داستان کوتاه «اتاق شماره‌ی چهار» از ندا سلیمی‌فرد

صدای وحشیانه‌ی کوبیدن در، سکوت اتاق را شکست. ساعت از ۱۰ صبح گذشته بود، اما در مرکز فیزیوتراپی «توانا»، زمان انگار متوقف شده بود. دنیا در حالی که روپوش سفید و اتوکشیده‌‌ی تنش را مرتب میکرد و منتظر آمدن بیمار ساعت ده بود، از پنجره‌ی روبرو، چشمش به سه مرد افتاد که از در حیاط وارد ساختمان شدند. آن‌ها با بقیه مراجعین و کادر درمان فرق داشتند. کت‌های تیره و سنگین، نگاه‌های تیز و بی‌روح، و قدم‌هایی که با اطمینانِ بیش از حد، سنگینیِ حضورشان را به تمام سالن منتقل می‌کرد.
مردی که در جلو حرکت می‌کرد، قدبلند بود با ته‌ریشی که خطی از جدیت و بی‌رحمی را روی صورتش ترسیم کرده بود. او مستقیم به سمت پیشخوان پذیرش آمد، در حالی که دو همکارش، مثل دو سایه‌ی محافظ، از دو طرف او را احاطه کرده بودند. دنیا، در حالی که سعی می‌کرد نفس‌های تندش را کنترل کند، خودش را پشت میز کشید.
«صبح بخیر. ما از اداره پلیس هستیم. برای بررسی برخی از مدارک و پرونده‌های مربوط به حوادث هفته‌ی گذشته، اینجاییم.»
دنیا سعی کرد لبخندی بزند، اما لرزشِ گوشه‌ی لبش، دروغِ لبخند را لو می‌داد.

دنیا: «بله… البته. من… من دنیا هستم، کارآموز جدید. اگر مدرک خاصی نیاز دارید، من می‌تونم از مدیریت بخوام…»
افسر حرف او را قطع کرد. او نه تنها نخواست همکاری کند، بلکه با نگاهی مستقیماً به چشمان او خیره شد. «ما دنبال مدرک نیستیم، خانم…؟»

دنیا با صدایی که به سختی شنیده می‌شد گفت: «دنیا. اسم من دنیاست.»
افسر داشت اسم دنیا را در ذهنش تکرار میکرد که گفت:« ما به دنبال بررسی پرونده‌ی مریضی هستیم که هفته‌ی پیش در این مرکز، در حین درمان، جان خود را از دست داد. کودک هفت ساله‌ای که قرار بود با کمک دستگاه‌های شما، دوباره راه برود.» نام کودک که گفته شد، انگشتان دنیا ناخودآگاه روی لبه‌ی میز قفل شد.
دنیا با تپق گفت: «کـ… کودک؟ من… من آن زمان اینجا کار نمی‌کردم. من تازه از هفته‌ی گذشته شروع به کار کرده‌ام. من هیچ چیز از آن ماجرا نمی‌دانم!»

صدای خنده سارا، وقتی او را برای اولین بار به این مرکز آورده بود، هنوز در گوشش زنگ می‌زد: «دنیا، اینجا دقیقاً همون‌جاییه که قرار است قهرمانِ خودت باشی. فقط به من اعتماد کن!»

او با خودش زمزمه می‌کرد: «باور کردم سارا… اما حالا تو کجایی؟»
با فکر کردن به این‌چیزها، قلب دنیا تندتر از همیشه می‌کوبید. او حس می‌کرد دیوارها دارند به سمتش نزدیک می‌شوند.
دنیا زیر لب با خود میگفت: «سارا… سارا همیشه دلسوز بود. او فقط می‌خواست بهترین خدمات را به بیماران بدهد.»
افسر اول گفت:«دلسوزی یا کنجکاوی؟ ما در گزارش‌های فنی به چیزی رسیدیم که اصلاً با دلسوزی جور در نمی‌آید. انگار کسی آگاهانه، تنظیمات ایمنیِ یکی از دستگاه‌های اصلی را تغییر داده است. شاید دوستتون سارا می‌دانست؟ یا شاید خودش بخشی از این بازی بوده؟»

دنیا گفت:«من نمیتوانم درباره‌ی چیزی که ندیده‌ام نظری بدهم. اما این را میتوانم بگویم که سارا سالهاست دوست من است و او همچین کاری نمیکند. اگر سوالی دارید بهتر است با مدیریتئ و یا حتی با خود سارا صحبت کنید.»
افسر اول گفت: «ما با شما صحبت می‌کنیم خانم، چون شما تنها کسی هستید که در این مرکز، رابطه‌ی نزدیکی با سارا داشته‌اید. سارا الان در دسترس نیست و ردی از او نداریم. ما فقط می‌دانیم که در این مدت، سارا یا واقعا چیزی نمیداند و درگیر بازی‌ای شده است و یا اینکه فرار کرده و در جایی مخفی شده‌است و چیزی را از شما پنهان کرده است. چیزی که شاید، مرگ آن کودک، مستقیماً به آن مربوط باشد.»

آن‌ها بدون اینکه منتظر پاسخ دنیا بمانند، به سمت اتاق‌های درمان رفتند تا مدرکی پیدا کنند. یکی از آن‌ها که تا آن لحظه ساکت بود، با نگاهی شکاک اتاق شماره‌ی چهار را زیر نظر گرفت؛ از دستگاه‌ها گرفته تا کابین‌های خصوصی و لوازم ورزشی.
دنیا همان‌جا با دستانی لرزان ایستاده بود. گیج شده بود از اتفاقاتی که در حال رخ دادن بود. باورش نمی‌شد وارد چنین جنگی شده باشد؛ جنگی که حالا باید هم خودش و هم دوستش سارا را از آن نجات دهد و حقیقتی را آشکار کند که خودش هم چیزی از آن نمی‌دانست.
پس از بررسی‌ها، پلیس‌ها مرکز را ترک کردند اما گفتند برای بررسی‌های دقیق‌تر دوباره بازخواهند گشت. آن‌ها از دنیا هم خواستند اگر خبری از سارا شد، حتماً به آن‌ها اطلاع بدهد.

دنیا می‌دانست که اگر بخواهد فقط تماشاگر باشد، فردا نام او هم در لیست متهمین خواهد بود. او باید می‌فهمید آن روز چه اتفاقی افتاده است. در همان لحظه تلفنش زنگ خورد. دکمه‌ی سبز را زد و صدای پیمان در گوشی پیچید:«سلام خانمی، خوبی؟»
دنیا هنوز نمی‌توانست جواب بدهد. سکوت کرده بود. اما وقتی پیمان دوباره گفت:«دنیا؟ خوبی؟ چرا چیزی نمی‌گی؟»
ناگهان بغضش شکست و شروع به گریه کرد.
«نه پیمان، خوب نیستم. یعنی افتضاحم. میای اینجا؟»
نیم ساعت بعد، وقتی پیمان رسید و از ماجرا باخبر شد، هر دو تصمیم گرفتند با هم به دنبال سرنخ بگردند.

آن‌ها شروع کردند به فهرست کردن دوستان و اقوام سارا که می‌شناختند. شماره یا آدرسی از آن‌ها نداشتند؛ فقط می‌دانستند سارا مادربزرگی دارد که در خانه‌ی سالمندان زندگی می‌کند. تنها سرنخ آن‌ها برای پیدا کردن سارا همین مادربزرگ بود.
با هم به آنجا رفتند و از پرستاران پرس‌وجو کردند که نوه‌ی این خانم آخرین بار چه زمانی برای دیدن مادربزرگش آمده است. پاسخی که دریافت کردند، آن‌ها را بیشتر نگران کرد: «یک هفته پیش.» پرستار گفت:«سارا برای خداحافظی آمده و گفته شاید مدتی نتواند به دیدن مادربزرگش بیاید، چون قصد دارد به سفر برود.»
همه چیز به شکل عجیبی علیه سارا بود. با غیب شدنش، انگشت اتهام همه به سمت او نشانه رفته بود. اما دنیا هنوز هم نمی‌توانست باور کند که سارا کاری کرده باشد و با رفتنش او را در این مخمصه تنها گذاشته باشد.
«نه… امکان ندارد، او این کار را نمیکند.»
آن‌ها با ناامیدی از خانه‌ی سالمندان بیرون آمدند و با این فکر که راه دیگری برای کشف ماجرا پیدا کنند، به خانه برگشتند.

دنیا روزی را به یاد می‌آورد که دنبال مرکزی برای کارآموزی میگشت و سارا به او پیشنهاد داد که به مرکز آنها بیاید و جای او شروع به کار کند. چون سارا تصمیم گرفته بود برای مدتی به خودش استراحت بدهد و بعد برای امتحان ارشد خودش را آماده کند. سارا با لحنی مهربان درباره‌ی کیس‌های مختلفی که به مرکز «توانا» مراجعه می‌کردند توضیح می‌داد؛ بیمارانی با مشکلات گوناگون که کار کردن با آن‌ها می‌توانست تجربه‌ی ارزشمندی برای دنیا باشد.
آن روز سارا به طورِ گذرا از مرگ یکی از مراجعان هم گفته بود؛ اینکه دقیقاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و چقدر از آن حادثه ناراحت شده بود. همین حرف‌ها باعث می‌شد دنیا از شکی که نسبت به سارا و ناپدید شدنش در دلش افتاده بود، احساس شرم کند.

«نه،… امکان ندارد. باید راهی برای اثبات بی‌گناهیِ سارا پیدا کنم تا هم شکی که به دلم افتاده است را رفع کنم هم چیزی ک باعث مرگِ آن کودک شده را پیدا کنم.»
صبح روز بعد که دنیا به مرکز رفت، تصمیم گرفته بود خودش به اتاقی که آخرین بار آن کودک تحت درمان بوده برود، شاید چیزی دستگیرش شود.
او بعد از ساعت کاری وقتی که مرکز خلوت بود و جز سرایدار کسی در آنجا نبود، به اتاق شماره ۴رفت. اتاق تاریک و سرد بود. کابل‌های دستگاه فیزیوتراپی را چک کرد. ناگهان متوجه چیزی شد. زیر کنسول دستگاه، تکه‌ای کوچک از یک کاغذ کهنه گیر کرده بود. آن را بیرون کشید. یادداشت کوتاهی بود که با دست‌خطی عجولانه نوشته شده بود: «زمان تنظیمات ایمنی تغییر کرده. حواست باشه!»
دنیا زیر لب زمزمه کرد: « این دست‌خط متعلق به ساراست! حتما این را نوشته تا از یادش نرود.»
او متوجه شد سارا داشت سعی می‌کرد از یک اشتباه یا دستکاری در دستگاه‌ها جلوگیری کند و به دنبال تعمیرشان بود.
تکه کاغذ را برداشت و با خود به خانه برد. آن را به پیمان نشان داد. متوجه شدند که سارا در پی حل مشکل دستگاه‌ها بوده است اما بی‌نتیجه مانده بود. اما چه کسی پشت این ماجرا بود؟ فردای آن روز، با تمام دقت رفتار کارکنان دیگر مرکز را زیر نظر گرفت. با این حال احساس می‌کرد دیگران هم او را زیر نظر دارند. نگاه‌هایی سنگین و پر از تردید روی او بود؛ چون همه می‌دانستند که او دوست نزدیک سارا بوده و با معرفی او به این مرکز آمده است.

تحمل این شرایط برایش سخت بود. او تصمیم گرفت با مدیر مرکز، ماجرای کاغذی را که پیدا کرده‌است درمیان بگذارد و از او کمک بخواهد. به اتاق مدیریت رفت، جایی که یکی از فیزیوتراپ‌ها که مسئول فنی مرکز هم بود، نشسته بود. ” آقای دکتر احمدی.”
دنیا گفت: «دکتر احمدی، فکر می‌کنم بعضی از دستگاه‌های مرکز مشکل دارند و نیاز به تعمیر دارند.»
او منتظر واکنش دکتر احمدی ماند، اما دکتر ناگهان سرش را سریع‌تر از حد معمول بالا آورد و گفت: «نه، فکر نمی‌کنم این‌طور باشه. هیچ‌کدوم مشکلی ندارند.»
دنیا با دقت نگاهش کرد و ادامه داد: «ولی بعضی از دستگاه‌ها اتصالی دارند و مدام قطع و وصل می‌شن. شما می‌دونستید دستگاه‌های اتاق ۴ مشکل داشتن؟ سارا چی، اون می‌دونست؟»
دکتر احمدی سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست، اما لرزش خفیف چشم‌هایش ترسی را نشان می‌داد که نمی‌توانست پنهانش کند.
بعد با نگاهی طلبکارانه کفت: «دنیا خانم، شما هنوز خیلی تازه‌کارید. بهتره وارد مسائل فنی و مدیریتی نشید. سارا هم بیش از حد کنجکاو بود.»
همان لحظه شک بزرگی در دل دنیا شکل گرفت؛ شکی که حالا جای تردیدش نسبت به سارا را گرفته بود. او با لحنی آرام گفت:«حق با شماست.» و از اتاق بیرون رفت.
اما هنوز کاملاً دور نشده بود که صدای برداشته شدن گوشی تلفن را شنید. ناخودآگاه پشت در مکث کرد.
دنیا پشت در بود و زمزمه‌هایی از صحبت‌های دکتر احمدی با فرد پشت خط را می‌شنید. «این دختره‌ی تازه‌وارد بوهایی برده، باید یه جوری این مشکل رو حل کنیم.»
روز بعد دوباره تیم تجسسِ پلیس به مرکز آمدند تا از بیماران هم پرس‌وجو کنند و ماجرای آن روز تلخ را از زبان آنها هم بشنوند.
دنیا مردد بود که راجع به کاغذی که پیدا کرده‌است به آنها بگوید یا نه. اما آن روز سکوت کرد. می‌خواست اول مطمئن شود سارا واقعاً بی‌گناه است، بعد همه‌چیز را با پلیس درمیان بگذارد.
با این حال، یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد که «دکتر احمدی آن روز با چه کسی تلفنی صحبت می‌کرد؟»
دنیا آن شب تا صبح خوابش نبرد. جمله‌ی دکتر احمدی مدام در ذهنش تکرار می‌شد:«این دختره‌ی تازه‌وارد بوهایی برده…»
او دیگر مطمئن شده بود که مرگ آن کودک، یک حادثه‌ی ساده نبوده است.

چند روزی گذشت و پلیس‌ها می‌آمدند و پرس‌وجو همچنان ادامه داشت. در یکی از این روزها وقتی وارد مرکز شد، فضای آنجا عجیب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. نگاه کارکنان سنگین بود، انگار همه چیزی می‌دانستند که او از آن بی‌خبر بود. حتی سرایدار پیر مرکز، وقتی دنیا از کنارش رد شد، چند ثانیه بیشتر از حد معمول به او خیره ماند.
دنیا مستقیم به اتاق شماره‌ی ۴ رفت. این بار تصمیم داشت همه‌چیز را دقیق بررسی کند. دستش را روی کنسول دستگاه کشید. همان دستگاهی که کودک هفت‌ساله آخرین جلسه‌ی درمانش را با آن گذرانده بود. ناگهان متوجه شد یکی از پیچ‌های کناریِ دستگاه شل است؛ گویی قبلاً باز شده بود.
پیچ را باز کرد. داخل محفظه، یک فلش مموری کوچک مخفی شده بود.
بی‌درنگ فلش را برداشت و آن را داخل جیب روپوشش گذاشت. اما درست زمانی که خواست از اتاق خارج شود، صدایی از پشت سرش آمد. «دنبال چیزی می‌گشتی؟» دنیا با وحشت برگشت.
دکتر احمدی پشت در ایستاده بود. لبخند می‌زد، اما این بار آن لبخند، ترسناک‌تر از همیشه بود یا شاید هم دنیا اینطور به نظرش آمده‌بود و ترسیده بود چون کارِ مخفی‌ای انجام میداد.
دنیا سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. «فقط داشتم اتاق رو بررسی می‌کردم.»
دکتر چند قدم جلو آمد. «کنجکاوی زیادی خوب نیست. سارا هم همین اشتباه رو کرد.»

نام سارا کافی بود تا دنیا مطمئن شود او چیزی را پنهان می‌کند.
دنیا دیگر طاقتش تمام شده بود که گفت: «سارا کنجکاو بود یا داشت حقیقت رو برملا میکرد؟ دکتر، من یه یادداشت با دستخط سارا پیدا کردم. سارا می‌دونست دستگاه‌ها دستکاری شدن. چرا کسی باید تنظیمات ایمنی رو عوض کنه به جای تعمیرشون؟»

چهره‌ی دکتر احمدی برای لحظه‌ای از حالت بی‌تفاوتی خارج شد و رنگش پرید. او سعی کرد بلند شود، اما پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، صدای آژیر پلیس در حیاط مرکز پیچید.

چند مأمور وارد ساختمان شدند.
رئیس تیم پلیس مستقیم به سمت دکتر احمدی رفت و گفت: «آقای دکتر، لطفاً با ما بیاید.»
دنیا شوکه نگاه می‌کرد. «چی شده؟»
افسر نگاهی به او انداخت. «دیشب حساب‌های مالی مرکز بررسی شد. مبالغ زیادی برای خرید دستگاه‌های دست‌دوم و غیراستاندارد جابه‌جا شده. ظاهراً بعضی از تجهیزات ایمنی عمداً غیرفعال شده بودند.»
دنیا آرام زیر لب گفت:«پس سارا راست می‌گفت…»
اما افسر ادامه داد:«هنوز همه‌چیز مشخص نیست، اون کاغذی که پیدا کردید رو ما همون روز اول دیدیم ولی گذاشتیم سرجاش بمونه. مطمئن بودیم از این راه میتونیم به جایی برسیم.»

در همان لحظه، تلفن دنیا لرزید.
شماره ناشناس. پیام کوتاهی روی صفحه ظاهر شد:
«اگر می‌خوای سارا رو زنده ببینی، فلش رو به پلیس نده.»
خون در رگ‌های دنیا یخ زد. آرام سرش را بالا آورد.
در انتهای راهرو، میان جمعیت، زنی با هودی مشکی ایستاده بود.
سارا بود. اما وقتی برگشت و ناپدید شد.دنیا نفسش را حبس کرد.
سارا زنده بود جایی نرفته بود. اما الان چرا غیب شد و فرار می‌کرد؟

او سریع از مرکز بیرون دوید و خودش را به کوچه رساند، اما اثری از سارا نبود. تنها چیزی که روی زمین جا مانده بود، یک کلید کوچک فلزی بود.
روی آن نوشته شده بود: «کمد ۲۷، ایستگاه راه‌آهن»
دنیا همان شب همراه پیمان به ایستگاه رفت. کمد شماره‌ی ۲۷ را باز کردند.
داخل آن، یک پوشه، چند عکس، و یک ضبط‌صوت قدیمی وجود داشت.
دنیا دکمه‌ی پخش را زد.
صدای سارا پخش شد: «اگر داری این فایل رو گوش می‌دی، یعنی من نتونستم برگردم و تو مخمصه گیر کردم. مرگ اون کودک اتفاقی نبود. من فهمیدم بعضی از دستگاه‌ها عمداً دستکاری می‌شن تا مرکز بتونه از شرکت بیمه خسارت بگیره. دکتر احمدی تنها نیست…»
صدای سارا برای چند ثانیه قطع شد، سپس آرام‌تر ادامه داد:
«اما چیزی که بیشتر ترسوندم و نتونستم بمونم و چاره‌ای جز رفتن برام نموند، اسم کسی بود که پشت همه‌چیزه…»
دنیا نفسش را در سینه حبس کرد.
صدای سارا لرزان شد:«پیمان.»

دنیا خشکش زد. آرام سرش را به سمت پیمان برگرداند. پیمان بی‌حرکت ایستاده بود. چند ثانیه سکوت بینشان حاکم شد. بعد پیمان آهسته لبخند زد.
او آرام گفت:«قرار نبود حقیقت رو بفهمی.»
دنیا شوکه بود و فقط صدای نفس‌های خودش را می‌شنید. یک قدم عقب رفت. «پیمان… اینا دروغه، مگه نه؟»
پیمان آرام جلو آمد. «دوست داشتم هیچ‌وقت نفهمی.»
دنیا دستش را لرزان داخل جیبش برد و موبایلش را بیرون آورد، اما پیش از آنکه بتواند با پلیس تماس بگیرد، پیمان گوشی را از دستش کشید و روی زمین کوبید.
صدای شکستن صفحه‌ی گوشی در راهرو پیچید.
«سارا زیادی کنجکاو شد، تو هم داری همون اشتباه رو تکرار می‌کنی.»
دنیا با ترس پرسید: «سارا کجاست؟»
پیمان چند ثانیه سکوت کرد. «نگران نباش، خوبه حالش، زنده‌ست… فعلاً. اون وقتی به من شک کرد، تورو فرستاد جای خودش تو مرکز و خودش ازاونجا رفت.»
همان لحظه صدای ضعیفی از انتهای راهرو شنیده شد. انگار کسی به دیوار ضربه می‌زد.
دنیا بی‌اختیار به سمت صدا دوید.
پیمان فریاد زد: «وایسا!»
اما دنیا خودش را به درِ فلزی کوچکی رساند که پشت تابلو خدمات ایستگاه پنهان شده بود. در از بیرون با یک تکه فلز بسته شده بود ولی قفل نبود. در را باز کرد.
سارا آنجا بود. دست‌هایش بسته و صورتش رنگ‌پریده بود، اما زنده بود.
دنیا با عجله طناب‌ها را باز کرد. سارا به سختی نفس می‌کشید.
«باید فرار کنیم… اون دیوونه شده…» ناگهان صدای قدم‌های پیمان نزدیک شد. دنیا دست سارا را گرفت و هر دو داخل تونل خدماتی دویدند. صدای پیمان پشت سرشان می‌پیچید. «دنیا این کار رو باهامون نکن، با زندگیمون این کار رو نکن، وایستین، هیچ‌کدومتون نمی‌تونید فرار کنید!»

تونل تاریک و باریک بود. چراغ‌های اضطراری قرمز، فضا را شبیه کابوس کرده بودند. سارا در حالی که نفس‌نفس می‌زد گفت:
«پیمان از اول توی مرکز کار می‌کرد… اون میومد دستگاه‌هارو چک میکرد و اگه نیاز بود تعمیرشون میکرد اما اسمش توی پرونده‌ها نبود. اون دستگاه‌ها رو دستکاری می‌کرد. دکتر احمدی فقط پول می‌گرفت و سکوت می‌کرد.»
دنیا شوکه شده بود.«ولی چرا؟»
سارا تلخ خندید. «برای پول. بیمه‌ برای دستگاه‌هایی که باهاشون بچه‌های آسیب‌دیده رو درمان میکنیم، میلیون‌ها تومن پرداخت می‌کرد.»
دنیا گفت:« اون فلش مموری چی بود؟»
سارا جواب داد:« من چند روز تو هتل مونده بودم و گاهی یواشکی میومدم و از دور اوضاع رو بررسی میکردم. وقتی دیدم هنوز پلیسا نتونستن چیزی متوجه بشن، مجبور شدم مدارکی که دستم بود رو بریزم تو اون فلش و دیروز عصر یواشکی با کلیدی که داشتم وارد مرکز شدم و گذاشتمش تو اون کنسول. میدونستم یا تو یا پلیسا پیداش میکنین.»
صدای نزدیک شدن قدم‌ها دوباره آمد.
آن‌ها به انتهای تونل رسیدند؛ یک در خروجی زنگ‌زده.
دنیا با تمام قدرت دستگیره را چرخاند.
در باز شد. هوای سرد شب به صورتشان خورد.
اما درست وقتی خواستند بیرون بروند، پیمان از تاریکی بیرون آمد و اسلحه‌ای را به سمتشان گرفت.
چشم‌هایش دیگر هیچ شباهتی به قبل نداشت. «تمومش کنید. هر دو.»
دنیا آرام خودش را جلوی سارا قرار داد.
ناگهان صدای آژیر پلیس در خیابان پیچید. پیمان لحظه‌ای حواسش پرت شد.
سارا فریاد زد: «الان!» دنیا به دست پیمان کوبید. صدای شلیک در فضا پیچید، اما گلوله به دیوار خورد. اسلحه روی زمین افتاد و پیمان تعادلش را از دست داد.
چند مأمور پلیس از دو سمت وارد شدند و او را محاصره کردند. پیمان دیگر فرار نکرد.
فقط به دنیا خیره شد و آرام گفت:
«اگه اون بچه اون روز نمی‌مرد، هیچ‌کدوم اینا لو نمی‌رفت.»
دنیا برای لحظه‌ای ایستاد و متوجه چیزی شد.
یعنی مرگ کودک… حتی برای خود پیمان هم برنامه‌ریزی شده نبود؟
پیمان لبخند تلخی زد. «اشتباه از من نبود… دستگاه خراب‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.»

همان شب، همه‌چیز فاش شد.
دکتر احمدی و چند نفر دیگر بازداشت شدند. پرونده‌ی مرکز «توانا» تیتر اول خبرها شد و خانواده‌های زیادی فهمیدند سال‌ها با دستگاه‌های غیراستاندارد درمان شده‌اند. چند ماه بعد، مرکز برای همیشه تعطیل شد.
چند روز بعد، دنیا پشت شیشه‌ی اتاق ملاقات به پیمان گفت:«فقط یه سؤال مونده برام، چرا؟» پیمان نگاهش را پایین انداخت.
«اولش فقط پول بود. فکر می‌کردم کسی آسیب نمی‌بینه. دستگاه‌ها فقط باید نقص جزئی پیدا می‌کردن تا بیمه خسارت بده. دکتر احمدی هم سهم خودش رو می‌گرفت.»
«وقتی سارا فهمید، می‌خواست همه‌چیز رو لو بده. تمام مدارک رو روی فلشی که پیداش کردی ریخته بود. از اونجا رفت ولی ماجرا مرگ یه بچه بود، ترسیدم. همه‌چی از کنترل خارج شد.»
برای اولین بار، دنیا در صورت او چیزی شبیه پشیمانی دید؛ اما دیگر دیر شده بود.
دنیا پوشه‌ای را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
«تمام مراکزی که توی این پرونده بودن بسته شدن. همه‌ی افرادی که باهات همکاری داشتن دستگیر شدن. پرونده تموم شد، پیمان.»
پیمان آرام سرش را تکان داد. انگار همان لحظه فهمید دیگر راه فراری وجود ندارد و نه تنها این پرونده تمام شده بلکه پرونده‌ی زندگیِ مشترکشان هم تمام و کامل بسته شده و دیگر اینجا آخر خط است.
دنیا بلند شد که برود. پیمان با صدایی آهسته گفت:«منو می‌بخشی؟»
دنیا چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:«نه. ولی دیگه ازت نمی‌ترسم و حتی دلم هم بررات میسوزه.»
و بدون اینکه برگردد، از اتاق خارج شد. چند هفته بعد، دنیا به طور غیابی از پیمان جدا شد و برای پرونده‌ی مرگ کودک هم حکم نهایی صادر شد:
پیمان به حبس طولانی‌مدت محکوم شد. دکتر احمدی و همدستانش نیز محکوم شدند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 فروردین 1396

9 فروردین 1396

22 مرداد 1402

22 مرداد 1402

10 شهریور 1400

10 شهریور 1400

6 اردیبهشت 1402

6 اردیبهشت 1402

11 آبان 1401

11 آبان 1401

4 پاسخ

  1. نداجان داستانت یک داستان معمایی دلهره‌آور بود، عاشق سبک نوشتنت شدم.😍

    1. ممنونم زهره جونم. درس پس میدم پیش همه‌ی دوستان. خوشحالم که خوشت اومده عزیزم ❤❤❤😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *