داستان کوتاه «چشم‌های شیشه‌ای» از ربابه رضائی

بودن در مقابل تو هیچ حس و حالی ندارد. منتظرم بدانم چرا اینجا روی این صندلی و مقابل تو نشسته‌ام. بی‌مقدمه به من بگو از من چه می‌خواهی. کاش قبل از کشاندم به اینجا منظورت را می‌گفتی، آن موقع راحت‌تر برای آمدن یا نیامدن تصمیم می‌گرفتم.

من تو را نمی‌شناسم و هیچ علاقه‌ای هم برای شناختن تو ندارم. برایم سوال برانگیز است که تو چطور از آن ماجرا خبر داری و برای تو چرا مهم است. چه چیزی را می‌خواهی بدانی؟ واقعن دنبال چه چیزی هستی؟

بگذار اینطور تعریف کنم، وقتی همسر و دخترم را توی تصادف از دست دادم طاقت تنهایی را نداشتم برای همین به خانه‌ی پدری پیش پدر و مادرم رفتم. بعد از مدتی موضوع برایم کهنه شده و به نبودنشان عادت کردم، تصمیم گرفتم به آپارتمانم برگردم. در ورودی ساختمان سرایدار را دیدم، کلید آپارتمان را که به او داده بودم تا در نبودنم به گلدانها برسد و به خانه سربزند، تحویل گرفتم. او خبر از آمدن خانواده‌ای جدید داد که واحدشان با واحد من دیوار به دیوار است. زن و شوهری که دخترشان هم سن و سال دختر من است.

آنقدر در حال و هوای خودم بودم که از حرفهای سرایدار چیز زیادی نشنیدم. از او خواستم که اگر ممکن است با خانمش برای تمییز کاری به آپارتمان من بیایند و گردگیری بکنند. آن هم قبول کرد. وقتی در را باز کردم بوی هوای مانده، بوی گرد و غبار از آپارتمان بیرون زد. درمانده و مستاصل ایستاده بودم که زن و شوهر با دستمال و پاک کننده‌ای آمدند. خانمش خواست تا روی مبلها را جاروبرقی نکشیده ننشینم. بعد جاروبرقی آوردند و روی مبلها و فرشها و سرامیکها را جارو کشیدند و شوهره پرده‌ها را باز کرد تا برای خشک‌شویی بدهد بیرون. گرد و خاک زیادی از در و دیوار ربودند ولی گلها سرزنده و شاداب بودند و این نشان می‌داد که از عهده‌ی مراقبت از گلها خوب برآمده‌اند.

و اما چطور با همسرم آشنا شدم؟ پدرش با پدرم همکار و هر دو بازنشسته‌ی آموزش و پرورش بودند، دو خانواده سالها با هم در ارتباط بودیم. روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم مادرم دختر آنها را پیشنهاد داد. خانواده‌ی خوبی بودند، همسطح و هم فکر بودیم. پسری هم داشتند که بزرگتر از همسرم بود ولی هیچ وقت ندیده بودم حتی توی عروسی نیامد. می‌گفتند رفته خارج، به استرالیا.

بعد از تولد دخترمان همسرم دچار افسردگی بعد از زایمان شد، دارو مصرف می‌کرد. زیاد می‌خوابید و گاهی حواسش نبود که چه کار کرده و یا چه کار قرار است بکند. مدتی مادرش پیش ما آمد تا حالش خوب شد البته بطور موقت چون بعد از چند ماه دوباره شروع شد. حواس‌پرتی، پرخاشگری، بهانه‌گیری از مشخصه‌های آن افسردگی بود. من تحمل می‌کردم. از اینکه روزی تنهایش بگذارم و یا مرا از دست بدهد نگران بود. حسابدار شرکت بزرگی هستم که قسمت قابل توجهی از سهامش به نامم است. برای رضایت خاطر و از نگرانی درآوردنش زمانی که یکی از همکارانم سهامش را می‌فروخت برای همسرم خریدم. مدتی حال و هوایش خوب شد تا اینکه یک روز گفت می‌خواهد سهامش را بفروشد. خودم سهامش را خریدم. عادت به پرسیدن اینکه چکار می‌کند و چرا فروخت و یا سوالهای دیگری نداشتم. کارهای همسرم به خودش مربوط بود.

رفتارهای مشکوکش و تلفنهای وقت و بی‌وقتی که به او می‌شد و پنهانکاریهایش کم کم نگرانم کرد ولی از اینکه دوباره افسردگی سراغش نیاید کاری به کارش نداشتم. دخترمان سه سالش شده بود. برای دور شدن از خانه و حال و هوا عوض کردن، تصمیم گرفتم باهم به مسافرت برویم، به خانه‌‌ی مادریم توی شمال رفتیم. چند روز که ماندیم تلفنها زیاد شدند و همسرم باز ناراحت و پریشان گشت. وقتی از تلفنها و از این ناراحتی‌اش پرسیدم وسایل و چمدانها را بست و خواست برگردیم. چاره‌ای جز برگشتن نداشتم زیرا توی تصمیمش مصمم بود و من هم چند روز بیشتر مرخصی برایم نمانده بود. توی جاده دوباره موبایلش زنگ خورد، عصبی شد، فریاد زد: «نگهدار. بزن کنار. گفتم نگهدار.» جاده شلوغ بود، دست و پایم را گم کردم و خواستم به سمت راست جاده بکشم تا بایستم، خاور بزرگی را که از پهلو می‌آمد ندیدم و تصادف کردیم.

یک هفته‌ بعد توی بیمارستان به هوش آمدم، دست و پای راستم شکسته و پیشونیم جر خورده بود. ولی همسر و بچه‌ام در دم مرده بودند. مقصر من بودم. حال بدی داشتم. از بیمارستان که مرخض شدم مدتی در خانه‌ی پدری بستری شدم و بعداز بهبودی هم آنجا ماندم. طاقت دیدن جای خالی آن دو را نداشتم. بعد از چند روز از من شکایت شد، اینکه من به عمد تصادف کرده‌ام و باعث کشته شدن زن و بچه‌ام شده‌ام. پدر و مادر همسرم شکایت کرده بودند، ولی این یک تهمت بود و چیزی هم نتوانستند ثابت بکنند. همین شد که از خانواده همسرم هم بریدم یعنی آنها از من بریدند.

بعد از برگشت در خانه صدای خنده‌ی دخترم را از اتاقش می‌شنیدم، صدای همسرم را که صدایم می‌کرد، صدای همهمه‌ای توی سرم می‌پیچید. خواب برایم حرام شده بود. وقتی صدای دخترم را می‌شنیدم، می‌دویدم اتاقش صدا قطع می‌شد. دنبال صدای همسرم که می‌رفتم پیدایش نمی‌کردم.

ولی یک شب صدای هیچ کدام را نشنیدم و آرام و راحت خوابیدم روز بعد که بیدار شدم صدایی توی آشپزخانه می‌آمد، فکر کردم مادرم آمده و دارد ظرفهایی را که کثیف کرده‌ام می‌شوید. با خودم گفتم: «این چه کاریست؟ ظرفشویی برای همین روزهاست.» وقتی وارد آشپزخانه شدم زنی تو لباس همسرم داشت صبحانه آماده می‌کرد، روی میز را پر کرده بود از خوردنیها. وقتی برگشت دلم از جا کنده شد، خودش بود، همسرم. اشاره کرد که بنشینم و صبحانه بخورم. برای اطمینان از اینکه خودش است خواستم لمسش کنم که از دستم خزید و از من دور شد و به اتاق بچه رفت من هم دنبالش. دخترم توی تختش خواب بود. گفت: «تو برو صبحانه بخور والا سرکارت دیر می‌رسی.» مثل دیوانه‌ها سریع آماده شدم و سریع از خانه بیرون رفتم. بعد از ظهر با ترس و دلهره برگشتم، هیچ خبری نبود اما آشپزخانه تمیز و مرتب بود. زنگ زدم به مادرم و از او پرسیدم، خبری نداشت و به خانه‌‌ام نیامده بود. پس چه کسی خانه را مرتب کرده بود؟

لباسهای همسرم و وسایل بچه را مادرم به خانمی که هفته‌ای یکبار برای تمیز کاری و کمک کردن به همسرم می‌آمد بخشیده بود. رفتم کمدها را نگاه کردم کمد همسرم خالی و اتاق بچه‌ هم کمدش خالی بود. زنگ زدند و پرده‌ها را سرایدار آورد و نصبشان کرد. پرسیدم افراد مشکوک و غریبه‌ای به ساختمان نیامده؟ گفت: «نه. چطور مگه؟» گفتم هیچ، هیمنطوری. خوب شک کردم، ممکن است کسی بخواهد اذیتم بکند ولی آنها صبح واقعی بودند، شکی در آن نبود که آنها واقعی بودند.

چند روزی همینطور گذشت جرأت بیانش را به کسی نداشتم، در عقل و هوشیاری خودم هم شک کرده بودم. یک روز عصبانی شدم صبح که همسرم را توی آشپزخانه دیدم با کف قابلمه‌ای که دم دستم بود به سرش کوبیدم. آهی کشید و افتاد. از ترسم سریع رفتم بیرون، جمعه بود کمی توی محوطه‌ی ساختمان چرخیدم و بعد با ترس و دلهره رفتم تو. از کسی خبری نبود، همه چیز سرجایش بود حتی قابلمه. تصمیم گرفتم پیش دکتری بروم.

دکتر حرفهایم را که شنید برایم چند قرص آرامبخش تجویز کرد، گفت چون احساس گناه می‌کنم برای همین آنها را تصور می‌کنم و می‌بینم. خیالی بیش نیست. داروها توی انجام کارم در شرکت اثر بدی می‌گذاشت باعث به هم خوردن حساب و کتابها شده بود. چون با خوردنش وضع روحی و حالم بهتر نشد که بدتر هم شد، قطع کردم. تصمیم گرفتم دوربینی توی خانه کار بگذارم، توی آشپزخانه و توی اتاق بچه. صبح روز بعدش بازهم همسرم را دیدم ولی بچه همیشه خواب بود و من جرأت نمی‌کردم به تختش نزدیک شوم. آنروز زیاد با همسرم حرف زدم و سوال پیچش کردم به بچه هم سرزدم و خم شدم بوسیدمش.

عصر که به خانه رسیدم فیلم دروبین را چک کردم همه چیز ثبت شده بود من را نشان می‌داد که الکی راه افتادم توی خانه و با خودم حرف می‌زنم و توی اتاق بچه‌ هم خم شدم توی هوا بوسه‌ای می‌کنم. بله از زن و بچه‌ام خبری نبود. آن شب کنج اتاق بچه نشستم و گریه کردم. خیلی برای خودم دلم می‌سوخت خیلی بدبخت شده بودم. فکر کردم از زمان ازدواج با همسرم بجز مدت کمی که بچه نداشتیم حالمان خوب بود. فقط یکسال. بعدش حالت روحی او بهم ریخت و حالا هم من اینطور درمانده کنج اتاق نشسته‌ام توی تاریکی و مثل جغدی با چشمانی ترسناک اطرافم را نگاه می‌کنم.

آنروز خوابم نرفت، واقعن کشف این موضوع برایم دردناک بود. من روانی شده بودم، از فردا دیگر همسرم را کاری نداشتم صبح بیدار می‌شدم و بلافاصله از خانه بیرون می‌زدم. تا پاسی از شب توی شرکت می‌ماندم و بعد که به خانه می‌رسیدم یک راست می‌رفتم توی تختم و فکر و خیال می‌کردم.

یک روز سرایدار کمد دخترم را برای کسی خواست بخرد، من بهش بخشیدم. وقتی کمد را جابجا کردند، محوظه‌ای توی دیوار پشت کمد پیدا شد که به آپارتمان بغلی راه داشت. من و سرایدار از سوراخ توی دیوار گذشتیم و به اتاق بچه‌ی همسایه وارد شدیم. کسی توی خانه نبود. سرایدار متعجب نگاهم می‌کرد. از سرایدار پرسیدم که اینها چند وقته اینجا اسباب کشی کرده‌اند و جواب داد: «یک ماه قبل از برگشتن شما جاگیر شدند.»

به پلیس زنگ زدیدم، مامورها آمدند و دریچه را دیدند و خانه را گشتند و چندتا دوربین کوچکی که در جای جای خانه‌ی من کار گذاشته شده بود را کشف کردند و توی خانه‌ی همسایه هم یک لپ‌تاپ که به دوربینها وصل بود، حتی فیلم دوربینی که خودم کار گذاشته بودم کامل آنجا بود، دیدم که من با یک زن حرف می‌زنم و دنبال او راه افتاده‌ام و بچه را هم دیدم که بوسش کردم. منتظر همسایه ماندیم ولی تاصبح خبری از آنها نشد. آنها از دوربینها متوجه ماجرا شده و زودتر رفته بودند.

پلیس از سرایدار و همسایه‌ها سوالاتی پرسید هیچ کس مرد خانه را ندیده بود، هیچ کس زن و بچه را زیاد ندیده بود فقط یکی دو بار آن هم جز سلام و جواب هیچ آشنایی نداده بودند. مادر و پدرمم آمدند. از اینکه حرفهایم را باور نکرده بودند ناراحت بودند.

سرایدار به پلیسها گفت که: «مرد فقط از پارکینگ استفاده می‌‍‌کرد و نصف شبها می‌آمد و صبحها می‌رفت خودش هم او را دقیق ندیده است.» وقتی دوربینهای پارکینگ را بررسی کردند چیزی از ورود و خروج آن مرد نبود. سرایدار باز گفت: «فیلمی را که از روز اول آمدن آنها ضبط شده دارم. همیشه فیلمهایی را که موقع اسباب کشی همسایه‌ها ضبط می‌شوددر جای بخصوصی نگه می‌دارم.» فیلم را نگاه کردیم زن هیچ شباهتی به همسرم نداشت و طوری رفتار می‌کرد که انگار تحت فشار است و به زور به اینجا آورده شده است. بچه‌اش را محکم توی بغل گرفته بود و دست به هیچ کاری نمی‌زد، مرد با چند کارگر داشتند کار می‌کردند.

همسایه‌ها زن را تایید کردند خود همسایه بود ولی مرد را هیچکدام ندیده بودند. پلیس از من و پدر و مادرم در مورد مرد توی فیلم سوال کرد. من هیچ وقت او را ندیده بودم. پدر و مادرم هم همینطور. پدرم زنگ زد به پدرزنم که شاید دخترشان قبل از من خواستگاری داشته است. ولی گفتند دخترشان اصلن خواستگار دیگری نداشته، طولی نکشید که پدرزنم آمد و خواست فیلم را ببیند، وقتی فیلم را دید یکه خورد و با تعجب نگاه کرد.

آن مرد برادرناتنی همسرم از زن اول پدرزنم بود که به ما گفته بودند ایران نیست، در حالی که موقع ازدواج ما زندان بوده و یکسال بعد از ازدواج ما از زندان آزاد شده است.

پس از پیگیریها و جستجوی پلیس، مرد را در یکی از مسافرخانه‌ها پیدا و دستگیرش کردند. علت کارش را انزجار از مادر همسرم بیان کرد.

مادر همسرم زیاد اذیتش می‌کرده و باعث شده او هم از خانه فرار بکند و با آدمهای خطرناکی آشنا و سرانجام کارش به زندان و بازداشت بکشد. بعد از بیرون آمدن از زندان برای انتقام از نامادری، خواهر خودش را آزار و اذیت می‌کند، او را با بچه تهدید ‌و پول زیادی‌ می‌خواهد. وقتی همسرم پول را به او داده باز هم دست از سرش برنداشته است. بعد از تصادف او فکر می‌کرده هنوز سهامی به اسم همسرم است. و می‌خواست مرا دیوانه کرده و لابد سهامم را بچنگ بیاورد.

نگفتی کی هستی؟ فهمیدن و شنیدن این ماجرا اصلن به چه کار تو می‌آید؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *