داستان کوتاه «محبوبهی شب» از نفیسه جلالی
دلش میخواست همانجا روی همان پلههای یخ بسته و چرک بنشیند. دندانهایش از سرما بهم میخورد و دلش زیر و رو میشد. سرباز گفت: «خانوم
دلش میخواست همانجا روی همان پلههای یخ بسته و چرک بنشیند. دندانهایش از سرما بهم میخورد و دلش زیر و رو میشد. سرباز گفت: «خانوم
تاریکیِ مطلق. به زودی ویرانی، مرگ، ناامنی، و جنگهای خونین در سرزمینهای تحت سلطهی اِلفها به راه خواهد افتاد. ارباب تاریکیها قدرتی دوباره خواهد یافت.
پرسیدم پریزاد خودکشی میکند؟ گفت: بله، پریزاد به طرق مختلف و هر از گاهی دست به خودکشی میزند. خانم حسینی سراسیمه ادامهی صحبت را به
-مقصدت کجاست؟ قصدش فرار به عراق بود. رحمان شوکزده جلوی باجه با بدنی که میلرزید، چشمانی که گشاد شده بود، قلبی که هر آن ممکن
او هر روز از خاب بیدار میشد و شیر زنش را میدوشید و توی بطریهای کوچک میریخت و به بازار میرفت تا آنها را در
هر سه دوباره برگشتیم فرودگاه. بعد از سه ساعت بودن در راه هتل، بعد از تحویل گرفتن اتاقها، و دقیقا بعد از اینکه فهمیدیم به
دوش آب سرریز است. بر تن نحیفت سُر میخورد آب، آرام. شامپو را بر موهای کوتاهت میمالی. شپشها را لای انگشتانت میبینی. میتکانی. داد میزنی:
صُب شده. اما پس چرا هوا تاریکه؟ حتمن داره بارون میآد. اَی اَی. شانسو ببین؟ همین امروز که قرار دارم باید هوا بارونی باشه. اگه
بخش اول پرونده زیر دستش بوی دردسر میداد، نمیدانست چطور آن را بدون خواندن جزئیات قبول کرده بود؛ حالا اما هر خطش مثل مشت توی