بهمن ذوقِ خوردنِ زبانش را دارد. گوشی تلفن را روی میز میگذارد و پاهایش را از لابلای کابلهای دورِ میز، شلنگانداز عبور میدهد تا به روشویی برسد. دستانش را زیر آب میگیرد. مخلوطی از آب و کفِ سیاه بر لبههای روشویی مالیده میشود.
سوتزنان از سوله بیرون میزند. ساعت ۹ صبحِ نیمهی اول تیرماهِ خرمشهر است. بوی شرجی، کلهپاچهی سولهی روبرو را هم قورت داده است.
– مهندس بموقع رسیدی
زبونش اونجاست. لای باگت واست گذاشتم روی میز.
– ای بابا ممد. مهندسی که نتونه ماهی یکبار واسه خودش کلهپاچه بگیره که مهندس نیس، مفلسه.
سمت سولهی خود برمیگردد. نوک زبانش را بر دندان میمالد و میچرخاند تا اندک تکههای باقیمانده از غذا را مزه کند. درِ سوله باز است.
بوی تندی حس میکند. بوی ادکلنی گرم که با گرمای هوا تندتر میشود. نه تنها نوک بینی که حلق را هم میسوزاند. اطراف را میپاید.
کسی نیست. به میز کارش میرسد. باریکهای نور از شکاف سقف، ذرات گردوغبار میز را واضحتر نشان میدهد اما خبری از کابل پایین میز نیست. داخلی ۲۰۲۰ را میگیرد و موضوع را به حراست گزارش میدهد. پرونده به کمیتهی انضباطی ارسال میشود.
بهمن تصمیم میگیرد به دفتر مسئول حراست برود، همکار سولهی روبرو را بعنوان شاهد ببرد و آنچه پیش آمده را توضیح دهد. اما چون اثری از شکستگی قفلِ در دیده نمیشود، توضیحات بهمن پذیرفتنی نیست و مقصر شناخته میشود.
عصرِ همان روز به دیدن پروانه میرود. در پارکینگ آپارتمان، همسایهی پروانه را میبیند. مردی حدودا شصت ساله که ریش و سبیلش را کامل تراشیده است تا به قول خودش، موهای سفیدش تو ذوق مسافرانش نزند. ردِ عرق از کلهی تاسش تا گردنش امتداد دارد، کاپوت پراید نقرهای را بالا زده و با آن ور میرود.
-هوا خو گرمه، مو هم که همیشه آتیشوم، ای شازده دیگه چرا داغ کرده؟
-آمپر کشیده بخاطر گرما. جوشی نشو حاجی، فردا دوباره به هوای مسافرات میزنی بیرون.
-مو حاجی نیستوم دایی. مونه شاپور صدا میزنن.
تالاپی در کاپوت را میبندد و ادامه میدهد:
اونموقع که هیچکی ماشین نداشت خدابیامرز ننم آموزشگاه رانندگی داشته. اینم از اوضاع الان ما.
بهمن، دغدغهی شاپورِ کلهتاس و تمام آدمهای مسیر را کمتر از خود میبیند. کابل را کول کرده با خود همه جا میبرد. همه را شکل کابل میبیند، حتی پروانه را. کابلی مشکی و ضخیم که حالا دلش میخواهد دقیق بفهمد چگونه در دریا اطلاعات را میان کشتیها جابجا میکند.
پروانه در را باز میکند. تیشرت سفید تا زانوهایش رسیده و اندکی از تیرگی زانوهایش پیداست. لاکش آبی آسمانیست. رژ لبش گلبهی و موهای سیاهش را دم اسبی بسته است. بهمن محض کفران نکردنِ نعمت، با پروانه دست میدهد اما خستهتر از آن است که مانند روزهای قبل تن ظریفش را بغل بگیرد و دور خود بچرخد.
پروانه سرش را سمت راست خم میکند و چشمان ریزش را ریزتر میکند.
-حالا یه چیزی پیش اومده دیگه. یعنی با این هیکل ستبرت از پسِ یه کابل برنیومدی؟
-این روزا بدشون نمیاد شلاق اخراج به تنمون بمالن
-تو که هیچوقت این کارت دوس نداشتی. شایدممم شایدم چون خیال میکردی همیشه داریش، دوسش نداشتی.
بهمن روی مبل سمت زانوهایش خم میشود. آرنج دستانش را روی پاهایش میگذارد و سرش را میان دستانش میگیرد. پروانه کمی سمت بهمن جابجا میشود. تنش را به بهمن میچسباند. کف پای راستش را بر روی پای چپ بهمن میگذارد. کف پایش سرد است. دستش را دور گردن بهمن حلق میکند و با انگشت اشاره و میانی، زیر چانهی بهمن را غلغلک میدهد.
– حالا برو دو تا بربری بگیر، شاید کابلم تو مسیر دیدی.
بهمن سرش را سمت پروانه میچرخاند و چشمان درشتش را گرد میکند. پروانه چشمکی میزند و بلند میشود.
نانوایی شلوغ است. هفت مرد، سه زن و یک پسر بچه ایستادهاند. از این چند نفر، شش نفر زوارشان در رفته است. بهمن یاد حرف پدرش میافتد که میگوید: صف نونوایی، همه شَلوپلَن.
پسر بچه میگوید: عاقا پول دو تا نون کشیدی، یه دونه بهم دادی.
-برو بچه. گفتی یکی، مونوم پول یکیو کشیدوم.
-نه عاقا پول دوتا کشیدی. اُسکُلَم گرفتی یه دونه بهم میدی؟
-میشه بگی دقیقا کجاتِ گرفتوم؟ اسکلت کجات میشه؟
پسر بچه که سر تا پایش خاکستریست، دو عدد نان از روی تخته برمیدارد و با آن دوچرخهی سبزمشکی که زینش شُل است از نانوایی فاصله میگیرد.
همهمه با بوی عرق و نان میپیچد. بهمن بین رفتن و ماندن به دیوار تکیه داده است. تحمل یکجا ماندن را ندارد. هوا گرم است طاقتش سوخته.
هر کس غُری میزند.
پیرمردی میگوید: نباید اجازه میدادی دو تا بردارد، بد عادت میشود.
-خیالت نباشه عامو. برمیگرده. دوباره گشنه میشه برمیگرده، اونوقت یکیم گیرش نمیاد.
حرف نانوا، مغز، معده و رودهی بهمن را بهم میآمیزد. نان را میگیرد و سریع سمت پروانه برمیگردد. یکراست راهی توالت میشود. خیره به کاشیهای بنفش دیوار توالت، به جور کردن پول فکر میکند. برادرش بابک به ذهنش میرسد اما یاد پیامک سه روز پیش برادرش میافتد که مقداری پول درخواست کرده است. به پدرش فکر میکند. مبلغ مورد نیازش دو برابر حقوق بازنشستگی پدرش است. وانگهی او فرسنگها از خانوادهاش دور است و نمیخواهد نگرانی را به دلتنگیشان اضافه کند. ایدهی قرض گرفتن پول از خانوادهاش در همان توالت رد میشود.
پروانه پای گاز مشغول پختن غذاست. بهمن پشت میز غذاخوری در فاصلهی دو متری پروانه مینشیند. عضلات دست و فَکَش منقبض، مثل همیشه هنگام خجالت، موهای صافش به پیشانیاش چسبیده است. از پروانه درخواست پول میکند.
پروانه میپرسد: چقدر؟
-امشب بخوام بخرم، سیتا. فردا ممکنه بیشتر بشه. خودمم دهتایی دارم.
پروانه به نسبت قبل، ربگوجهی کمتری به قیمه اضافه میکند و محکمتر از همیشه، قاشق را بر لبهی قابلمه میکوبد. آخرین پیامک بانک را در ذهن مرور میکند. مبلغ درخواستی بهمن با مانده حساب سپردهاش تقریبا برابری میکند.
قلبش تندتر میزند و دستش برای گرفتن گوشی کمی لرزان است. اما لبخندزنان وارد همراه بانکش میشود. شاید خوشحال است از خوشحالی بهمن. شاید خوشحال از پررنگتر کردن سایهاش در میدان دید بهمن.
بهمن شش صبح سوله را باز میکند و کابلی که خریده را نزدیک میز کارش قرار میدهد. به بهانهی چای و صبحانه با آبدارچی شرکت تماس میگیرد. حسین نخودی آبدارچی آنجاست.. کافیست خبری تازه بشنود، آن خبر را پهلوی چای، واحد به واحد میچرخاند.
– مهندس اول صبی کیفت کوکه.
-آره بالاخره کابل خریدم شاید نگهم دارن.
دو روز میگذرد. بهمن وقت و بیوقت در سوله را باز نگه میدارد و همان اطراف نگهبانی میدهد اما بجز پرسه زدن حسین نخودی و دو سگ سیاه ولگرد که در محوطه مشغول بوییدن مقعد یکدیگرند، چیز دیگری نمیبیند.
روز سوم در سوله را باز میگذارد و برای خوردن ناهار راهی سولهی روبرو میشود. هنگام خوردن غذا از پنجرهی خاک گرفته، ماشین گشت حراست را میبیند. از راه پشتی، سمت سولهاش برمیگردد. دستکش چرم قهوهای که برای جابجا کردن قطعات فلزی از آن استفاده میکند را دستش میکند تا بتواند میلههای داغ و زنگزدهی سوله را بگیرد و بالا برود. تنش بوی آهن گرفته است. لب بالاییاش زیر لب پایین فشرده میشود و صدای نفسهای خود را میشنود. بالاخره به شکاف سقف میرسد. ساعت ۱۵:۱۵ از شکاف سقف، یکی از نیروهای حراست را کنار میز خود، مشغول کابلها میبیند.
4 پاسخ
درود زهرای عزیز
ممنون از نظر ارزشمندت. خوشحالم که داستانکم دوست داشتی😍🌺
واقعن قصهگو هستید حتا مثه برخی داستانها نمیتوان گفت که این داستان در مورد مردی است که دچار فلان شده و به فلان رسیده فقط دارد قصهای را میگوید. همین.
پایان داستانتان باعث شد که بروم در مورد اینکه پایان باز دقیقا چیست مطالعهای کنم چون نمیتوانستم تشخیص دهم آیا شما داستان را همینطوری به دلیل کمبود زمان پل کردهاید یا که میخایاید پایان باز بنوسید
درود خانم بنی سعید جان
بیشتراز هرچیزاز لهجه شیرین جنوبی متن لذت بردم. موضوع به جایی بود و خیلیها به آن واقفاند. به نظرم آخر داستان را بخوبی توصیف و تمام نکردید. با باز نویسی داستان جذابتری میشه.
موفق باشید و بدرخشید.✨️🌹❤️🩹
ممنونم مریم جان سلیمانی
ممنون که میخونید و راهنمایی میکنید🌺🌺به فکر بازنویسی هستم