داستان کوتاه «دنده معکوس» از فاطمه بخشیان

نه… هیچ وقت اینجوری تصورش نکرده بودم.
مادرم همیشه می‌گفت: سارینا، خاله‌بازی کن. آچار و پیچ گوشتی بدرد تو نمیخورند.
اما، مادرم اشتباه می‌کرد.‌
وقتی دخترخاله‌هایم عروسک‌هایشان را می‌نشاندند دورِ سفره‌یِ خیالی‌شان، من داشتم با یک آچارِ کهنه‌یِ زنگ‌زده، پیچ‌هایِ سه‌چرخه‌یِ همسایه را سفت می‌کردم. بویِ گریسِ رویِ دست‌هایم، بویِ صابونِ گل‌نرگسی که مادر برایِ شستنِ صورتم می‌آورد، فرق داشت. آن‌ها هیچ‌وقت نفهمیدند چرا وقتی بقیه دنبالِ پروانه‌ها می‌دوند، من خیره می‌شدم به ردِ لاستیکِ موتوری که از کوچه رد شده بود؛ انگار نقشی مخفی، رویِ آسفالتِ کدرِ شهر بود، که فقط من می‌توانستم بخوانم.
بابا، کارمندِ شرکتِ نفت بود، مردی آرام با دستانی همیشه روغنی. او بود که اولین جرقه را زد.
وقتی پنج سالم بود، یک روز مرا گذاشت رویِ پایِ خودش، پشتِ فرمانِ پیکانِ سالخورده‌مان که همیشه بویِ بنزینِ کهنه می‌داد. «بچرخ، سارینا». گفت: «ببین چطور ماشین گوش می‌دهد.»
من فرمان را می‌چرخاندم، و ماشین، همان‌طور که بابا گفته بود، گوش می‌داد. شاید فقط وزنِ من بود که کمی فرمان را کج می‌کرد، اما برایِ من، آن لحظه، حسِ هدایت کردن بود. انگار که ماشین، جاندار بود و من زبانش را می‌فهمیدم. همان‌جا، رویِ همان صندلیِ کهنه‌یِ راننده، اولین قرارِ عاشقانه‌ام با سرعت بسته شد.
وقتی نه ساله شدم، این بازی‌ها جدی‌تر شد. بابا مرا می‌برد به جاده‌یِ خاکیِ باغِ پدربزرگ. یک مسیرِ پر از دست‌انداز و پیچ‌هایِ نامشخص. پاهایم هنوز به زور به پدال‌ها می‌رسید. باید صاف می‌نشستم، یا حتی گاهی رویِ نوکِ پنجه‌یِ پا، تا شاید بتوانم کلاج را تا ته بگیرم. بابا کنارم می‌نشست، دستش همیشه رویِ ترمزِ دستی، اما چشم‌هایش در چشم‌هایِ من بود.
«خودت باید حسش کنی».
می‌گفت: «ماشین باید با تو حرف بزند.»
و من سعی می‌کردم.
اولین بار که توانستم ماشین را چند متر جلو ببرم، صدایِ موتور، لرزشِ خفیفِ بدنه، همه چیز تویِ وجودم پیچید. انگار اولین نفسِ عمیقِ عمرم را کشیده بودم. اما همه می‌گفتند این فقط بازی است. «دخترها نباید با ماشینِ ور بروند»، «این کارها برایِ پسرهاست.»
حرفِ شنیدن از خانواده، از همسایه‌ها، حتی از کسانی که انتظارِ حمایتشان را داشتم، سخت بود.
تنها کسی که این رویا را جدی گرفت، دایی‌ام بود. او خارج از ایران زندگی می‌کرد، اما هر بار که می‌آمد، انگار نورِ امیدی در خانه‌مان روشن می‌شد. دایی، که خودش عشقِ ماشین داشت، می‌دانست که علاقه‌یِ من فراتر از یک سرگرمیِ کودکانه است. او بود که اولین کتاب‌هایِ مکانیکِ ساده را برایم خرید. کتاب‌هایی که عکس‌هایِ قطعاتِ موتور داشتند و من ساعت‌ها خیره به آن‌ها می‌شدم. او بود که وقتی مخالفت‌ها بالا گرفت، به پدرم گفت: «اجازه بده سارینا راه خودش را برود. سارینا استعداد دارد، نه یک علاقه‌یِ گذرا.»
حرفِ دایی، مثلِ یک سندِ معتبر بود. انگار او، به جایِ تمامِ دنیا، به من باور داشت.
اما رسیدن به واقعیت، مثلِ رانندگی در ترافیکِ سنگین بود؛ پر از مانع و اتلافِ وقت. اولین قدمِ جدی‌ام، رفتن به پیست بود. اما پیستِ کارتینگ، اولین تجربه‌ام، بهایِ سنگینی داشت. یادم هست پولی که برایِ چند دقیقه کارتینگ لازم بود، مبلغِ زیادی بود. من باید خودم جورش می‌کردم.
در دورانِ دبیرستان، بعد از مدرسه، تمامِ وقتم را صرفِ کارهایِ کوچکِ فنی در تعمیرگاهِ یکی از آشنایانِ پدرم می‌کردم. که آن هم به آسانی تعریف کردنش نبود.
تعمیرِ دوچرخه، موتورهایِ کوچک، حتی گاهی کمک به تعویضِ روغنِ ماشین‌هایِ معمولی. دست‌هایم همیشه سیاه بود، لباس‌هایم همیشه بویِ روغن می‌داد. همکلاسی‌هایم با لباس‌هایِ نو و کیف‌هایِ رنگی به مدرسه می‌آمدند، من با دستانی که شاید لکه‌یِ گریسِ قدیمی از آن‌ها پاک نمی‌شد. این تضاد، آزارم می‌داد. اما هر لکه‌یِ گریس، قدمی بود به سمتِ صدایِ موتورِ فرمول یک.
وقتی به سنِ قانونی رسیدم که بتوانم برایِ مجوزِ رانندگیِ مسابقه اقدام کنم، تازه فهمیدم که مانعِ اصلی، از جنسِ کاغذ و امضا بود. به فدراسیونِ اتومبیل‌رانی که رفتم، با نگاه‌هایی مواجه شدم که انگار از سیاره‌یِ دیگری آمده بودم. «دختر؟ اینجا جایِ تو نیست.» «مدارکِت کامل نیست.» «هنوز خیلی جوانی.» انگار تمامِ دنیا سعی داشتند به من بگویند که این مسیر، «مسیرِ تو» نیست. پرونده‌ام را رویِ میز گذاشتم، پر از گواهی‌هایِ دوره‌هایِ فنی که خودم رفته بودم، مدارکی از مسابقاتِ کارتینگ، حتی نامه‌هایِ تشویقی از همان داییِ عزیزم. اما انگار برایِ بعضی‌ها، یک دختر پشتِ فرمان، معادلِ یک اشتباهِ مهلک بود. سال‌ها طول کشید تا بتوانم بالاخره آن مجوزِ لعنتی را بگیرم. هر بار که نامه‌ی درخاستم رد می‌شد، یا یک امضا کم بود، یک مدرکِ اضافه می‌خاستند، حس می‌کردم یک قدم عقب افتاده‌ام. ولی هیچ‌وقت تسلیم نشدم. هر بار که از درِ فدراسیون بیرون می‌آمدم، نه با ناامیدی، بلکه با عزمِ بیشتری به سمتِ تعمیرگاه می‌رفتم تا پولِ بیشتری برایِ دوره‌هایِ بعدی جمع کنم.

مربیِ حرفه‌ایِ من، آقایِ «رضایی» بود. مردی با عینکی تهِ استکانی و اخلاقی خشک. او خودش زمانی راننده‌یِ مسابقاتِ قدیمی بود و حالا مربیگری می‌کرد. وقتی برایِ اولین بار او را دیدم، فکر کردم او هم مثلِ بقیه است. اوایل، مرا نادیده می‌گرفت. تمریناتم را با اکراهِ زیادی می‌داد، و اغلب می‌گفت: «این‌جا تمرینِ رانندگیِ روزمره نیست. باید از صفر شروع کنی، شاید بعد از چند سال.» اما من می‌دانستم که صفرِ من، برایِ بقیه، صد بود. او مرا برایِ تستِ رانندگیِ اولیه به پیستِ آزادی آورد. پیستِ شلوغ، پر از صدا، پر از ماشین‌هایی که دورم می‌چرخیدند. او هیچ حرفی نمی‌زد، فقط نگاه می‌کرد. من تلاش کردم تمامِ آن سال‌ها را، تمامِ آن روغن‌ها، تمامِ آن ناامیدی‌ها را، در آن چند دقیقه‌یِ رانندگی خلاصه کنم. دست‌هایم عرق کرده بود، اما فرمان را محکم گرفته بودم. وقتی مسابقه تمام شد، آقایِ رضایی فقط گفت: «یک اشتباهِ بزرگ در پیچِ سوم داشتی. ولی… تا اینجا آمدی، یعنی می‌خواهی. باید بیشتر کار کنی.» این «باید بیشتر کار کنی» او، برایِ من از هر تحسینی شیرین‌تر بود. چون یعنی دیده شده بودم.

اولین مسابقه‌یِ رسمی‌ام، یک فاجعه‌یِ شیرین بود. مسابقه‌یِ اتومبیل‌رانیِ قهرمانیِ کشور. من تازه مجوز گرفته بودم و قرار بود در کنارِ راننده‌هایی باشم که سال‌ها، سابقه‌یِ مسابقه داشتند. قبل از استارت، قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. زانوهایم می‌لرزید. صدایِ موتورها، غرشِ غول‌هایی بود که منتظرِ دستورِ حمله بودند. نورِ چراغ‌ها، چشمم را می‌زد. وقتی چراغِ اول روشن شد، همه‌ی نفس‌ها حبس شد. بعد دومی، سومی… و بعد، همه با هم روشن شدند. صدایِ انفجارِ موتورها، مرا برد. من شروع کردم. سبقت گرفتم، جاخالی دادم. گاهی احساس می‌کردم دارم پرواز می‌کنم، گاهی احساس می‌کردم از مسیر منحرف شده‌ام. در نهایت، توانستم در جایگاهِ سوم قرار بگیرم.
آن لحظه که رویِ سکو ایستادم، اولین کاپِ رسمی‌ام را در دست گرفتم… سنگینیِ فلزِ سرد در دستم. اولین جایزه‌یِ واقعیِ من بود. نه یک عروسک، نه یک لی‌لیِ خیالی. یک پیروزیِ واقعی. اشک در چشمانم جمع شده بود، ولی این بار، اشکِ شوق بود. اشکِ تمامِ سال‌هایی که به خاطرِ این لحظه جنگیده بودم.
درس و تحصیل، همیشه بخشِ مهمی از زندگی‌ام بود. چون می‌دانستم که بدونِ پشتوانه‌یِ مالی، این رویا فقط یک خیالِ دور باقی می‌ماند. هر چند که حمایت پدر و دایی را داشتم، اما دوست داشتم کار کنم و بیشتر یاد بگیرم.
شب‌هایی بود که تا دیروقت بیدار می‌ماندم، نه برایِ تمرینِ رانندگی، بلکه برایِ خواندنِ جزوه‌هایِ دانشگاه. باید پاس می‌کردم، باید مدرک می‌گرفتم تا بتوانم رویِ پایِ خودم بایستم. گاهی تضادِ بینِ دنیایِ آرامِ کتاب‌ها و دنیایِ پرخاشگرانه‌یِ پیست، دیوانه‌ام می‌کرد. یک روز در کلاسِ درسِ تحلیلِ سیالات بودم، و همان شب در پیست، با سرعتِ دویست کیلومتر در ساعت، نیرویِ آیرودینامیکی را رویِ ماشینم حس می‌کردم. این دو دنیا، هر دو به من قدرت می‌دادند، یکی با دانش، دیگری با هیجان.

حالا وقتی رویِ این صندلیِ مخصوصِ راننده‌یِ فرمول یک می‌نشینم، تمامِ آن مسیر را می‌بینم. از آن دخترِ پنج‌ساله‌ای که فرمانِ ماشین بابا را می‌چرخاند، تا آن دخترِ نه‌ساله‌ای که رویِ خاکِ باغ، اولین حرکاتِ جدی‌اش را تجربه می‌کرد. از دست‌هایِ همیشه روغنی‌ام، تا اولین کاپِ سنگینِ فلزی. از نگاه‌هایِ تردید، تا صدایِ تشویقِ دایی. از تمامِ «نمی‌شود»ها، تا صدایِ غرشِ موتور در خطِ پایان. این صندلی، فقط یک صندلی نیست؛ این صندلی، تمامِ زندگیِ من است که حالا دیگر خودم آن را هدایت می‌کنم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 خرداد 1400

17 خرداد 1400

17 اردیبهشت 1404

17 اردیبهشت 1404

6 مرداد 1403

6 مرداد 1403

11 مهر 1398

11 مهر 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *