داستان کوتاه «کاش ناشناس بمانم» از سمانه رادمریخی

بوی وایتکس، بتادین و خون مانده، ترکیب همیشگی هوای این زیرزمین بود. امیر روی صندلی پلاستیکی زهوار دررفته‌ای نشسته بود و به لکه‌ی قهوه‌ای روی کاشی‌های کف خیره نگاه می‌کرد. زمانی روپوش سفید و اتوکشیده‌ی بیمارستانِ آموزشی را می‌پوشید. همان روزهایی که هنوز باور داشت قسم بقراط معنایی دارد. اما وقتی بر سر پذیرش نکردن یک بیمار بی‌بضاعت با رئیس بخش گلاویز شد، نه تنها اخراجش کردند، بلکه نظام پزشکی‌اش را هم معلق کردند. حالا، اینجا بود؛ در شیفت شبِ یک دخمه‌ی زیرزمینی در حاشیه‌ی شهر، جایی که چاقوکش‌ها، قاچاقچیان و آدم‌هایی که روی هیچ کاغذی هویت نداشتند، بخیه می‌خوردند و درمان می‌شدند.

دلیل تحمل این لجن‌زار فقط یک چیز بود: پنج میلیارد تومان. برادر کوچکترش به خاطر یک پاپوش کثیف مالی در زندان بود و طلبکارها تهدید کرده بودند که اگر پول تا آخر هفته جور نشود، سینا را در همان زندان ساکت می‌کنند.

پنجم بهمن، سرمای استخوان‌سوزی داشت. عقربه‌های ساعت دیواری که شیشه‌اش شکسته بود، سه نیمه‌شب را نشان می‌داد.
صدای لگد خوردن درِ آهنی کلینیک، سکوت را پاره کرد. دو مرد هیکلی، پیکر غرق به خون مردی را روی برانکاردهای زنگ‌زده انداختند و بدون کلمه‌ای حرف، در تاریکی کوچه گم شدند. امیر بالای سر مریض رفت. گلوله دقیقا زیر دنده‌ها را شکافته بود. یک ساعتِ تمام، با کمترین امکانات، عرق ریخت. خونریزی داخلی وحشتناک بود. مرد در حال خفگی با خون خودش بود. در آخرین ثانیه‌هایی که مانیتور علائم حیاتی به خط ممتد نزدیک می‌شد، مرد با دستانی که از خون لیز شده بود، یقه امیر را چسبید. چشمانش گشاد شد و قبل از اینکه نفس آخر را بکشد، چیزی را در جیب روپوش امیر رها کرد.

مانیتور بوق ممتد کشید. امیر نفسش را بیرون داد و دستکش‌های خونی‌اش را درآورد. دست در جیبش برد؛ یک فلش‌مموری فلزی و سنگین.
لپ‌تاپ کهنه‌ی روی میز پذیرش را روشن کرد و فلش را به آن زد. چند پوشه‌ی رمزگذاری شده که با یک نرم‌افزار ساده‌ی هک که از یکی از بیماران قبلی‌اش گرفته بود، باز شد. چشمان امیر روی صفحه خشک شد. این یک لیست ساده نبود؛ شبکه‌ای از حساب‌های بانکی برون‌مرزی و ده‌ها کیف‌پول دیجیتال با موجودی‌های نجومی. اما چیزی که خون را در رگ‌هایش منجمد کرد، ستون‌های بعدی بود:«کبد – بیمارستان ایکس»،«قرنیه – واسطه وای.» این‌ها اسناد مالی یک باند مخوف قاچاق اعضای بدن بود.

پیش از آنکه بتواند به بزرگی چیزی که در دست داشت فکر کند، نرم‌افزار آنتی‌ویروس لپ‌تاپ هشدار عجیبی داد. یک پینگ خروجی. فلش‌مموری مجهز به یک فرستنده‌ی جی‌پی‌اس مخفی بود.

نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت. ۴:۳۷ دقیقه صبح.
صدای ترمز شدید چند ماشین شاسی‌بلند در کوچه پیچید. بعد صدای سنگین قدم‌هایی که از پله‌ها پایین می‌آمدند. صدای چرخیدن کلید از بیرون و قفل شدن درِ اصلی کلینیک، مثل پتک روی سرش آوار شد. محاصره شده بود.
فرصتی برای تسلیم شدن نبود. این آدم‌ها شاهد نمی‌خواستند. امیر دو راه داشت: یا گوشه‌ای کز می‌کرد تا مغزش را روی دیوار نقاشی کنند، یا از این هزارتوی زیرزمینی که مثل کف دستش آن را می‌شناخت، برای زنده ماندن استفاده می‌کرد. اگر زنده می‌ماند، این فلش کلید نجات سینا بود.

سریع به سمت جعبه فیوز رفت و اهرم را پایین کشید. کلینیک در تاریکی مطلق فرو رفت.
مردان مسلح با چراغ‌قوه‌های متصل به سلاح‌هایشان وارد شدند. قدم‌هایشان محتاط بود. امیر هیچ اسلحه‌ای نداشت، اما او آناتومی بدن و شیمی مرگ را خوب می‌دانست.
به سرعت وارد اتاق دارو شد. چند شیشه از گازهای بیهوشی قوی (سوفلوران) را برداشت. در راهروی باریک، شیشه‌ها را روی زمین خرد کرد و خودش با یک ماسک فیلتردار در اتاق مجاور پناه گرفت. دو نفر از مهاجمان که جلوتر بودند، با استشمام گاز سنگین، در کمتر از ده ثانیه روی زمین افتادند.
اما بقیه هوشیار شدند و به سمت راهرو شلیک کردند. امیر سینه‌خیز به سمت اتاق اکسیژن رفت. شیر یکی از کپسول‌های بزرگ را تا ته باز کرد، یک شمع کوچک الکلی را در فاصله‌ی چند متری روشن کرد و خودش را به انتهای سالن پرت کرد. جرقه‌ی شلیک یکی از مهاجمان در فضای اشباع از اکسیژن، باعث انفجار مهیبی شد که دو نفر دیگر را به دیوار کوبید.

امیر حالا در اتاق جراحی پنهان شده بود. فقط رئیس باند و دو نفر دیگر مانده بودند. قدم‌هایشان نزدیک می‌شد. نفسش را در سینه حبس کرد. سکوت مرگباری حاکم بود.

ناگهان، صدای بلند و تیز آلارم ساعت مچی امیر در فضای آکوستیک اتاق جراحی پیچید. ساعت ۶:۰۰ صبح. همیشه این ساعت را برای پایان شیفتش کوک می‌کرد. لعنت به این عادت!

نور چراغ‌قوه‌ها صورتش را روشن کرد. رئیس باند، با پوزخندی روی لب، اسلحه‌اش را سمت او گرفت.
امیر دست‌هایش را بالا برد. با صدایی لرزان گفت: «باشه… باشه! تسلیم. چیزی که می‌خواید روی میزه.» و با سر به میز جراحی استیل اشاره کرد. فلش‌مموری آنجا برق می‌زد.
رئیس باند قدمی جلو گذاشت. اسلحه‌اش را پایین نیاورد. دست دراز کرد تا فلش را بردارد.
او نمی‌دانست که امیر در آن چند دقیقه تاریکی، پدهای دستگاه الکتروشوک (دفیبریلاتور) را زیر پایه‌های فلزی میز چسبانده و دستگاه را روی بالاترین ژول ممکن تنظیم کرده است.
پوست دست مرد که به میز استیل برخورد کرد، امیر با پای راستش دکمه‌ی تخلیه روی دستگاه را فشار داد. صدای وحشتناک تخلیه‌ی برق و بوی گوشت سوخته فضا را پر کرد. مرد با تشنجی شدید به عقب پرت شد و بی‌حرکت ماند. دو نفر دیگر از ترس و تعجب یک لحظه خشکشان زد، و همین یک ثانیه کافی بود تا امیر از درِ پشتی فرار کند و در کوچه پس‌کوچه‌های تاریک زمستانی ناپدید شود.

ساعت هشت و بیست دقیقه صبح بود.
امیر در یک نت‌کافه‌ی متروکه در مرکز شهر نشسته بود. دست‌هایش هنوز می‌لرزید. با استفاده از لپ‌تاپ کافه، وارد یکی از کیف‌پول‌های ناشناس شد. دقیقاً پنج میلیارد تومان (معادل تتر) را به حساب ردیابی‌ناپذیر طلبکاران سینا واریز کرد. تراکنش تایید شد. نفس حبس‌شده‌اش را بیرون داد. سپس، تمام اطلاعات، از جمله لیست خریداران، واسطه‌ها و حساب‌ها را در قالب یک ایمیل رمزگذاری شده برای یک روزنامه‌نگار افشاگر معروف که می‌شناخت، ارسال کرد. لپ‌تاپ را بست و بیرون زد.

حالا نمی‌دانست باید فرار کند یا بماند. هیچ پولی برای خودش برنداشته بود.
به پارکی خلوت رسید. روی نیمکت چوبی و سردی دراز کشید. سوز صبحگاهی صورتش را می‌گزید اما خستگی، سنگین‌تر از سرما بود. پلک‌هایش روی هم افتاد، به امید اینکه در این شهر شلوغ، فقط یک سایه‌ی ناشناس باقی بماند.

خوابش عمیق و پر از کابوسِ خون و تاریکی بود.
نمی‌دانست چند ساعت گذشته که با لرزش مداوم تلفن همراهش در جیب شلوارش بیدار شد. آفتاب بی‌رمق زمستانی حالا وسط آسمان بود و چند کلاغ روی شاخه‌های لخت درخت بالای سرش قارقار می‌کردند.
بدنش از سرما خشک شده بود. به سختی دست در جیبش برد و گوشی را بیرون کشید. یک پیامک از شماره‌ای ناشناس:«بدهی صفر شد. داداشت فردا آزاده.»
قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش روی گونه‌ی یخ‌زده‌اش غلتید. لبخند تلخی زد. بلند شد تا بنشیند که ناگهان متوجه چیزی شد. در فاصله‌ی پنجاه متری، آن‌سوی خیابان پارک، یک شاسی‌بلند مشکی با شیشه‌های دودی پارک شده بود. ماشینی که تا چند دقیقه پیش آنجا نبود. شیشه‌ی سمت شاگرد به آرامی پایین آمد و درخشش لنز یک دوربین یا شاید دوربین یک اسلحه‌ی تک‌تیرانداز، زیر نور خورشید برق زد.

با ترس نگاهی به ساعتش انداخت ساعت حدود ۱۲ بود، در طی کمتر از نه ساعت امیر از یک پزشک زیر‌زمینی به یک قاتل، فراری و در این حال یک ناجی داداشش تبدیل شد.

«کاش ناشناس می‌ماندم»

امیر نفس عمیقی کشید. برخاست. دست‌هایش را در جیب کاپشنش فرو برد و بدون اینکه قدمی به عقب بردارد، مستقیماً به سمت خیابان راه افتاد. بازی تازه شروع شده بود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

24 اردیبهشت 1402

24 اردیبهشت 1402

5 بهمن 1404

5 بهمن 1404

1 شهریور 1404

1 شهریور 1404

3 پاسخ

  1. از پایانش خوشم آمد نه کاملن رها شده بود نه تملیف همه ویز را سر راست معلوم کرد

  2. قلم زیبا و فصیحی دارین سمانه‌جان و هربار سبک متفاوتی ازت می‌خونم و لذت می‌برم.😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *