داستان کوتاه «تبِ بنفش و ناجیِ خاکستری» از زهرا تنگستانی

سایه. اسمش رو خودم انتخاب کردم. چون وقتی به دنیا اومد خاکستری بود. جوری بود که انگار سایهٔ کوچیک شدهٔ مامانشه. البته الان رفته‌رفته داره سیاه می‌شه. اما مهم نیست؛ چون خودش راضیه و چند روز پیش بهم گفت خیلی خوش‌حاله که صورتی نیست. انصافا هم صورتی رنگ برازنده‌ای برای یه خوک نر نیست!
بله، سایه این رو به من گفت. همون‌طور که مابقی حرفاش رو به خودم می‌زنه. من فکر می‌کنم اگه بابابزرگ یه‌کمی ریش‌هاشو کوتاه کنه یا کم‌تر از الفاظِ رکیکِ پیرمردی استفاده کنه، احتمالا ترسِ سایه می‌ریزه و با او هم حرف می‌زنه. البته بهتره این رو هم در نظر بگیریم که بابابزرگ کارهای زیادی داره که از سر و کله زدن با یه بچه‌خوک مهم‌تره.
ما طویلهٔ بزرگی داریم. خیلی بزرگ. طویله ای که هوای داخلش گرم و سنگینه و بوی یونجه و نم‌ می‌ده. توی طویله‌مون، کلی حیوون داریم و بیشترِ کارهای اونجا به عهدهٔ بابابزرگه. خصوصا درمورد خوک‌ها که عزیزخانم معتقده نرجس… یا نجس… یا نمی‌دونم چی هستن و نگه‌ داشتن‌شون باعث می‌شه خدا قهرش بگیره.
عزیزخانم تا حالا یک‌بار هم پاش رو تو طویلهٔ خوک‌ها نذاشته؛ اما در مورد دوشیدن گاو و گوسفندها و غذا دادن به بوقلمون‌های بو‌گندو و تقریبا درمورد همه‌‌چیز، کارش واقعا بهتر از بابابزرگه.
بابابزرگ یه کشاورز و خلاف‌کارِ درجه‌یک هم هست. نیم‌هکتار از مزرعه رو پنبه کاشته و تو بخش کوچیکی از زمین‌های اجدادیش که خیلی از خونه دوره و دور تا دورش رو حصار کشیده، یک گیاه ممنوعه کاشته؛ لطفا بین خودمون بمونه. من چیز زیادی دربارهٔ این گیاه غول‌پیکر نمی‌دونم اما طبق نوشته‌هایی که از مادربزرگِ خارجیِ بابابزرگ به‌جا مونده، اگه از گیاهِ «آذربال» برای تغذیهٔ خوک‌ها استفاده بشه، گوشتشون خاصیت درمانی پیدا می‌کنه. به نظر من این فوق‌العاده است! اما اهالی دهکده دائما بابابزرگ رو لعن و نفرین می‌کنن که کاشتن این گیاهِ غیرقانونیِ کوفتی، دردسرسازه و پای مأمورینِ قانون رو به دهکده باز می‌کنه. بابابزرگ هیچ تلاشی نمی‌کنه تا اونها رو متقاعد کنه که با چند بطری آب‌انگورِ مُسن یا یک دبه ماست تازهٔ گوسفندی، می‌شه مأمورینِ قانون رو با احترام به محل خدمتشون پس فرستاد. این چیزیه که با صدای آروم زیر لب زمزمه می‌کنه و بعد چندتا فحش آب‌دار حوالی اهالی می‌کنه تا دست از سرش بردارن.
یکی از مهم‌ترین مشغله‌های بابابزرگ که هر‌روز وقت زیادی صرفش می‌کنه، سر و کله زدن با اهالی دهکده است که با بابابزرگ و کارهاش مخالفن و معتقدن هر اتفاق بدی توی دهکده می‌افته به‌خاطر اشتباهاتِ بابابزرگه. مثلا چند‌ سال پیش که بیماری «تب بنفش» مثل یه هیولای پدوفیل افتاد به جونِ بچه‌های دهکده، اهالی به حیاط خونهٔ بابابزرگ حمله کردن و خمره‌هایِ آب‌انگورهایِ مُسنِ بابابزرگ رو شکوندن و فریاد زدن:«از دست تو دچار عذاب الهی شدیم پیرمردِ دائم‌الخمرِ خرفت.»
خلاصه، همهٔ این کارها باعث می‌شه بابابزرگ وقت نکنه زبون حیوون‌ها رو یاد بگیره و فعلا تنها کسی که می‌تونه با سایه، بچه‌خوکِ تپلیِ طویله، حرف بزنه منم.
من بعد از جداییِ مامان و بابا و بعد از اینکه بابا مهاجرت کرد و مامان با یک گنده‌بکِ بی‌خاصیت ازدواج کرد؛ به دهکده اومدم، پیش عزیزخانم و بابابزرگ.
بنابراین از تابستونی که سایه متولد شد، در کنارش بودم. هرگز شب تولدش رو فراموش نمی‌کنم. بابابزرگ، درحالی‌که یه آوازِ مسخرهٔ محلی می‌خوند، بسترِ نرمی از کاه و کلش درست کرد. مامانِ سایه، زیرِ نورِ کم‌جونِ چراغ نفتی روی بستر کاهی، خسته و سنگین، پهلو به پهلو می‌شد. بعد جیغ کشید. جیغی که مخصوص ماده‌خوکِ پیریه که برای پنجمین بار درحال زاییدنه. و بعد سایه کوچولوی خاکستری به دنیا اومد. بابابزرگ نفس راحتی کشید و زیر لب چیزی گفت. چیزی تو مایه‌های «خداروشکر». البته کم پیش میومد که بابابزرگ همچین حرف‌هایی بزنه و اصلا بعید نیست که اشتباه شنیده باشم.
من، سایهٔ خیس و لزج رو برداشتم. با گوشهٔ پیراهنم تمیزش کردم و بعد اون رو به خودم چسبوندم و آروم توی گوشش گفتم: «نترس کوچولو.»
درست همین‌جا بود که سایه بهم سلام کرد و گفت نمی‌ترسه. من کاملا جا خوردم، چون اولین بار بود که معنی خرخر یک خوک را می‌فهمیدم!
این واقعا خارق‌العاده است؛ نیست؟
فردای اون روز، وقتی بابابزرگ با سرخوشی برای بقیه تعریف کرد که نوه‌ش زبونِ بچه‌خوکِ جدید را می‌فهمه؛ همه گفتن:«خفه شو پیرمرد کافر! همین مونده که نوهٔ تو ادعای پیامبری کنه.»
وقتی گریه‌ام گرفت، عزیزخانم بغلم کرد و گفت:«از این به بعد، شب‌ها نباید شام سنگین بخوریم!»
خب، باور کردنِ همچین چیزی سخته. حتی عزیزخانم هم باور نکرد که من راستی راستی می‌تونم بدون اینکه سلیمان باشم، مفهوم خرخرهای بچه‌خوک رو بفهمم و باهاش دوست باشم.
چند ماهی از تولد سایه گذشته بود که یک‌روز صبح اول وقت، یک ماشینِ سازمانیِ مدل بالا وارد دهکده شد و درست روبروی خونهٔ ما ترمز کرد. و به این ترتیب باعث شد پچ‌پچ‌ها و سرک‌کشی‌هایِ اهالیِ فضولِ دهکده شروع بشه. من بلافاصله بعد از اینکه سه مردِ کارمند وارد خونه شدن به اهالی بیلاخ نشون دادم و در حیاط را محکم بستم.
اون سه مرد، این‌همه راه اومده بودن تا یادآوری کنن که طبق قانون، پرورش خوک غیرمُجازه و با لحنی تهدیدآمیز به بابابزرگ مهلت دادن که تا سه روز آینده خوک‌ها را به ادارهٔ کشاورزی تحویل بده.
بابابزرگ آخرین پُک را با خونسردی به سیگارش زد و بعد ته‌سیگار را توی یقهٔ یکی از اونها انداخت و گفت گم بشن برن پیِ کارشون.
من از تصور اینکه سایه ازم جدا بشه، همون‌قدر ترسیدم که از بُریده شدنِ سرش می‌ترسیدم. با عجله رفتم توی طویله و بغلش کردم. مامانِ سایه با نگرانی به ما نزدیک شد و شکم گنده‌ش رو به صورتم چسبوند. بابابزرگ پشت سرم وارد طویله شد. دستی توی ریش‌های بلندش کشید و با صدای خش‌دارش گفت:« لازم نیست آبغوره بگیری. قرار نیست خوک‌ها جایی برن. من بهشون نیاز دارم.»
مامانِ سایه با چشم‌های اشک‌بار رو به بابابزرگ خرخر غم‌انگیزی کرد.
بابابزرگ کنارم نشست و گفت:« تاحالا فکر کردی چرا انگار تمومِ غمِ دهکده تو چشمایِ تاریکِ مامانِ سایه تلنبار شده؟ لامصب، جوری نگاهم می‌کنه که می‌خوام از خجالت، شاش بشم و تو درزِ کف‌پوشِ طویله ناپدید شم.»
سایه خودش رو تکون داد و رو به من گفت:«مامانم می‌گه از بابابزرگ بپرس گوشت خواهر، برادرهام خوش‌پُخت و لذیذ بوده؟»
وقتی بابابزرگ پرسید: «این زبون‌بسته‌ها چی خرخر می‌کنن؟» من مثل یک مترجم حرفه‌ای، سعی کردم گریه نکنم و سوال مامانِ سایه رو به زبون آدمیزاد از بابابزرگ بپرسم.
بابا‌بزرگ گفت:« بهش بگو که من نمی‌تونم دربارهٔ مزهٔ گوشت بچه‌هاش چیزی بگم؛ چون خوشبختانه خرفت‌تر از اونم که به تبِ بنفش مبتلا شم.»
نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم. هرچند از بابابزرگ بعید نبود که وسط بحث جدی، شوخی و کس‌کلک کنه. با عصبانیت داد زدم:«چه ربطی داره؟»
بابابزرگ از جیب جلوی پیراهنش، یه دفترچهٔ کهنه درآورد و گذاشت توی دستم. دفترچه جلد چرمی داشت و بوی نفتالن می‌داد. تنها چیزِ پیرتر و زهوار‌در‌رفته‌تر از بابابزرگ که توی عمرم می‌دیدم. گفت:«مالِ مامان‌بزرگِ خارجیمه.» روی جلدش به لاتین نوشته بود «دائرة‌المعارف گیاه‌درمانی». وقتی دفترچه رو باز کردم اون صفحه‌ای باز شد که بابابزرگ نشان‌گر گذاشته بود. چیزی که توجهم را جلب کرد یه نقاشی‌ دقیق از گیاهی بود که برگ‌هاش شبیه به بال پرنده بود. این همون گیاه ممنوعه بود. گیاهی که بابابزرگ به‌خاطرِ کاشتنش کلی مورد عنایت و ناسزا قرار گرفته بود. پاک گیج شده بودم.
بابابزرگ با عصبانیت دفترچه رو از دستم قاپید و گفت:«تنها دستورالعمل برا درمان تب بنفشِ کوفتی، اینه. اینکه بچهٔ مریض، از گوشت خوکی بخوره که روحِ گیاهِ آذربال، همون گیاه غیرمجازِ لعنتی، تو خون و گوشتِ حیوون، حل شده باشه.می‌فهمی؟ اینو به اون ماده‌خوک زبون‌نفهم حالی کن؛ من چاره‌ای جز این نداشتم.»
اینجا بود که فهمیدم چرا سه‌ ساله توی دهکده، گریهٔ هیچ مادری برای بچهٔ مرده‌ش بلند نشده. فهمیدم سه‌ ساله که تنها مامانِ عزادارِ دهکده، مامان چاق و پر از غصهٔ سایه است…
بابابزرگ بعدها تعریف کرد که چون اهالی، خوردنِ گوشت خوک رو حروم می‌دونستن؛ ناچار بوده مخفیانه وارد خونهٔ بچه‌هایی بشه که توی تب می‌سوختن. دارو رو به خوردشون می‌داده و بعد تهدیدشون می‌کرده که نباید این قضیه رو برای کسی تعریف کنن، که اگه تعریف کنن جادوی درمان باطل می‌شه.
خودش می‌گه این هم یک مدل رابین‌هود بازیه. من از این چیزها سر در نمیارم؛ فقط مطمئنم دفعهٔ بعد که هر بچه‌ای توی دهکده به تب بنفش مبتلا بشه باید فورا نقشهٔ فرارم با سایه رو عملی کنم. نگران نباشید؛ نقشهٔ تمیزیه، مو لای درزش نمی‌ره.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 تیر 1403

21 تیر 1403

7 خرداد 1400

7 خرداد 1400

8 مرداد 1403

8 مرداد 1403

5 اردیبهشت 1402

5 اردیبهشت 1402

30 مهر 1403

30 مهر 1403

19 مرداد 1396

19 مرداد 1396

1 آذر 1395

1 آذر 1395

2 آذر 1402

2 آذر 1402

21 مهر 1404

21 مهر 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *