داستان کوتاه «مردی که آسمان را جا گذاشت» از گیابند ابراهیم‌زاده

وقتی بعد از سه روز چشم باز کردم، قبل از اینکه موقعیتِ خودم را تشخیص بدهم، این جمله را از صدایِ آشنایی شنیدم:
– آغای دکتر پس کی به هوش میاد؟
صدای آشنای زن، باعث شد کمی هوشیارتر شوم. نور آفتاب، از داخل پنجره مستقیم به تختم می‌تابید. از گوشۀ چشم به سقف نگاه کردم، اما نور چشمم را زد و پلک‌هایم به سرعت روی هم آمد.

صدای هواپیمایی اتاق را پر کرد. این صدا، برای من آرامشِ عجیبی داشت. سرم را چرخاندم و همسرم رویا و دکترِ سفید‌پوش را دیدم. لرزه‌ای خفیف در بدنم افتاد. لحظه‌ای طول کشید تا بفهمم کجا و چرا آنجایم.
ماجرای روزِ حادثه، مثلِ فیلمی با حرکت تند، از ذهنم گذشت. خبر نداشتم به دلیلِ شدتِ جراحاتم، سه روز خواب بودم و خیال کرده‌بودم صبح که ماشینِ بنزم را برای بنزین زدن از خانه بیرون برده‌ام‌، آن اتفاق برایم رخ داده است. چشمانم را بستم و این‌ بار ماجرا را با جزئیاتِ بیشتری به یاد آوردم. اول پمپ بنزین و بعد صورتِ مردِ موتورسوارِ سی‌ساله را دیدم که لب‌هایش می‌جنبید و می‌گفت:
– زیادی می‌خوری، برای من لفظ قلم حرف نزن که اعصاب معصابت‌و ندارم، همین‌جا دخلت‌و میارم.
– درست صحبت کنید آقا، هر چند من قبل از شما اومدم، اما مهم نیست‌‌. بفرماییید.
اما او کوتاه نمی‌آمد. حس کردم آنقدر عصبانی است که چشم‌هایش کمی قرمز شده. صورتش استخوانی و باریک بود. با آن ریشِ بلند و بینیِ عقابی‌اش، کمی ترسناک به نظر می‌رسید. از حرف زدنش مشخص بود که قصدِ دعوا دارد.
– گفتم که گهِ زیادی می‌خوری، راست می‌گی بیا بیرون تا بهت حالی کنم، مادر جنده.
این اولین باری بود که کسی این طور به من بی‌احترامی می‌کرد. شنیدنِ آن کلمات آنقدر برایم ناآشنا آمدند که حس کردم ذهنم خالی شده و تنها آن کلمه‌ها هستند که در هوا می‌رقصند. با اینکه حرف‌هایش اذیتم کرده و برایم ناخوشایند بود، سعی کردم با ملایمت جوابش را بدهم؛ چون به نظرم حرف زدنش بوی دردسر می‌داد.
– ببینید آغا، من دنبالِ دردسر نیستم. پس احترام خودتون رو نگه دارید.
– اگه ندارم مثلا چی می‌شه عوضیِ زن خراب.
دیگر نتوانستم به فحاشی آن مرد گوش کنم و نفهمیدم چطور از ماشین پیاده شدم و کی باهم گلاویز شدیم. مثلِ خروس جنگی سینه جلو می‌داد و به سمتم مُشت می‌پراند. بعد از چند دقیقه، من را به عقب هل داد و موتورش را روشن کرد. می‌خواستم دنبالش بروم، اما تعادلم را از دست دادم.
انگار پاهایم توانِ راه رفتن نداشت. دستم از بازو تا نوکِ انگشتانم می‌سوخت. به دستم که نگاه کردم، دیدم غرق در خون است. چشمم سیاهی رفت. پهلویم را از شدتِ درد، فشار دادم. داغیِ خون را از لابه‌لای انگشتانم حس کردم. اصلا متوجۀ ضربه‌های چاقویِ پی‌درپیِ مرد نشده بودم. من خیال کردم او به من مُشت می‌زند.

با یادآوری این صحنه‌ها، از جایم تکان خوردم، اما نتوانستم به پهلو بچرخم و بی‌اختیار ناله‌ای از دهانم خارج شد. دکتر و رویا به سمتم برگشتند. رویا چند قدمی که با من فاصله داشت، دوید و میانِ گریه و خنده، گفت:
– وایی عزیزِدلم تو به هوش اومدی.
بعد دستش را روی دستم که از بازو به پایین در کج بود، گذاشت. به دکتر نگاه کرد و دکتر هم جلوتر آمد. می‌خواستم دهانم را باز کنم و حرف بزنم، اما گلویم خشک و لب‌هایم مثل چوب شده بود. دکتر همان طور که من را معاینه می‌کرد، گفت:
– خلبانِ ما چطوره؟ لازم نیست الان برای حرف‌زدن به خودت فشار بیاری، با حرکتِ پلکت هم جواب بدی، کافیه.
من به او و سپس به رویا نگاه کردم. رویا با چشم‌های خیس، دستم را نوازش می‌کرد.
– همسرتون رو می‌شناسید؟
این را دکتر از من پرسید. من به رویا نگاه کردم و پلک برهم فشردم. حس کردم دلم برای رویا و دخترم خیلی تنگ شده است.
– خیلی خوبه، حالت از من هم بهتره. فقط باید مدتی استراحت کنی. خانم‌تون رو حسابی ترسوندید.
نمی‌دانستم که حالم واقعا خوب است، یا دکتر برای دلخوشیِ من می‌گوید. همیشه از بیمارستان متنفر بودم. وقتی بچه بودم و مریض می‌شدم، پدرم من را دکتر می‌برد و با وجودِ اینکه می‌دانست چقدر از آمپول زدن می‌ترسم، به دکتر اصرار می‌کرد که حتماً برایم آمپول تجویز کند. مادرم کنارم می‌ایستاد و دستم را در دستش می‌گرفت تا دکتر کارش را تمام کند. پدر اما به مادر اخم می‌کرد و می‌گفت او را نازک نارنجی بار نیاور. آن وقت‌ها از پدر به خاطر این رفتارش بدم می‌آمد. اما وقتی دوازده ساله بودم و قلبش از تپیدن ایستاد و ما را برای همیشه ترک کرد، دلم می‌خواست برگردد و هر روز من را پیش دکتر ببرد تا آمپولم بزند و به مادر اخم کند. فکر کنم مادر هم چنین احساسی داشت. چون درست وقتی که من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، فشارش آنقدر بالا رفت که بیهوش شد و دیگر به هوش نیامد.
بعد از چهار روز، بالاخره از بیمارستان مرخص شدم. دوستم بهمن آمده بود تا کمک کند من را به خانه ببرند. با بهمن در دانشکدۀ هوانوردی آشنا شده بودم و باهم از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدیم و اولین تجربۀ پروازمان هم با هم بود. وقتی بهمن ماشین را به داخلِ حیاط بزرگِ ویلا برد، آلما و خاله‌اش را منتظر دیدم. رویا گفت:
– این چند مدت، آلما خیلی اذیت شد. مخصوصا که این همه به خودت وابسته‌ش کردی.
خندیدم و در آینه به صورتم نگاه کردم و چین‌های دورِ چشمم را که عمیق‌تر شده بودند دیدم:
– تو‌ حسودیت می‌شه مگه نه؟
رویا پوزخندِ معناداری زد و رو بهمن کرد و گفت:
– دوستِ شما چون خودش حسود تشریف دارن، فکر می‌کنه منم مثلِ اونم.
بهمن ماشین را ریز سایۀ درختِ بید پارک کرد. آلما نه سال داشت. با اینکه خیلی دلش می‌خواست خواهر یا برادری داشته باشد، اما من و رویا هنوز برای دوباره بچه‌دار شدن تصمیم نگرفته بودیم. آلما با دیدنِ من در ویلچر، باز به گریه افتاد و خواست خودش را در آغوشم بیندازد که رویا گفت:
– صبر کن عزیزم، بابا هنوز کامل خوب نشده. فقط می‌تونی صورتش رو ببوسی.
راستش من هم دلم برای درآغوش‌کشیدن آلما تنگ شده بود. تا قبل از آن ماجرا، هر وقت از فرودگاه به خانه می‌آمدم، اگر آلما بیدار بود، به استقبالم می‌آمد و خودش را به آغوشم می‌انداخت. من هم او را مثلِ پرِ سبکی از زمین بلند می‌کردم و در هوا می‌چرخاندم. او هم بلند‌بلند می‌خندید.
به چشم‌های عسلی آلما که نگاه کردم، گفتم:
– اشکال نداره، بیا عزیزم.
و دستِ راستم را که آزاد بود، برایش گشودم. بدنم خونِ زیادی از دست داده بود و هنوز توانِ راه‌رفتن نداشتم. وقتی رویا و بهمن من را به اتاق‌مان بردند، حسِ عجیبی داشتم. دلم می‌خواست به آسمان نگاه کنم و هواپیماها را بتماشایم. به بهمن نگاه کردم:
– شرمنده داداش، می‌شه کمک کنی رویا تخت‌مون رو جابه‌جا کنه و بذاره کنارِ پنجره‌.
بهمن متوجه منظورم شد. می‌دانست که دلم می‌خواهد از پنجره آسمان را ببینم و به هواپیماها نگاه کنم. از علاقه‌ام به شغلم خبر داشت. بارها از حسی که موقع بلند کردنِ هواپیما از باندِ فرودگاه به من دست می‌داد، برایش گفته بودم. در تمامِ سال‌هایی که کار کرده بودم، همیشه در چنین موقعیتی مثلِ بارِ اول هیجان‌زده می‌شدم؛ بهمن از احساسم باخبر بود.
تخت که با کمکِ بهمن جابه‌جا شد، بهمن خداحافظی کرد و رفت. آلما کنارم نشست:
– بابا جون، می‌شه روی گچِ دستت نقاشی بکشم؟
با دیدنِ هواپیمایی با بال‌های بزرگ، که آلما روی گچِ دستم کشیده بود، دلتنگی‌ام برای پرواز بیشتر هم شد. زل زده بودم به هواپیمای الما که یکهو پرسید:
– بابا جون، دلتون برای پرواز تنگ شده؟
رویا به آلما اخمی کرد.
– مگه بابا چند وقته که پرواز نکرده؟ تازه یه هفته هم نشده.
تینا می‌خواست جواب بدهد که رویا او را نزدِ خاله‌اش به آشپزخانه فرستاد و گفت که بابا باید استراحت کند. رویا کنارم برگشت. به انگشتانِ دستم که سیاه و کبود بود، نگاه کردم:
– چرا دستم این همه کبود شده؟ نمی‌تونم انگشتام رو تکون بدم.
رویا سرش را نزدیکِ صورتم آورد و گونه‌ام را بوسید:
خب، این طبیعیه. چندین ضربه به دستت وارد شده. زمان می‌بره تا خوب بشی. اما بیست روز دیگر هم گذشت و من خوب نشدم و دلتنگی‌ام به بیشترین حدِ خود رسید. دلم می‌خواست هرچه زودتر از شرِ آن گچی که دستم در آن زندانی شده بود، راحت شوم. با وجود آن، حتی توانِ حرکت دادن انگشتانِ دستم را هم نداشتم.
یک روز برای عوض‌شدنِ حال و هوایم به فرودگاه رفتم. حسِ غریبی به من دست داد. انگار دیگر به آنجا تعلق نداشتم. بی‌اختیار به بدنۀ هواپیماها دست می‌کشیم و باندِ فرودگاه را تا آخر می‌رفتم و می‌آمدم. طوری که دوستم بهمن گفت:
– یه جوری رفتار می‌کنی که انگار می‌خوای برای همیشه خداحافظی کنی.
خندیدم:
– نه اتفاقا دارم تو خونه دیونه می‌شم، بهمن‌! هیچ وقت این طوری دلم برای پرواز تنگ نشده بود.
– بی‌خیال بابا، از استراحتت لذت ببر. من که مثل تو شیفتۀ پریدن نیستم.
واقعا هم، خلبانی برای بهمن فقط یک شغل بود که از آن امرار معاش می‌کرد. نه که شغلش را اصلا دوست نداشته باشد، نه، اما مثل من عاشقش نبود.
دکتر باندِ دستم را که باز کرد، پرسیدم:
– از کی می‌تونم دستم‌و تکون بدم؟
دکتر به رویا نگاه کرد و رویا چشم بر هم فشرد. حس کردم نگاهِ دکتر معنادار است. سوالم را هم نشنیده گرفت:
– هنوز نیاز به استراحت دارین. خودتون رو زیاد خسته نکنید.
انگار موضوعی بود که نمی‌خواست به من بگوید. همان لحظه پرستاری آمد و دکتر را صدا کرد. نمی‌دانم چرا، اما خوشحالی را در چهرۀ دکتر دیدم. با عجله از اتاق بیرون رفت. کلافه بودم. آرام از تخت پایین آمدم. رویا ماشین را در ورودی کافه دیاموند پارک کرد؛ جایی که به دلیلِ فضای آزادش خیلی دوست داشتم.
همیشه پشتِ میزی می‌نشستیم که وسط بود و می‌شد به راحتی آسمان را بالای سرمان ببینیم.
به آسمان خیره بودم که رویا گفت:
– چقدر به آسمون نگاه می‌کنی، انگار تو اهلِ آسمونی نه زمین.
خندیدم و قهوه‌ام را بو کشیدم:
– خب معلومه که من اهلِ آسمونم‌. دلم خیلی برای اون بالا بالاها تنگ شده. برای اون لحظه، ثانیه‌ شماری می‌کنم. فکر نکنم بتونم اون یارو رو به خاطر این وقفه ببخشم.
– مامانش دیروز اومده بود خونه. من اجازه ندادم بیاد داخل. می‌دونستم ناراحت می‌شی. جالبه که پسرش حتی یه سابقه در پرونده‌ش ثبت نشده. این اولین باری بوده که جرمی مرتکب شده. مامانه می‌گفت خیلی بدهی داره و اون روز طلبکارا ریخته بودند خونه‌شون. به خاطر همین، موقعِ درگیری با تو، کنترلش رو از دست داده‌ بود.
فنجانِ قهوه‌ام را محکم به میز کوبیدم:
– به درک که بدهی داره، اینا به من مربوط نیست. اون روز بی‌دلیل به من گیر داد و فحاشی کرد. حتی وقتی نوبتم رو به اون دادم، کوتاه نیومد. مگه من مقصرِ مشکلاتش بودم.
چشم‌های رویا در صورتم دودو می‌زد. انگار می‌خواست چیزی بگوید ولی نمی‌توانست. با لحنی آرام گفت:
– سینا، چرا به یه شغل دیگه فکر نمی‌کنی. اصلا بیا یه مدت برای خودمون خوش بگذرونیم و به دورِ دنیا سفر کنیم. ما که از لحاظ مالی هم مشکلی نداریم. این برای آلما هم خیلی خوبه. تا حالا نشده که چند روز با هم سفر بریم.
مشکوک نگاهش کردم:
– تو چت شده رویا، چرا فکر می‌کنم از گفتنِ این حرفا منظوری داری؟ خوبه خودت می‌دونی که چقدر شغلم رو دوست دارم. مهم نیست چقدر زمان می‌بره که خوب بشم، من منتظر می‌مونم. اگه دوست داری بری سفر، خب می‌ریم. ولی جوری حرف نزن که انگار نباید به پرواز فکر کنم.

رنگ از رخِ رویا پرید. مدام لیوانش را پر از آب می‌کرد و می‌نوشید.
– خب، نمی‌دونم چطوری بهت بگم، اما می‌خوام بدونی من همیشه کنارتم. تحتِ هر شرایطی.
کم‌کم از چیزی که مدت‌ها فکرم را مشغول کرده بود، می‌ترسیدم:
– کدوم شرایط، از چی حرف می‌زنی؟
رویا بی‌اختیار به دستم زل زد. سعی کردم دستم را تکان بدهم، اما نتوانستم. عرقِ سردی روی پیشانی‌ام نشست. باز سعی کردم دستم را بالا ببرم. چشمِ رویا پر از اشک شد. دستم را که انگار با بدنم بیگانه بود، گرفت و من را محکم به خودش چسباند. دیگر لازم نبود رویا چیزی را به من توضیح بدهد. همه چیز را از رفتار و نگاه‌هایش به دستم فهمیدم. نمی‌توانستم حرکتی کنم. سرم را به سمتِ آسمان گرفتم. در آن لحظه، هواپیمایی پرسروصدا از بالای سرمان گذشت؛ انگار روی زمین نبودم و خواب می‌دیدم. بی تفاوت دستِ رویا را از دورِ گردنم باز کردم و پله‌های کافه را یکی دوتا پایین رفتم. رویا پشتِ سرم دوید، اما من دیگر به پایین رسیده بودم و برای اولین تاکسی دست تکان می‌دادم.

وقتی به مطبِ دکترم رسیدم، بدون توجه به اعتراضِ منشی، واردِ اتاقِ دکتر شدم. دکتر بیمارش را بیرون فرستاد‌.
تندتند نفس‌نفس می‌زدم. به دکتر خیره شدم:
– آقای دکتر، چه اتفاقی برای دستم افتاده؟ چرا نمی‌تونم حرکتش بدم؟ شما که گفتید استراحت کنم، خوب می‌شه.
دکتر از جایش بلند شد و رودرروی من ایستاد.
– رگ‌های دست‌تون، از جمله رگ عصب، پاره شده و تنها کاری که ما می‌تونستیم بکنیم، جلوگیری از قطع شدنِ دست‌تون بود.

اصلا حالِ خودم را نمی‌فهمیدم. با دستِ سالمم یقۀ دکتر را گرفتم:
– شاید این تنها راه نبود. چرا به خودم نگفتید؟ شاید اگه برای مداوا می‌رفتم خارج از کشور، خوب می‌شدم. بود و نبودِ دستی که چلاق شده، چه فرقی به حالِ من داره؟
دکتر خودش را از دستِ من آزاد کرد و به منشی که در دهانۀ در ایستاده بود، اشاره کرد بیرون برود.
روپوشِ سفیدش را صاف کرد:
– من حالِ شما رو می‌فهمم، اما خارج هم که می‌رفتید، بی‌فایده‌ بود. علم پزشکی خودمون بیشتر هم هست، اما نمی‌شه کاری برای دست شما انجام داد. باز جای شکرش باقیه که لازم نشد دست‌تون رو قطع کنیم. اون موقع بیشتر اذیت می‌شدین.
دیگر حرف‌های دکتر را نمی‌شنیدم. وقتی به خانه رسیدم، رویا در حیاط ایستاده بود و نگران، راه می‌رفت. چند بار به من زنگ زده بود، اما من موبایلم را خاموش کرده بودم. من را که دید، به سمتم دوید، دستش را پس زدم:
– می‌خوام تنها باشم.
چند روزی خودم را در اتاقم حبس کردم و حتی وقتی بهمن هم به دیدنم آمد، در را برایش باز نکردم.
در حدی که زنده بمانم، غذایی که رویا به اتاق می‌آورد، می‌خوردم و لازم نبود برای دستشویی هم از اتاق بیرون بروم. چون اتاق‌مان حمام و دستشویی داشت.
رویا هم در اتاقِ آلما می‌خوابید. یک روز به اتاق آمد و من را درحالی که جلوی کمد لباس‌هایم ایستاده بودم و به لباس خلبانی‌ام دست می‌کشیدم، غافل‌گیر کرد. کمد را آرام بست و جلویم ایستاد:
– این چند روز، تو رو به حالِ خودت گذاشتم که با این قضیه کنار بیایی. اما دیگه بسته. چرا جوری رفتار می‌کنی که انگار دنیا به آخر رسیده؟ اصلاً چرا فکر نمی‌کنی چند سال زودتر بازنشسته شدی؟ بیا به این موضوع فکر نکنیم. آلما خیلی دلش برای بغل کردنِ تو تنگ شده. نذار بیشتر از این اذیت بشه.
از دستِ رویا عصبانی بودم. فکر می‌کردم من را درک نمی‌کند و شرایط من خیلی برایش مهم نیست. با چشم‌های قرمزم نگاهش کردم:
– برای من دنیا به آخر رسیده. گیریم که فکر کردم زودتر بازنشسته شدم، با دست چلاقم چه کار کنم؟ تو اصلا از حالِ من چی می‌دونی؟
– اگه خودت رو تو اتاق زندانی کنی و به لباسات خیره بشی، چیزی درست می‌شه؟ پس من چی، دخترت چی؟ آلما از دیدنت در این وضعیت عذاب می‌کشه. عصبی شده. دیروز برای اولین بار، سرِ من داد کشید. اون تو رو همیشه قوی دیده، نذار جور دیگه‌ای ببینتت.
– وقتی دیگه نمی‌تونم درست دخترم رو بغل کنم، چرا باید ادای آدم‌های قوی رو دربیارم؟
رویا از اتاق بیرون رفت. پشت در، آلما ایستاده بود. صدایش را که با گریه درهم آمیخته بود، شنیدم:
– مامان، بابا چش شده؟ چرا دیگه نمی‌خواد من‌و ببینه؟ دست بابا دیگه خوب نمی‌شه؟
همان لحظه از اتاق بیرون رفتم و او را در آغوش گرفتم. نتوانستم چیزی بگویم. او هم چیزی نگفت و فقط من را به خودش محکم‌تر چسباند. حالم اصلا خوب نبود. به اتاقم که برگشتم، چشمم به قابِ عکسی افتاد که روی میز گذاشته بود. در یک حرکت آن را به دیوار کوبیدم. قاب که تکه‌تکه شد، عکس از قاب بیرون افتاد. در عکس، که با لباسِ خلبانی در فرودگاهِ مهرآباد قبل از پروازم به آلمان گرفته بودم، دستِ راستم را بالا برده بودم و در دستِ چپم، کلاه ایمنی بود. آنقدر عمیق خنیده بودم که چروک‌های ریزِ کنارِ چشمم، درشت‌تر و بیشتر شده بود. رویا به قابِ عکس نگاه کرد و آن را از روی زمین برداشت.
اصلا نفهمیدم چطور دو ماهِ دیگر هم به همین منوال گذشت. حال‌وروزم هر روز بدتر می‌شد. از صبح تا شب خودم را در اتاق حبس می‌کردم. با اینکه تا قبل از آن اتفاق حتی یک بار هم در زندگی‌ام سیگار نکشیده بودم، حالا سیگار را با سیگار دیگری روشن می‌کردم. رویا از دیدن من در آن وضعیت به‌شدت رنجیده بود. تمامِ تلاشش را به کار برد تا من را به زندگی برگرداند، اما اغلب با پرخاشگری من روبه‌رو می‌شد.
بیشتر وقت‌ها آلما را با خود به خانۀ پدرش می‌برد و من را به حالِ خودم می‌گذاشت. خوشحال بودم که تنهاخواهرم ایران نبود و من را در آن وضعیت نمی‌دید. بعد از مدتی، حتی آلما هم جرئت نزدیک شدن به من را نداشت. نمره‌های درسی آلما پایین آمده بود و این رویا را عصبانی‌تر می‌کرد.
بعد از چند روز که رویا و آلما به خانه برگشتند، رویا درِ اتاق‌مان را باز کرد و با خشم یقه‌ام را گرفت:
– این چه وضعیه که برای خودت درست کردی؟ خونه رو دودِ سیگار و بوی مشروب برداشته. باورم نمی‌شه تو همون سینایی باشی که می‌شناختم. تو که اون همه از این چیزا بدت می‌اومد، حالا خودت جوری شورش رو درآوری که نمی‌شه وارد خونه شد. حداقل به دخترت فکر کن.
مست بودم. کاری را کردم که خیلی وقت بود دلم می‌خواست انجام بدهم و دستش را گرفتم و با تمامِ توانم سیلی‌ای به صورتش زدم. جای انگشتم روی صورتش ماند. خودم از این کارم متعجب شدم. چشم‌های کشیدۀ رویا پر از اشک شد. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، که صدای زنگِ در آمد. خشمگین اشکش را پاک کرد و به سالن برگشت.
از دیدن چهرۀ بهمن در مانیتور آیفون متعجب شد و مردد بود که در را به رویش باز کند یا نه. خدا خدا می‌کردم که در را برای بهمن باز نکند. در آن مدت، بهمن بارها با من تماس گرفته بود، اما من جوابش را ندادم.
یک بار که به خانه آمد، به او گفتم که می‌خواهم مدتی تنها باشم تا بتوانم با شرایطم کنار بیایم. بهمن هم پذیرفت‌. اما مدتی بعد، باز به درِ خانه آمد. رویا نبود و من در را برایش باز نکردم. حالا آمده بود و رویا هم خانه بود.
دکمۀ آیفون در را فشرد. من درِ اتاق را بستم‌. نمی‌خواستم بهمن من را در این وضعیت ببیند. مخصوصا حالا که زندگی‌ام در آستانۀ فروپاشی بود. خودم، خودم را نمی‌شناختم چه برسد به بهمن.
وقتی بهمن واردِ سالن شد، صدای او و بغض کردنِ رویا را شنیدم:
– دیگه خسته شدم. تمام وقت خودش رو تو اتاق زندانی می‌کنه و سیگار پشت سیگار دود می‌کنه. براش مهم نیست که آلما تو خونه باشه یا نه. چند روز پیش، برای اولین بار، سر آلما داد کشید و اونو از اتاقش بیرون کرد. امروز هم که دست روی من بلند کرد. دیگه نمی‌ذاره به اتاق خواب خودمم برم. چند وقتیه که من تو اتاقِ آلما می‌خوابم. یک ماه اول، تمام روز به آسمون نگاه می‌کرد، اما بعد پرده‌ها رو کشید و تو گوش‌هاش پنبه گذاشت که صدای هواپیماها رو نشنوه. دیگه نمی‌تونم. کم آوردم. مگه اون اولین کسیه که این بلا سرش اومده؟
– نه، اما هیچ‌کس رو نمی‌شناسم که به اندازۀ اون شغلش رو دوست داشته باشه.
– حتی بیشتر از زن و بچه‌ش؟
– نه، سینا نیاز به کمک داره، تا این شرایط رو بگذرونه.
– من هر کاری از دستم برمی‌اومد، کردم. دیگه نمی‌خوام ادامه بدم.

صدای پای رویا را شنیدم. می‌دانستم دارد می‌رود تا وسایل خودش و آلما را جمع کند. از کاری که کرده بودم، شرمزده شدم. بهمن در را باز کرد و واردِ اتاق شد. فرصت نکردم سیگارم را در جا سیگاری خاموش کنم. یا کمی موهایم را مرتب کنم. گفتم:
– اومدی که خوارشدنِ منو ببینی؟ لطفا از اینجا برو.
– نه، من تا حرفام رو بهت نزنم، هیچ جا نمی‌رم.

برگشتم و به بهمن که در چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم.
بهمن به جا‌سیگاریِ پر از سیگار نگاه کرد:
– از تو خیلی بعیده، سینا. این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟ تو که هیچ‌وقت لب به سیگار نمی‌زدی و افراطی مشروب نمی‌نوشیدی.
– اومدی اینا رو بهم بگی؟
– نه، اومدم بهت بگم اگه از این ننه‌من‌غریبم‌بازی دست برنداری، زندگیت رو از دست می‌دی. زنت از این وضعیت خسته شده و می‌خواد ترکت کنه. منو باش که فکر می‌کردم داری روی خودت کار می‌کنی. نگو مثل آدمای ضعیف افتادی به می‌خوارگی و سیگار کشیدن.
– هه، تو اگه جای من بودی چی کار می‌کردی؟
– زندگی.
– این زندگی اون زندگی‌ای که من می‌خواستم نیست.
– مگه زندگی همیشه اون طوری پیش می‌ره که ما می‌خواییم؟
– تو چون جای من نیستی، اینا رو می‌گی. هر روز لباسِ خلبانیت رو می‌پوشی و به فرودگاه می‌ری. بعد مثلِ یه پدر قوی، با افتخار به خونه برمی‌گردی. تو اگه جای رویا بودی، با یه مرد چلاق که کاری ازش برنمیاد زندگی می‌کردی؟
– نه زنت و نه دخترت با دستت مشکلی ندارن، با رفتارت مشکل دارن. با این بازی که درآوردی مشکل دارن. هنوزم می‌تونی خیلی کارا بکنی.
– هوم، اینا رو برای دل من می‌گی، چون من دیگه نمی‌تونم کاری کنم. یه عمر برای شغلم زحمت کشیدم، ولی یه عوضیِ مادر به‌خطا همه‌چیزو خراب کرد.
– خوبه، حتی حرف زدنت رو هم تغییر دادی. شبیه لاتای کوچه بازار شدی. خیلی برام عجیبه که چطور موقعیت، آدما رو می‌تونه تا این اندازه تغییر بده. در ضمن، این اتفاق می‌تونست برای هر کسی، حتی من، بیفته.
وقتی بهمن رفت، به حرف‌هایش فکر کردم. اما باز چیزی تغییر نکرد. رویا رفته بود و می‌خواست طلاق بگیرد. وقتی از خانه رفت، صدای آلما را می‌شنیدم که می‌گفت:
– مامان، نمی‌شه پیش بابا بمونیم؟
آن لحظه از صمیم قلب متأسف بودم. نمی‌خواستم این‌جوری بشود.
وقتی در خانه تنها ماندم، بهمن چند بار پشت در آمد، اما در را به رویش باز نکردم.
یک روز بهمن با رویا قرار گذاشته بود و کلید خانه را از او گرفته بود. هر روز بعد از اینکه از فرودگاه برمی‌گشت، پیشِ من می‌آمد. از دوستِ روان‌شناسش کمک می‌گرفت و راهکارهای او را به من می‌داد. یک ماه دیگر هم گذشت. حس کردم حالم کمی بهتر شده است. گاهی با بهمن بیرون می‌رفتم و سیگار کشیدنم را هم کم‌تر کردم. دلم می‌خواست رویا و آلما به خانه برگردند، اما رویِ این را نداشتم که دنبالشان بروم.
بعد از اینکه حالم بهتر شد و به رویا زنگ زدم. گفتم می‌خواهم با آلما صحبت کنم.
آلما هر روز با من تماس می‌گرفت. رویا هم گاهی برایم پیامی می‌فرستاد و حالم را می‌پرسید.
روزی که از پنجرۀ اتاقم به آسمان نگاه می‌کردم، موبایلم زنگ خورد. خیال کردم بهمن یا آلما است.
ولی تماس از طرف دانشکدۀ خلبانی بود که به من پیشنهاد تدریس در دانشگاه را دادند. خشکم زده بود. تا حالا به این کار فکر هم نکرده بودم و خبر هم نداشتم که بهمن این شغل را برایم جور کرده است. بعد از چند ماه، لبخندی عمیقی روی لب‌هایم نشست. باورِ اینکه می‌توانستم شغلی را که عاشقش بودم در دانشگاه به دیگران یاد بدهم، برایم دشوار بود. تنها این جمله در دهانم چرخید:
– من باید بهش فکر کنم. خودم با شما تماس می‌گیرم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

7 اردیبهشت 1404

7 اردیبهشت 1404

21 آذر 1400

21 آذر 1400

28 اسفند 1403

28 اسفند 1403

8 پاسخ

  1. اسم داستان مثل اسم خودت قشنگ بود. خیلی راحت نوشتی و این خودش تقطه قوت دلستان انگار قلمرو رها کردی و خودش داستانو نوشته این خیلی خوبه آفرین فقط یه چیزی که خواستم دوستانه بگم چون خودم هم در مسیر یاد گرفتن هستم گفتم بدنیست بگم و اون اینه که انگار مخاطب جلوی تو نشسته و تو داری برای اون این قصه‌ی زندگی رو تعریف میکنی مثلا اونجا که گفتی همسرم رویا کنار دکتر ایستاده بود یا ماشین بنزما بنزین بزنم و مثال‌هایی از این دست اگه اینجوری نگی خیلی بهتر چون ما بعد خودمون می‌فهمیم که مثلا آره ماشین خوب داره یا خونه‌ی ویلایی داره یا هرچی
    بازم خسته نباشی عزیزم

  2. سلام گیابندعزیز
    اول بگم اسم داستانت باعث شد آنرا بخونم. بیشتر داستان دوستان را خوانده‌ام . ولی برای تعدادی کمی احساسم را نوشتم. داستان تو تا آخر منو دنبال خوش کشاند. روان و راحت نوشتی، اینکه غیر مستقیم از روان‌شناس در داستانت حرف زد خوب بود. نیاز به دوست خوب را هم در داستانت بخوبی میشد فهمید.. فحش را هم خوب و مودبانه ترتیبش را داده بودی . موفق باشی

  3. گیابند جان عنوان داستانت که خیلی قشنگ بود. سیر داستان رو هم من دوست داشتم . شخصیت داستانتم کامل پررنگ بود .منطقی و باور پذیر.سمبل نشده. من به عنوان یه خواننده به کارت نگاه کردم و لذت بردم

  4. عنوان داستان شما رو خیلی دوست داشتم گیابند عزیز و ترغیبم کرد داستانتون رو بخونم و تا پایان هم باهاش همراه شدم. موفق باشید.

  5. سیر تغییر شخصیت برایم قابل توجه بود. مردی خیلی متشخص و مبادی آداب به خاطر از دست دادن عشقش به چنان وضع فلاکت‌باری در می‌آید و بعد آرام آرام به روند قبلی زندگی بازمی‌گردد که در همین روند تغییر شخصیت یه خوبی ساختار دارم را رعایت کردید: وضعیت اولیه، بر هم خوردن تعادل، بازگشت به تعادل.

    در جایی از متن نوشته بودید بتماشایم. ماندم چرا من که این قدر از خودم فعل می‌سازم به فکر این مصدر نیفتادم. با این حال می‌توانستید دیدن هواپیما را با همان جمله‌ی دیدن آسمان یکی کنید یا که عوض این فعل می‌نوشتید: بنگرم/ ببینم.

    در آخر هم باید بگویم عنوان دوستانتان واقعن شعره و البته متناسب با سینای شیفته‌ی آسمان

  6. داستان با یه عنوان شاعرانه رفت تو دل یه مشکل بزرگ و در آخر ما رو رسوند به یه راه‌حل منطقی. عالی بود گیابند جان.

  7. گیابند جان با خوندن داستانت انگار به تماشای یک فیلم نشسته‌م و دارم به وضوح می‌بینمش، بهت تبریک می‌گم و باز هم از کمک‌هایی که بهم کردی تا بهتر بنویسم، ازت ممنونم.😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *