داستان کوتاه «دلیل لبخند» از مهرگان معدنی‌پور

البته متأسفانه این داستان خیلی کوتاه خواهد بود. جزئیات زیادی از آن ماجرا به یاد ندارم.

آن شب با هیجان و اضطراب، در دفتر کوچک دوستم نشسته بودم و دست‌نوشته‌هایم را ورق می‌زدم. هر بار که شاعر یا نویسنده‌ی تازه‌ای وارد می‌شد، بلند می‌شدم، خودم را معرفی می‌کردم و بعد دوباره مشغول گشتن در دسته ی کاغذهایم می‌شدم. بعد از ساعتی انتظار، در باز شد، او وارد و بلافاصله توسط حاضرین احاطه شد. سردبیر سابق؛ جناب مهرگان. بعد از احوال‌پرسی و ابراز ارادت‌ها، آماده شدیم تا نوشته‌های‌مان را بخوانیم. تقریباً همه‌ مطلبی آورده بودند. دوستم، صاحب دفتر، برای شروع متنی از آثار قدیمی مهرگان خواند. داستان درباره‌ی مردی بود که ایمان پاکش توسط افراط‌گرایان خدشه‌دار شده بود. در لابه‌لای قصه، داستان موسی و شبان به‌عنوان روایت درونی آمده بود و جاهای خالی روایت اصلی را پر می‌کرد. او عالی می‌خواند. لحنش را با هر شخصیت تغییر می‌داد. برای چوپان صدایی عاشقانه داشت و برای موسی لحنی سنگین و پر از عقده. پس از پایان آن بخش، یکی‌یکی نویسنده‌ها معرفی شدند تا متن‌هایشان را بخوانند.

من، آخرین نفر خواندم. وقتی صدای دست زدن برای نفر قبل فروکش کرد، بلند شدم. حتی آن لحظه هم نمی‌دانستم چه باید بخوانم. مطمئن نبودم سردبیر با چه چیزی تحت تاثیر قرار می‌گیرد. می‌توانستم با چند کاریکلماتور توجهش را جلب کنم، یا متنی اعتراضی بخوانم؛ اعتراض به مردی که عکسش روی دیوار روبه‌رو نصب شده بود تا به فضا مشروعیت ببخشد.

صاحب دفتر گفت:

«خب، امشب بالاخره صدایت را می‌شنویم یا قرار است تا صبح از نمایش بلاتکلیفی‌ات لذت ببریم؟»

حتی مهرگان هم لبخند زد و فضای اتاق به نظر گرم و زنده شد. جرأت پیدا کردم و تصمیم گرفتم داستانی را بخوانم که در محیط یک آسایشگاه روانی روایت می‌شد. آن زمان‌ها نه وسواس کوتاه کردن دیالوگ‌ها را داشتم و نه اینطور سوژه‌ها به نظرم کلیشه‌ای می‌آمد.

محمود، مردک ابله، خبر داد:

«پرستار گفته اگر نخوابیدید خبرش کنم.»

علی که از عصبانیت گر گرفته بود، جواب داد:

«چند بار بگویم مزاحم من نشو؟ مگر تو خدمتکار همه‌ای که هرچه گفتند اجرا می‌کنی؟»

بعد پشتش را به او کرد و دوباره مشغول نوشتن شد.

دو مردی که روبه‌روی علی نشسته بودند، لبخند ترشی روی لبشان ماسید و از ترس به هم نگاه کردند. علی دوباره منفجر شد:

«این مردک یک عقب‌مانده‌ی داهاتی است. هر شب تمرکز من را به‌هم می‌ریزد. ولی جدی نگیرید، چیزی به پرستار نمی‌گوید.»

در همین موقع، مهدی با قدم‌های اشراف‌مآبانه‌ی همیشگی که اصلاً با فضای بیمارستان جور درنمی‌آمد، نزدیک شد:

«به پرستار خبر می‌دهد؟ بی‌تمدن! چطور می‌توان از دست بروکراسی خلاص شد وقتی جامعه پر از این محمودهاست؟ گزارش می‌دهد!»

بعد صندلی را کشید و کنار دوستان نشست. چراغ‌ها که خاموش شد، کم‌کم بقیه هم به سالن غذاخوری آمدند و دور آن‌ها جمع شدند. هرکس چشمش به کاغذهای علی می‌افتاد خودبه‌خود می‌لرزید. کسی پرسید: «یعنی می‌شود این بار، بار آخر باشد؟ ممکن است این‌ها واقعاً بروند؟»

هیچ‌کس جوابی نداد. چند لحظه بعد، به دستور مهدی، همه دور صندلی‌ِ علی حلقه زدند. از بالا چراغ‌قوه‌ای روی دفترش انداختند. یک نفر مأمور شد دم در مراقب باشد. فرد دیگری هم خودش را مسئول «هیس» گفتن کرد تا مبادا از هیجان، صدای جمع بالا برود و اوضاع از کنترل خارج شود. بالاخره افراد متعادلی که نبودند… هیچ چیز ازشان بعید نبود.

محمود خواست در تاریکی خودش را بین بقیه جا کند، اما صدای لخ‌لخ دمپایی‌های پاره‌اش لو رفت و او را از سالن بیرون انداختند. پشت در چمباتمه زد. اول دلش گرفت، اما بعد ترسید… تاریکی سنگین بود و سکوت طولانی. بعد ناگهان صدای علی بلند شد:

«با سلام. اینجانب، به نمایندگی از بیماران مرکز اعصاب و روان، بدین‌وسیله اعتراض شدید خود را نسبت به رفتارهای غیرانسانی و غیرقابل‌قبول در این مرکز اعلام می‌داریم. برخی بیماران در این مرکز با آزار کلامی، خشونت فیزیکی، تهدید و برخوردهای تح..»

صدای نامشخصی با هیجان گفت: «وای، این جملات را خودت نوشتی؟»

«هیس.»

فردی که چراغ‌قوه دستش بود گفت:

«به زبان آدمیزاد بنویس، علی. وگرنه من امضا نمی‌کنم.»

«اجازه بدهید. بعد از متن رسمی، یک شعر آماده کرده‌ام که…»

«نه، نه! زبان آدمیزاد. اصلاً من می‌روم.»

«هیس!»

مهدی دخالت کرد:

«ساکت باشید. هرکس شکایت‌ش را بگوید و یک لیست تهیه کنیم. شعر و چیزهای اضافه را بگذارید آخر متن.»

علی گفت:

«خب شروع کنید. چرا ساکت شدید؟ کسی شکایتی ندارد؟»

صدایی با هیجان و بریده‌ بریده پرسید:

«می‌شود از سایز تلویزیون شکایت کنیم؟ شاید یکی بزرگ‌ترش را برایمان بخرند.»

علی قاطعانه گفت:

«کودن.»

خنده‌ی یکی زنجیروار به بقیه سرایت کرد.

علی از کوره در رفت:

«هر چرندی را که نمی‌توانم بنویسم.»

جمع همهمه کرد و مهدی هشدار داد:

«بس کنید. شکایت‌ها را بگویید.»

کسی با احتیاط پرسید:

«محمود که اینجا نیست؟»

«نه نه. با خیال راحت بگویید.»

«خب، اینجا قرار است خانه‌ی ما باشد. اما ما از ابتدایی‌ترین حقوقمان محرومیم. هر سال پول بیشتری می‌دهیم، اما خدمات کمتری می‌گیریم. اعتراض هم مساوی است با کتک.»

مرد درشت‌اندامی فریاد زد:

«بله! من دیروز کوکو‌سبزی بیشتری خواستم، با مشت زدند. جایش هنوز مانده!»

و برای اثبات حرفش پیراهنش را بالا کشید.

«آرام‌تر! علی، این را بنویس.»

«ای کاش فقط کتک بود. آن بنده‌خدایی که از بهداشت حمام‌ها شکایت کرد، یادتان هست؟ ناپدید شد. کسی هم جرأت نکرد از حالش بپرسد. این وحشتِ حاکم باید اصلاح شود.»

«بله، اصلاحات!»

«بنویس علی. بالای لیست بنویس: موارد نیازمند اصلاح.»

مهدی که سعی می‌کرد عقلش را حفظ کند، نفسش را بیرون داد و گفت:

«مرا ببخشید دوستان، ولی مگر شما دیوانه هستید؟»

«نه نیستیم.»

«نیستیم.»

«هیس!»

مهدی ادامه داد:

«همخانه‌های عزیز، شما معتقدید از میزان مقبولی از شعور و سلامت روان برخوردارید، اما از تنها فرصتی که می‌توانید از دست این شیاطین خلاص شوید چشم‌پوشی می‌کنید و از اصلاحات حرف می‌زنید؟ این دو با هم همخوانی ندارند.»

فردی که به دلیل نامشخصی همیشه کلمات را می‌کشید، گفت:

«خب بله، ما هم می‌دانیم نیاز به تغییرات اساسی هست. ولی قرار به انقلاب کردن که نیست. اگر این‌ها بروند، خدا می‌داند چه کسی جایشان می‌آید. یک نفر غریبه بیاید اینجا…»

پشت در، محمود از شدت فضولی داشت منفجر می‌شد. بالاخره طاقت نیاورد و دوید به سمت اتاق مسئولین. نرسیده شروع کرد:

«آقا نمی‌دانید! همه جمع شدند در سالن غذاخوری. مهدی گفته قاب عکس این دوتا آقا را که زدید در ورودی یعنی مأمور بیمه دارد میاید. پارسال هم دم آمدنش زده بودید. می‌خواهند لیست شکایت‌هایشان را انگشت بزنند و هر وقت آمد بدهند به او.»

«نه بابا؟»

دمپایی نویی از کمد بیرون آورد.

محمود هیجان زده ادامه داد:

«در را بستند که من نشنوم. هه‌هه. مثل اینکه علی یک شعر هم ساخته. خودش همیشه میگوید لیسانس ادبیات دارد. هه‌هه.»

در سیاهی سالن، امضاها زده شد. علی داشت بیت‌های آخر شعرش را می‌خواند که ناگهان دو نگهبان با مشت به در کوبیدند. علی مثل فنر پرید بالا و همه از ترس به هم خوردند و پای بقیه را لگد کردند. کسی وحشت‌زده دوید و در را باز کرد. چراغ‌ها روشن شد و مسئول خشمگین، از پشت نگهبان‌ها وارد شد. چند نفر باهم گفتند: «وای.» مسئول، دفتر را از دست علی کشید. جمع خشکشان زد و نفس‌ها حبس شد. مسئول لحظه‌ای فکر کرد، ناگهان خندید و دفتر را بدون اینکه حتی ورق بزند، پس داد:

«نگفتم در تاریکی چیزی ننویس؟ چشم‌هایت درد می‌گیرد. بروید بخوابید رفقا.»

صبح روز بعد، دفتر دست مأمور بیمه رسید.

چند روز طول کشید تا دلیل لبخندِ آن شب روشن شود. توضیحاتی توسط مسئولین ضمیمه‌ی دفتر شده بود که از فضای فرهنگی مرکز و شکوفایی استعدادهای ادبی بیماران می‌گفت. به‌جای رسیدگی به شکایات، از مدیریت تقدیر شد. از آن روز دیگر کسی مهدی را ندید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 اردیبهشت 1404

17 اردیبهشت 1404

یک پاسخ

  1. نوع روایتش را دوست داشتم. به شعار خیلی نزدیک بود. چه بهتر که کلماتی مثل انقلاب یا غریبه بیاد بالا سرمون را خذف می‌کزدید بدون آنها هخ معلوم بود داستانتان نماد از چه حکومتی است به اضافه این جور کلمات هیچ ربط و هم‌اهنگی به بیمارستان و فضایش ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *