اینکه باورم نداری تنها بخاطر آزالهست که زبون نداره نه؟ میبینی من هنوز بهت امیدوارم، تو هم بلاخره یه انسانی با تمام عواطف و منطقت. هرچی که گذشته، تنها یک گام در راه تکامل علم بوده. هرچند نتیجهاش مورد سلیقهی خیلیا نخواهد بود. ولی حالا که آروم شدی میخوام برات صادقانه از این تجربیاتم بگم.
آزاله اوایل نسبت به همهچیز تخس و وحشی بود، از سر یه کینهی بچگانه یا شایدم حسادت، آتیش تو خونه به پا انداخت؛ به معنی واقعی کلمه آتیش. آخرهم خودش رو به این روز گرفتار کرد. تنها مزیتش یعنی چهره زیباش رو از دست داد… اگر میدیدی تا چه حد رقتانگیز بود، کار من رو قضاوت نمیکردی. سالهاست فقط من براش موندم و فقط من مراقبشم و متوجه احساساتش میشم. البته که عاشقانه هم دوستش دارم؛ به زبان برادری اینطور ازش تعریف میکنم. بنظرم الان هم مطابق استانداردها که نه، ولی زیباتر از قبل شده.
قبل از آتشسوزی، تو آکواریوم کارآموزی میکردم. که بعد مجبور به نقلمکان به این شهر ساحلی شدیم. با خونهنشینی و مراقبتهای این دختر، روی تحقیقاتم هم کار میکردم. بهجز کارهای ضروری از خونه بیرون نمیاومدم؛ مگر برای رسیدگی به کارهای دستیاری اون پیرمرد.
پیرمرد، پروفسور ژنتیک بود و قبل از مهاجرتش، تعدادی از دم و دستگاههاش رو به من سپرد. هرچند انقدر کمسواد و کودن بود هیچوقت دوست نداشتم استاد یا پروفسور خطابش کنم.
عملیاتهای ژنتیکی رو با کمک اون بارها انجام دادم. استخراج و خالصسازی ژن و بعد انتقالش به ویروسهای مرده. کپیهایی ازشون برمیداشتم و روی موشهای جداگانه خودم امتحان میکردم.
میدونی… علاقهام از بچگی به کپی ساختن تو جانواران دریایی شروع شد. مطمئنم خود تو هم، از ایدهی داشتن دوقلو از تن خودت، خوشت میاد نه؟
میرفتم زیر صخرهها، ستارههای دریایی که پیدا میکردم رو تیکه تیکه میکردم؛ بعد حین تماشای تشکیل چندقلوها، خودم رو بهجاش تصور میکردم و… فقط تو خیالاتم حظ میبردم.
خب قطعا این ایده رو جز روی موشها تاحالا عملی نکردم. به حدی دیوونه نیستم که الان روی تو امتحان کنم. ولی شایدم جواب داد. میدونی جوابهای قطعی، همیشه تو علم قابل اعتنا نيستند. خخخ شوخی میکنم؛ شوخی!
تو آزمایشِ خواهرم، نمونهام حلزونهای دریایی بودند که ژن خودبُری و خودترمیمی رو ازشون استخراج کردم. توی مارمولک و حشرات هم هست ولی حلزوندریایی گزینهی کمدردسر و سادهتری بود. اون گونهای که بهش نیاز داشتم رو از اطراف اسکلههای مخروبه میتونستم پیدا کنم.
خواهرم پروسهی ترمیم کامل موشها رو دید و خب با اون قیافهاش چه امیدی جز من داشت؟ خودش به من اصرار میکرد و چارهای نداشتم. اصلا نذار به فکرت خطور کنه که ممکنه من خواستههای خودمو بهش تحمیل کرده باشم یا مثل تو موادخورش کرده باشم.
موشهارو ماه چهارم بعنوان سوت موفقیت آزمایش تلف کردم و شاید نباید میکردم. چه میدونستم اون بوی گند موشها به گندیه بوی ایشون نمیرسید. حالا بذار برات نوشیدنی بیارم.
بعد از انتقال ژن، طبق انتظارم، اوایل بافتهای رشد یافته شفاف بودند و قسمتهایی رگ به رگ و کبود بودند؛ بهغیر از اینها، به مدت پنج ماه هیچ علائم خطرناکی مثل ناسازگاری ژنتیکی درش وجود نداشت…
بعد از ماه پنجم، بخت بدِ روی آزاله کرد. چهرهاش کمکم دوباره مثل باطنش شد و دستگاه ایمنیاش خوددرگیری پیدا کرده بود. زوائدی زیادی هم زیر و روی پوستش خارج از قالب، رشد غیرطبیعی پیدا کرده بودند. البته بازهم به افتضاحی قبل از پیوند ژن نبود که پر از گودی و سوختگی بود.
مجبور به بردنش پیش دکتر شدیم. چشمهاش رو تخلیه کردند و رحمش هم برداشتند. دکترها با اینکه هیچ از وضعیتش نمیفهمیدند سرطان تشخیص داده بودند. آخرسر هم با کلی قولنامه و تجویز هزار دارو مرخصش کردند. از اون همه، تنها داروهایی که خودم صلاح میدیدم رو براش تهیه کردم: بیشتر مورفین و کورتون.
دکتر اونجا حتی از من که بیموقع ضعف کردم، آزمایش و اسکن گرفت. انگار که طلا پیدا کرده باشه، یه بیماری جدید هم بهم چسبوند. به گفتهی اون ظاهرا یه غدهی تورمی تو لیمبیکِ مغزم دارم.
دارم به این نتیجه میرسم که شما دکتر و پرستارها ته دلتون خیلی ذوقزده میشید که این بیماریهای «خطرناک» رو تو دیگران پیدا کنید. بگذریم.
ماه ششم پوستش نرم و لزج شده بود و لختههای خونی زیادی پدیدار شده بودند. تعدادی از ژنهای حیاتیش، جهش پیدا کرده بودند و سیستم عصبیاش از تومورهای پیشبینینشده پر شده بود.
نگاه کن؛ این عکسها برای ماه سوم یا چهارم بودند یا… درست یادم نمیاد. زمانی بود که با کرمپودر آرایش میکردمش. پوستش کاملن مسطح و طبیعی بنظر میرسید.
خب تا زمانی که خواهرم از زیستش رها بشه، دوست دارم باز هم تا جای ممکن نزدیک به این صخرهها زندگی کنم و حتما آزمایشگاهم رو مجهزتر کنم. نسبت به بعضی اعمالم احساس گناه دارم؛ ولی… از این آزمایش جالب و تسلیخاطر کوتاهمدت برای خواهر عزیزم پشیمون نیستم.
میدونی اینروزا هر آدم سالمی اضطراب و افسردگی داره و با اینحال با سرطان تهدید میشه؛ دیگه یه اتفاق روزمره و غیرقابل کنترل شده. برای همین نمیشه گفت تمامش تقصیر من بوده. اوه صدای شکستن چی بود؟ خب اشکال نداره؛ فقط یه لیوان.
میدونی، این اواخر خسته و درمانده بودم. با خودم گفتم پرستاری براش بگیرم و یکم خودمو از خرحمالیهاش فارغ کنم. اینطور شد که یکجا، تمام مزد یک هفته و بیشتر رو در ازای حق سکوت به پرستار دادم. ایشون هم تا از نتیجهی زندهی آزمایشم سردر آورد، غلو کرد و خواست که پلیس رو خبردار کنه. شک ندارم خیلیخوب پرستار رو میشناسی. درست شنیدم؟ به اندازهی خودت؟ راحت باش من قرار نیست آسیبی بهت بزنم. فکر کنم تا الان اون همدلی که نیاز داشتیم رو پیدا کردیم.
حالا وقتی به آینده دورم نگاه میکنم، دوست دارم تو یه پایگاه مهندسیژنتیکِ انسان کار کنم. شاید بهتره آزاله رو تو رزومهام قرارش بدم. اونجا هر چیزی که تصورش کنی رو میتونن با آزمایش روی جنین عملی کنند! فوقالعاده نیست؟ میخواستم به اینجای حرفم برسم که… خواهرم برای رزومهام کافی نیست. برای همین از اول جونت رو بهت بخشیدم. میخوام که فقط مدتی تخمک و جنینت رو بهم قرض بدی.
( ۲ ماه بعد)
فکر نمیکردم روزی اینجا بشینم. اون پرستار لعنتی بدموقعی از دستم در رفت. با یه شیشه زرتکی، چشمام رو به این روز انداخت.