داستان کوتاه «بید مجنون دیوانه نیست» از غزاله فائق

– مادر راسته باید دویست میلیون تومَن واریز کنیم به حساب دولت؟

نمی‌دانست گوشی داغ کرده یا گوش‌هایش وسطِ زمستان گُر گرفته‌اند. به دیوارِ پشت سرش تکیه داد. به دانه‌های سبکبالِ برف که شروع به باریدن کرده بودند نگاه کرد. چقدر دلش می‌خواست آدمیزاد نبود. اصلن کاش همین برف بود. ببین چه بی‌قیدانه و باشکوه سقوط می‌کنند. آنقدر زیبا که جهان به احترامِ باریدنشان سکوت می‌کند.

– الو سیاوش. مادر صدامو داری؟
– می‌شنوم مادر. آره باید این پول رو پرداخت کنیم تا سینا رو نندازن زندان. اما شما نگران نباش. من حلش می‌کنم. اصلن از الان حل شده بدونش. من باید برم مادر فعلن.

چطور می‌خواست حلش کند؟ از کجا باید این‌همه پول را جور می‌کرد؟ سرش سنگین شده بود. یادش نمی‌آمد چه مدت است که کنار این دیوار ایستاده و به زندگیِ عادی مردم نگاه کرده؟ دویست میلیون تومان. یک دو که با هشت صفر لشکرکشی کرده بود به زندگی سیاوش. شروع کرد به حساب و کتاب داراییهایش. تمام نقدینگی‌اش شاید بیست میلیون تومان می‌شد. یک گوشی داشت که شاید ده – دوازده میلیون تومان می‌خریدندش و چندتایی کتاب که روی هم می‌شد تا ده میلیون تومان فروختشان. و تمام. همه‌ی چیزی که داشت روی هم به یک چهارم مبلغ هم نمی‌رسید.
تلفنش زنگ خورد. یارِ غارَش «علی» بود. صمیمی‌ترین رفیقش. از بیست و دو سالِ پیش، وقتی کلاسِ دوم دبستان بودند، با هم دوست شده بودند و دوست هم مانده بودند. پدرِ علی هم در جوانی فوت شده بود و او هم از سن نوجوانی شده بود نان‌آورِ خانه و مسئول مادر و دو خاهرش. همیشه به بازیگری علاقه داشت و از همان کودکی اَدای هر کسی را بهتر از خودش در می‌آورد. اما زندگی به او مجالِ رفتن سمت آرزوها و علایقش را نداد. وقتی هم که می‌شد، دیگر دِل و دماغی برایش نمانده بود. همان موقع‌ها بعد از فوت پدرش، رفت وردستِ عمویش نقاشی ساختمان انجام داد و نقاش ساختمان ماند. پرسید: «بِلَخره دیه‌ی دماغی که اون داداشِ کله‌خرت تو دعوا زده بود شکونده بود مشخص شد؟» مبلغ را که به او گفت، علی بعد از مکثی نسبتن طولانی با صدایی که از ته حلقش در آمده بود گفت: «می‌دونم که این مبلغ پول رو نقد نداری و می‌دونیَم که منم خیلی پول و پَله تو دستم نیست. اما تازه دیروز مشتری اُجرتم رو واریز کرده. سی میلیون تومن دارم. برات می‌زنم. باقیشم جور می‌کنیم. نگران نباش داداش.»
کوهِ معرفت بود. برای سیاوش از برادر نزدیک‌تر بود. می‌دانست که تعارف نمی‌کند و واقعن هرچه داشته باشد را به او می‌دهد. در جوابش گفت: «نه داداش لازم نیست. تو خودت داری خرج یه زندگی رو میدی. اجاره خونه داری. هیچ لازم نیست تو از دهنِ مادر و خاهرات بزنی. یه کاریش می‌کنم. دمت گرم.» علی که شرمنده بود از خالی بودنِ دست و بالش و می‌دانست رفیقش در چه وضعیتی است با صدایی که اینبار خفه‌تر از قبل شده بود آرام گفت: «سیاوش دوست ندارم اینو بگم ولی سازت چی؟ می‌دونم تو داری با این ساز گذرون زندگی می‌کنی. میدونم این ساز برات همه چیزه. اما مادرت طاقت زندان رفتنِ این سینای دیوونه رو نداره.»
اینکه به یک مدرسِ نوازندگی بگویی سازت را بفروش عینِ انداختنِ طنابِ دار به دور گردنش است و فروختنش هم همان زدن زیر چارپایه. اما در عین حال واقعن با ارزش‌ترین دارایی سیاوش بعد مادر و برادرش همین ساز بود. علی راست می‌گفت، مادر طاقت به زندان افتادن سینا را نداشت. شاکی هم گدا گشنه‌ی بی‌انصافی بود که حالا دماغش هم شکسته بود. یک گدا گشنه‌ی دماغ شکسته. چقدر مادرِ بیچاره‌اش گریه و زاری کرده بود که ببخشیدش، جوانی کرده، نفهمی کرده، ما پولی نداریم که به شما بدهیم اما مردک عین خیالش هم نبود. خب شاید هم حق داشت. آسیب دیده بود و حالا در عوض خسارت جسمی اش پول می‌خواست. ظاهرن عوضی‌ها هم حقوقی دارند.
با بی تابی سرش را به دو طرف تکان داد. تب کرده بود. دلش هوای سازَش را کرده بود. باید می‌نواخت تا دیوانه نشود از این هجمه‌ی افکار. آه سازَش. سازِ عزیزش. بدون او چگونه زندگی کند؟ بدون او کامل نیست. دلش نمی‌خواهد انگشتان هیچکسی غیر از خودش به دور گردنش حلقه شوند. از فکر اینکه نفسِ کسِ دیگری در گوشش بپیچد، دل‌پیچه گرفت. اما.
راه افتاد سمت راهی که گمان می‌کرد می‌رود سمت خانه. پاهایش هم میل راه رفتن داشتند و هم دست و دلشان نمی‌رفت که راه بروند. سنگین شده بودند. انگار قدم در سیمانِ تازه ریخته شده می‌گذاشت. زمین چسبناک شده بود. هوا داشت کم کم تاریک می‌شد. مادر در خانه تنها نشسته بود و غصه می‌خورد. باید زودتر به خانه می‌رسید.

صبح شده بود. اما چشمانش هنوز از بی‌خابی می‌سوختند. یادش نمی‌آمد که اصلن دیشب خابیده بود یا که خاب بوده و همه‌ی آن شب زنده‌داری را خاب می‌دیده. از همان‌جا که خابیده بود، به قامتِ رعنای «سِل‌ناز» نگاه کرد. آرام و با وقار ایستاده بود. می‌فهمید که سیاوش بین دوراهی مانده. خانم‌تر از این حرف‌ها بود که بخاهد بین او و مادر و برادرش بِایستد. می‌دانست که او هم چِندشش می‌شود دستِ مردِ دیگری بر قامتش سُریده شود. باید به یک زن می‌دادش. آری این‌طور بهتر بود. بلند شد در جایش نشست. گوشی‌اش را برداشت و وارد سایت آگهی شد تا نامه‌ی قتلش را به دست خودش بنویسد.
برای ثبت آگهی نیاز به عکس بود. با اکراه چند عکس از او انداخت و متن آگهی را هم نوشت: « ساز ویولن‌سل ایستمن مدل VC-300 به فروش می‌رسد. قیمت مقطوع : دویست و شصت میلیون تومان.» الان فقط مانده بود آن دکمه‌ی ارسال لعنتی را بزند و تمام. به «سل‌ناز» نگاه کرد که لبخندِ تلخی به لب داشت و با چشمانش می‌گفت که بزن. نترس. چاره‌ای نداریم. و بعد پرده‌ی اشکی تصویرش را پیشِ چشم سیاوش محو کرد. سرش را پائین آورد، قطره‌ی اشکی چکید روی گوشی، انگشتش را روی دکمه گذاشت، ارسالِ آگهی و تمام.

دو ساعت از انتشار آگهی نگذشته بود که تماس‌ها شروع شد. هرکدام را به دلیلی رد و یا دست به سر می‌کرد. یکی را به خاطر اینکه سلام نگفته بود نمی‌پسندید و دیگری را چون مَرد بود و جوان. از یکی می‌پرسید که محل نگهداری‌اش را کجا درنظر گرفته‌اند و اگر جوابشان باب میلش نبود رد می‌شد. آن‌یکی را چون بچه‌ی کوچک در خانه داشت و ممکن بود بچه در حین بازی بخورد به «سِل‌ناز» و به او آسیب بزند، محترمانه رد می‌کرد.
دراین بین علی هم زنگ زده بود و سراغ حالش را گرفته‌ بود. گفته بود که چقدر ناراحت است که او مجبور به این کار شده. راست می‌گفت. واقعن ناراحت بود. چون بهتر از هرکسی از اسرارِ مگوی آن‌ دو خبر داشت. تقریبن همه جا تعریف کرده بود که چند سال پیش که سیاوش ترکِ موتورش نشسته بود و یک ماشین به سرعت پیچیده بود داخل خیابان و علی هم کنترل موتور را از دست داده بود و موتور زمین خورده بود، سیاوش که سرش به زمین خورده و بیهوش شده بود را اورژانس برده بود بیمارستان و بعد از یکی دو ساعت بیهوشی، چشم باز کرده بوده و گفته بوده سل‌ناز سل‌ناز. دکتر‌ها و پرستارها آمده بودند به علی گفته‌بودند، همسرش کجاست؟ او را صدا می‌زند. علی هم با تعجب گفته بوده که او همسری ندارد و آنها پرسیده بودند پس سل ناز کیست؟ چشم که باز کرده سراغش را می‌گیرد. و بعد هم قهقهه می‌زد و می‌گفت این سیاوش با سازش ازدواج کرده.

ساعت نزدیک ۱۲ظهر شده بود که گوشی زنگ خورد. خسته شده بود از جواب دادن به آدمها و چون قلبن دلش نمی‌خواست سازش را بدهد برود، هر مکالمه بیشتر از قبل فرسوده‌اش می‌کرد. یادِ حرفی که مادر‌بزرگش می‌زد افتاد. پیرزن همیشه دعا که می‌کرد می‌گفت: «ننه الهی به دردِ چه کنم چه کنم دچار نشی.» دچار شده بود. دقیقن به همین چه کنم چه کنم افتاده بود و در آخر تنها کاری که می‌توانست انجام دهد، گذشتن از سازَش بود. دلش می‌خواست از برادرش متنفر باشد که باعث و بانیِ این اتفاق بود. اما در دلش به او افتخار می‌کرد. آخر اصلن برای این دعوا کرده بود که در خیابان که راه می‌رفته، دیده است مردی -همان مردک شاکی- دارد زنی را کتک می‌زند و زنِ بیچاره افتاده روی زمین و آن مردک هم به شکمش لگد می‌زند. خودش می‌گفت دیگر نفهمیدم چه شد. خون جلوی چشمانم را گرفت. مادر همیشه می‌گفت: «سیاوش به من رفته، آروم و با گذشت است. ولی سینا عین بابای خدابیامرزشان است. جوشی و دعوایی.» بعدن فهمیدیم مرتیکه‌ی بی‌غیرت برادرِ زن است و زنِ بدبخت که به تازگی طلاق گرفته بوده، در جایی مشغول به کار شده. این آقای به اصطلاح برادر هم رفته برای سَرک‌کشی و دیده کارفرما یک مرد جوان هست. خاهر را به زور آورده بیرون و فحش و تهمتی نبوده که نثارش نکرده و در آخر هم که افتاده به جانش.

– الو. سلام بفرمائید.
– سلام برای آگهی سازتون تماس گرفتم.

به صدا می‌خورد صاحبش مردِ مسن و جا افتاده‌ای باشد. صدایی گرم و شیک داشت. پیرمرد که خودش را آقای شکیب معرفی کرد در پاسخ به سوالِ عجیب سیاوش که ساز را برای چه میخاهد گفت: «من یک نوه‌ی دختر دارم. الان ده ساله است. میخاهم این ساز را برای امسال تولدش به او هدیه بدهم.» سیاوش پرسید: «جسارتن این ساز الان براشون بزرگ نیست؟» پیرمرد که از سوالات شخصی و جسورانه‌ی سیاوش به تنگ آمده بود در جواب گفته‌بود که مشکلی نیست، می‌ماند وقتی بزرگتر شد می‌نوازد. و حرف را کشانده بود به اینکه قیمتِ آخرِ سیاوش چقدر است. که او هم گفته‌بود همانطور که در آگهی قید شده، قیمت مقطوع است. اما پیرمرد اهل چانه زنی بود و در نهایت گفته بود حالا پای معامله چانه‌اش را می‌زنیم. چانه‌ی چی؟ مگر برای خریدن با ارزش‌ترین دارایی یک انسان چانه می‌زنند؟ اما سیاوش با خودش فکر کرده بود که این مورد خوبی است. «سل‌ناز» قرار است در نهایت برسد به دستان یک دختربچه. این پیرمرد هم که به صدایش می‌خورد آدم حسابی باشد و از آن‌هایی نباشد که موقع عصبانیت چیزی را پرت کند سمت «سل‌ناز» و به او آسیبی بزند. پس قبول کرد و گفت آدرس را بفرستید، خودم ساز را می‌آورم.

آدرس، خانه‌ای زیبا و قدیمی بود، در یکی از کوچه‌های پشت باغ‌فردوس. زنگ را که زد صدای مردی که صدای پیرمرد نبود پرسید کیست و گفت الان می‌آید در را باز می‌کند. چند دقیقه‌ای طول کشید. سیاوش از پشت در صدای لِخ لِخ راه رفتنِ کسی را شنید. انگار که حیاطِ خانه شن‌ریزه بود. در را مردی به رویش باز کرد که گویا نوکر آن خانه بود. مرد به سیاوش گفت بفرمائید، آقا منتظرتونن. درست حدس زده بود. حیاط با شن‌ریزه فرش شده بود. در دو سمت حیاط، دو قطعه باغچه‌ی نسبتن بزرگ بود که در هر کدام چند درخت کاشته شده‌بود. اما باغچه‌ی سمت راستی توجه سیاوش را جلب‌ کرد. درختِ بید‌مجنونی قدیمی با ناز و کرشمه ایستاده بود و زلف‌های سبزش را که هنوز از برفِ دیروزی کمی رویشان مانده بود، به دست نسیمِ ملایمی سپرده بود و تابِشان می‌داد. غلام که جلوتر رفته بود، به سیاوش گفت که راه بیوفتد. آقا منتظر است. خب آقا منتظر بماند. نمی‌میرد دو دقیقه منتظر بماند تا این مردِ بیچاره که غمِ عالم در دلش ریخته، به تماشای درختی این چنین زیبا بِایستد. درختِ بیدمجنون را همیشه دوست‌داشت. در نظرش نمادِ ایستادگی و تاب‌آوری بود. باد اگر از شمال می‌وَزید و به سمت جنوب می‌رفت، بید شاخه‌های لطیفش را به دستش می‌داد و اگر باد هوس می‌کرد برگردد و از جنوب به سمت غرب برود، شاخه‌های بید هم به همان جهت می‌رفتند. تقریبن هیچ بادی نمی‌توانست شاخه‌هایش را در هم بشکند. او ظاهرن بر هر سازِ باد می‌رقصید اما تنه و ریشه‌هایش همچنان زیبا و استوار در خاک می‌ماند. گفت ساز. داشت با پای خودش به قتل‌گاه می‌بردش. نفسی کشید تا راهِ بند آمده‌ی نفس را باز کند. به دنبالِ نوکر به راه‌افتاد. انتهای مسیرِ شن‌ریزه به ایوانی بزرگ می‌رسید که به اندازه ی یک پله از سطح حیاط بالا آمده بود. ایوان تمام قسمت جلویی بنا را پوشش می‌داد. در وسط، در ورودی ساختمان قرار داشت و دو سمت در، دو پنجره‌ی سرتاسریِ بزرگ که با پرده‌های سفید‌رنگ پوشیده‌ شده بودند. خانه، دوبلکس بود با نمای سنگ سفید. در طبقه‌ی دوم تراسی تقریبن به اندازه‌ی نصفِ ایوانِ پاینی قرار داشت. که به شکلِ نیم‌دایره‌ بود و به واسطه‌ی دو ستونِ گردِ عمودی، از قسمت زیرین به ایوان پایینی و زمین متصل شده بود. نوکر به در رسیده‌بود و آن را باز نگه‌داشته ‌بود و داشت چپ چپ به سیاوش نگاه می‌کرد که یعنی اگر سیاحتتان تمام شد تشریف بیاورید داخل، آقا منتظرن. سیاوش قدم‌هایش را تند کرد و داخل شد.
وارد خانه که می‌شدی، روبرویت راه پله‌ای بود که به طبقه‌ی دوم می‌رفت و این راه پله، خانه را به دو قسمت جدا کرده‌بود. سمتِ راست را نتوانست ببیند چون نوکر زودتر اشاره کرد که برود سمت چپ . اتاق پذیرایی بزرگی بود که با دو دست مبلمان جدا شده بود. یک سمت راحتی بود و سمت دیگر برای مهمانان رسمی‌تر. چشمش به پیانویی گوشه‌ی اتاق افتاد. گویا اهلِ موسیقی بودند. دلش گرم شد. فضای داخلی، زیبا و دلنشین بود و با اسباب و اثاثیه‌هایی آنتیک که با سلیقه کنار هم چیده‌شده بودند، نشان از ذوق و سلیقه‌ی صاحبخانه‌ای متموِّل را می‌داد. صدایی از پشت سرش گفت: «بفرمائید بنشینید. چرا سرِ پا موندین؟» صدای همان پیرمردِ پشت تلفن بود. مردی حدودن شصت-هفتاد ساله بود با موها و ریشی سفید شده که تک و توک هنوز موی مشکی بینشان باقی مانده‌بود. سیاوش نشست. «سل‌ناز» را کنارش گذاشت زمین. پیرمرد هم نشست و به نوکر که یک لنگه پا دمِ در ایستاده بود گفت: «برو غزل جان را بیاور.» چند دقیقه بعد نوکر دختر زیبایی را که بسیار غمگین به نظر می‌رسید، نشسته بر ویلچر آورد. سیاوش به پیرمرد نگاه کرد. پیرمرد گفت که: «ایشون تنها نوه‌ی من غزل خانم هستن. پارسال به همراه پدر و مادرش در جاده تصادف کردند. متاسفانه پسر و عروسم زنده نماندند.» بغض کرده بود. چند لحظه ساکت شد تا خودش را جمع‌و‌جور کند. صدایش را صاف کرد و بعد ادامه داد: «اما خداراشکر غزلِ من زنده ماند. البته آسیب دید، اما دکترها می‌گویند قابل جبران است و باید به آن زمان بدهیم. کم کم بهتر می‌شود و دوباره می‌تواند راه برود.» سیاوش به غزل نگاه کرد. دختر داشت بِر و بِر سیاوش را نگاه می‌کرد. در صورتش ردِّ هیچ احساسی نبود.
پیرمرد از سیاوش سوال کرد که شغلش چیست و وقتی شنید که مدرس ویولن‌سل است، بسیار تعجب کرده و پرسیده بود: « اگر جسارت نیست می‌توانم بپرسم چرا می‌خاهید سازتان را بفروشید؟» وقتی سیاوش ماجرا را برایش تعریف کرده بود، پیرمرد بسیار متاثر شده بود. از سیاوش پرسید که آیا سازِ دیگری هم می‌نوازد و تدریس می‌کند؟ که در جواب سیاوش گفته‌بود بیشتر سازها را بلد است. مثل: ویلون،کمانچه، پیانو،تنبک،دف. و در ادامه توضیح داده بود که برای شروعِ یادگیریِ نواختن سازها، بهتر است تنبک را یاد بگیرند. چون تنبک، ریتم را یاد می‌دهد و با یادگیری ریتم، فهم و نواختنِ یک قطعه آسان‌تر می‌شود.
پیرمرد درخواست کرده بود که سیاوش برایشان یک قطعه با ویلون‌سل بنوازد. سیاوش هم “Pains angelicus” را انتخاب کرده‌بود. یعنی این آخرین نوازشش با «سل‌ناز» بود؟ از این فکر قلبش مچاله شد. چیزی در گلویش متورم شده بود و درد می‌کرد. شروع به نواختن کرد. پیرمرد و نوه در تمام مدتِ نواختنِ او، در سکوت، با تحسین نگاهش کرده بودند. در نظرش این نواختن مثل آخرین رقصِ تانگوی دو معشوق، قبل از رفتن یکی به میدان جنگ بود. وقتی نواختنش تمام شد، با صدای دخترک به خودش آمد که گفت: «خیلی زیبا نواختین. پدرم هم همیشه این قطعه را از بوچلی گوش می‌داد. بسیار آن را دوست داشت.» سیاوش دید که پیرمرد از چیزی یکه خورده. اشک در چشمانش جمع شده بود و نگاهش به نوبت از روی دختر به نوکر و سیاوش و سپس دوباره به دختر می‌پرید. سرانجام توضیح داد که غزل بعد از آن تصادف و شنیدنِ اینکه پدر و مادرش کشته شده‌اند، دیگر با کسی صحبت نکرده‌بود و حالا، بعد از این‌همه مدت، نسبت به این آهنگ واکنش نشان داده‌بود.
پیرمرد از خوشی سرِ جایش بند نمی‌شد. مدام سر و صورت نوه‌اش را می‌بوسید. وقتی سیر نوه را بوسه‌باران کرد، رو به سیاوش کرده و گفت که برایش یک پیشنهاد دارد: «همانطور که شما فرمودید یادگیریِ ویلون‌سل الان برای غزلِ من آسان نیست. من می‌دانم که نوه‌ام به موسیقی علاقه‌ی بسیاری دارد. پس شما لطف کنید بیایید اینجا و به او موسیقی و نواختن یاد بدهید. از همان تنبک شروع کنید. فعلن ویلون سل را فراموش می‌کنیم. من هزینه‌ی تدریس شما را پیش پیش پرداخت می‌کنم و تنها یک درخواست از شما دارم. حتی اگر عمرِ من کفاف نداد شما غزلِ من را تنها نگذارید. یک روز حتما به او نواختنِ این ساز را یاد بدهید. پسرم عاشق صدای ویلون‌سل بود. غزل هم طبع موسیقیاییش را از پدرش به ارث برده. من دویست میلیون تومان علی‌الحساب به حسابتان واریز می‌کنم و از این به بعد شما معلم موسیقی غزلِ من می‌شوید. قبول است؟»
سیاوش متوجه نمی‌شد که دارد خاب می‌بیند یا این عینِ واقعیت است. قبول است؟! معلوم است که قبول است.

از خانه که بیرون آمد به درختِ بیدمجنون که حالا سمت چپش بود نگاه کرد. داشت به سیاوش لبخند می‌زد و می‌گفت، نگاه‌کن سیاوش. نگاه‌کن که تاب‌آوری چه زیباست. بگذار بگویند که من دیوانه‌ام. من اما جز زیبایی چیزی در خودم نمی‌بینم. سیاوش به رویش لبخند زد، دستِ راستش را روی سینه‌اش گذاشت و به نشانه‌ی احترام کرنشی کرد. سپس قدم بر راهِ شن‌ریزه ها گذاشت، اما خبری از شن‌ریزه‌ها نبود. حیاط را با ابرها فرش کرده‌بودند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 اردیبهشت 1400

21 اردیبهشت 1400

6 فروردین 1397

6 فروردین 1397

9 پاسخ

  1. غزاله جان داستان زیبایی نوشتی.
    شروع میانه و پایان منطقی داشت.
    منتظرم برای خاندن داستان بعدی‌ات.

  2. درود به غزاله‌جان
    واقعاً دوست ندارم در موقعیتی باشم که مجبورم بشم یکی از مهمترین وسایلم «مثل کامپیوتر» را بفروشم . آفرین، سوژه‌ی خوبی انتخاب کردی.
    شخصیت هدف داشت و برای رسیدن به هدف تلاش کرد. جذاب‌تر می‌شد که سینا فروش ویولن را می‌گذاشت آخرین مرحله. یعنی مثلاً برای پول جور کردن خودشو به زمین و زمان می‌زد و موفق نمی‌شد مثلاً می‌رفت پیش نزول‌خوار یا می‌خواست کلیه‌اش را برای فروش بگذار اما بعد می‌فهمید به یه علتی یا بیماری‌ای نمی‌تونه کلیه‌اش رو بفروشه و از این جور چیزا. در آخر که نمی‌تونست پول را جور کند ویولنش را می‌فروخت. (البته این نظر منه و ممکنه اشتباه باشه.)
    توصیف‌های خلاقانه‌ای هم به کار بردی مثلاً: «اینکه به یک مدرسِ نوازندگی بگویی سازت را بفروش عینِ انداختنِ طنابِ دار به دور گردنش است و فروختنش هم همان زدن زیر چارپایه.»
    و یه جایی هم لبخندیدم. اونجا که گفتی: «ظاهرن عوضی‌ها هم حقوقی دارند.»
    جزئیات و تصویرسازهایی که کرده بودی هم عالی بود.

    فقط به نظرم در داستان شخصیت دچار تغییر و تحول نمی‌شود. بیشتر انگار شانس می‌آورد و به تور یک پیرمرد ثروتمند می‌خورد. بعد چیزی هم که به نظرم منطقی نمی‌آمد این بود که یک شخص ثروتمند معمولاً اجناس نو خریداری می‌کند، نه دسته‌دوم ( البته این نظر فعلی منه که ممکنه اشتباه هم باشه.)

    در مجموع شما آدم جسور، تلاش‌گر و باذوقی هستین، با این‌که شغلتون بیشتر انرژی‌تون رو می‌گیرد اما باز در وبینار‌ها شرکت می‌کنید و تمارین را انجام می‌دهید اونم نه سرسری بلکه به صورت جدی. واقعن جای تحسین داره و البته الهام‌بخش. دوستی با شما برام افتخاره.

    دمت جیز

    1. مرسی سامان جان عزیز که اینهمه دقیق برام نوشتی.

      اینکه گفتی شاید شخصیت بیشتر تلاش می‌کرد آره جالب می‌شد اما شاید طولانی می‌شد و صادقانه انرژی برای اینهمه بسط دادنش نداشتم. شایدم این کارهارو قبلن کرده بوده و حالا ( جایی که داستان شروع میشه) به این نتیجه رسیده که سازش رو بفروشه. که البته در این صورت هم می‌تونستم گریزی بزنم. نکته‌ی خوبی بود. آفرین.

      راجع به اینکه گفتی پیرمرد پولدار جنس نو می‌خره هم شاید درسته. اما بعضی پولدارام خسیسن پول جنس نو نمیدن😜 بذار یا بزار یا بضار یا بظار (این قسمت مخصوص استاد بود😅) مال من خسیس بوده باشه و دنبال جنس دست دوم.

      راجع به تحول شخصیتم فکر می‌کنم درست می‌گی ولی چون من خدا بودم حال کردم یکی‌ام یجا ماحتتش پاره نشه و شانس بیاره😄.
      «لبخندیدم» ت رو هم دوست داشتم.

      و در انتها ارادت رفیق🙌🏻🙏🏻

  3. غزاله‌ی عزیز،

    قصه‌ی شما زبان روان و بی‌دست‌اندازی دارد و متن قصه نیز پاکیزه نوشته شده است که نشان می‌دهد به دقت بازخوانی شده است. وابستگی‌ و احساسات شخصیت به خوبی نشان داده شده‌اند و همچنین توصیف صحنه واقعی و دقیق است. نویسنده به موسیقی اشراف دارد و یا دست‌کم به خوبی تحقیق کرده است. کلن دقت را می‌‌شود در تمام قصه‌ی شما دید که قابل‌تحسین است.

    اینکه پایان‌بندیْ بیهوده و به اجبار تلخ و تاریک نیست خوشایند است، اما تا حدی دستخوش احساسات نویسنده می‌شود که دلش می‌خواهد به شکلی اغراق‌آمیز به شخصیت اصلی کمک کند و همین سبب می‌شود که به سمت فضایی بیش از حد احساسی و غیرواقع‌گرایانه پیش برود.

    اوایل قصه با این جمله مواجه می‌شویم: «بِلَخره دیه‌ی دماغی که اون داداشِ کله‌خرت تو دعوا زده بود شکونده بود مشخص شد؟»

    آن‌ها بین خودشان می‌دانند که چه اتفاقی افتاده است و این جمله جهت اطلاع خواننده نوشته شده است که سبب گسست با فضای قصه می‌شود. همین اطلاعات را می‌توان بدون شتاب و در خلال قصه منتقل کرد و در این بخش به گفتن: «بلخره دیه‌ی دماغ طرف مشخص شد؟» بسنده کرد.

    یک موضوع نسبتن فرعی هم وجود دارد که چون احساس می‌کنم شما آدم دقیقی هستید دلم می‌خواهد آن را مطرح کنم؛‌ اینکه دیه در درگیری‌های خیابانی (چنانچه منجر به مرگ نشده باشد) معمولن در بخش اجرای احکام به علت اعسار از پرداخت تقسیط می‌شود و اگر جرم منازعه رخ نداده باشد (یعنی دعوا میان دو نفر باشد و نه گروهی از افراد) معمولن حبس ندارد (در حد اطلاعات بسیار اندک من). این فرض می‌تواند منطق کلی قصه را دست‌کم برای گروهی از افراد به چالش بکشد که می‌توان با افزودن فرض‌ها و اطلاعاتی به قصه آن را از گزند موشکافی‌های چالش‌برانگیز محافظت کرد. هرچند که در مجموع به قصه آسیب نزده است.

    موفق باشید.

  4. تا آن جایی که می‌دانم شما تازه وارد مدرسه‌ی نویسندگی شده‌اید و با این حال تا حدی زیادی توانسته‌اید جملاتی فصیح را نوشته‌اید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *