تعریف و تمجید از خودم سوخت حرکتیمه. اگه این کارو نمی کردم یه قدمم نمی تونستم جلو برم.
ماهی آزادم چون برخلاف جهت آب شنا کردم. موقعی که همه مدرسه ها می نوشتن «No Pumpkins» من
نوشتم «Just Pumpkins». هر دانش آموزی که از جاهای دیگه رونده شده بود رو تو مدرسه خودم ثبت نام
کردم. مدرسه های خوب دنبال هلو تو گلو بودن و من دنبال تبدیل لولو به هلو. دبیرستان نمونه تو محله دروازه
غار می دونی یعنی چی؟
یه بیغوله پشت پرترافیک ترین و پرترددترین جای شهر. هرکی ساکن اینجاست از روی ناچاریه. یا از افغانستان اومده
پناهنده شده یا از نداری. خلافکار و معتاد هم که دیگه نگم برات.
خب از اونجایی که روحیه سرکش و معترضی داشتم نظام آموزشی هضمم نکرد و تفم کرد اونجا. این جوری بود که سرنوشتم با مردم اونجا گره خورد. سرزمین طردشدگان.
اگه به نظرت خروجی قبولی نود درصد کنکور در مدرسه طردشدگان هنر نیست پس چیه؟ هاهاهاها… احساس یه سفالگر رو دارم که از هر تکه گل یه ظرف خوشگل درآورده.
انتقام. بالاترین انگیزه من و اون دانش آموزا انتقام بود. شعله آتش خشم و انتقام نه تنها راه بقا بلکه ادامه مسیر موفقیتمونو روشن کرد.
دبستان و راهنمایی شاگرد زرنگی بودم ولی از بخت بدم خواهرم که از من بزرگ تر بود قبل از من وارد مدرسه راهنمایی شده بود و خب اون از من شاگرد زرنگ تر و باهوش تری بود. کلاس دوم راهنمایی که بودم یه روز سر کلاس ریاضی یه حرفی زدم که به مذاق معلممون خوش نیومد. یادم نیست چی گفتم. به خیال خودم خواستم مزه ای پرونده باشم. اونم یهو لپاش گل انداخت و چشاش ورقلنبید و بهم گفت: بی ادب. خواهرت به اون نخبگی اونوقت تو…. من از خجالت آب شدم. پس من خنگ بودم و خواهرم نابغه؟ اعتماد به نفسم رو کلاً از دست دادم. مغز ریاضیم تعطیل شد. روحیات من با خواهرم فرق داشت و هرکس او نو می شناخت حتمأ بین من و اون یه مقایسه ای می کرد. ناظم مدرسه هم به مادرم گفته بود که خواهرم پرجنب وجوش تره و فعالیت های فوق برنامه می کنه و من اهل اون فعالیت هایی که خواهرمه نیستم. شنیدن اون جمله ها ذره ذره منو از خودم ناامیدکرد. بعد از دوره راهنمایی دبیرستان هم اقیانوسی بود که منو بلعید. یه مدرسه بزرگ دولتی که از کل منطقه، دانش آموز تو خودش جا داده بود بدون امکانات و معلم. دیگه دیده نشدم. درس های فیزیک و شیمی دوتا یا حتی سه تا کلاس یکی می شدیم. من که از رقابت با خواهرم صرف نظر کرده بودم و از ترس ریاضی رفتم سراغ علوم تجربی. کلاً بی خیال شدم. شدم یه شاگرد باری به هرجهت که به زور درساشو پاس می کرد. به هر زور و زحمتی که بود دیپلمم رو گرفتم. کنکور شرکت کردم و بعد از دو سال پشت کنکور موندن رشته ادبیات زبان انگلیسی قبول شدم.
آره دقیقاً. من فقط می خواستم دانشگاه برم که یه کار خوب پیدا کنم. فارغ التحصیل که شدم آگهی استخدام ها رو زیر و رو می کردم. ازاین روزنامه به اون روزنامه. تا اینکه آموزش و پرورش آگهی استخدام داد و من بالاخره به هر زور و زحمتی که بود استخدام شدم. چند سالی تدریس کردم. کم کم پیشرفت کردم و ارتقا گرفتم و بعد از چند سال معاون شدم. حالا اون آتش از زیر خاکستر شعله ور شد. قدرت داشتم و می تونستم عذر معلم هایی که با بچه ها درست صحبت نمی کردند رو بخوام. اینجوری از معلم ریاضیم انتقام گرفتم. شکایات و اعتراضات به گوش مقامات بالادستی رسید و به عنوان تنبیه، من رو به مدرسه ای که حالا انقدر معروف شده تبعید کردن.
خب محله ترسناکی بود. صبح زود و رفتن تو اون کوچه پس کوچه ها هم معضلی بود. ولی ظاهر بچه هاش چندان فرقی با بقیه نداشت. فقط یه کم رنگ پریده تر و لاغرتر بودن. و البته ناگفته نماند بسیار مهربون تر.
خوشبختانه من تو مدتی که جاهای دیگه کار کردم دوستا و لینکای خوبی پیدا کردم. کسایی که دستشون به دهنشون می رسید و به منم اعتماد داشتن و حاضر بودن برای کارهای خیری مثل تحصیل و حتی خوراک بچه های مملکتشون خرج کنن.
اول برای تغذیه اشون چاره ای کردم. درس تو کله با شکم خالی نمی ره، می ره؟ یه تنخواه درست کردم و با کمک دوستا و خیرین و … مبلغ قابل توجهی پول توش ریختم. هر از گاهی شیر و کیک، عدسی، لوبیا بسته به فصل و میزان پول تو صندوق تهیه می کردیم و صبحانه یا ناهار می دادیم بچه ها. ماهی یه بار هم یکی دو بسته مرغ و چهل روز یه بارم کمی گوشت قربونی به بچه ها می دادیم ببرن خونه. کم کم بچه ها خیلی خوشحال تر میومدن مدرسه. حتی کلی هم تو خونه بابت مدرسه اشون پز می دادن.
روزای اول خیلی وحشتناک بود. بچه ها درست مدرسه نمیومدن. یه عده کودک کار بودن. پدرمادراشون اجازه نمی دادن بیان مدرسه. کلی زمان برد تا قانعشون کردم مدرسه اومدن براشون بهتره و اگه اجازه بدن بیان یجور سرمایه گذاری برای خودشون در آینده حساب می شه. معلما رم خیلی نظارت می کردم. به رفتارشون. کم کم به آدم حسابیاشون نزدیک تر شدم و اونا رو هم با خودم همراه کردم. بعضیا حاضر بودن داوطلبانه تدریس کنن. ازشون کمک می گرفتم و کلاسای تقویتی می ذاشتم. اکثر خونواده ها که تلاش من و تغییر فرزندشون رو می دیدن یواش یواش نرم شدن و همکاری بیشتری کردن.
بعد از یه سال تلاش سخت اولین خروجی شاهکار از آب دراومد. نود درصد قبولی کنکور. خودمون رو به همه اونایی که ندیدنمون و طردمون کردن ثابت کردیم.
ایمان، تقوا، عمل صالح. هاهاهاه…. علت موفقیتم این بود که فقط بچه ها رو دیدم و مثل یه آیینه عمل کردم. استعدادهاشون رو به خودشون نشون دادم و کمکشون کردم خودشون رو باور کنن. انرژیی که سال ها درشون ذخیره شده بود با محبت من درشون جوشید و این شد که الآن من اینجا نشستم. در واقع الآن من نماینده هزار دانش¬آموز هستم که اینجا حضور دارم. این جایگاه، حق تک تک اون ها هم هست. زحمت اون¬هاست که من رو به اینجا رسونده.
هیچی. بازنشستگی زودهنگام.
خودت چی فکر می کنی؟ به همون دلیل که دوران صدارت امیرکبیر چهارسال بیشتر طول نکشید. خبر موفقیت من به گوش بقیه رسید و خب اونا مجبور بودن وقت و مایه بیشتری برای جلب دانش آموزا و پدر مادراشون بکشن. بعضیا بچه هاشون رو از مدرسه اونا بیرون آوردن تا مدرسه ما ثبت نام کنن و این به مذاق همکارا خوش نیومد و دیگه خودت می دونی نتیجه چی می شه.