نفسم گرفت از این شهر. درِ این حصار بشکن.
امروز به توصیهی استاد گرانقدر، آقای کلانتری، راوی داستانی تلخ و تکاندهنده از مردم سرزمینم ایرانجان خواهم بود. هیچگاه مرزهای سیاسی نتوانستهاند میان من و دوستانم در کشورهای دیگر فاصلهای بیندازند. اما تجربهی امروزم به من آموخت پرداختن به ظلمها و جنایاتی که خارج از مرزهای کشورم رخ میدهند، بسیار آسانتر از مواجهه با رنجهای داخل کشورم است. با خواندن تیترهایِ اخبارِ شرایط بغرنج مناطق محروم زاهدان، درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد.« زاهدان، جان باختن دو نوجوان سوختبر بلوچ بر اثر تصادف».« جان باختن یک سوختبر نوجوان بلوچ در پی واژگونی خودرو در محور جلگهی چاههاشم».« کشته شدن دو سوختبر از جمله یک نوجوان بر اثر تیراندازی مأموران». هنگامیکه ویدئوی مرحوم دکتر محمود زندمقدم -نویسنده و پژوهشگر مردمشناسی و مطالعات جغرافیا و برنامهریزی منطقهای و بلوچشناس اهل ایران- را دیدم در میان کلماتشان مکثهایی بود که از عمیقترین رنجهای مردم بلوچ حکایت میکرد. بیان زخمها و دردهای مردم سرزمینم ایرانجان، روحیهای سترگ میطلبد.
فقر اقتصادی
کمبود آب و خشکسالی
ازدواج زودهنگام دختران
سوء تغذیه
نداشتن هویت و شناسنامه
این موارد، تنها بخش کوچکی از مهمترین مسائلیست که مردمان رنجدیده و زحمتکش بلوچ با آن دستوپنجه نرم کردهاند. بدایتِ تاریخ اینجاست. روستای گورشون. از توابع شهرستان سرباز در استان سیستانوبلوچستان.
طبق آدابورسوم مردم بلوچ، بزرگان دو خانواده به توافقی اولیه میرسند. گَندونَک. در مرحلهی بعد، خواستگاری رسمی میشود. هَبَر. طرحهای کمرنگِ نارنجی مِهَندی بر دستان عروسکها نقش میبندند. حنابَندی. بر تن هر عروسک لباس سوزندوزی زیبایی میپوشانند. اندکی سرمه بر چشمان معصوم عروسک، برای پنهان کردن هراس او. بلا دور میشود و از چشم حسودان در امان میماند.
گوشهای از کپرِ دامادک با پارچههای سوزندوزی، شال و تور آراسته شده است. حجلهی عروس. فانوسک آویزان از سقف کپر، نوری اندک در فضا میپراکند. بارانِ امشب، نشانهی برکت، رحمت و زنده شدن زمین بود و به فال نیک نیز گرفته شد. اما کفِ کپر گِلی شده است. عروسک غمگین است. لباس سوزندوزی نو و زیبای او کثیف شده است.« زندگیشون پربرکت میشه.»
شَیلَم، دخترک بلوچ، در اولین شب حضورش در کپرِ پسرک بلوچ که کاملا با او بیگانه است، بسیار مضطرب و نگران است. آرام در گوشهی کپر در حجلهی خود نشسته است. زُهِیر -دامادک داستان ما- شوتی است. رانندهی ماشینهای سوختبری.« شَیلَم… من دارم میرم مرز، اما زود برمیگردم». زیرزیرکی نگاهی به عروسک میکند، لبخندی میزند و از در خارج میشود.« خُودی خیال دار… همراهِ زندگیام». در شب، حرکت در مسیرهای شنی راحتتر است، زیرا در طول روز، شنها خیلی داغ و روان میشوند؛ و چرخهای ماشین به راحتی در شنها فرو میروند. ساعتیست که شَیلَم تنها در کپر به هوهوی باد که از لای درزهای حصیرها و موهای بز رد میشود و داخل کپر میپیچد، گوش میدهد. خشخش حصیرها. صدای خفیف زنگولهی بزغالهها. صدای نفسنفسزدنهای شَیلَم در تنهایی شب. در میان هیاهوی زوزهی باد، نام خود را میشنود. درخت «مَکِهزَن» امشب او را به سوی خود میخواند. بلوچها میگویند:« اگر درخت مَکِهزَن اِسمت را صدا زد، جوابش را نده. نباید دنبالش بروی». شَیلَم ذهنش بسیار آشفته میشود. درخت مدام او را صدا میزند. سَریگش را سر میکند و از کپر بیرون میزند.
هر شب این بساط در گورستان بر پا میشود. مردگان، خواب را از چشمان کپرنشینان میربایند. از هر گوشهی گورستان از زیر سنگ قبرها صدای تیراندازی به گوش میرسد و تا پاسی از شب ادامه دارد. احتمال میدهم، شمار اندکی فشنگ در اختیارشان گذاشته میشود. سهمیهبندی فشنگ. مرحوم میردوستمحمدخان، پیش از مرگ، پذیرفته بود در ازای ازدواج تنها پسرش با دختر دادشاهبلوچ، پیمان «بَسخون» را در حضور بزرگان دو طایفه به امضا برساند؛ و چنین نیز کرد. اما به محض آنکه مراسم خاکسپاری دادشاهبلوچ به پایان رسید، شرکتکنندگان در مراسم، ناگهان صدای تیراندازی در زیر خاک را از سوی قبر میردوستمحمدخان، به سمت قبر دادشاهبلوچ شنیدند. خاک هم از فرونشاندن آتش دشمنی این دو طایفهی بلوچ ناتوان است.
بیشمار ستاره در آسمان شب چشمک میزنند. ستارهها بیشتر از آن چیزی هستند که بتوان شمارش کرد. نوار روشن شیری رنگ.« راه شیری چون جادهای روشن در دل شب کشیده شده، و سکوت همهجا را فرا گرفته است؛ گویی زمین و آسمان به هم پیوستهاند و آدمی در میان این دو، خود را گم میکند». دکتر علی شریعتی، در هیاهوی زندگی اجتماعی و فکریاش گم شده بود، اما او توانست در سکوتِ مطلق کویر صدای خود را بشنود. صدای وجدان.
شاخههای خیلی بلند و نازک درخت، در وزش باد پراکنده میشوند و شنهای نرم و سبک را به هوا میپراکند. شَیلَم با قدمهای آهسته اما جسورانه به درخت نزدیک میشود. شاخههای درخت لحظهای آرام میگیرند و راه را برای عبور دخترک باز میکنند. سپس راه بسته میشود. در فضای محصور با شاخههای درخت، ناگهان بانویی زیبا و نورانی ظاهر میشود. بانو گایا. مادرِ زمین. او به دخترک تبسمی میکند و دستان سرد و لرزانش را به گرمی میفشارد.« تُو کِه اَی؟».« تُو چِرا مَنا لَگِش کَرتی؟». بانو گایا در برابر دخترکِ بلوچ زانو میزند.« نترس، نازنینم… من دشمن تو نیستم».« تُو مَنّی چِه وَنت؟». شَیلَم نگران است و ترسیده. بانو گایا از او میخواهد در صورتی که سعادت و رستگاری قبیلهاش برای او اهمیت دارد، بایستی سه مأموریت را با موفقیت به انجام برساند.
در مأموریت اول بایستی مردان قبیله را متقاعد کند، سه روز متوالی به دریا نروند و در روز چهارم صیدی فراوان نصیبشان خواهد شد. بانو گایا به کمک قدرت جادوییاش، خطوط گلهای حنابسته بر دستان کوچک شَیلَم را نورانی کرد. این نشانهای خواهد بود برای این که قبیله به او اعتماد کند.
صبح شده است. شَیلَم آماده است، اما جرأتِ برداشتن حتی یک قدم را ندارد. میداند مردان قبیله حرفش را باور نخواهند کرد و او را تحقیر میکنند.« جَنین خواب گِشّین دینَنت». جسورانه در را میگشاید و پا به مجلس شیر – گردهمایی رؤسای قبایل- میگذارد. مردان قبیله دایرهوار بر نیمکتهای سنگی کوتاه نشستهاند و نیمکتهای رؤسای قبایل بلندتر است. چشمها به او دوخته شد.« مَن دیشب الههءَ گَپ کُرت». شَیلَم با صدایی لرزان، سخنان الهه را به آرامی بازگو میکند. مردان قبیله زیر لب به او میخندند و به سیگارهایشان پوک میزنند و دودش را به سمت صورت شَیلَم فوت میکنند. با علامت رئیس قبیله، یکی از نگهبانان دخترک را هل میدهد و از مجلس بیرون میکند.
فردا صبح هنگامی که مردان برای صید ماهی میروند، با شمار زیادی ماهی مرده در ساحل روبرو میشوند. این اتفاق در روزهای بعد نیز تکرار میشود. اهالی روستا احساس خطر میکنند. گمان میبرند شیطان روح شَیلَم را تسخیر کرده است. راه نجات را در نابودی شیطان میبینند. زمانی که مردان در تاریکی شب به کپر شَیلَم یورش بردند، ناگهان خطوط گلهای حنابسته بر دستان کوچکش درخشان شدند و تعجب همگان برانگیخته شد.« ای، نشانی اَنت اَز خُدا». اهالی روستا به شَیلَم و گفتههایش ایمان آوردند.
مأموریت اول با موفقیت انجام میشود و اهالی گورشون مشتاقانه در انتظار آگاه شدن از مأموریت دوم خود هستند. اما شَیلَم از واکنش رؤسای قبیله بیمناک و مردد است. صبح روز بعد، در جلسهی شیر، موضوع مأموریت دوم مطرح شد.« سردار حسینخان آجدار، بایستی به قتل برسد». مردان قبیله در انتظار علامت تایید رئیس قبیله هستند. او خنجرش را از غلاف بیرون میکشد و نوک آن را به سوی آسمان میگیرد. فردای آن روز مردان قبیله به خانهی خشتی سردار هجوم برده و او را به قتل رساندند. مأموریت دوم نیز با موفقیت انجام شد. تنها یک گام تا رستگاری. در مأموریت سوم، اهالی روستا در شبی که ماه کامل شد، طبق سخنان بانو گایا، در میان درختان «اِسپَکِهزَن» در کنار یکدیگر حلقه زدند و به رقص و پایکوبی پرداختند. صدای موسیقی بلوچ. صدای تیز و ریتمیک بِنجوها. ضربهای تند دُهُل و تمبورکها. و صدای رازآلود و هیپنوتیزمکنندهی دونِلی. و حالا نوبت رقص گروهیِ «چاپی» است. نیمدایرههایی تشکیل میشود و مردان و زنان بلوچ دستزنان با قدمهایی هماهنگ با همراهی حرکت شانهها رقص گروهیاشان را اجرا میکنند. زنان نرمتر با حرکت دست و بدن. مردان اما محکمتر با قدمهای سنگینتر.
ماه کامل شد. زمان ظهور منجی فرا رسیده است. بانویی نورانی و زیبا، با پیراهنی سفید از جنس حریر، ظاهر میشود. بانو آرتمیس. الههی دختران پاک. زیبایی او توجه و احترام همگان را برمیانگیزد. ستارگان با دیدن چهرهی نورانی او شرمگین شدند و لحظهای خاموش ماندند. اکنون تنها نقطهی نورانی عالم هستی، همانجاست که منجی ایستاده است. بانو آرتمیس، راه سعادت و رستگاری را به مردم روستای زِندَگشون -نام جدید روستا- نشان خواهد داد. او با مهربانی و سخاوت بیمانند خود، در کنار مردم رنجدیده و زحمتکش بلوچ خواهد ماند. با تلاشهای بیوقفهی الههی دختران پاک، نخستین گامها برای ساخت مدرسهای برای کودکانِ روستای زِندَگشون برداشته شد. و مسلما، عدالت آموزشی حق تکتک دانشآموزان ایرانی است.
12 پاسخ
این که به یکی از دردای جامعه پرداختی خیلی قابل ستایش و زیباست. قلمتون هم پر باره عزیزم. من فکر کنم که دست به تحقیقتونم خوبه.موفق باشی
خانم نوبخت عزیز،
خیلی ممنونم از نگاه دقیق و مهربونتون، همراهی و توجهتون برام ارزشمنده.
آفرین بر شما . مثل همیشه از داستاهایتان لذت بردم. فضایی متفاوت با داستان قبلی شما داشت و خلاقیت شما را نشان میده. هر چه نباشد فاصلهی بین کارگاهها کم است و معمولن چنین زمانی ایدهها به هم شباهت خواهند داشت. فضای داستانی( کار بر روستاها و استانهای مرزی) کمتر کار شده و باعث شده داستان نویی باشد. جدا از ایده حتا نوع جملات هم نسبت به داستان قبل فرق میکند. جملات در این جا خیلی کوتاهتر و فصیحتر است.
لحظهی ورود گایا را دوست داشتم و فهمیدم که قرار نیست با داستانی واقعگرا روبرو شوم. اولش فکر کردم مربوط به افسانهای خود آن محله است اما فهمیدم من خیر مربوط به یونان است. همانطور که در داستان قبلی خود زرتشت و ژاپن با هم آمیختید این بار به همان خوبی و حتا بهتر( چون در ظرف کوچکی مثل داستان کوتاه این بار اطلاعات کمتر و اندازهی ظرف ریخته بودید و احساس هجوم اطلاعات را نداشتم.) بلوچ و یونان را ترکیب کردید. متفاوت و قابل توجه است علاقهی شما به ترکیب فرهنگها با هم.
در مورد راوی: چه بهتر که در وسطها و حین روایت هم حضور داشت منثلن نظرش را حین روایت در حد یکی دو جمله نسبت به اتفاقی میگفت وگرنه راوی اول شخص در این نسخه کاری نمیکند و حتا به خاطر تنها در اول و آخر باعث شده حرفهابش در مورد آموزش و اینجور مسائل به شعار نزدیک باشد.
سلام و وقت بخیر،
خانم هادی گرامی، از لطف و دقت نظر شما در خواندن داستان کوتاهم بسیار سپاسگزارم. بازخوردهایتان برای من بسیار ارزشمند است.
لاله جان دستت شاباد! بچّار
از خوندن داستان مردمان بلوچ،هم از قلم زیبات لذت بردم و هم درگیر اون نوع و روش زیست توی اون جغرافیا شدم ،برای من قابل هضم نیست، ولی من هم امیدوارم خط و جمله آخرت (عدالت آموزشی) همیشه توی این سرزمین برای همگان فراهم بشه.
مِهرَبانیت دِلگوشِ مِه، بَرار گِرامی 🥰
تَئی واهَگ و حَرفان مِه دِل شاد کَت. اَگَر مِه نِبِشتَگ اَنت، تو دِلِ تَئی جای کَت، اِینی مِه بَسّه.
اُمید دارین کِه این «دادِ آمُوزِش» روزی هَمگانی بَت. سِپاسگُزار اَنت.
خاهَرِ کُچیکِ تَئی شَلاله.
سلام خانم دکتر و خسته نباشید.
بسیار موضوع جالب ، جذاب و پرمایه ای رو انتخاب کردید. لذت بردم
” ناگهان صدای تیراندازی در زیر خاک را از سوی قبر میردوستمحمدخان، به سمت قبر دادشاهبلوچ شنیدند. خاک هم از فرونشاندن آتش دشمنی این دو طایفهی بلوچ ناتوان است.”
بسیار زیبا بود . ***
شروع خوبی داشت ، شخصیت های خوبی شکل گرفته بود.ورود به فضای فانتزی از فضای دارک هم که دیگه داره امضای کار های شما میشه . جالب انگیز ناک بود. ولی احساس میکنم یه عجله ای برای تموم شدن داستان شما رو وادار کرد ، خیلی پایان داستان رو پرداخت نکنید.
ممنون برای نوشته هاتون
بابک عزیزم،
خیلی ممنونم از دقت و توجهت به داستان کوتاهم. واقعاً خوشحالم که فضا و شروع کار برات جذاب بوده.
ببخشید که داستانم تلخ بود. ولی موافقی که از علی کافه ی تو تلخ تر نیستند☺️
حقیقتش بیش تر از دو روز فرصت نداشتم؛ در همین زمان کوتاه هم ناچار بودم موضوعی تازه انتخاب کنم، دربارهاش مطالعه کنم و فضای داستان را در ذهنم پرورش بدهم.
مرسی که اینقدر دقیق و صادقانه بازخورد دادی، خیلی برام ارزشمنده🥰🥰🥰
داستانت پر از اطلاعات تازه بود، باید دوباره بخونم و ازت یاد بگیرم.
ممنون.
چقدر کلمات جدید و نام سازها را در داستان دوست داشتم. لذت بردم و خدا قوت به قلمتان.
زهرهی عزیزم 🌸
خیلی ممنونم که به این سرعت داستانم رو خوندی و با مهربونی نظرت رو گفتی؛ واقعاً خوشحال شدم🧡🧡🧡
از بابت تأخیر در خوندن داستانت عذر میخوام. اگر پروژهی زندگینامهنویسی به سرانجام برسه، حتماً در اولین فرصت داستانت رو میخونم.