وای. خودش را از آن چیزی که فکر میکردم زودتر رسانده است. زهرا نجفزاده. دستش را از روی زنگِ آیفون بر نمیدارد. راستی بعداً میتوانم به او بگویم که دقیقاً پایِ آیفون دچارِ تشنجی بیسابقه شدم. البته که به او نمیگویم با دیدن قیافهی او کف بالا آوردم. خرابی کولر و تمرینهای سختِ یوگای امروز را بهانه میکنم. اما شکی ندارم که یک آیفونِ خراب روی دستم خواهد گذاشت. این زنِ کوتاه قدِ آبلهرو که کاش جای همین وقتی که برای دیدن من گذاشته، به آرایشگاه میرفت و سیبلهایش را برمیداشت. لحظهایی چشمانم را می بندم و دکمهی کلیدِ آیفون را فشار میدهم و درِ استودیو را باز شده رها میکنم.
گلدانِ گلها را چه کنم؟ قطرههای عرق و پشههای دورِ سرم نفس را بریدهاند اما به زحمتش میارزد. رزهای سفیدم، من را ببخشید که شما را در این گرما در بالکن رها میکنم. قول میدهم کار را زود تمام کنم. خوب، درِ بالکن قفل است، پرده را کشیدم. کولر را از کار انداختم. اما درِ اتاق خواب را که میبندم به فکر فرو میروم که کاش تمام کلیدها را از صاحبخانه گرفته بودم. زهرا پشتم ظاهر میشود. لبهایش سفید است و چشمانش نیمه باز است.
«وای… سلام مانیای قشنگم… اینجا از بیرون گرمترِ که. وای آتیش میباره. هزار ماشاالله هر روز زیباتر و خوش هیکلتر. چه پیرهن قشنگی. دلم برات خیلی تنگ شده بود. بیا ماچ بده ببینم خوشگلم.»
به عقب میرانمش.
«قربونت برم زهرا. بشین اگر روی زمین ناراحتی چند تا کوسن بزار زیرت. توی اتاقِ رختکن هس. چای میخوری؟ یا قهوه؟»
به آشپزخانه میروم و همانطور که عرقِ زهرا را که به صورتم چشبیده پاک میکنم شروع به ور رفتن با فنجانها و چایساز میکنم.
«وای دارم میپزم. باز کولر خرابه مانیا جون؟ پشه کورم دارین؟ وای پنجرم که ببندی خفه میشیم. کافئین برام سمه، سه ماهه اوله، بچه میافته یه وخ. آبخنک یا شیرکاکائو اگر داری. ممنون میشم.»
دوشاخهی یخچال را از پریزِ کنار چایساز میکشم و میگویم:
«یخچال خراب شده. اشتباه کردم بوش گرفتم. کارم شده به سرویسکار زنگ زدن. از برق کشیدمش. تعمیرکار فردا میآد. کوسن بیار بشین. میتونم از زنِ کاپتان برات یخ بگیرم. اما میترسم بهداشتی نباشه. یه وقت دست مستشون کثیف باشه. اما اگر خودت صلاح میدونی برم برات بگیرم.»
«کاپتان؟ همین همسایهی دیوار به دیوارتون؟ اینکه حفاظِ درش بستهاس. نیستن مانیا جون. ماشین و موتورشم تو حیاط نبود.»
روی زمین مینشینم.
در حالی که چشمانش به دور بر میچرخد میگوید:
«چقدر این مجسمه یوگا قشنگه. اِ… پارچهی سیکلِ آشتانگا رو هم چسبوندی به دیوار؟»
نگاهش به نگاه خیرهی من قفل میشود. سینه ایی صاف میکند و ادامه میدهد:
«من زیاد وقتت رو نمیگیرم مانیا جون. بزار برم کوسن بیارم.»
و همانطور که یک کوسن روی زمین میگذارد و یکی پشتش، یک ریز حرف میزند:
«علی دوباره سر ناسازگاری گذاشته مانیاجون. یه یه ماهی بود که خوب شده بود اما نمی دونم از یه هفته پیش دوباره چش شده؟ اما حواسم بهش هستا. دیگه سرش تو گوشی نیس. سر و گوشش نمیجنبه دیگه. اما مدام بهانه میآره. چه میدونم، غذا بد مزست، خونه کثیفه، تی نکشیدی، جارو نکردی. مانیاجون، تو دو سال مربی یوگای جفتمون بودی. از تو حساب میبره. قبولت داره. همیشه میگه مانیا یه قلدرِ مهربونه. اصن تو بودی که زندگی منو نجات دادی. ذخیره تخمدانم زیرِ یک بود. با همین یوگا و دکتر خیری که بهم معرفی کردی باردار شدم. البته خودمم خوب پیاش رو گرفتم. میدونی؟ همین کم مونده بود که انگِ نازا رو هم بم بچسونه. دیگه واویلا. جلو چشمم زن میآورد خونه. میدونی؟ خودش مردِ خوبیه. زنا ولش نمیکنن. سر اون دختر-دو-سال قبلیه، بهش گفتم… گفتم اگر به گندکاریاش ادامه بده چشماش رو در میارم. جلو روی من باهاش اساماس بازی میکرد. بردمش محضر نصفِ خونهی تهران رو زد به نامم. تا دیگه از این غلطا نکنه. اما این جدیدِ، مانیاجون. این جدیدِ… اینو دوسش داره. میدونم. اما من نمیزارم زندگیم از هم بپاشه. بردمش این سینه ریزِ طلا رو برام خرید تا دیگه زن برا من اعلم نکنه. مگه شر هرته. اما این زن جدیدِ زرنگه. دم لا تله نمیده. یه بار بهش گفتم که یا گوشیت رو باز میکنی یا رسوای عالمت میکنم. اما هیچی پیدا نکردم. میدونم تو تلگرام بهش پیام میده. مچش رو که گرفتم تلگرامش باز بود اما پیاما پاک شده بود. میدونی که تلگرام مث واتساپ نیس. پیام پاک کنی جاش نمیمونه. یه خانم بود به اسمِ خانم رستگار سیو کرده بود. این یکی خیلی هوای علی رو داش. بابا این شوهرِ من فقط قدِ بلند داره و شبی امریکایاس. اما پول خرج کن نیس. اصن من، نمیزارم خرج کنه. این یه بچهی پا پتیِ شرستانی بود، من آدمش کردم. اما این آخریه فرق داره براش. میفهمم. دلتنگش میشه. زنِ هی از زیر دستمم در میره. اون دختر قبلیرو پدرش رو درآوردم. آبروش رو سرکار بردم، رفتم نشستم سرکارش پتش رو ریختم رو آب. شوهرِ من هوش و حواس نداره خودشو لو میده. همه این زرنگیا رو این زنِ یادش میده. نمیدونم. ما تو کارخونم خانم نداریم. علی یه منشی داره که خودم دیدمش. سلیقهی علی نیس. سیاهو چاقو کوتولس. شوهرم داره. بخدا کارم شده صب تا شب فکر و خیالو چک کردن این مردک. گفتم بچهدار شم زندگیم محکم میشه.»
با گوشهی شالش چشمانش را پاک میکند و در حالی که صدایش میلرزد میگوید:
«مانیا جون سرت رو درد نیارم علی شما رو خیلی قبول داره. گفتم اونم بیاد که نصیحتش کنی که بشینه سرِ خونه زندگیش.»
«به علی هم گفتی بیاد اینجا؟ برید پیش مشاور زهرا. الانم که علی اومد برید. زهرا، من دخالت نمیکنم. ان شاالله که مشکلت حل بشه.»
«نه مانیا جون، شما ده دقیقه باهاش صحبت کن. مطمئنم موثره. اصلاً اسم من و علی رو هم بنداز تو جعبهی آرزوهای رِیکیت. همین امروز هم اومدم، که با مجید کلاسِ تار داری. مجید میاد دیگه؟»
صدای زنگ گوشیِ زهرا بلند میشود، دوباره شروع به صحبت میکند:
«سلام، علی، آره بیا، مانیا جون هس. تو بیا چکار داری. بت گفتم بیا.»
گوشی را که قطع میکند، زانوهایش را میمالد. دست و پایش را میخاراند. ادامه میدهد:
«وای مانیاجون دارم خفه میشم. چطوری تو این جهنم نشستی؟ علی داره پارک میکنه. یه چند شبی هس که باز جاش رو از من جدا کرده. یه ذره باهاش صحبت کن. تو به خدا و کائنات، چه میدونم فرکانس و انرژی نزدیکتری. وای دارم بالا میآرم. خدا عمرت بده، کمکم کردی دستم رو گرفتی که بچهدار شم. امروزم باهاش جلو خودم صبت کن. راستی پول پیش استودیو رو چکار کردی؟ ماشینت تو حیاط نبود. فروختیش؟»
«بله.»
«ای وای. وسیله زیرِ پات بود. اون قرضِ دلاریت رو که داشتی دادی؟ اخه تا کی میتونی اینجوری صب تا شب ورزش کنی؟ تو دوس پسری چیزی نداری؟ از اون میگرفتی. وای دارم بالا میآرم. بزار پاشم این در رو باز بزارم.»
«بهت گفتم نیا زهرا. برو دسشویی.»
همانطور که دست به درِ دستگیرهی دستشویی دارد دوباه شروع میکند:
«نه بگو؟ کسی رو نداری که ازش کمک بگیری؟ من اگه قد و بالا و زیبایی تو رو داشتم بخدا… از همین شاگرد ماگردای مایه دارت کسی نیس که پسند کرده باشی؟ الان سه سال شد جدا شدی؟ نه؟ تنهایی که نمیشه. اما خوش به حالت که خودت رو از هر چی مرد هس راحت کردی. اثرات یوگاس نه؟ وای پشهها میان میخورن تو سر و صورت آدم. پنجره رو ببندی خفه میشیم، نه؟»
گوشیِ موبایل را تا گوشش میبرد و میگوید:
«سلام علی، میگم پارک کردی؟ اِ؟ خوب پس با مجید بیا بالا.»
«علی که اومد باهاش برو زهرا. اینجا جای موندن نیس. منم اسنپ میگیرم میرم خونه.»
«مجید نمیرسونتت؟ پسر بدی نیستا؟ اما خیلی ریش و پشم داره. اَه اَه. وای دارم از حالت تهوع میمیرم. نه مانیاجون خواهش میکنم شده پنج دقیقه با علی صحبت کن. بلکه سر به راه شه. شما رو خیلی دوس داره.»
و همان طور که دستهایش را به دهانش فشار میدهد بالاخره به دستشویی میرود. مجید و علی شانه به شانهی هم وارد میشوند.
«سلام مجید جان، سلام علی جان. بفرمایید داخل. چه خبر خوبید؟»
«مانیاجون سونا راه انداختی؟ سونا خشکم داری؟ میگفتی لنگ ببندیم.»
«ها ها ها… دیوانه! آره مجید جان کولر باز خراب شده. زهرا درو باز گذاش هوا بیاد. علی لطفاً زهرا رو ببر. حالش بد میشه. رفته تو دستشویی بالا بیاره. بهش گفتم نیاد.»
زهرا درحالی دستمال کاغذی را دور دهانش میچرخاند سلام و احوال پرسیی با مجید میکند. یک نگاه به من میاندازد و یک نگاه به علی. این نگاهها را آنقدر تکرار میکند که سرم داغ میشود و به مجید میگویم:
«مجید جان بریم پشت بام یه نگا به کولر بنداز. اینجوری باشه کلاسهای فردام رو هم باید کنسل کنم. بریم.»
«دو هفته قبل سرویسش کردم که. مانیاجان تو دیگه نمیخواد بیای من خودم میرم.»
مجید از پلهها بالا میرود. زهرا چشم از من بر نمیدارد. چقدر دوست دارم یک کشیدهی محکم بخوابانم زیر گوشش. اما میگویم:
«علی جان زنت باردار هس هواش رو بیشتر داشته باش. استرس رو بچه اثر میزاره. زهرا شما هم خودت رو سرگرم کن. یه آرایشگا برو. به خودت برس. فکر و خیال نکن. مدیتیشن کن. شمارهی یاسمن رو که برات فرستاد، استودیوش زنونس. حداقل خودت ورزش کن یوگای بارداری رو هم انجام میده. همین سعادت آبادم هس. برو به آرامشت کمک میکنه. حواستم باشه واسه بارداری دیگه وزن اضافه نکنی. تا نینیت به سلامتی دنیا بیاد و دوتایی بچسبید به زندگیتون. خوب به نظرم برید. تو ماشین علی برات کولر میزنه. منم برم ببینم مجید کمک میخواد.»
علی به زهرا میگوید:
«برو تو ماشین بشین من به مجید کمک کنم. مانیاجان شما بمون.»
زهرا میگوید:
«تو کجا میری اخه؟»
بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم میگویم:
«من دارم می رم پشت بوم. علی جان، در رو پشت سرتون ببندید. کلیدو برداشتم. ببخشید نتونستم پذیرایی کنم.»
علی عرق دست به پیشانیِ سرخ شدهاش میکشد و با چشمانِ بیرون زده به زهرا میگوید:
«بهت میگم برو تو ماشین بشین. بیا اینم سوییچ.»
از پلهها بالا میروم. علی بازوی زهرا را میگیرد و او رابه بیرون استودیو میکشد و میگوید:
«بهت گفتم برو. حوصلمون رو سر بردی. اَه اَه.»
صدای قدمهای خودم را روی پلهها میشنوم. از راهپله نگاه میکنم. رفتنِ زهرا را تا رسیدن به آخرین پله دنبال میکنم. درِ استودیو بسته میشود. علی پشتِ سرم دو پله یکی میکند. از پشت دستانش را دور کمرم حلقه میکند. صورتم را به سمت صورتش برمیگرداند و لبهایش را روی لبهایم فشار میدهد. عقب میرانمش.
«برو علی. زنت یه ماشه.»
«ببخشید باید برای تولدت میآمدم. مرجان. دلم خیلی برات تنگ شده خیلی. گلهارو دوست داشتی زیبای من؟ میدونم من هیچ کاری برای تو نکردم. پول پیشِ استودیو رو چکار کردی؟ استودیو رو پس میدی؟ صابخونه بهت تخفیف نداد؟»
«ماشینم رو فروختم. زنت عرضه داشت ببینه که تو حیاط نیست اما تو همینم ندیدی. برو علی. برو. همین کم مونده مجید ما رو با هم ببینه.»
هلش میدهم. او را به پایین میرانم. روی سینهاش میزنم.
«برو. بهت گفتم برو. برو. به این زنت هم درس حسابی حالی کن که اینجاها پیداش نشه.»
اشک در چشمانش پر میشود.
«گفتم بهت برو.»
با هر جمله او را به یک پله پایینتر هل میدهم و میگویم:
«برو پیشِ همون پدر زنت که کردتت مدیرکارخونه. برو پیشِ زنت که پول تو جیبیت رو بهت میده. برو که مبادا از بیاموِ کمتر سوار نشی آقای مهندس. همهی اینا انتخاب خودت بود. برو. برو با تک تکشون زندگی کن.»
اشک از چشمانش میریزد.
صدای بسته شدن در از پشت بام میآید. میگویم:
«مجید جان چی شد؟»
از پلهها بالا میروم. باد خنکی صورتم را آرام میکند. علی با شانههای آویزان پایین میرود. صدای مجید میآید:
«چیزش نبود که مانیاجان. شلنگ ملنگاش شل شده بود. الان باید خنک کنه دیگه.»
«ممنون مجید جان، بریم یه نگا به یخچالم بندازیم. اونم کار کنه یه شربت خنک میخوریم و کلاس رو شروع میکنیم.»
یک پاسخ
چه زبان قصهگویی. به گمانم نمیشد داستانی را از نظر زمانی و مکانی بیش از این محدود کرد
رابطهی علی و مانیا در عین اینکه غافلگیری بود غیرمنطقی هم نبود چون در ابتدای داستان در افکارش نفرتش را نسبت به زهرا نشان میدهد