داستان کوتاه «مُخَمو بزن» از آناهیتا آهنگری

سیاوش، ۲۹ ساله، از اون آدم‌هایی که اگر توی مترو کنارش بشینی، ناخودآگاه صاف می‌شینی چون فکر می‌کنی داری کنار «کسی که خیلی به زندگی فکر می‌کنه» نشستی و نباید مزاحمش بشی.
در واقع کاری نمی‌کرد که این حس رو بده، فقط خیلی جدی به لپ‌تاپش نگاه می‌کرد. همین.
هر عصر می‌رفت پارکی که به نظرش «خلوتِ استاندارد» بود. یعنی نه اون‌قدر خلوت که ترسناک باشه، نه اون‌قدر شلوغ که مجبور شی با آدم‌ها تعامل کنی. یک نقطه طلایی برای فرار از انسانیت.
کلاس آنلاین نویسندگی هم شرکت می‌کرد.
دوربین خاموش. میکروفن خاموش.
روح در حالت پرواز.
راز ۲۷ ساله بود و رسمن وارد فاز «تحلیل‌گر رفتاری عاشقانه» شده بود.
سیاوش براش شده بود، پروژه‌ی تحقیقاتی شماره ۱ با کد رمز: «اون پسره که انگار همیشه داره یه جمله مهم رو تایپ می‌کنه، ولی هیچ‌وقت نمی‌فرسته.»
راز هر روز کافه می‌رفت.
نه به خاطر قهوه.
به خاطر این‌که:
۱. وای‌فای داشت.
۲. سیاوش روبه‌روش بود.
۳. قهوه‌ رو هم خودش نمی‌فهمید چی هست، فقط می‌گفت: «همون همیشگی» با اعتمادبه‌نفس الکی.
راز تصمیم گرفته بود غیرمستقیم ولی حرفه‌ای وارد زندگی سیاوش بشه.
برنامه‌ش اسم داشت:
«پلن جذب بدون این‌که تابلو باشه (نسخه ۱ با احتمال فاجعه)»

مرحله ۱: نشستن استراتژیک
نشست دقیقن جایی که دیدِ مستقیم به سیاوش داشت.
طوری نشست که اگر سیاوش نگاه می‌کرد، فکر کنه تصادفیه.
ولی سیاوش نگاه نکرد.
پس کنسل شد.
مرحله ۲: لبخند تمرینی
هر وقت سیاوش تایپ می‌کرد، راز لبخند می‌زد.
بعد از سه روز فهمید سیاوش حتی یک بار هم سرش رو بلند نکرده.
لبخندش کم‌کم تبدیل شد به لبخند برای تمرین صورت.
مرحله ۳: کتاب نمایشی
یه کتاب گرفت دستش:
«چگونه جذاب به نظر برسیم بدون این‌که تلاش کنیم»
مشکل:
کتاب رو برعکس گرفته بود.
یک ساعت کامل.
مرحله ۴: ورود به فاز تصادف ساختگی
یه روز رفت نزدیک کافه، وانمود کرد داره با تلفن حرف می‌زنه: «آره مامان من کاملن آدم اجتماعی‌ام، اصلن مشکل ارتباطی ندارم.»
بعد گوشی رو خاموش کرد.
سیاوش حتا پلک هم نزد.
راز به خودش گفت:
«این یا خیلی عمیقه یا فاز سهراب سپهری گرفته.»
مرحله ۵: عملیات نهایی (خرابکاری کنترل‌شده)
راز تصمیم گرفت مستقیم بره سراغش.
ولی چون مستقیم رفتن براش معادل مرگ بود، یک پلن نرم طراحی کرد:
رفت کنار نیمکت سیاوش، دقیقن وقتی لپ‌تاپش بسته بود.
گفت: «ببخشید، بلد نیستی آدم باحال چطوری رفتار می‌کنه؟»
سیاوش مکث کرد. گفت: «نه. من تخصصم آدم عادیه که شبیه آدم باحال فکر می‌کنه.»
راز چند ثانیه زل زد.
گفت: «اوکی. پس من و تو داریم از دو دنیای متفاوت زجر می‌کشیم.»
سیاوش خندید.
ولی هنوز داستان شروع نشده بود.
روز بعد، راز نقشه‌ی نهایی رو اجرا کرد.
نیومد.
اصلن نیومد.
نه یک روز.
نه دو روز.
روز سوم، سیاوش برای اولین بار:
لپ‌تاپ رو باز کرد.
بست.
دوباره باز کرد.
بدون این‌که چیزی تایپ کنه.
انگار سیستمش هنگ کرده بود.
روز چهارم رفت همون کافه.
نشست.
قهوه سفارش داد.
گفت: «همون همیشگی.»
باریستا گفت: «تو که همیشگی نمی‌خوری چیزی.»
سیاوش گفت: «یه بار می‌خاستم این جمله رو بگم.»
روز پنجم، راز برگشت.
با یک کیسه پر از بادوم‌زمینی، دو تا قهوه، و یک اعتمادبه‌نفس مشکوک.
نشست روبه‌روی سیاوش.
گفت: «فکر کردی رفتم؟»
سیاوش گفت: «راستش داشتم برای اولین بار تو زندگیم به آدم‌ها فکر می‌کردم، آره.»
راز گفت: «خوبه. پیشرفت کردی.»
سیاوش گفت: «تو چرا نیومدی؟»
راز گفت: «داشتم بررسی می‌کردم اگه نباشم، تو بلخره یه حرکت انسانی می‌کنی یا نه.»
سیاوش گفت: «خب»
راز گفت: «تو فقط قهوه بیشتری سفارش دادی.»
سیاوش گفت: «این حرکت انسانیه.»
راز گفت: «نه عزیزم، این اعتیاده.»
سیاوش گفت: «پس برنامه‌ت چی بود دقیقن؟»
راز گفت: «اولش این بود که تو رو آروم جذب کنم.»
سیاوش گفت: «بعدش؟»
راز گفت: «بعدش فهمیدم تو حتا وقتی کسی داره جذبت می‌کنه هم متوجه نمی‌شی.»
سیاوش گفت: «خب الان چی؟ پلن جدید؟»
راز بدون مکث گفت: «پلن جدید این‌که، دیگه پلن ندارم.»
سیاوش گفت: «این خطرناک‌ترین پلنه.»
راز گفت: «می‌دونم. ولی حداقل واقعی‌تره.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 شهریور 1403

14 شهریور 1403

8 شهریور 1398

8 شهریور 1398

11 پاسخ

  1. آنا نوشتنت رو خیلی دوست دارم.
    این داستانت هم خیلی گوگولی‌طوری بود.
    چقدر خوبه که داستان می‌نویسی.
    بیشترتر بنویس.

  2. با سلام…خط سوم کلمه “داری” نمی خواهد.به جای پلن بنویسید برنامه، به نظرم داستان ناگهانی و یهویی تمام شد بدون رسیدن به نتیجه ای خاص! و خواننده در فضا معلق می ماند. از ارکان داستان۱ شروع۲ میانه و۳ خاتمه ..خاتمه را نداشت.داستان طنز خوبی داشت…موفق باشید.

  3. حال کردم با شیوه‌ی بیانت که بخش اول اومدی افکار دختر را نوشتی اون هم به این صورت که انگار مثه فیلم‌های قهرمانی داره نقشه می‌کشه و بعد در بخش دوم از دید پسر داستان را تعریف کردی.

  4. خوب از پسش براومدی. بهت تبریک میگم همسفر خفن و خلاق.😍🌺

  5. آناهیتا جان داستانت رو دوست داشتم و لبخند به لبم آورد. شیوه‌ی بیان داستان خلاقیت داشت و چقدر شبیه مدل صحبت‌کردن خودت بود. من که انگار با صدای خودت داستان رو خوندم. داستان مرا به فکر اینکه چقدر روابط عشقی امروز واقع‌گرا و باجسارت است انداخت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *