کم کاری کردم. من آدم بزرگیم به از این بزرگترش فکر میکردم. مثلا خود رییس جمهور دعوتم کنه که باهام حرف بزنه. به اونم میرسم خیلی دور نیست.
آقا زندونی داریم تا زندونی. من از اون زندونی هاش نبودم که…
کار درست رو کردم که افتادم زندون! تو این مملکت کلا آدم درستوحسابی دووم نمیاره. یا زندونی میشه یا فراری.
۱۰ ساله که توی بانک کار میکنم. البته کار میکردم. فکر نکنم راهم بدن دیگه. از بی لیاقتی خودشونه وگرنه کی بهتر از من؟
چشم نداشتن ببینن من تو کار خیرم. اینا فقط خوششون میاد یه پولدار بیاد تو بانک که خایهمالیشو کنن. آدم بیچاره رو اخو پیف میکنن. ولی من که خودم یکی از اون بیچارهها بودم میدونم چه حس مزخرفیه.
از اونا که تو دل خدا جا ندارن. هر کی پولدار شد تو دل خدا جا پیدا کرد هرکیم هشتش گرو نهش بود موند پشت در. آخه من از دل خدا خبر دارم. اصلا من خود خدام. انسان نبود خداییم بود اصلن؟
تو بانک همهجور آدمی میبینی، از آدمی که میلیاردی میریزه تو حساب، تا آدمی که برای یه تومن قسط لنگ مونده. فاصله اینا زمین تا آسمونه. همه فکر میکنن آدم پولدارا با تلاش به این پولا رسیدن. ولی شانس آقا شانس. این بیچارهها تلاش نکردن؟ خیلی بیشترم خودشونو به آب و آتیش زدن، ولی رودروایسی نداریم دیگه، اون تیکه که میخواسته کارشون راه بیوفته نیوفتاده.
پارسال یه مدت توی حساب یه آدم که اصلا معروف نبود خیلی پول جابهجا میشد. خیلی که یعنی در حدی که از یه آدم عادی برنمیومد. رییسم شک کرد، سپرد به من پیگیر کاراشون بشم. من میدونستم این پولا بودارن ولی مدرکی نداشتم. همش از حساب یه کترینگ میومد. صاحبحساب توی توضیحاتش گفته بود با چند تا خوابگاه آزاد قرارداد بسته، اینطوری گردش حسابش رفته بالا. من قانع نشدم بخاطر همین خیلی پیگیری کردم، چند شب تا دم دمای صبح حساب کتاب میکردم، یه کاری کرده بودن که مو لا درزش نمیرفت. از چند تا بانک دیگه به واسطه ارتباطاتم پیگیری کردم. به چیزایی رسیدم که برای صاحبحساب خوب نبود، پولی که به حساب بانک ریخته میشد از دو تا حساب مختلف بود. یکی دستگاه کارتخوان مغازه یکی هم یه حساب معمولی. پول هر دو حساب دقیقا برابر بود بدون هزار تومن کمو زیاد. انگار که واقعا درآمدشون دوبرابر شده بود. معمولا این کارو میکنن که به پول زیاد تو حساب مشکوک نشن.
خلاصه صبحش که به اون کشف بزرگ رسیده بودم رفتم به رییسم بگم تا کاپ قهرمانی رو بگیرم. منتظر بودم دفتر رییس خالی بشه تا راز بزرگ رو بگم، یه لحظه با خودم حساب کردم مگه یه آفرین یا نهایتا ترفیع چقدر ارزش داره که اینکارو کنم؟
آدم خوبه اهل حساب کتاب باشه. تصمیم گرفتم قبلش یه دور به صاحبحساب بگم شاید جایزه اون بیشتر بچربه. اگرم راضی نشد که لوش میدم. خلاصه اطلاعاتشو دراوردم و زنگ زدم بهش.
یه عالمه واسطه داشت. نمیشد به خودش رسید. ولی من حرفمو زدم. گفتم یا سهم منو میدین یا لوتون میدم. اولش قبول نمیکردن. بعدش شروع کردن به تهدید کردن ولی چه فایده؟ من اطلاعات رو داشتم و در دقایقی میتونستم بزنم زیر کاسه و کوزشون.
با کلی منت قبول کردن هر بار که پول میریزن تو حساب یه ذرشو بدن به من. پول خردشون بود.
میگن شانس اوردم که اینطور پول مفت مفت میومده تو حسابم ولی شانس؟ کو شانس؟ آقا ما بدبخت بیچارهها شانس نمیاریم که. انقدر سگ دو میزنیم تا بلاخره یه دری وا میشه. وگرنه شانس به ما گفته کاشتم برات!
راضی نبودم. یه چیزی کم بود. دلم نیومد خودم تکی بخورم از این پول. بعدم من جامو پیدا کرده بودم دلم میخواست همه کسایی که مثل من گرسنگی و بدبختی کشیدن هم اون تو باشن. تو دل خدا. من یه نفر بودم، نمیتونستم همه رو جا بدم اما کاچی به از هیچی.
وقتی به پولدارا میگی کمک کنن صدقه میدن. این آدما که من میشناختم صدقه خور نبودن که، فقط میخواستن یه ذره پول داشته باشن تا خودشونم وارد بازی بشن، لازم بود یه انتقال ساده انجام بشه. سرَریز حساب اینارو میریختم تو حساب اون یکیها. اولش میخواستم نگم به صاحبحساب ولی اونا زرنگ تر از این حرفا بودن. باهاشون قرار گذاشتم، گفتم با این کار شکل و شمایل پولشون بهتر میشه. دیگه رییس بانک هم شک نمیکنه.
کارسادهایی نبود، ولی منم ساده نبودم. حواسجمع اینکارو میکردم. برای اینکه کلاهبردارا شاکی نشن مبلغ کمی از حسابشون برمیداشتم. برای پولدارا خیلی کم بود، ولی برای اون یکیها یه ماه تامینشون میکرد.
این بدبختا ممکن بود که پیگیرشن پول از کجا اومده، ولی من قبل از اینکه واریز کنم تماس میگرفتم که قراره یه هدیهایی از طرف بانک به شما تعلق بگیره. خیلی خوشحال میشدن…
راستش خیلی دوست داشتم آدما بدونن که من دارم کمکشون میکنم، ولی میترسیدم از اینکه خیلی سرو صدا بشه، اونجوری دیگه پدرم در میومد، البته آخرش همه فهمیدن و فقیرا نه. برام مهم نیست. من فقط میخواستم روی این پولدارا کم بشه که شد.
والا آقا ما هر چی میخوریم از آشنا میخوریما. این همکار دهن لقم دید من دستم تو کار خیره حسودیش شد، پیگیر کارام شد. از حق نگذریم طمعم کردما. یه چند وقت که اوضاع خوب بود تصمیم گرفتم مبلغ بیشتری جابهجا کنم. صاحب حساب هم فرصت رو غنیمت شمرد گفت در صورتی اجازه میده بیشتر کمک کنم که منم جارو باز کنم بیشتر پول بریزن تو حسابشون. میخواستن چشمم رو ببندم و مقداری از پول رو توی گزارش نیارم. اما یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک. همکار ما که کمین کرده بود من یه جا وا بدم، سریع پیاشو گرفت. اولش گردن نگرفتم ولی خب سیستم رو نمیشه پیچوند. سیستمم لوم داد. رییس بانک باورش نمیشد. همش میگفت فکر نمیکردم یه مار تو آستینم پرورش میدم. آقا ما داشتیم کار خیر میکردیم دزد که نبودم. برا خودم تنها برنمیداشتم، چارتا گرسنه رو باهاش سیر میکردم. اصلن تو بگو من یه قرون بیشتر خورده باشم، نخوردم.
کار به شکایت و شکایت بازی که کشید صاحب حساب یه کاری کرد که اصلا گیر نیوفتاد. نمیدونم شاید به یکی دیگه هم رشوه داده بود. من که به همکارم و رییس بانک مشکوکم. البته از قاضی پرورنده هم بعید نیست. هرچی بود انگار یه همچین حساب پرپولی هیچوقت نبوده.
برای من به جرم سرقت از حسابها ۵ سال برام بریدن. گفتم که تو مملکت ما آدم درستوحسابی یا زندونی میشه یا فراری.
یه سالی که آب خنک خوردم، نمیدونم یه خیری پیدا شد بدهی هامو داد. نفهمیدم کی بود، پیگیری کردم ولی سر در نیوردم. هر کی بود خدا خیرش بده رامو باز کرد که ادامه بدم. اینبار حواسمو بیشتر جمع میکنم، همون روش قبلی رو نمیرم…