حروف فارسی به خطی غریبه گردهم آمده بودند و رویشان تنها اسم واضح «بنیتا»، دردسرساز شده بود.
بنیتا پس از ثبت گزارش عملکرد، نامهها را در کیفش جمع کرد و پیاده، راهی خانه شد. تهماندهی غذاخشکهای صبح را به گربهها داد و همانجا بر نیمکت سیمانی نشست. اوایل شب بود شبپرههای زیادی دور باجه تلفن جمع بودند. نامههارا مرور کرد و پساز نفسی، از جا بلند شد. با تلفن عمومی، همکارش سعیده را گرفت.
– سلام خوبید... ببخشید بابت مزاحمت. یه خواهش کوچیک داشتم… از همسرتون میشه بپرسید که لوکیشن این کدپستی رو برام پیدا کنند… نه فقط یه مزاحم سمجه… لطف میکنید…
شبخوش.
**
او در واحد روابط عمومی اداره هواشناسی کار میکرد. جایی که مرتبا با تلفن و نامهها سروکله میزد. در اوایل بزرگسالیاش بود و نیازمند توجه و صمیمیت از همگونههایش بود. اما ظاهر ناخوشایندش، هرکسی را دلزده میکرد. صورتی پر از خالهای پهن و تیره داشت. قوز گردنش برآمده بود و موهای باب مشکیاش همیشه پخشِ صورتش بود. تنها صدایش موردپسند بود و هیچکس جز نزدیکانش تحمل دیدن چندبارهاش را نداشتند.
بنیتا و برادر جوانترش با کلی فوتوفن و رمزیابی، کلمات دیگری را هم درآوردند: «بیوتیفول»، «لیس»، «سمیمانه» و «هشت دره باز». فرستنده ظاهرا مردیست منحرف، لجوج و کمسواد و احتمالا فقیر و چندش که بدلیجات کودکانه و کثیفی هم برایش فرستاده است.
پس از دریافت لوکیشن از همسر سعیده، برادر بزرگترش، بهرام با دوستان پانک و ولگردش یکراست راهی زبالهدانیای در حاشیه شهر میشوند.
****
گیج و منگ دنبال ردی از دوستانش بود و از حجم بوی نامعمول و متعفن، حالت تهوع گرفته بود. چشم چپش از ترشح زیاد باز نمیشد و از هر ماشینی وحشتزده میشد. شخصی از بالای تپهی زباله به او خیره شده شد. با بیقراری و اضطراب اول به پت و پت افتاد و سپس گفت:
– جناب پیوزش من رو بابت ورود غیرقانونی بپذیرید. مع به اشتباه ازاینجا سردرآوردم. در یک کیف نمدی خوابیده بودم که… تا اینجا درش محبوس شده بودم. الانهم متوجه نیستم که چطور یا کجا…
گربهی خطدار لاغر که لکههای کچلی بر تن داشت جلو آمد و با دهانی به بوی کباب و لحنی کشدار گفت:
-ریلکس برادر، مع(من) میوحمدعلی نوهی شیخالگوربای صغیرالملک سوم اینجام. به پشمای میوتحتت میخوره غذاهای خوب میخوردی؛ نه؟ دارلینگ نمیخوادم مثل دلقکآدما خودت رو برام کوچیک کنی. بگو بینم، اصلت چیه؟
– میوکِل مَعزاده از نیورو هوایی مرکزشهرم
-به زبالهدانی سیفونآباد خوش اومیودی میوکل!
از تلویزیون کوچک سونی اخبار هواشناسی پخش میشد. میوکل با میوحمدعلی، خواهرگربهای مشکی به نام سمیورا و گربهی پوستلاکپشتی پیری، تهماندهی ناگت کارگران را بیحال میلیسیدند. گربهی پوستلاکپشتی که مادر میوحمدعلی بود، پارتی مختصری برای خوشامدگویی فراهم کرده بود. بغضهای میوکل بعد از صحبت از زندگی شهری، فضای کانکس را دوباره سنگین میکرد.
– اون از کیتیهای تاکسیدو هم سکسیتر بود. رنگ پریده و پُر از لک مشکی. جلوش اختیار دمت رو نداری. برا اینکه وارد ادارهش نشم به مع بستنی میوداد.
سمیورا که با عشوه دمش را مرتب به دم میوکل گره میداد، لیسی بر گوش او زد:
– اوه بیبی.. دوست داری تولههامونو بهار بشماریم؟ معو معوووچ(ماچ یا لیس آبدار)
میوکل بیتفاوت خودش را کنار میکشد:
– نعو
مادرگربه پساز چندبار عوض کردن شبکه گفت:
– چرا پیش «شیخ روحالگوربای ابن میورتضا میوعظم» نمیری. چند کانکس پایینتره، میوشین تایپ هم داره. شیخی باسوادتر از ایشون برای نامه نوشتن نیست. مجلات و اخبار رو هم ترجمه میوکنه، عین برقِ استخون تروتمیز.
میوکل لیسی سریع به سر و پاستیلش میزند و آمادهی رفتن میشود. سمیورا هم چکی از مادرگربه میخورد و راه خودش را میگیرد.
میوکل پساز بارها چنگ خوردن از کانکسهای بغلی، با کمک میوحمد، «شیخ روحالگوربای ابن میورتضا میوعظم» را پیدا میکنند. شیخ، خاکستریکله، بسیار سنگین و باوقار آنها را دعوت و کمی باهم خوشوبش میکنند. هرچند با فضولیهای میوکل، شیخ «میوعظم» با دقت زبانش، فرآیند ارسال نامهها را فاش نمیکند.
پساز ردوبدل آدرس دقیق و آماده کردن کاغذ و ماشین تحریر، پاستیل بر کلیدها میگذارد. با کمک میوحمد که ادبیات لاکچریاش بر او اثر گذاشته، نامه را آغازید.
«لطفا بنویسید: هالو خدمت مادام بنیتای میوحترم… اینجانب قلب و خوراک خیش را در وجود بِل و بیوتیفول شوما جا گذاشتهام. بنده دورهای چرک خود را زده و آرامش را در مهر شما میجویم. با تشکر و لیسهای صمیمانه. مایکل معزاده فرزند پیشیشکور هشت دره باز. لوکیشن: سیفونآباد »
موقع خداحافظیِ هولهولکی هنگام ورود کارگران مزاحم، شیخ جلوی در گفت:
– حضور جنابمَعولی میوئه افتخار ماست. چشمای مادرتان را از طرف مع بلیسید و انشاءگربةالاقدس قرین سلامت باشند.
میوحمدعلی تکه ناگتی به او داد وشیخ بی هیچ کلمهای پی خوراکش رفت.
*
پس از گذشت چندروز و بیخبری از پاسخ، میوکل با سماجت به تلفن هواشناسی زنگ زد و ناتوان از فهم زبان «دلقکآدمها» قطع میکرد. درابتدا زیر نامههای تکراریاش با سس کچاب، لکهای مانند قلب برایش جا میگذاشت. کمکم با مشورت کلاغان خوشسلیقه، بدلیجات طرح قلب و براقی برایش هدیه میفرستاد. کلاغان هم سهم غذای اورا میخوردند و نوکی هم بهاو میزدند. برای مزد شیخگربه که خودش نامههارا پست میکرد، هم مجبور به دزدی غذا شده بود.
همانطور کمکم به بوی زبالهدانی و بیماریهای مختلفش عادت کرده بود؛ از تلاش برای ارتباط با دخترآدم، ناامید و بیرمقتر میشد.
****
بنیتا کت بلندی پوشید و ازسر کنجکاوی کمیبعداز برادرش سوار بر تاکسی رفت. قبل از اینکه پیاده شود با پارچهای راهِ بویاییاش را بست. بوی زننده و مسدودناپذیر زبالهها، چشمانش را سرخ و خیس کرد. با گردنی خمیدهتراز همیشه و قدمهایی نامطمئن شروع به گشتن بهدنبال برادرش کرد.
بهرام با چوب بیسبال میخدار و دوستانش با زنجیر و چاقو و چکش در زبالهدانی، کانکسها را میگشتند. لاتمردکها، لباسهای لش و چرم با طرحهای گرافیکی به تن، دنبال مردی با ماشین تایپ بودند.
بنیتا که به سختی پلک میزد، چشمانی کنار پاهایش دید.
آن چشمان سبز تیلهای، تصویری به یادش آورد. گربهای که هربار برخلاف دیگر گربهها غذایش را نمیخورد و عاشقانه تا درِ محلکارش (برای بستنی) دنبالش میکرد.
گربه با تمنایی پر از بغض، «مَغووویی» کرد و بنیتا سریع متوجه حرفش و شاید داستانش هم شد. پارچه را از بینی و دهانش برداشت. با پارچه، گربهی کثیف موبلند را بلند کرد و قنداقپیچان در آغوش گرفت.
دوستانِ بهرام برای خوشیِ دل، دندانهای کارگری که صاحب ماشین تایپ بود را شکاندند. بهرام با خواهرش و گربه راهی خانه شدند. گربه را به کلینیک و حمام بردند و رنگ غیرنامنتظرهی دارچینیاش نمایان شد. دل بنیتا و برادرش چنان نرم شده بود که میوکل معزاده را با نام دارچین به سرپرستی گرفت.
***
در بالکن مثل همیشه باز است و خانواده در خواب. میوکل(یا همان دارچین)، پشت تلفن، سیم را دور پاستیلش میچرخاند. بر مبل ابریشمین لمیده و شکمش برآمده از سینهی زعفرانزدهی بوقلمون.
– ژیووون بیبیگرل… داره بهار میوشه… جونِ معووت… نع نع عقیم چیه… اوکی سمیورا… از بالکن میام… پس قرارمون سر میدون میوآور…میوچ به سبیلات…
4 پاسخ
تلاشتون برای ساختن زبان گربهای خود تحسین برانگیزه و باعث کمی بازیهای زبانی کوچولوموچولویی شده و برام جالب و زیبا بود عشق گربه به آدم. باعث به وجود آمدن داستانی با موضوعی متفاوت شده بود
خیلی ممنونم که وقت گذاشتید خوندید زهرای عزیز
داستانت خیلی بانمک و قشنگ بود فاطمهحورا جان. لذت بردم.
خیلی ممنونم که خوندید خانم کردوالی عزیز