داستان کوتاه «دهانهای بسته» از ناهید راستی
خالی ببندیم؟ چاخان بگیم؟ ما؟ آخه داشم فکر میکنی تو این چار دیواری دیگه چه دروغی داریم به شوما بگیم؟ تاج نداری اما سلطان مایی.
خالی ببندیم؟ چاخان بگیم؟ ما؟ آخه داشم فکر میکنی تو این چار دیواری دیگه چه دروغی داریم به شوما بگیم؟ تاج نداری اما سلطان مایی.
یه روز دیگه خسته شدم. نمیدونستم دارم راست میرم یا چپ میرم، جلو میرم، عقب میرم، بالا یا پایین میرم؛ همینطوری موندم تا فشار لهم
نه… هیچ وقت اینجوری تصورش نکرده بودم. مادرم همیشه میگفت: سارینا، خالهبازی کن. آچار و پیچ گوشتی بدرد تو نمیخورند. اما، مادرم اشتباه میکرد. وقتی
بودن در مقابل تو هیچ حس و حالی ندارد. منتظرم بدانم چرا اینجا روی این صندلی و مقابل تو نشستهام. بیمقدمه به من بگو از
نه شادم نه غمگین، فقط دلم براش تنگ شده. درسته نه پستون داشت و نه باسن، اما مگه عشق فقط همینه. آخ، چه مزهای میداد
اینکه باورم نداری تنها بخاطر آزالهست که زبون نداره نه؟ میبینی من هنوز بهت امیدوارم، تو هم بلاخره یه انسانی با تمام عواطف و منطقت.
به ضرب و زور عیالم افتادم به ترک. رفیقرفقایم میگفتند: «سختیاش برای اول کار است. کمی که بگذرد عادت میکنی.» حرف مفت میزدند. اول و آخرش
کم کاری کردم. من آدم بزرگیم به از این بزرگترش فکر میکردم. مثلا خود رییس جمهور دعوتم کنه که باهام حرف بزنه. به اونم میرسم
سایه. اسمش رو خودم انتخاب کردم. چون وقتی به دنیا اومد خاکستری بود. جوری بود که انگار سایهٔ کوچیک شدهٔ مامانشه. البته الان رفتهرفته داره
تعریف و تمجید از خودم سوخت حرکتیمه. اگه این کارو نمی کردم یه قدمم نمی تونستم جلو برم. ماهی آزادم چون برخلاف جهت آب شنا
دارم میمیرم. میخواستم فریاد بزنم و به تمام آدمهایی که مرا میشناسند بفهمانم که دارم میمیرم. زبانم خشک شده و به سقف دهانم چسبیده است.
مشغول جمعکردن لوح تقدیرهایی است که هر سال به قفسههای کتابخانه اضافه میشوند. صدای آیفون را میشنود. چندین بار، پشت سر هم. بدون آنکه بپرسد
وقتی بعد از سه روز چشم باز کردم، قبل از اینکه موقعیتِ خودم را تشخیص بدهم، این جمله را از صدایِ آشنایی شنیدم: – آغای
خود را تنها یافت. بر روی چمنزاری آبی رنگ. سرگردان و حیران ایستاد و به افق خیره شد. در مقابل چشمهایش مرغزاری شگرف گسترده شده
«از دیوار بودن خسته شدم. کاش فرو بریزم و رها شوم.» مرد دفترچه را محکم در آغوش کشید. گلویش سوخت، لبهایش لرزید. صورتش را در
نفسم گرفت از این شهر. درِ این حصار بشکن. امروز به توصیهی استاد گرانقدر، آقای کلانتری، راوی داستانی تلخ و تکاندهنده از مردم سرزمینم ایرانجان
شهر، در روشنایی روز هم از تاریکی بیرون نمیآمد. محلهی قدیمی شهر، جایی که سرنوشت، در آنجا پنهان بود. کوچههایش باریک و فرسوده بودند. رگهایی
نوک انگشتان یونس لبهی کاغذ را لمس کرد. آنقدر دقیق که حس کند کاملاً با خطِ صافِ میزِ فلزیاش موازی است. بعد، با همان تمرکز،
ماندم «انجمن قاتلان بازنشسته» چطوری قبولش کرده. نمیدانم کُندیاش به خاطر پیریست یا تنبلی یا درآوردن حرص من. سه ربع است رفته دنبال تاجِ گل.
– مادر راسته باید دویست میلیون تومَن واریز کنیم به حساب دولت؟ نمیدانست گوشی داغ کرده یا گوشهایش وسطِ زمستان گُر گرفتهاند. به دیوارِ پشت