نصفه شبه. اما پس چرا بیدارم؟ اصن خابم نبرده. الکی خودمو زده بودم به خاب.
خاهرم آروم میزنه به شونهمو و میگه: «بیداری؟ حالا حتمن باید بری؟ خیابونا تاریکه، نمیترسی؟» سرمو تکون میدم و پامیشم. هیچی نمیگم. دو دل میشم. وَهم میگیرِتَم. اما رو خودم نمیآرم. باید برم. هر جور شده.
آبی به صورتم میزنمو و لباسمو میپوشم. خاهرم تا توی حیاط میآد و در خونه را آروم روم میبنده. اگه بابام بفهمه واویلا میشه.
نمیدونم ساعت چنده. فقط همه جا ظلماته.
پامو که میذارم بیرون، میدُوَم. انگار کسی دنبالم کرده باشه. میترسم. خیلی. نه از تاریکی و خلوتی کوچه و خیابون. نه. نه. میترسم کسی جلومو بگیره و نذاره برسم. میترسم از نرسیدن. چن دفه میخورم زمین اما دوباره پامیشم و تندتر میدُوَم. نمیتونم راه برم. باید بُودوَم.
ناراحتم که زورم به هیشکی نرسید.
سی متری رو رد میکنم میرسم به پهلوی اصلی. خیابون خلوت خلوته. تابلوای سر در مغازا و پاساژا و سینماها و ساندویچیا و قنادیا روشنن. بضیاشونم روشنو و خاموش میشن. چقد این خیابونو دوست دارم. اما امروز بدم میآد ازش. بدم میآد ازش رد شم. کاش از سیروس و نادری زده بودمو و رفته بودم تو نظامی.
قوقولیقوقوی یه خروس میآد.
پس سحر شده. خدایا، نه. اذون نشه. صب نشه. هوا روشن نشه. خودم شنیدم از علی آقا قَوهچی، با گوشای خودم: «یُخده بعدی اذونی صب، بعدی نماز، آ تقیو و شاگرداش میان. احِمد قصابم همونوخت میباد با گوسفندش آماده باشِد.»
یعنی میشه امروز وسط چله تابستون تو اوج خرماپزون بارون بیادو و بزنه تو کَل و کاسهشون؟ میشه؟ برا خدا کاری نداره. اما هیشکی یادش نمیآد تو این فصل و این ماه تو اهواز بارون اومده باشه.
لعنت به هر کی که ای دستورو داده.
چشام خیسه؟ گریه میکنم؟ خیابون نظامی کجاس؟ چقد دوره؟ چرا مث هر روز نیس؟
نکنه تا برسم خیابون نظامی، جون دیگه تو بدنم نباشه؟ نکنه غش کنم و نرسم به سرای حجازی؟ اما من باید زودترِ آ تقیو و شاگرداشو و احمد قصاب برسم.
قراره صبح زود درِ سرایِ حجازی رو ببندن. آخه قُرقش میکنن.
میخام زودتر برسم و با درخت نخل تنها باشم و خداحافظی آخرم رو بکنم. میخام راز و نیاز باهاش بکنمو و حرفایی که تو دلم مونده رو بهش بگم. حلالیت ازش بطلبم که نتونسم هیچ کاری براش بکنم. بش بگم نمیدونم چرا میخان حق حیاتش رو به نامردی ازش بگیرن. کی دستور داده سرِ یه نفرو زنده زنده بزنن؟
آخه درخت نخل مقدسه و نفر حساب میشه.
گُه به من و تن بیعرضهم. منِ بی دس و پا. حالم بَده.
گریه میکنم؟
***
سه ساله تو سرای حجازی کار میکنم، از دَوازَ سالگیم. تابستونا؛ صب و بعدِ ظهر. پدرم تشخیص داده جا پرسه زدن تو کوچه و فوتبال بازی و حرف زدنای بیخودکی با دوستام، اینجا باشم تا سرم گرم باشه. بدون مزد و هیچ پولی. اوه اوه، همین که کار یاد بگیرم اَ سَرمم زیاده. پول که پیشکشم.
بعدِ من، رفیقام اومدن: فرهاد و قاسم و اصغر. پدرای اونام تشخيص دادن انگار کار بابای من بد نبوده.
به سرای حجازی خیلی وقت پیشا میگفتن کاروانسرا، حالا شده سرا، البته یه عده هم میگن تجارتخونه. اینجا انبارِ برنج، گندم، جو، چای، زُودو و بادام و این جور چیزاست. تابستونا خیلی شلوغه و گونیهای جنس پُر تا ُپرِ حیاطه. حمالا یا پشت شونههاشون بارا رو میآرن یا با گاریاشون.
وسطِ حیاط سرا یه درخت نخل تنومند قرار داره. میگفتن این درخت وقتی ده سالش بوده از یه نخلستون آوردنش و کاشتنش این جا، تک و تنها. هر سال بار زیادی میده؛ یه خرمای خاص و خوشمزه که اسمشو هیچوخت نفهمیدم. وقتیخرماها میرسیدن هم میخوردیم هم میبردیم. آقای حجازی اجازه داده بود هر کی هر چقد دلش میخاد بخوره و تعارفیَم ببره. اهل فروشش نبود.
من تو حجره آقای صانعی بودم که تجارت چای میکرد. رفقام تو حجرههای دیگه.
از درِ سرا که وارد میشدیم یه دالون باریک بود که همون اولش یه قَوهخونه بود و بعدم دو تا حجره. حجرهی دس چپی که یه درشم به حیاط سرا باز میشد مال خود آقای حجازی بود. وارد حیاط که میشدیم دور تا دور، تو ایوون، اتاقا یا حجرههای دیگه بود.
آقای حجازی اصن ایران نبود. مهندس بود و آلمان زندگی میکرد با زنو و دو تا بچهش. سالی یه بار میومد ایران، یه سر میزد و میرف. تو این سه سالی که اینجا کار میکنم یه بار دیدمش. کت و شلوار پوشیده بود با کراوات. اخمو بود. رف تو دفترش نشست و بعدِ نیم ساعت با ابروهای گره خورده پاشدُ و رف. انگار خودِ صورتش ای فرمی بود.
اجارههای حجرهها رو مباشرش میرسوند دسش.
دو ماه بود که زمزمهی قطع کردن درخت نخلو میشنیدم بود اما نمیخاسم باور کنم.
علی آقا قَوهچی میگف مباشر اقای حجازی گفته آسفالت کف حیاطو میخان درست کنن، درخت مزاحمه.
از همون روز که شنیدم دلم گرفت؛ شدید.
شبا خاب درختو میدیدم که دارن سرشو قطع میکنن. میپریدم از خابُ و میدیدم چشام خیسه و دارم گریه میکنم. دو بار خاهرم صدام زدُ و آب بم داد.
چن بار رفتم پیش علی آقا و التماسدرخاس که یه نامه بنویسه به آقای حجازی که منصرف بشه. یه بار گف: «اکبر، بابام جان من کُو کارهای نیسم، سواد کُو ندارم. فک میکونی به منی بدبختی فلِکزِده اهمیِت میدِد؟ راضی میشی کُو پرتم کونِد از اینجا و جور و پَلاسَمو بندازِد تو خیابون؟ راضی میشی آس و پاس بشم؟ همینو میخَی اکبر آقا؟ من بِش دستور بدِم؟ من؟ من به آقای حجازیِ اسمُ و رسمدار و کیابیادار دستور بدم؟»
علی آقا از سده اصفهان اومده بود. کسی نمیدونس چرا از اهواز سر درآورده بوده. بدون زن و بچه اومده بود. علی آقا لاغر بود و سبزهی سبزه، شبیه جنوبیا. موهاشم سفیدِ سفید، یه دست. چهرهش چروکیده و شکسته بودُ و خیلی بیشتر سنش میزد. فامیلش ریشه بود اما همه بش میگفتن علی قَوهچی یا علی آقا قَوهچی. هیچوخت نشنیدم کسی بش بگه علی آقا ریشه. هیچوخت. اونم ناراحت نمیشد که با فامیلیش صداش نمیزنن.
تو قَوهخونهی علی آقا دو تا میز فکسنی فلزی بود با چن تا صندلی تاشو آبی. بضی وختا که سرش شلوغ میشد تو دالونم میز و صندلی میزد. به حجرهدارا چای میداد و تو یه دفتر خط میکشید. دیزیم بار میذاشت. آشپزخونهش رو پشت بوم سرا بود. صب به صب، بو دیزیاش تمام سرا رو میگرفت. چن بار با پول تو جیبیام پیشش دیزی خوردم. خوشمزه. از منو و رفیقام به زور پول میگرفت. اما ما زیر بار نمیرفتیم. از بیرون سرا هم بضیا که با علی آقا آشنا بودن میومدن و چای و دیزی میخوردن. علی آقا از آقای حجازی میترسید. اون ممنوع کرده بود غریبه بیاد تو سرا. علی آقا بدبخت بود و برا این که اموراتش بگذره این کارو میکرد. اقای حجازی که اصن اهواز نبودو و ایرانم نبود اما بازم علی اقا تو ضمیرش یه تعهد اخلاقی داشت. میترسید این قَوهخونه رو ازش بگیره و به یکی دیگه اجاره بده.
وختی از علی آقا ناامید شدم به آقای صانعی گفتم که یه نامه بنویسه و بفرسه آلمان، بلکه آقای حجازی از این تصمیمش دست ورداره. قیافهی آقای صانعی دیدنی بود: شونههاشو کشید بالا و یه چین وحشتناکی داد به پیشونیشو و ابروهای پت و پهنشو کج و معوج کرد. با اون سبیل کلفتش دستی به چونهش کشیدُ و با لهجهی شوشتریش گف: «اکبر چَن تا اَ پاکتای چایَ مَنگنه کُردیَ؟ دونی وا رسونیش به صُحاباش؟ دونی کُلی کار داریم؟»
یعنی خفه شو و زر زیادی نزن.
رفتم پیش آقای جولا، آقای پولادی، آقای عطاری، آقای موفق. تمنا و خاهش که یه نامه بفرسن آلمان. یه نگا بم میکردن یعنی که بیفایدهس، یعنی که تو را صنمم یعنی که تو اصن چیکارهای؟
در واقع تمام آدمایی که به سرای حجازی رفت و آمد داشتند از خریدار ومشتری گرفته تا حمالا و باربرا همه و همه به درخت نخل علاقه داشتن و قطع کردنشو گناه بزرگی میدونستن، اما جرأت درافتادن با آقای حجازی رو نداشتن. حالا بر فرض نامه هم مینوشتن، بعد چند هفته هم دستش میرسید، یعنی آقای حجازی ترتیب اثر میداد؟ اون تصمیم خودشو بعد چند سال که هی زمزمه میکرده، امسال میخاس عملی کنه.
فکر درخت نخل، خاب و خوراکمو گرفته بود. از اون هیبتش، از اون وقار و سکوتش، از این که تنها و بیکس در این سرا گیر افتاده بود، از این که میتونس تو نخلسون پبش بقیه درختا حالا حالاها زندگی کنه، از این که میخان به ناحق سرشو قطع کنن، تنهشو خرد کنن، ریشهشو بکنن و از زندگی ساقطش کنن، چشام خیس میشد.
گریه میکردم؟ نه نه. «مرد که گریه نمیکنه.» بابام هزار بار این جمله رو بم گفته بود. اگه بابام ماجرای درخت نخل سرای حجازی رو میدونس، اگه سه سال باهاش اُخت شده بود، خودشم گریه میافتاد.
کمکم دلهره، رفیقامم گرف. نه ییجور، بدجور.
یه هفته مونده بود تا روز قطع کردن درخت.
دلمو به دریا زدم و رفتم پیش آقای مقدم. از آقای مقدم خجالت میکشیدم. چراشو نمیدونسم.
حجرهی آقای مقدم تو کنج ایوونِ سرا بود. یه گاو صندوق گوشهی حجرهش بودو و روی میز کارش به جز تلفن یه ماشین تایپم بود که مرتب باهاش کار میکرد. از صدای تَقتَقش میفهمیدیم. میگفتن آقای مقدم دیپلم داره و انگلیسیش خوبه.
خیلی خودمو گرفتم تا چشام خیس نشه و یهو آبروم نره. برا همین قبلش چن قُلپ آب خوردم و نفسای عمیق کشیدم.
وارد دفترش که شدم گف: «بله اکبر جان چیکار داری؟ انگار ناراحتی. خبری شده؟»
علی آقا قَوهچی همونوقت یه چای آورد براش. آقای مقدم اشارهای کرد که یعنی یکی دیگهم بیار.
آقای مقدم همیشه صورتش سه تیغه بودو و مرتب. قیافهشم یه حالت جدی داشت. درخاسمو گفتم. برخلاف تصورم خیلی آروم و شمرده جوابمو داد و گف: «دیگه نمیتونی نامه بفرسی، آخه طول میکشه تا برسه دست مهندس حجازی. اگرم بخای تلگراف بزنی، باید مباشرِ مهندسو پیدا کنیو و بعدم مهندس چن سالِ که میخان این درخت قطع بشه. دیگه امسال تصمیمشونو گرفتن. هیشکیم رو حرفشون نمیتونه حرف بزنه.حالا اکبر جان تو چرا اینقد ناراحتی؟ ناراحت نباش. ایشالله بعدن یه خونه بگیری پُرش درخت نخل خرما باشه.»
علی آقا قَوهچی چایو گذاشت جلوم. هیچی نمیگف. ساکت بود. گرفتارِ ناراحتی من شده بود؛ یه جورایی.
نتونسم چایو بخورم. آخه دوباره چشام خیس شده بود. یه چیزی تو گلوم در حال گره خوردن بود.
باز خوبه آقای مقدم خیلی منطقی جوابمو داد و مَنو یه مرد حساب کرد نه یه نوجوون پانزده ساله. فهمیدم جذبهی آقای حجازی بدجوری همه را گرفته.
***
میرسم.
کامیون هنوز نرسیده. اگه کامیون رسیده بود درِ سرا رو هم میبسن. سرای حجازی امروز قُرقه. هیشکی نباید وارد بشه. موقع قطع درخت باید اطرافش خالی خالی باشه. یههو تنههای درخت تو سر و بَر کسی بخوره. ورود همه قدغنه.
علی آقا قَوهچی بم گفته بود که صب زود بیام تا در سرا رو نبسن.
قراره آ تقی و شاگرداش با کامیون از خرمشهر بیان. اون وارده به قطع کردن درخت نخل، اوسای این کاره. از بس تو نخلسونا بوده.
شنیده بودم که درخت نخلو از سرش میبرن تا بمیره. از هر جا دیگهش ببُرن نمیمیره. یا سرشو باید بزنن یا سَرشو بکُنن زیر آب که کارش تموم شه. مث آدما. قطع کردنش مث کشتن یه آدمه.
پس چه دردیه گناه به این بزرگی رو مرتکب شدن؟ خدایا رواس؟ مخصوصن این درختی که هنوز یه دنیا خرما داره، پُرِ باره و سبزِ سبزهوُ تو چلهی تابستون زیر سایهش آدم حال میآد، خب قطع کردنش عین گناه نیس؟ اگه این گناه نیس پس گناه چیه؟ این به زور کشتن نیس؟ این یه قتل نفس نیس؟ این نخلِ به این دلاوری قربونی چی باید بشه؟
قربونی تعمیر آسفالت کف حیاط؟ میخام صد سال سیاه کف حیاطِ سرای حجازی دُرس نشه.
رسمه که برای حفظ حرمت درخت نخل، برای قداستی که داره، گوسفند قربونی میکنن تا گوشتشُ نذری بدن به فقرا. تا اینجوری گناهشون پاک بشه. همین. خیر سرشون. میخام نذری ندن.
خدایا یه قربونی برای یه قتل. یه قربونی برا یه قربونی دیگه. نمیفهمم. پس اگه اینقد درخت نخل مقدسه، چرا حق حیاتشو ازش میگیرین؟
گریه میکنم؟
قراره آ تقی چندین نفرو بیاره با طناب، تبر، کاردو …
صبِ زودم کامیون بیاد دم درِ سرای حجازی تا موقع حمل تیکههای درخت، رفت و اومد کم باشه.
احمد قصابم باید با گوسفندش آماده باشه.
کمی قبل از زدنِ سر نخل، سرِ گوسفندو باید بزنن که خونش پای درخت بریزه.
خدا را شکر حیاط خلوته. کنار نخل میشینم. باهاش حرف میزنم. قول شرف بش میدم بزرگ که شدمُ و سری تو سرا درآوردم، نذارم هیچ درختیو قطع کنن. مخصوصن اگه سبز باشه و اگه بار داشته باشه.
گریه میافتم.
یه دسی بالای سرم حس میکنم.
آقای صانعی بود. اِ اِ پس اونم اومده؟ چشاش سرخ بودو نمناک. بم گف: «اکبر جان مَگریو، بِختَرِه رِ مین حُجره نشینی و چی نَبینی. سیت خوب نی، کاری از دَسِ کسی بَر نَه اُمد.»
بش گفتم که نمیرم و همینجا میمونمُ و میخام همه چی رو ببینم.
لعنت به اونی که تخم لق سرای حجازی رو تو دهن بابام انداخت که من بیام و این سه ساله اسیر این نخل زیبا بشم. چرا راضی شدم و اومدم اینجا؟ بابا دس آخر یه کارگری، کارمندِ شرکت نفتی، پتروشیمی چیزی میشدم. تجارت کردن و تاجر شدن بخوره تو سرم.
ده نفر اومدن تو حیاطِ سرا با وسایل غول پیکرشون. یا خدا. چه ابزار آلاتی؟ به عمرم ندیده بودم. ترسو و لرز هر دو تکونم داد. رفتم یه گوشه که پیدا نباشمو و بیرونم نکنن. با دقت آدما رو شمردم. ده نفر بودن.
ده نفر به جون یه نفر. گفتم که درخت نخلو نفر حساب میکنن.
دیگه هوا روشن شده و همه منتظرِ احمد قصابن.
انگار خود آ تقی و شاگرداشم نخلو که دیدن یه جورایی شرمنده شدن. هی سرشونو بالا میکنن و پایین میندازن. هی دساشونو تکون میدن.
کاش آقای حجازی کمی خجالت کشیده بود. کاش امسالم اومده بود ایرانو و نخلو دوباره میدید. کاش امروز این جا بود…
جوری گریه میکنم که کسی صدامو نشنوه. وگرنه بیرونم میکنن.
احمد قصاب با گوسفندش میرسه. میره پا درخت و اول به گوسفند آب میده. وردسش کاردو و چیزای دیگه رو میآره.
آ تقی با احمد قصاب پچپچ میکنه، طول طنابشو نشونش میده. رسمن میخان نخلو دار بزنن؛ دار زدن که شاخ و دُم نداره.
سرای حجازی تو سکوت محض رفته. انگار همه عزای نخلو گرفتن.
از تو دالون یه صدایی میآد. یه مرد یونیفرمپوش میآد تو حیاط با علی آقا قَوهچی یه چیزایی میگه. حتمن کامیون مزاحم مردمه و تو خیابون سد راه شده.
آقاهه میآد وسط حیاط. یه پاکت دسشه. پاکتو باز میکنه و میگه من از ادارهی پست اومدمو و باید این تلگرافو بخونم. وَرقو میگیره روبرو صورتش:
«بدینوسیله اعلام میکنم اینجانب ولیالله حجازی تا زمانی که در قید حیاتم نه من نه هیچکس دیگری حق قطع کردن درخت نخلِ سرای حجازی را ندارد…»
مأمور پست ادامه میده اما من بقیهشو نمیشنوم. نمیخام بشنوم.
مث این که برق به بدنم وصل کردن. موآ بدنم سیخ میشه نفسم تو سینه حبس.
چی؟ تلگراف؟ از آلمان؟ آقای حجازی؟
غوغا شد. سرُ و صداها رف بالا، اوج گرف، از خودِ درخت نخل بالاتر. رسید به گوش تمامِ نخلای نخلسونا. رسید به تهِ تهِ آسمونا.
با چشای خودم دیدم که احمد قصاب کارد اَ دسش افتاد. هاج و واج شد. تکون نمیخورد. سرشو به آسمون بردُ و اشکش سرازیر شد.
وختی مامور پست رف، همه آدمای سرای حجازی مبهوت بودن.
همه حجرهدارا اومده بودن. تازه میدیدمشون. رفقامم یه گوشه کز کرده بودن. یَنی اونام درخت نخلو دوس داشتن؟ اما پس چرا کاری براش نکرده بودن؟ جرأتشو نداشتن یا همَتِشو؟ کدومش؟
آ تقی و شاگرداش همون آن، وضو گرفتنو و پای درختِ نخل به نماز ایستادن. به سجده رفتن. دساشونو بالا بردن. صدای «شُکرن لله» «شکرن جزیلن»شان گوشنواز بودو و فضای روحانیی عجیبی به سرای حجازی داده بود.
پس اونام راضی به این کار نبودن؟
از اون گوشه اومدم بیرونو و با صدای بلند گریه کردم. های های. بدون خجالت. نشسم پا درختو و بغلش کردم؛ عین یه بچه. دس مالیدم به تنش. بش گفتم: «کی میخاس حق حیاتو از تو بگیره. کی؟»
این دفه گریهم، گریهی خوشحالی بود.
حیاط سرا شلوغ شد. مردم همه اومدن.
ینی نخل سرای حجازی غریب نیفتاده بود؟ ینی غریبههام اینقد دوسش داشتن؟
دم مهندس حجازی گرم. پس با معرفتو و با مرامم هس. پس پشت این چهرهی عبوس یه دل مهربونم هس. خدایا حرفامو پس میگیرم. هر چی حرف بش زدم. چقد تو دلم نفرینش کردم. خدایا منو ببخش.
اما خدایا چی شد که به دلِ آقای حجازی انداختی؟ چی شد که تو چن روز از تصمیمش برگشت؟
علی آقا قَوهچی کار خودش رو کرده بود.
4 پاسخ
سلام ناهید جان
عالی نوشتید. حظ کردم. مخصوصا که در مورد نخل بود. من هم وقار، دست و دلبازی و قناعت این درخت را دوست میدارم. سالها پیش که در دانشگاه چمران اهواز درس میخاندم، دم در ورودی، نخلستانی بود و من هنگام عبور از پیاده رو کناری، انرژی خاصی را در خودم حس میکردم. انگار فضای نخلستان همیشه حرفی برای گفتن داشت، حتی با سکوتش.
حرفهای از جنس ایستادگی، آزادگی و دلگرمی.
مرسی فاطمه جان که خواندی و احساست ، راجع به درخت نخل را گفتی.
موفق باشی.
درود خانم راستی جان
من عاشق درختها هستم. و قتی سر درختی رو میبرن قلبم میگیره. از انتخاب موضوع داستان خوشحالم.
قلمتون سبز و بدرخشید✨️🌻💚
ممنون مریم جان
مرسی که خواندید و نظر دادید.
قلم شما سبزتر.