نیمهشب بود. مثل هرشب دیگر زنگ خاموشی را زدند و پس از آن، باریکهای نور هم از خانهای خارج نشد. هیچکس نمیخواست توجهی را ناخواسته جلب کند. سارا و خانوادهاش هم استثنا نبودند. هر سه نفر تکیهزده به دیوار مقابل در خانه، نشسته بودند. مادرش دستهایش را کنار هم قرار داده بود؛ چیزهایی را با لحنی لرزان زمزمه و همزمان خودش را به جلو و عقب تاب میداد؛ دعا میخواند. پدرش اما به در خیره بود؛ دانههای عرق روی پیشانیاش جمع شده و رگههایی از ترس را روی صورتش نشان میداد.
اما سارا نه مانند مادرش دستبهدعا برده بود و نه مانند پدرش عرق ترس میریخت.
به خیال خودش ترس از چه؟ سراغ آنها که نمیآمدند. تا خانواده و آدمهای دیگر بودند، چرا آنها؟ بقیه هستند. حتی اگر بقیه هم نبودند، سارا و خانوادهاش هیچوقت انتخاب نمیشدند. آنها دنبال کسی بودند که دست به خون بزند. از جمع سهنفرهی آنها کدامشان میتوانست مورچهای را بکشد.
با این حال نمیتوانست جلو خودش را بگیرد که با ناخنهای دستش را با دست دیگر نخراشد. از نیمهشب میگذشت که چراغ داخل میدان با صدای بلندی روشن شد. صدای تکان خوردن چند درخت داخل میدان به خاطر باد به گوش میرسید. دیوار پشت سرشان روبه سردی میرفت. و صدای قدمهایی که روی زمین کشیده میشد، نزدیک و نزدیکتر میشد.
صداها بلند و بلندتر شدند و ناگهان به جز صدای قدمها چیزی شنیده نمیشد. سایهای بزرگ به خانهشان نزدیک میشد. سارا ناخنهایش را با شدت بیشتری روی هم میکشید؛ و متوجه نبود اطراف ناخنهایش خونی شده؛ چیزهایی را زمزمه میکرد؛ دانههای عرق روی پیشانیاش جمع میشد و نفسهایی منقطع و تند میکشید. سایه که به در خانه رسید سارا دستهای خیس از خونش را روی دهنش قرار داد و نفسش را حبس کرد.
منتظر وارد شدن سایه بود که صدایی هرچند کوچک از خانهی کناری بلند شد و ثانیهای دیگر خبری از آن سایه نبود. سارا شانههایش را که نمیدانست از کی محکم بودند، کمکم شل کرد و نفسهایش کمی آرامتر شد. حینی که روبه پدر و مادرش میکرد خون مخلوط شده با بزاق روی صورتش را با دست کنار زد و گفت: »دیدید با ما کاری ندارن! هر شب همیناید. بسه!»
میگفت و دلش نمیخواست بداند چرا پدر و مادرش با آن چشمهای گرد شده به جای او، به پشت سرش خیره شدهاند. به آرامی چرخید و با سایهای سیاهرنگ روبهرو شد. سایه شکلی انسانمانند داشت، اما بزرگتر. سارا بلافاصله خودش را به عقب کشاند و دوباره به دیوار چسبید. سایه نزدیکتر میشد. صورتش از روی پدر سارا تکان نمیخورد.
سارا چشمهایش را بست. دیگر به او ربطی نداشت. یکی نفر دیگر انتخاب شده بود. حالا میتوانست کمی نفس بکشد. امکان نداشت پدرش برای نجات خودش، دخترش را بکشد.
میخواست از آنجا دور بشود، ولی دستش توسط فردی گرفته شد. چشمهایش را باشدت باز کرد. پدرش دستش را محکم گرفته بود و اجازهی تکان خوردن بهش نمیداد.
سایه نگاهش را هنوز جابهجا نکرده بود. سارا تلاش کرد که دستش را از دست پدرش خارج کند اما گرهی دور دستش محکمتر شد. نگاهش بین دستش و پدرش میچرخید که در لحظهای پدرش او را به سمت سایه هل داد.
وقتی نداشت که آنچه اتفاق افتاد را هضم کند. خیلی سریع توسط سایه به بیرون و به سمت میدان کشیده شد. خودش را به چراغ چسباند. دستهایش را جمع کرده و جرئت نداشت چشمهای بستهاش را باز کند.
سایهها به دورش میچرخیدند. گاهی یکی بهش نزدیک و باز دور میشد. همانطور تکیهزده به چراغ، روی زمین نشست. دستهایش را روی گوشش قرار داد و به خودش میلرزید.
حرکتهای سایهها به دورش زیاد و سپس مانند وقتیکه داخل خانه بود، یکدفعه متوقف شد. چشمهایش را که باز کرد به جز یک داس و نوشتهای کنارش چیزی نبود. آنها را در دست گرفت و نوشته را خواند: صبح؛ یک مرگ.
داس را پرت کرد؛ و نگاهش را از نوشتهها برنمیداشت. چهار ساعت دیگر هوا روشن میشد و اگر کسی را نمیکشت، کشته میشد.
میتوانست خودش را فدا کند. یکنفر را نجات میداد. بعدا از او میگفتند؛ قصه میشد و اسمش را به یاد میآوردند. همین خوب بود. میخواست یکنفر را نجات دهد.
همانطور چمباتمهزده کنار چراغ داخل میدان در انتظار مرگش سه ساعت را گذراند. هر سی دقیقه، سایهای به حالت نشسته کنارش ظاهر میشد و هربار نزدیکتر. با آخرین سایهای که ظاهر شد فقط سه قدم فاصله داشت.
سومین سایه که ظاهر شد، دست به داس شده بود. داس را طوری بغل کرده بود که انگار جانش به آن بستگی دارد. لبهی تیز داس صورت و بدنش را زخم کرده بود.
نزدیکترین سایه بهش گردنش را کمی کج کرد. قسمتی را که شبیه به دست بود به سمتش دراز کرد و وقتی سارا بیشتر در خود جمع شد، صدایی شبیه به خنده ازش بلند شد.
سی دقیقهی دیگر هم گذشت. سایهی بعد دو قدم ازش فاصله داشت و سایههای دورتر، جلوتر آمدند. صداهایی که قطع شده بودند دوباره و با شدت بیشتری شروع شد.
سارا مدام با خودش زمزمه میکرد که فقط سی دقیقهی دیگر همهی اینها تمام میشود. او امشب یکنفر را نجات میداد؛تکرار میکرد بااینحال داس را از خودش فاصله داد و با هردو دستش گرفت. آرامآرام از روی زمین بعد از چند ساعت بلند شد. پاهایش میلرزید. پاهایش او را به سمت خانهی همسایهشان میکشاند. نگاههای صورتهای بیچهره پشت سرش را حس میکرد. صدای ضربان قلبش را میشنید و وقتی به مقابل خانه رسید، تپش قلبش را هم حس میکرد.
دستگیره در را گرفت و پس از ثانیهای محکم آن را تکان داد. باز نمیشد. سارا سایه نبود که قفلها برایش بیاثر باشند. بدون انداختن نگاهی به خانهی خودشان به سمت خانهی دیگر رفت. قفل بود. میخواست به سمت خانههای دیگر برود ولی سایهها دوباره بهش نزدیک شدند؛ مرگ پشت سرش بود. و چه کسی هم در را باز میگذاشت.
داس در دستش را محکمتر گرفت. آن را بالا برد و با ضرب روی در فرود آورد. ضربهها را تکرار میکرد و با هر ضربه قطرههای اشک روی صورتش جاری میشدند.
در را شکست و خودش را با شدت با داخل خانه پرت کرد. داس را پایین آورد. برای همین این مدت خبری از آنها نبود. داخل خانه عوضِ همسایههای سالمشان، جنازههای آنها را میدید. دقیقا درک نمیکرد، ولی برایش عجیب نبود که آنها خانوادگی دست به خودکشی زده بودند.
احتمالا روزی را مثل حالا که سارا مجبور شده بود مسیرش را به خانهی خودشان پیش ببرد، پیشبینی کرده بودند. به خانهی خودشان رسید. باز بود. پدر و مادرش مثل همیشه تا صبح همانجا مینشستند و به خودشان جرئت هم نمیدادند در را ببند.
داخل رفت. حس میکرد آنها را از درون یک جعبه میبیند. انگار نه انگار خودش کسی بود که با داس در دستش به سمت پدر و مادرش میرفت.
هنوز هم زمزمه میکرد که میخواهد کسی را نجات بدهد؛ و نمیدانست از کی ولی در ادامهش میگفت که نمیخواهد بمیرد. نمیخواست خودش را فدا کند.
بدون اینکه نگاهش را به مادرش بدهد، به سمت پدرش رفت. پدرش صورتش را به پرو راست تکان میداد. تندتند زمزمه میکرد: «نه.»
سارا انگار نمیشنید. داس را که بلند کرد پدرش، مادرش را به سمت سارا هل داد.
برایش فرقی نمیکرد. میخواست زنده بماند به هر قیمتی. اما قبل از آنکه کاری بکند، مادرش خودش را عقب کشاند. پدرش را گرفت و مانع حرکت او شد و خیره به چشمهای سارا شد. انگار التماسش میکرد که تمامش کن. میفهمید که چرا مادرش اینکار را میکند. او هم فهمیده بود وضعیتی مانند سارا دارد. اگر کاری نمیکرد، میمرد؛ مانند سارا. داس را به سمت پدرش پایین آورد و بعد قطرههای خون روی صورتش پخش شد. خودش را نجات داد.