح جهانی در سوئیس پذیرفته شده بود.
نور کمرنگی از لابهلای حفاظ پنجره عبور کرده بود و زمین جلوی پایش را هاشور زده بود. هاشورها میرفتند تا پای تابلوها. دلش میخواست مثل همان هاشورهای نور و سایه پای تابلوهایش تمام شود. بیهودگی و ناامیدی برایش شاخ و شونه میکشید که: «حالا که چی؟ دلت قرار گرفت؟ بدبخت ده ساله که دخترت یه بارم به سراغت نیومده. مرضیه جدا شد و دست دخترتو گرفت و رفت. بردش کجا؟ اصلا بهت گفت؟ نه. فقط گفت داریم از ایران میریم. یه بار باهات تماس گرفتن بگن خرت به چند من؟ فقط وقتی خانوم وحیدی یه شماره تماس بهت داد و گفت شمارهی ساراست فهمیدی که رفته آلمان. حالا برو مسابقه. برو کاپ قهرمانی بگیر. تو که یه بار قهرمان شدن عادت داری. سرباز جان برکف. جانباز چند درصد. الانم سفیر صلحی لابد. خاک تو سرت که همه چیتو فدای یه حس تخمی کردی. تو بیشتر از اینکه برای اون کسی که باید قهرمان باشی ضد قهرمانی انقدر که نه باهات تماس میگیره نه حتا جرأت میکنی بهش زنگ بزنی»
وارد سالن نمایشگاه شد. سالن سفیدی بود با دالانهای پی در پی و عنوانهای متفاوت با مضمون صلح و پایداری. همراهش او را به دالانی برد که تابلوی خودش بود.
وقتی رسید دختری که روی نیمکت کنار سالن نشسته بود از جایش برخاست. به سمتش آمد. حامد با تردید به او مینگریست و چقدر برایش آشنا بود. نزدیکتر شد. دختری قد بلند با چشمهای عسلی و موهای خرمایی. دستش را به سمت حامد دراز کرد. گفت: «من مانلی دادگر هستم. راهنما و مترجم شما در طول برگزاری مسابقه» حامد زل زده بود به چشمان تیلهای دختر. گفت: «ایکاش سارا بودی» مانلی سرش را کمی کج کرد و لبخند محوی زد. گفت: «خیلی متأسفم که اون کسی که میخوایید نیستم» حامد سریع سرش را به نشانهی نفی تکان داد. با شرمندگی گفت: «نه نه سوءتفاهم نشه. من منتظر هیچ کسی نبودم. برای لحظهای فکر کردم شما دخترمی» مانلی: «بازهم متأسفم. حتما خیلی دلتنگشید» حامد: «خیلی. ده سالی هست که ندیدمش» مانلی: «چند روز پیش بابام بهم گفت به جای اینکه هی بگی ایکاش ایکاش ببین توان انجام دادن کدوم ایکاشتو داری٫ و تا وقت داری برو انجامش بده. اینجوری بار کمتریو روی روانت تحمل میکنی. البته جسارت بنده رو ببخشید ولی چون از دخترتون و دلتنگیتون گفتید و دیدنی که براتون تبدیل به حسرت شده اینارو گفتم.» حامد به گرمی دست مانلی را فشار داد. گفت: «محبت شماست و قطعا بهترین جملهای بود که باید الان میشنیدم»
مانلی رفت برایش قهوه بگیرد.فضا پر بود از بوی نان و قهوه و شیرینی. پر بود از صدای جیک جیک گنجشکها و وزش ملایم باد.
روی ننویی که وسط پارک بود دراز کشیده و تاب خورد. از نور به سایه میرفت و از سایه به نور. لحظاتی نور چشمانش را میزد و لحظاتی سایه نوازشش میکرد. لحظاتی نور گرمش میکرد و لحظاتی سایه خنکش. نشست. ننو بازهم میجنبید. باز هم از نور به سایه میرفت و باز میگشت. سایهاش را میدید که هربار بلند و کوتاه میشود. حالش خوش بود. دلش آرام بود. گوشیاش را باز کرد. نیازی نبود اسم سارا را سرچ کند. آنقدر به آن شماره زل زده بود که حفظش شده بود. شماره را گرفت. صدای ناز و مهربانی به آلمانی گفت: «هالو»