«از دیوار بودن خسته شدم. کاش فرو بریزم و رها شوم.»
مرد دفترچه را محکم در آغوش کشید. گلویش سوخت، لبهایش لرزید. صورتش را در کف دستهایش پنهان کرد و بلند گریست.
***
نمیدانست صدایی شنیده یا مغزش فرمان داده: «بیدار شو!» انگار کسی ترسناکترین نجوا را در گوشش زمزمه کرده بود. به ساعت مچی روی میز کنسول نگاه کرد. ساعت ۰۴:۰۴ صبح.
بعد از هفتهها دیدن این ساعت، خشم را مثل مایعی داغ تا پشت چشمانش حس می¬کرد. بیهدف روی لبه تخت چوبی نشست. هنوز شب بود و باد به پنجرهها میکوبید. زندگیاش به فیلم ترسناکی آبکی تبدیل شده بود. در دفترچهای که همیشه کنار تخت بود نوشت: «روز بیستم. باز چهار و چهار دقیقه. ترانکوپین ۵۰ جواب نداد. هیچوقت فکر نمیکردم روزی انقدر از عدد ۴ متنفر شوم. احتمالا دکتر مسخره میگوید دوز را بیشتر کنم. خوابی ندیدم. صدایی نشنیدم. فقط بیدار شدم، یکی گفت بیدار شو. کی؟» قلمش دیگر نمینوشت. جوهرش تمام شده بود. کلافه قلم و دفتر را به گوشهای پرتاب کرد. سیگاری بین انگشتان گوشتیاش روشن کرد. با چشم بسته کام گرفت. گرمای دود، عشق شد و تمام وجودش را داغ کرد و با لذت آن را از بینی بیرون داد.
بعد لخلخکنان به دستشویی رفت. به آینه نگاه نکرد. یک ماهی بود که بیدلیل از خودش متنفر بود. صورتش را شست و به آشپزخانه رفت. سردی سرامیکها زیر پاهایش لذتبخش بود. پاهایش را انگار برای اولین بار میدید. از پهنی بیش از حدشان چندشش شد. پاها را فرو کرد در دمپایی سیاه کنار میز. فنجانی قهوه درست کرد. قهوه دوست نداشت، اما مجبور بود بخورد. خیلی خسته بود. از شدت کوفتگی بدنش را جور دیگری حس میکرد؛ یا حتی میشد گفت حس نمیکرد. انگار خودش اینجاست و بدنش جای دیگر. شاید هم برعکس! معنی فکرهایش را نمیفهمید. قلبش شروع به تند، تند، تند. تپیدن کرد. دست گذاشت روی قفسه¬ی سینه. سینههای تختش. اشک ریخت؛ برای تختی سینههاش یا برای اینکه دارد میمیرد؟
نه، خوشحال میشد اگر بمیرد. کاش پایان عمرش باشد. اما زندگی همیشه برنده است. حداقل تا الان. مغزش فرمان داد: دم… بازدم… ریتم قلبش با ریتم زندگیاش هماهنگ شد. غیرعادی و نامفهوم.
در حال تایپ نامهای اداری با کلمات سخت بود. مهم نبود بفهمد یا نه؛ مهم این بود که وقت مقرر تحویل شود. داشت چشمبسته تایپ میکرد تا اینکخ متوجه دو چشم سیاه شد که از مانیتور به او زل زده بودند. دو چشم غریبه… آشنا… ملتهب… عجیب.
– چطوری ساجدی؟
از جا پرید. چشمها گم شدند. به سمت صدا نگاه کرد. همکارش بود. همکار سیریشش.
– چرا اینقدر زیر چشات گود افتاده؟ باز خوب نخوابیدی؟
خمیازهای بلند کشید و حس کرد تمام عضلاتش هم جیغ میکشند.
– نه، داغونم. هیچی اثر نداره.
– نبینم اینطوری تو رو. من که گفتم دکتر و قرصا جواب نمیدن. باید بیای پیش اون خانومه.
– کدوم؟
– مشاور خانوادگیمون.
گیج پرسید:
– یعنی تراپیست؟
– نه بابا، عالِمه. بیا، تو که همهچیز رو امتحان کردی. اینم روش.
بیحوصله موافقت کرد. انقدر عاجز بود که هرکسی میتوانست هر چیزی از او بخواهد.
دوباره ساعت چهار صبح، روی لبهی تخت نشسته بود و به دستهایش نگاه میکرد. به انگشتهای بلند و گوشتیاش، به موهای بلند روی ساعدش، به برجستگی رگها. دستهایش زنانه به نظر نمیرسیدند. یکی پرسید: «زنانه یعنی چه؟» هوفی کشید. احساس میکرد چیزی در او غلط است. بلند شد و رو به آینه ایستاد. تیشرت گشاد مشکی پوشیده بود و موهای نامرتبش روی شانهاش ریخته بود. مدتها به خودش خیره ماند. به فکش، به گردن نسبتا پهنش، به شانههایی که همیشه از بقیه زنان پهنتر بودند. آرام زیر لب گفت: «تو کی هستی؟» قلبش باز تند زد. چند ماهی بود که گاهی ناگهان احساس میکرد از بدنش جدا شده.
– انگار روحم کمی عقبتر از من ایستاده و داره منو تماشا میکنه.
همکارش چشمهایش را گرد کرده بود:
– بسمالله. جنی شدی حتما!
اوایل این تفکرات جهان سومیاش را نقد میکرد. اما در این یک ماه گذشته اوضاع جور دیگری بود. انگار بیخوابی هویتش را دزدیده بود. زیر سوال رفته بود. زیر سوالهایش له شده بود. حسی میگفت این بدن، بدن او نیست. اما همزمان نمیدانست بدن واقعیاش باید چطور باشد. همین دیوانهاش میکرد. «قوی باش. خودت رو جمع کن دیگه. حالمو بهم میزنی.»
بعد انگار کسی دستور داده باشد. تسلیم و ناچار، دوباره روی تخت دراز کشید. پتو، ماری شد و دورش پیچید. خودش را تکانتکان داد، بلکه کمی آرام شود.
آنا میگفت «وقتی استرسی میشی به هپی پلیست (happy place) فکر کن.»
ایوان مامانبزرگ. تابستان. بوی گل محبوبهی شب. جایی که میتوانست بچه باشد. آلو و لواشک بخورد. تا وقتی که پسرعمویش میآمد، کفشهایش را میپوشید و میگفت: «مگه تو دختر نیستی؟ چرا سایز پاهامون یکیه؟»
حالت تهوع گرفت.
در همان بچگی خیلی زود فهمید اگر قوی باشد، اخم کند و تخم کند، کسی به او کاری ندارد. پس قوی شد. پدر تشویقش میکرد: «دنیا به زنا رحم نداره. نباید لقمهی راحتی بشی. نذار انتخابت کنند»
کمکم طوری راه رفت که محکم به نظر برسد. کم حرف زد، کم خندید، کمک نخواست. اینطور بهتر بود. خیالش راحت بود که از پس خودش برمیآید. خیلی زود هم از خانه پدری بیرون آمد.
در شرکت که دخترها دور هم درباره آرایش و لباس حرف میزدند. او آنها را مسخره میکرد و میگفت خیلی سطحی هستند.
«زنان ضعیف از بدنشان استفاده میکنند. تو میخوای اغوا کنی تا به خواستههات برسی. واقعا چه نیازی هست؟»
این جمله پدرش بود که او هم برای بقیه تکرار میکرد. و بعد پشت میز کارش مینشست و وانمود میکرد اهمیتی نمیدهد، اما در دلش چیزی میسوخت. وقتی به زنان دیگر نگاه میکرد، احساس میکرد به قبیله آنها تعلق ندارد.
و حالا این روزها بیشتر از هر چیزی این را حس میکرد. نگاهش به کتهای تیرهاش، کفشهای زمخت و بدن درشتش میافتاد. حس میکرد تقلیدی ناقص از یک زن است. گاهی مدتها جلوی آینه میایستاد و گاهی تا هفتهها از دیدن خودش امتناع میکرد.
رابطههای عاطفیاش همیشه کوتاه بودند. مردها اول جذب قدرتش میشدند، بعد از مدتی خسته میشدند.
یکی گفته بود: «تو هیچوقت خودت رو رها نمیکنی.»
دیگری گفته بود: «کنار تو حس میکنم دارم رقابت میکنم، نه عاشقی.»
اما بدترینشان آخرین نفر بود. مردی که واقعا دوستش داشت. یک شب، بعد از دعوا، مرد خسته به او نگاه کرد و گفت:
«تو انگار از زن بودنت متنفری.»
همان لحظه یخ زد. چون حقیقت داشت. اما حقیقتی بود که حتی جرئت فکر کردن به آن را نداشت.
آن شب وقتی مرد رفت، ساعتها جلوی آینه ایستاد. لباسش را درآورد. به بدنش نگاه کرد. به سینههایش، رانهایش، موی بدنش. با نفرت زمزمه کرد: «چرا شبیه بقیه نیستی؟» بعد برای اولین بار این فکر به ذهنش آمد: «شاید من واقعا زن نیستم.» اما چند ثانیه بعد، وحشتزده گریهاش گرفت. چون مرد بودن هم برای او تصویر روشنی نداشت. چرا اینقدر از زن بودنش فرار میکرد؟
این سؤال مثل خوره به جانش افتاد. و دچار این بیخوابیهای شدید شد. دکتر برایش قرص نوشت. مشاور گفت: «شما سالها بخش بزرگی از خودتون رو سرکوب کردین» اما او نمیفهمید دقیقا چه چیزی را. در آخرین جلسه مشاور دفترچهای به او داد و گفت: «هرچی تو ذهنت میاد بنویس. اگر چیز جدیدی دستگیرت شد باهام درمیون بذار.» همین. و بعد رها شد. نه. گم شد در عالم خودش. اوایل از نوشتن می¬ترسید. از نوشتن نه. از محتوایی که توی مغزش بود. اما بلخره از روی بیچارگی شروع کرد. او نوشت.
شب اول: «خواب دیدم پوست صورتم درحال ذوب شدن است و زیر پوستم، یک مرد خوابیده بود.»
شب دوم: «صدایی میشنوم. انگار میگوید: تو اشتباه ساخته شدی.»
شب سوم: «کاش میشد هم مرد بود، هم زن. هم قوی بود، هم لطیف. اصلا چرا آدمیزاد را تقسیم میکنیم؟»
کمکم نوشتهها شبیه اعتراف شدند. او مینوشت که دلش میخواهد مرد باشد تا دیگر از زن بودن نترسد. اما همزمان آرزو داشت ظرافت زنانهای را داشته باشد که همیشه تحقیرش کرده بود. مینوشت: «من مرد بودن را برای امنیت میخواهم.» «شاید تمام عمرم نقش بازی کردهام.»
بلخره مرعوب حرفهای همکارش شد. البته اخطاریههای مدیرش هم بیتاثیر نبود. هرچند تقریبا دیگر به چیزی اهمیت نمیداد. فقط میخواست این نفرین تمام شود. همکارش مطمئن گفت: «برات دعا گرفتن!» و او خستهتر از آن بود که مخالفت کند.
وقتی وارد خانهی رمال شدند، بوی اسپند و دود خفهکنندهای در هوا پیچیده بود. رمال مدت زیادی به او نگاه کرد. بعد با صدایی آرام گفت: «تو دچار فقر انرژی زنانهای» بعد جلوتر آمد: «چرا مردونه لباس میپوشی؟» او چیزی نگفت. «چرا بدنت اینقدر زمخته؟»
اشک در چشمهایش جمع شد. و ناگهان همهچیز شکست. زیر گریه زد. بریدهبریده گفت: «بابام میخواست پسر باشم… میگفت زن بودن خطرناکه… من نمیدونم چیام… از خودم حالم بهم میخوره»
رمال چشمهایش را ریز کرد. او آدمها را خوب میشناخت. ضعف را بو میکشید.
آرام گفت: «اونقدر نقش مرد بودن رو بازی کردی که بدنت داره تغییر میکنه. هورمونهات به هم ریخته. حسود داشتی. چشم خوردی.»
نفسش بند آمد. وحشتزده التماس کرد:
– کمکم کن…
رمال لبخند زد. کیسههای گیاه خشک، دعا، روغن، پودرهای ناشناس و دستورهای عجیب به او داد. او همه را پذیرفت.
«وقتی آدم از خودش بترسد، هر چیزی را باور میکند.»
کمکم از دنیا جدا شد. سر کار نرفت. تلفنش خاموش شد. پردهها را کشید. شبها دعاها را زیر بالش میگذاشت. دمنوشهای تلخ میخورد.
جلوی آینه میایستاد و بدنش را لمس میکرد تا مطمئن شود هنوز همان است. اما دیگر مطمئن نبود. گاهی حس میکرد واقعا در حال تبدیل شدن است. گریه میکرد. گاهی آرزو میکرد صبح که بیدار میشود، مرد شده باشد. و چند دقیقه بعد، از همین آرزو وحشت میکرد.
در دفترش کماکان مینوشت. «من نه مرد میخواهم باشم، نه زن. از جنگیدن با خودم خسته شدم.» و چند صفحه بعد: «انگار آفرینندهام وسط ساختنم تصمیمش را عوض کرده»
پدرش چند بار پشت در خانه آمد: «دخترم، چی شده؟ در رو باز کن حرف بزنیم.»
اما او خودش را زیر پتو جمع میکرد. دیگر حتی تحمل شنیدن صدای او را نداشت. هم دوستش داشت، هم از او متنفر بود. دوستش داشت چون تنها کسی بود که همیشه مراقبش بود. و از او متنفر بود چون یادش داده بود چطور از خودش متنفر باشد.
آخرین نوشتهاش کوتاه بود. خطش لرزان شده بود:
«من خستهام. خیلی خسته. انگار دو نیمهام. که هیچکدام حاضر به صلح با دیگری نیست… فکر میکنم دیگر نمیتوانم ادامه دهم.»
سه روز بعد، صاحبخانه با پلیس در را شکست. پدر وقتی رسید، دخترش روی تخت خوابیده بود.
آرام. بیصدا. مرد دفتر را روی سینهی دخترش پیدا کرد. تا صبح نشست و خواند. و با هر صفحه، بیشتر فرو ریخت.
نزدیک طلوع، دفتر را بغل کرد. اشک روی دستهای پیرش چکید.
«دختر قشنگ من… کاش فقط یکبار میگفتی از چی میترسی… اشتباه کردم… اشتباه کردم»
7 پاسخ
با چند بخش از داستانت به شدت همزاد پنداری کردم. دو تا جمله اولت که فوق العاده بود.قلمت رو خیلی دوس دارم.رووونه.داستانم جذابه ادم رو خسته نمیکنه.
ماهگل عزیز،
قصهی شما موضوع جالب و متفاوتی دارد؛ ما با شخصیتی مواجه هستیم که تقریبن در تمام عمر نتوانسته است با ظاهر خود به صلح برسد. او زنانگی را نه در دل روابط عاطفی و نه در زندگی روزمرهی خود تجربه نکرده است و حالا پس از طردشدن توسط مرد مورد علاقهاش به طور کامل شکسته و فروریخته است. حسوحال شخصیت و کشمکشهای درونی او به خوبی روایت شدهاند و توصیفهای مربوط به ظاهر او دقیق و هماهنگ با شخصیتش هستند. از این قصه میتوان فهمید که شما در انتخاب و پرداخت شخصیت نگاه متمایزی دارید.
اما من شخصن در مورد پایانبندی قانع نشدم چرا که به نظرم همراستا با شخصیت و با بدنهی قصه نبود. در واقع گویی پایانبندی بزرگتر از قوارهی قصه بود و نویسنده میخواست بیدلیل ما را غافلگیر کند. انتظار شخصی من این بود که قصه با حذف شخصیت اصلی و با درس عبرت دادن به شخصیت فرعی به پایان نرسد، بلکه یک مسیر باز پیش رویمان قرار دهد؛ حالا چه در جهت نابودی چه در جهت بهبودی.
(صرفن نظر شخصی است به عنوان یک مخاطب بسیار بسیار کمتجربه.)
موفق باشید.
خیلی عمیق بود و آدم رو به فکر وادار میکرد. آفرین ماهگل جان.
ممنونم ازت زهرا جان که وقت گذاشتی😍
حس ملال توی داستانت وادار به همدردی میکرد. شگفتانگیز بود.🥰😘 بوس به…
از بس هزاربار خوندمش حسی ندارم دیگه بهش😂 تو بهترین مشوق منی مهربونم. 💋💚
با چند بخش از داستانت به شدت همزاد پنداری کردم. دو تا جمله اولت که فوق العاده بود.قلمت رو خیلی دوس دارم.رووونه.داستانم جذابه ادم رو خسته نمیکنه.