داستان کوتاه «افسانه‌ی دودکُش» از یوتاب کیخا

به ضرب و زور عیالم افتادم به ترک. رفیق‌رفقایم می‌گفتند: «سختی‌اش برای اول کار است. کمی که بگذرد عادت می‌کنی.» حرف مفت می‌زدند. اول و آخرش یکی شد.
تابم برید و روزه را شکستم.

روزی یک‌ نخ می‌کشیدم، نه کمتر نه بیشتر. به‌عمد از مغازه‌چی یک نخ می‌گرفتم که روزه را بیش از آن نشکنم. عذاب وجدان داشتم. به تظاهری ابلهانه ناچار شده بودم. یار غارم که راز مگویم را می‌دانست، به هر دری زد که دهان وجدانم را ببندد. اما نه دهان این بی‌پدر بسته شد، نه آن مادرسوخته.

یک روز به مغازه رفتم که جیره‌ی همان روز را بگیرم. مغازه‌چی، دکان بغل وقت می‌گذراند. روی آن که به جایش بکشانمش را نداشتم‌. همان‌جا به انتظار ایستادم. اما مگر دل می‌کند؟ می‌خاست با کف پایم جنگل بسازد.

انتظار حوصله‌ام را کف رفت. وای بر وقتی که بی‌حوصلگی و عقده در هم آمیخته شوند. چه کرم‌ها که به جان انسان نمی‌افتد.
هرچه خرده‌ریزه در مغازه بود، حواله‌ی جیب‌هایم کردم. نیازشان نداشتم. صرفن با اندازه‌ی جیب‌هایم سازگار بودند و دهان کرم‌ها را می‌بستند.
اندک‌‌اندک مشت‌‌مشت سیگار هم به خرده‌ریزه‌ها افزودم. زیان مغازه‌چی برایم اهمیت نداشت. می‌خاست مالش را سفت بچسبد، مرا دزد نکند.

دزدی‌ام را که تا انتها قورت دادم، چشمم به یک تراش افتاد. از این تراش‌هایی بود که مداد را یک دور به قندهار می‌برد و بعد بازمی‌گرداند. پسرم دبستانی است. با خود فکر کردم تراش را برای او بردارم. آن‌وقت به شوق قندهار هم که شده، درس می‌خاند.

به محض این‌که دستم به بدنه‌اش خورد، در باز کرد. اما نه برای مداد بلکه برای من. دوتای من. شاید هم سه‌تا. خیلی بزرگ بود. کرم‌ها دست بردار نبودند. این‌بار کرم ورود دهان باز کرد و مرا بلعید. وارد تراش شدم. در بسته شد. من ماندم و ناکجا.
ناکجا طبیعتی بود‌، بکر. باورم نمی‌شد که در یک تراش گرد آمده باشد.

پایم به ساحل بود و دریا چند گام آن‌سوتر. به پشت سر نگریستم. در را دریده‌ بودند. از سر ناچاری به پیشی رفتم که از پس بودنش بیم داشتم.‌ نمی‌دانستم چه کنم. باید به‌دنبال خانه‌ام می‌گشتم اما آن‌جا هیچ خانه‌ای نبود.

جلوتر، روی ساحل خونی را دیدم که با آب نمی‌رفت. دریا هرچه به جانش می‌افتاد، او تکان نمی‌خورد. زهوار زهره‌ام در رفت و ترکید. دوباره به پشت سر نگریستم. در دربه‌در نبود که نبود.

لکه‌ی خون از لکه فراتر رفت. هرچه بزرگ‌تر می‌شد، بیشتر به رنگ آدم در می‌آمد. همان‌جا سیخ ایستادم. در کمال که آدم شد، عزم‌ جزم کرد که به دریا برود. نمی‌دانست دریا چیست.

پنداشتم که مثل نوزادان خودمان است، کمی بزرگ‌تر از آن‌ها.
گفتم: «آن‌جا دریاست. غرق می‌شوی.» چشمش به من افتاد. سرتاپایم را برانداز کرد. خندید و گفت: «به یونان خوش آمدید.»

یونان؟ تراش دور سرم چرخید. شاید هم من در تراش تکان خوردم. ساحل و این گُنده‌نوزادش کم بودند؟ یونان دیگر چه می‌گفت؟ حیرت دانه‌دانه دندان‌هایم را از جگر جدا کرد.

گفتم: «من با یک تراش از این‌جا سر در آوردم. حالا می‌خاهم به خانه‌ام برگردم. عیال و توله‌ام در نبودم دق می‌کنند. چه بکنم؟»
گفت: «از کجا آمده‌اید؟»
گفتم: «قوچ‌تپه، دیار خودم.»
گفت: «این‌جا دیار خدایان است، خوش می‌گذرد.» و رفت.

یارو خدایی بود برای خودش؟ شاید آره شاید هم نه. احتمال سوم هم می‌رسید به دیوانگی من. ابتدا فکر کردم تاثیرات دود سیگار است. اما نه، من که سیگار نکشیده بودم. هرچه بود، در جیب چپانده بودم که بعدن بکشم. گذشته از این‌ها گنده‌تر از سیگار هم نمی‌توانستند چنین توهمی بزایند.

تصمیم گرفتم بیفتم به دنبال تراش و ببندمش به کتک. کمی گشتم، بیلاخ هم نصیبم نشد. انتظارم را کشیدم پایین. تراش کلید خاباندن سِحر بود.
باید برای بازگشت به قوچ‌تپه پیدایش می‌کردم، و نه عقده‌گشایی.
به دنبالش‌ خط ساحل را زیر و رو کردم. اثری از آثارش نبود. ترسم از این بود که آن هم خدا شود و سرم بی‌کلاه بماند. بعد یادم آمد که تراش در مغازه مانده و مرا یکه‌و‌تنها به دهان خدایان فرستاده.

سرم بی‌کلاه مانده بود‌ و من نمی‌دانستم. از این‌که به دنبال خون‌زاده راه نیفتاده بودم، مثل سگ پشیمان بودم. آخر تنها جنبنده‌ای که در آن حوالی پیدایش شده بود، او بود. آن وقت من احمق رفتنش را پاییدم که یک وقت غرق نشود. نوزاد آن‌جا من بودم نه او.

افتادم به جان سنگ‌ها و یک‌به‌یک وارسی‌شان کردم. هیچ در و دریچه‌ای بر تنشان نبود‌.
ساعاتی این‌طرف و آن‌طرف پرسه زدم. همچنان به وهم امیدوار بودم. به این‌که چشمان بازم از بسته بودن خلاص شوند و در خانه‌ی خودم بیدار شوم. اما از چنین وهمی خبری نبود. دهان و پایم را بیهوده خشک می‌کردم.

به قصد فراغ، کنار درختی پهن شدم. هلاک یک قطره آب بودم.‌ حسرت می‌خوردم که چرا اندازه‌ی بطری آب با جیبم سازگار نبود.
چوب لای چرخ چشم‌هایم گذاشتم که خود را نبندند. اگر گیر یک خدای آدم‌خار می‌افتادم چه؟ به‌هرحال تحفه‌ای هستیم که خودشان می‌زایند. از کجای خلقتمان نان بخورند؟ تماشا؟
چه فایده.
حرف توی کاسه‌ی این چشم‌ها نرفت که نرفت. چوب را انداختند و خود را بستند.

وقتی که بیدار شدم چنان در هپروت بودم که دمی فکر کردم عضوی از اصحاب کهف هستم. اطرافم را سیگار برداشته بود. هر سیگار یک دریچه داشت. انگشت به دریچه‌ی یکی از آن‌ها فر‌و کردم و به مغازه بازگشتم.

تراش روی زمین افتاده بود. مغازه‌ پردود بود و بی‌آدمیزاد. سرکی به بیرون کشیدم. مغازه‌چی همچنان در دکان بغل بود. من هم از فرصت استفاده کردم و هرچه در جیب چپانده بودم به جایش بازگرداندم. دود مغازه خابید. سیگارهای ماتحت‌سوخته‌ی خیال‌زا را هم چپاندم توی آشغال‌دان. گور بابای نخ‌نخشان.
از قدیم گفته‌اند که تخم‌مرغ دزد شتر دزد می‌شود. آن نوچه‌تراش هم در خُردی بود که یک جهان شد و مرا به آن روز انداخت.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 مرداد 1404

16 مرداد 1404

23 فروردین 1404

23 فروردین 1404

6 بهمن 1403

6 بهمن 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *