داستان کوتاه «جسارت» از فهیمه سعادت

مشغول جمع‌کردن لوح تقدیرهایی است که هر سال به قفسه‌های کتابخانه اضافه می‌شوند. صدای آیفون را می‌شنود. چندین بار، پشت سر هم. بدون آنکه بپرسد کیست، در را باز می‌کند.

بیتا نزدیک‌ترین دوستِ زری، با عجله‌ای بیش از همیشه، درِ حیاط را می‌بندد و وارد خانه می‌شود. زری را خونسرد و آرام کنار کتابخانه و چندین جعبه می‌بیند. به سمتش می‌رود، او را در آغوش می‌گیرد و با هم خوش‌وبش می‌کنند. بیتا با تعجب به زری و جعبه‌ها نگاهی می‌اندازد و می‌گوید:

«داری چی‌کار می‌کنی؟ چرا آماده نیستی؟ باور کن دیر می‌رسیم.»

زری همان‌طور که مشغول جمع کردن است، زیرلب می‌گوید:

«همه‌ی این سال‌ها به‌موقع رسیدیم، چی شد؟»

بیتا متعجب به او نگاه می‌کند.

زری لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط نگاه نکن. بیا کمک. همه اینارو باید ببریم زیرزمین. راستی بیتا، یادمه زیرزمین خونه‌ی شما خیلی بزرگ بود. چطوره بیارمشون اونجا؟»

بیتا درکی از این رفتار زری ندارد. روی صندلی نزدیکش می‌نشیند و به بی‌تفاوتی او نگاه پرسشگرانه‌ای می‌کند.

زری که کاملا دوست کنجکاو و کم‌طاقتش را می‌شناسد، بدون مقدمه و با اطمینان کامل می‌گوید:

«نمی‌خوام به مراسم تکراری و کسل کننده‌ی امروز بیام.»

بیتا نمی‌تواند عصبانیتش را بروز دهد. تمام خشم و ناراحتی‌اش را پشت یک قهقهه، پنهان می‌کند و شروع می‌کند به پرسیدن.

«چرا نمی‌خوای بیای؟ آخه کجای این مراسم تکراریه؟ پس چی شد وعده‌ی سخنرانی بی‌نظیری که برای این مراسم به همه‌ی ما داده بودی؟»

زری با تکان دادن سرش، تاییدی به بیتا نشان می‌دهد. «نگران نباش.»

سمت آشپزخانه می‌رود تا برای دوستش، نوشیدنی بیاورد. اما بیتا تنها خواسته‌ای که از زری دارد این است که خیلی واضح در مورد وضعیت فعلی توضیحاتی دهد تا با درک بیشتر، بهتر او را همراهی کند.

زری دمنوش بابونه‌ای که در فنجان مخصوص بیتا ریخته است، روی میز کوچکی کنار صندلی او می‌گذارد و می‌گوید:

«بیتا خودت خیلی خوب می‌دونی همه‌ی این سال‌ها اگر دستاوردی بوده، نتیجه‌ی همراهی و حمایت تو بوده. اگر..»

بیتا حرفش را قطع می‌کند.

«زری‌جانم، الان وقت این حرفها نیست. امروز من مأموریت مهمی دارم. پس لطفاً آماده شو که به‌موقع برسیم. قول میدم تو ماشین به همه‌ی حرفهات گوش بدم.»

زری لبخندی می‌زند، البته نه لبخندی که از رضایت باشد. کمی سکوت می‌کند. بعد به بیتا نزدیکتر می‌شود، دستش را می‌گیرد و می‌گوید:

«اگه میخوای جواب سوالت رو بدم از ماموریت امروز منصرف شو و گوش بده به ماجرایی که همیشه باعث شرم و احساس ناکامی من شده.»

بیتا با تردید و نگرانی نگاه می‌کند.

زری بدون توجه به حال و وضعیت دوستش، شروع می‌کند.

«ماجرا به سالهای اولیه آغاز به کارم برمی‌گرده. وقتی که فقط بیست و پنج سالم بود و سودای معلم نمونه‌شدن رو داشتم. معلمی که در یاد دادن به دانش آموزانش کم و کاستی نباید داشته باشه. سه سالی از کارم گذشته بود، با دلسوزی و شوق و تکاپویی که داشتم با دو تا مدرسه همکاری می‌کردم که یکیش پسرونه بود. شاگردی داشتم به نام مهران. ۱۰ سالش بود اما انگاری اول دبستان بود. قدش متوسط، لاغر و نحیف با پوستی تیره و چشمای درشت قهوه‌ای. یه پسر پرانرژی و پرتوان و علاقه‌مند به قصه، داستان و شعر خوندن. معمولا هفته.ای چند بار بهش اجازه می‌دادم یه داستانی برای بچه‌های کلاس تعریف کنه. مخصوصا وقتایی که خودم و بچه‌ها از محتواهای خشک درسی کلافه می‌شدیم.

مهران فقط داستان نمی‌خوند، نقش‌ها و شخصیت‌ها رو بازی هم می‌کرد و همیشه در پایان از همکلاسی‌هاش می‌پرسید: «بچه ها کجای قصه رو دوست داشتین؟ چی ازش یاد گرفتین؟»

این شور و شوقی که توی مهران می‌دیدم بی‌شباهت به اشتیاق خودم برای آموزش‌دادن به شاگردام نبود. تابستون اون سال به کمک خود مهران و اجازه‌ی مدیر مدرسه، کلاس مجزایی برای بچه ها گذاشتم که به جای ۱۰ دقیقه یا نیم ساعت، بتونن هر روز درگیر خوندن ادبیات بشن. آزادانه و خلاقانه با مدیریت مهران و هدایت و راهنمایی من این برنامه شروع شد. استقبال خوبی هم شد. نیمه‌ی مرداد بود. با اینکه هوا گرم بود اما بچه‌ها و مهران همچنان به کارشون ادامه می‌دادند، من هم با ذوق بی‌نهایتی اونارو همراهی می‌کردم. یکی از همین روزهای مرداد بود که مادربزرگ مهران رو تو‌ی مدرسه دیدم. اومده بود تا از من خواهش کنه مهران رو از این همکاری با مدرسه منصرف کنم. درخواستش رو گفت و بدون هیچ توضیحی رفت. نمی‌دونستم چی‌ کار کنم. این همه پیشرفت و ذوق مهران رو نمی‌خواستم متوقف کنم. از مدیر مدرسه کمک خواستم اما با جدیت و تأکید و دستوری گفت: «انجام بده همون کاری رو که مادربزرگ مهران ازت خواست.»

گیج بودم. می‌دونستم مهران و پدرش با مادربزرگش زندگی می‌کنن و مادر مهران وقتی یک سالش بود اونارو ترک کرده. دیگه هم سراغی از مهران نگرفته. اینم می‌دونستم که علاقه‌ی مهران به ادبیات به پدربزرگش رفته. اما نمی‌فهمیدم حالا چرا باید مانعش می‌شدم؟ به خودم امید دادم که فردا مهران رو می‌بینم و باهاش حرف می‌زنم و راهی پیدا می‌کنیم.»

زری مکث می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد. بیتا با چشم‌های بهت‌زده و از سر کلافگی به او نگاه می‌کند و می‌گوید: «خب. بعد؟»

«بعدی وجود نداره.»

بیتا که دیگر از اصرار برای رفتن به مراسم، دست کشیده بود، با نگاهی ملتمس از دوستش می‌خواهد ادامه دهد تا بفهمد دقیقا کجای این ماجرا برای زری شرم‌آور و ناکام‌کننده است.

زری از روی صندلی بلند می‌شود، چند قدمی سمت پنجره بر می‌دارد و به بیرون نگاه می‌کند. آهی می‌کشد و می‌گوید:

«بیتا. من بعد از ملاقات با مادربزرگ، دیگه مهران رو ندیدم.»

آروم روی صندلی چوبی قدیمی روبه‌روی بیتا می‌نشیند و ادامه می‌دهد.

«همون روزی که منتظر مهران بودم، مادربزرگش رو توی مدرسه دیدم. پیرزن بیچاره اومده بود عذرخواهی. هنوز چند کلمه حرف نزده بود که افتاد به گریه. گریه‌ی بی‌صدا. گریه‌ای که سالهای سال غم و رنج رو نشون می‌داد. سعی کردم آرومش کنم اما موفق نشدم. با گریه و زاری برام حرف زد و گفت: «پدر مهران با درس و مدرسه رفتن مخالفه. به زور و اجبار می خواد اونو با خودش ببره جنوب تا کار کنه و معلوم نیست دقیقا چه کاری.»

پیرزن تنها و درمانده، درخواست کمک کرد. من که مشتاق کمک کردن و پیشرفت دانش‌آموزم بودم، به مادربزرگ قول دادم که حمایتشون می‌کنم. وقتی برای مدیر مدرسه جریان رو گفتم مثل بار قبل و با جدیت و تأکید بیشتر به من یادآوری کرد که حق دخالت نداریم و نمی‌توانیم خارج از چارچوب قوانین مدرسه و اداره عمل کنیم. متقاعدم کرد که دیگر هیچ رابطه‌ای با این خانواده نداشته باشم.»

زری مکثی می‌کند و با لحن غم‌زده‌ای می گوید:

«کاش به حرف مدیر گوش نمی‌دادم.»

بیتا با چشمهای گردشده و کاملا مصمم به زری نگاه می‌کند و می‌گوید: « کارت کاملا اصولی و قانونی بوده و تو درست پیش رفتی. مثل همیشه بی‌نقص.»

زری اجازه نمی‌دهد بیتا ادامه دهد. به یاد می‌آورد که در تمام این سالها، همین حرفها را برای توجیه رفتارش، در خلوت و خودگویی‌هایش نشخوار کرده است. حرف بیتا را قطع کرد. نگاهش را سمت کتابخانه برد.

«من دیگه نمی‌خوام بی‌نقص باشم.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 اسفند 1403

3 اسفند 1403

6 پاسخ

  1. ممنون استادجان برای نشر داستانم. این اولین داستانم بود که به کمک آموزه های شما نوشتم. قبول دارم حالا حالا نیاز به یادگیری و تمرین دارم که بهتر و بهتر بنویسم. خیلی خوشحالم که در سایت گذاشتید. ذوق کردم. و احساس مسئولیتم در این مسیر بیشتر میشه.🙏🏻💐

    1. سلامت باشید خانم سعادت خوش ذوق.
      بهترین‌ها رو براتون آرزو می‌کنم.

  2. سلام
    داستان خوبی بود از این اتفاق ها در مدارس خصوصن شهرستان‌ها بسیار داریم. از روند داستان خوشم آمد اما اخرش گنک تمام شد دلم می‌خواست بیشتر ادامه میداد. موفق باشی.

  3. فهیمه‌ی عزیزم، در مجموع، داستان ایده‌ی مرکزی قدرتمندی دارد: تقابلِ «موفقیت بیرونی» با «شکست اخلاقیِ درونی». زری سال‌ها لوح تقدیر گرفته، اما ذهنش درگیر یک دانش‌آموز است که نتوانسته نجاتش دهد. این تضاد، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد.
    من خیلی دوستش داشتم 🩷
    نقاط قوت
    • شروع کنجکاوی‌برانگیز است. جمع کردن لوح‌های تقدیر پیش از مراسم، بلافاصله سؤال ایجاد می‌کند.
    • شخصیت زری باورپذیر است؛ معلمی که از «بی‌نقص بودن» خسته شده.
    • مهران با چند جزئیات ساده (قصه‌گویی، اجرای نقش‌ها، پرسیدن از بچه‌ها) زنده می‌شود و خواننده به او علاقه‌مند می‌شود.
    • جمله‌ی پایانی: «من دیگه نمی‌خوام بی‌نقص باشم.» پایان‌بندی خوبی است چون مضمون کل داستان را جمع می‌کند.

    نقاط قابل بهبود
    • دیالوگ‌ها کمی طولانی و توضیحی‌اند. گاهی شخصیت‌ها اطلاعاتی را به هم می‌گویند که ظاهراً هر دو از آن آگاه‌اند و بیشتر برای اطلاع دادن به خواننده است.
    • بخش روایت مهران نسبتاً مفصل است و ریتم داستان را کند می‌کند. می‌توان آن را فشرده‌تر کرد.
    • بزرگ‌ترین ضعف فعلی این است که ناکامی زری بیشتر گفته می‌شود تا نشان داده شود. خواننده هنوز نمی‌داند بعد از رفتن مهران چه اتفاقی افتاد. آیا کارگر کودک شد؟ آسیب دید؟ گم شد؟ یا فقط زری هرگز از سرنوشتش باخبر نشد؟ شدت عذاب وجدان زری نیاز به یک ضربه‌ی احساسی روشن‌تر دارد.

    نکته‌ای که داستان را چند پله بالاتر می‌برد

    اگر در پایان معلوم شود زری سال‌ها «معلم نمونه» شده اما هنوز نمی‌داند مهران زنده است یا نه، یا اگر در مراسم امروز قرار است به خاطر «تأثیرگذاری بر زندگی دانش‌آموزان» از او تقدیر شود، تضاد داستان بسیار تلخ‌تر و ماندگارتر خواهد شد.

    به نظرم هسته‌ی واقعی داستان این جمله است:

    «تمام عمر به من یاد داده بودند معلم خوبی باشم؛ هیچ‌کس یادم نداد چه وقت باید از قانون عبور کنم تا انسان خوبی بمانم.»

    این همان چیزی است که زیر متن داستان جریان دارد و ارزش پررنگ‌تر شدن را دارد.

    1. درود عسل عزیز
      مرسی مرسی که وقت گذاشتی و دقیق برام نکته‌ها رو گفتی.
      خیلی خوشحال شدم و باعث افتخارمه.🙏🏻🙏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *