نگار هنوز صبحانه را نخورده بود که صدای ماشینهای شهرداری کوچه را لرزاند. نگار از پنجره نگاه کرد. کامیونی پر از آسفالت داغ، غلتکی که زمین را صاف میکرد، چند کارگر با بیل و کلاه ایمنی. نفس عمیقی کشید. انگار یک هفتهی پرکار را در سینه حبس کرده بود.
کوچهشان را «شادی» میگفتند. اسمش کمی فریبنده بود. شاید یادگار روزهای پر شور بچههای شلوغ بود و کوچهای آسفالت و نو. حالا آسفالت ترک خورده بود مثل چاک زخم. چالههایی به عمق یک وجب، بعضیها آنقدر گود بودند که در زمستان آب تا چند روز تویشان میماند و بوی کپک میداد.
نگار چهل ساله بود. چهار سال میشد که نگار تنها بود. شوهرش در سفری به شمال در جاده چالوس، ماشینش از دره پرت شد. آن موقع آرمان دو سالش بود. از آن روز تا حالا، نگار راههای زیادی را تنهایی رفته بود. ثبتنام مدرسه، بیماری آرمان، وقت گرفتن برای MRI زانوی پیرمادرش. اما هیچکدام به اندازهی پیگیری آسفالت کوچه سخت نبود.
شب حادثه، پنجشنبه بود. سرش شلوغ بود. کلی خیاطی رو دستش مانده بود. آرمان را برای خرید نان فرستاد. ساعت از نه گذشته بود، گفت: «بیا پسرم، بدو برو دو تا نون بگیر.» آرمان دوید. در تاریکی کوچه، صدای تق و افتادن و نالهاش بلند شد. نگار دمپایی به پا کرد، سریع دوید توی کوچه. آرمان افتاده بود توی چالهای که هفته پیش با چند آجر آن را پر کرده بودند، ولی آجرها را بچههای بازیگوشی برداشته بودند.
پیشانیاش باز شده بود. خون از صورتش پایین میریخت روی لباس سفیدی که تازه برایش دوخته بود. به سرعت او را به اورژانس رساند. پنج بخیه خورد. آرمان در اورژانس آنقدر گریه کرد که صدایش گرفت و نگار با اضطراب نگاهش میکرد.
صبح روز بعد، دست به کار شد. با گوشی قدیمیاش عکس چالهها را گرفت. عکسی هم از پیشانی بخیهخوردهی آرمان. کادر را طوری گرفت که چشمهای مضطرب آرمان هم توی قاب باشد.
به شهرداری منطقه که رسید، صف بود. زن چادری جلویش داشت از کف خیابان گلایه میکرد. نگار یک ساعت ایستاد تا نوبتش شد. پایش بیحس شده بود. کارمند پشت میز، پسر جوانی بود با ریش کمپشت و عینکی بزرگ. عکسها را که دید، گفت: «وای خدای من چقدر عمیقه این چاله. بچه هم صدمه دیده دیگه؟»
نگار گفت: «آره. بچهام پنج تا بخیه خورده. ببین.»
کارمند گفت: «باشه، شما مدارک رو بذارید تا ثبت کنم. الان نوبت شما… بذار ببینم…» انگشتش را روی صفحه مانیتور کشید. سرش را خاراند و منمن کنان گفت: «حدود یک سال دیگه.»
«یک سال؟ یعنی پسرم و بقیه تا یک سال دیگه باید بیفتند تو چالهچوله تا شما بیاین؟»
کارمند شانه بالا انداخت: «دست من نیست. بودجه نداریم. از طرفی واحد فنی باید اول جواب بده.»
نگار برگشت خانه، به آرمان گفت از فردا از کوچه اصلی برود، دو کوچه آن طرفتر. آرمان گفت: «اون جا هم چاله داره مامان.»
نگار نامهای نوشت و از همسایههای دور و نزدیک کوچه امضا گرفت. فقط علیآقا که دکان بقالی داشت امضا نکرد. گفت: «فایده نداره، تا حالا ده تا از این نامهها نوشتیم و امضا کردیم، دلتون خوشها.» نگار با اخم گفت: «شما امضا نکن. حالا میبینیم.» و از مغازه زد بیرون.
با نامه که به شهرداری برگشت، این بار مسئول فنی را دید. مرد میانسالی با چشمان خسته و شکم گنده. نامه و عکسها را که دید، گفت: «کار خوبی کردی، اما بدون مهر تأیید واحد فنی کاری نمیشه کرد.» نگار پرسید مهر تأیید را از کجا بگیرد. گفت: «باید درخواست بدی به واحد فنی، برن بازدید کنن، بنویسن بله اینجا نیاز به ترمیم داره، بعدش بره توی لیست بودجه. شیش هفت ماه طول میکشه.»
نگار نفس عمیقی کشید و گفت: «یعنی من شیش ماه دیگه بیام؟»
مسئول فنی گفت: «البته یه راه دیگه هم هست. واسطه. کسی که بتونه نامه رو مستقیم ببره پیش مدیرعامل. شما کسی رو تو فامیل دارین که…»
نگار لب گزید. چهار سال در تنهایی برای مشکلات و کارهای کوچک و بزرگ دویده بود و فامیلها کم و بیش کمکش میکردند، اما کسی را که در شهرداری واسطه باشد نداشت. شوهرش کارگری ساده بود، نه باجناق مهندس داشت و نه دایی عضو شورا.
روز بعد، در مدرسه، معلم آرمان، خانم پوررضا که نگار را میشناخت، گفت: «شنیدم پیگیر آسفالتین. خواهرشوهر من تو شهرداری کار میکنه. شاید بتونه کمکتون کنه.»
نگار دوباره امیدوار شد. اما با خواهرشوهر خانم پوررضا که تماس گرفت، گفت: «متأسفم. اون منطقه دست ما نیس. من میتونم یه شماره بدم، به آقای کریمی زنگ بزن.»
با خوشحالی فوراً به آقای کریمی زنگ زد. آقای کریمی گفت: «من توصیهتون رو میکنم. اما اگه خود همسایهها پولی روی هم بگذارن و بخشی از مخارج آسفالت رو به عهده بگیرن، کارا سریعتر پیش میره.» اما نگار میدانست که همسایهها اغلب کارگر و کسبهی خرد هستند و نمیتوانند کمکی بکنند.
با توصیهی آقای کریمی نزد شهردار رفت. اتاقی بود بزرگ با پنجرهای نورگیر. شهردار مردی بود میانسال با موهای جویگندمی که یقهی پیراهنش را محکم بسته بود. پشت میزی چوبی، پروندهای را با دقت ورق میزد. همانطور که سرش روی پرونده بود، گفت: «بفرمایید.»
نگار مدارک را روی میز گذاشت و گفت: «ببخشید آقای شهردار. ما پولی در بساط نداریم که خرج کوچه و خیابان کنیم. تو مخارج خودمون هم موندیم. اگه کسی پول نداره باید تو کوچهی خاکی و پرچالهچوله سر کنه.»
شهردار پرونده را ورق زد و اخم کرد: «نه خانم. از شما پولی نمیگیریم. آسفالت کوچه و خیابون وظیفهی ماست. ولی فعلاً بودجه نداریم، باید صبر کنین.»
نگار پنج دقیقه دیگر حرف زد، اما انگار با دیوار حرف میزد. بلند شد و رفت. در راهرو، یکی از کارمندان شهرداری او را صدا کرد و گفت: «خانم، کار شما دردی را دوا نمیکنه. به نظرم بروین از رسانهها کمک بگیرین.»
رسانه. همین یک کلمه کافی بود که نگار به آن فکر کند و تصمیم بگیرد.
نگار نوشتن را دوست داشت. سالهای دور، وقتی آرمان به دنیا نیامده بود، گاهی داستان کوتاه مینوشت و برای خودش نگه میداشت. حالا تصمیم گرفت بنویسد. اما نه داستان. گزارش. از همان شب، از کوچه، از چالهها، از ترکهای آسفالت که شبیه جای بخیه شده بودند. از مادرهای دلواپسی که بچههایشان را تا در کوچه بدرقه میکردند، از پیرمردی که عصا میزد و با هر قدم میترسید تو چاله نیفتد، از همسایههایی که بارها دچار حادثه شدهاند.
مطلب را با تیتر «کوچهای که ناله میکند» فرستاد برای روزنامهی محلی. روزنامه مطلب را چاپ کرد. چند روز بعد، نگار مطلب خود را در روزنامهی محلی دید و بیصبرانه منتظر نتیجهی آن بود.
تلفن خانه زنگ خورد. خانم شریفی از سر کوچه بود، گفت: «نگار جان، مطلبت رو تو روزنامه دیدم. نمیدونستم دست به قلم هستی. تمام محله دارن دربارهی آن حرف میزنند.»
نگار فردای آن روز به شهرداری رفت. این بار کارمند پشت میز، وقتی او را دید، رنگش پرید و دوید پی مسئول. مسئول فنی که پنج ماه وعده داده بود، حالا گفت: «خانم شما چرا این کار را کردین؟ لازم نبود اینقدر شلوغش کنی.» نگار چیزی نگفت. فقط منتظر ماند.
شهردار را در اتاقش ملاقات کرد. این بار شهردار به عکس خیره شد. مثل پزشکان آن را بالا گرفت و دوباره نگاه کرد. گفت: «پس این پسر شماست.» نگار گفت: «بله. ده سالشه. تا حالا یک بار افتاده. نمیخواهم بار دوم را ببینم.»
شهردار لحظهای سکوت کرد. بعد پرونده را برداشت. زیرش نوشت: «بررسی فوری. آسفالت حداکثر ظرف یک هفته.»
نگار میخواست از ته دل بخندد از فرط خوشحالی، اما خود را کنترل کرد. حس خیلی خوبی داشت.
چهار روز بعد لودر آمد. بیل مکانیکی آمد. کامیون آسفالت آمد. مردها با جلیقه نارنجی خیابان را بستند. نگار از پنجره نگاه میکرد. آرمان کنارش ایستاده بود و پیشانی بخیه خورده. خوشحال بود که بخیههای کوچه هم داشتند بسته میشدند.
همسایهها آمدند توی کوچه. خانم شریفی بسته شکلات آورد. آقای نادری چای دم کرد. شمشاد خانم برای اولین بار در ماههای اخیر از خانه بیرون آمد. عصا میزد و لبخند میزد. به نگار گفت: «دخترم، خدا به تو عمر بده. دل همه رو شاد کردی.»
نگار خندید و گفت: «همت همتون بود که باعث شد درست بشه.»
آسفالت نو بود، سیاه و صاف و براق. دیگر چالهای نبود. نگار و آرمان روی آسفالت نو راه رفتند. سالها بود که کوچه را اینطور ندیده بودند.