داستان کوتاه «نامه‌ی دردسرساز» از فاطمه بخشیان

شهر، در روشنایی روز هم از تاریکی بیرون نمی‌آمد. محله‌ی قدیمی شهر، جایی که سرنوشت، در آنجا پنهان بود. کوچه‌هایش باریک و فرسوده بودند. رگ‌هایی پوسیده که در تنِ خاکستریِ شهر می‌دویدند و به هیچ قلب زنده‌ای نمی‌رسیدند. دیوارها، رنگ رطوبت و فراموشی داشتند، پنجره‌ها بسته بودند، و باد، در میان سطل‌های زنگ‌زده و سایه‌ی نرده‌های کج، صدایی شبیه ناله‌ی مرده تولید می‌کرد.
جرالد، روباهی با دُم سرخ و چشم‌هایی تیز و درخشان، هر روز از همین گذرگاه خاموش می‌گذشت. او پست‌چی شهر بود. دقیق‌، آرام و آنقدر منظم که مردم حضورش را بخشی از ریتم زندگی فرسوده‌ی خود می‌دانستند. بچه‌ها برایش دست تکان می‌دادند. پیرزن‌ها نامه‌ها را با لبخندی محتاط می‌گرفتند، و مغازه‌داران عبوس، با دیدن او، لحظه‌ای از اخم خود فاصله می‌گرفتند. جرالد جایگاهی مطمئن در شهر داشت.
آن روز، اداره‌ی پست بیشتر از همیشه شلوغ بود. بوی جوهر، کاغذ نم‌کشیده و چوب خیس در هوا مانده بود. نور چراغ‌های زرد و بیمار روی میزهای خط‌افتاده می‌لغزید. جرالد نامه‌ها را دسته‌بندی می‌‌کرد که در ورودی با صدایی کوتاه باز و بسته شد. یکی از کارکنان، پاکتی را روی میز گذاشت. پاکت به ظاهر مثل پاکت‌های دیگر بود.
متصدی پست جلو رفت و پاکت را تحویل گرفت. کاغذ آن، رنگی میان خاکستری و پوست خشکیده داشت. روی آن مهری برجسته به رنگ سیاه با نقش یک چشم نیمه‌باز خورده بود. آدرس روی پاکت با خطی شتابزده نوشته شده‌بود.
«انتهای کوچه بن‌بست، خانه‌ی شیرپیر».
بعد از خواندن آدرس، سکوتی سنگین در فضا پیچید. حتی خش‌خش کاغذها هم خاموش شده بود. نگاه‌ها به سمت جرالد رفت. سگ پیری که سال‌ها در اداره پست کار کرده بود، عینک شکسته‌اش را برداشت‌، سرش را آهسته بلند کرد، گفت: «آن خانه دهانِ بازِ مرگ است. هیچ کس از در سیاهش بیرون نیامده‌است، یا گم شده‌اند یا با وحشت برگشته‌اند.
جرالد به پاکت خیره ماند. دلش نلرزید ولی آرام هم نبود. مثل جرقه‌ای زیر خاکستر، درونش روشن شد. شاید باید می‌ترسید. شاید هم باید همان لحظه وانمود می‌کرد، هیچ چیز ندیده‌ است. اما سالها نظم بی‌نقص، سالها عبور از کوچه‌های تکراری و خاموش در او میلی پنهان ساخته بود. میلی به دانستن، حتی اگر دانستن، بهای سنگین داشته باشد. با خودش فکر کرد اگر بلرزد، دیگر باز نخواهد گشت. با این حال، دستش را جلو برد. پاکت را برداشت. در کیفش گذاشت.
مدیر اداره چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. نگاهی که در آن هم هشدار بود و هم نوعی تسلیم، مثل کسی که می‌داند بعضی از انتخاب‌ها پیشاپیش رخ داده‌اند.
بعد از گذشت چند روز‌، روباه تصمیمش را گرفت. راهی محله قدیمی شد. کوچه‌ی بن‌بست در دورترین نقطه شهر بود. جایی که سنگ‌فرش‌ها شکسته و چراغ‌ها کم‌جان بودند. دیوارهای نم گرفته زیر بار زمان، خم شده بودند. هر چه جرالد به انتهای کوچه نزدیک می‌شد، صداهای شهر در پشت سرش دورتر می‌رفتند، تا جایی که فقط صدای گام‌های خودش بود. صدایی کوچک و نامطمئن در برابر سکوتی که انگار از پیش انتظارش را داشت.
خانه‌ی شیر در انتهای کوچه بود. از شُکوه گذشته اثری نداشت. بیشتر شبیه متهمی بود که سالها زیر فشار سکوت و گرد زمان، آهسته خم شده باشد. دیوارهایش تیره و فرسوده بودند. پنجره‌ها بسته و کور شده بودند. علف‌های باغچه‌ی جلو خانه، بلندتر از قد جرالد و خشک بودند. درِ اصلی، چوبی و سیاه بود. مثل دهانی خشمگین در دلِ نما فرو رفته بود.
جرالد ایستاد. برای لحظه‌ای صدای نفس کشیدن خودش را شنید. دُمش بی‌حرکت آویزان بود. ذهنش مثل چراغی لرزان، میان ترس و کنجکاوی رفت‌وآمد می‌کرد. حرف‌های سگ پیر در گوشش تکرار شد: «دهان باز مرگ».
باید برمی‌گشت. راهی امن‌تر انتخاب می‌کرد. اما، حسی خام و سماجت‌وار، او را به سمت در می‌کشاند. کنجکاویش دیگر شبیه علاقه نبود. شبیه سمی شیرین بود که آهسته در رگ‌هایش می‌دوید.
جلو رفت و در زد. هیچ پاسخی نیامد. دوباره و محکم‌تر کوبید. سکوتی سنگین پیچیده بود که گویی خود ساختمان هم نفسش را حبس کرده است. وقتی به اطراف نگاهی می‌انداخت، گوشه‌ی دیوار دوربین را که ماهرانه پشت ستون جا خشک کرده بود‌، دید. نامه را از کیفش بیرون آورد. مقابل دوربین نگه‌ داشت.
چند لحظه بعد، قفلِ در با ناله‌ای خشک باز شد. بویی که از داخل به بیرون زد، بوی گرد و غبارِ کهنه و هوای مانده بود. راهرویی تاریک و کشیده پیش رویش قرار داشت. نوری سفید و کم‌سو در انتهای راهرو به چشم می‌خورد.
جرالد وارد شد. در پشتِ سرش با صدای کوتاهی بسته شد. ترسید. برگشت. دستگیره را چرخاند اما در قفل شده‌بود.
سرما از پشت گردنش بالا خزید. برای نخستین بار، حس کرد که واقعا در جایی ایستاده که بیرونش دیگر در دسترس نیست. پیش از آنکه فکر کند و کاری انجام دهد، صدایی از اتاق بزرگ انتهای راهرو برخاست:
«بلاخره اومدی».
جرالد با تردید سمت صدا چرخید. با گام‌های لرزان به سمت صدا رفت. کف دستهایش خیس شده بودند. شیری پیر، روی صندلی بزرگی نشسته بود. یالش سفید و کدر شده بود. بدنش سنگین و فرسوده بنظر می‌رسید. اما از قدرت و اُبهت صدایش کم نشده بود. چشمانش هنوز براق بودند و تاریکی را می‌شکافتند.
نه غرش کرد، نه از جایش برخاست. نگاهی از خشم به جرالد کرد. با احتیاط نزدیک شد. چندین پاکت باز شده روی میز پخش بود. قاب‌های روی دیوار، خالی و سطحی تیره و بی‌انعکاس داشتند. انگار هر قاب دریچه‌ای به چاهی خاموش بود.
شیر گفت: «می‌دونی چرا مردم از این خانه می‌ترسند؟»
روباه سکوت کرد.
«چون هر کس به اینجا نزدیک شد، چیزی از خودش جا گذاشته.»
شیر مکثی کرد و ادامه داد: «بعضی‌ها هم چیزی آوردن که نباید به اینجا می‌رسید.»
او نامه را از جرالد گرفت. انگشتانش، با دقتی عجیب، روی مُهر سیاه کشیده شد.
« این نامه برای من نیست.»
جرالد با تعجب گفت: «پس برای کیه؟»
شیر آهی کشید. از جا برخاست. با وجود پیری، قامتش و راه رفتنش هنوز سنگین و محترمانه بود. مثل پادشاهی که تاجش را از او گرفته‌اند. ولی نمی‌تواند سایه‌اش را از دیوارها پاک کند. به سوی پنجره رفت. پرده‌ی ضخیم را کنار زد. به کوچه تاریک نگریست.
«برای کسی که جرات کنه حقیقت رو بخونه.»
جرالد اخم کرد. «حقیقت؟»
«حقیقت این شهر. از ناپدید شدن‌ها، از پاک شدن‌ نام‌ها.»
شیر برگشت. غرش کرد. جرالد گوش‌هایش را با دست‌های کوچک و لرزانش گرفت. از شدت غرش چند قدمی به عقب رفت. شیر به سمتش آمد.
«خیلی سوال می‌پرسی. وظیفه‌ت رو انجام دادی. دیگه برو.»
اما جرالد بیشتر از چند روز قبل کنجکاو شده بود. از جایش نکان نخورد. «من نیومدم که برم.»
شیر با دقت به چشم‌های جرالد خیره شد. او را به گوشه‌ای پرت کرد. جرالد حس میکرد دیگر نمی‌تواند روی پاهایش بایستد.
گفت: «وقتی که بچه بودم پدربزرگم قصه‌ی شیر شجاعی رو برام تعریف می‌کرد. بنظرم تو، همون شیر باشی.»
شیر سرجایش نشت. سکوت بین آن دو طولانی شد.
ادامه داد: «از زیرزمین‌هایی که سال‌هاست بسته موندن. از ترسی که مردم اون‌قدر بهش عادت کردند، تا فراموش شده.»
جرالد حس کرد زمین زیر پایش آهسته جابه‌جا می‌شود. تا آن لحظه فکر می‌کرد با یک وظیفه‌ی ساده، با یک نامه‌ی عجیب، روبه‌رو شده‌ است. اما حالا می‌دید که آن پاکت، تنها نامه‌ای برای تحویل نبوده؛ تکه‌ای از معمای بزرگ بوده است. چیزی که سال‌ها زیر لایه‌های سکوت پنهان مانده است.
شیر گفت: «من توی این خونه‌ام تا اونچه که باید، پنهان بمونه و بیرون نره. اما حالا زمانش رسیده کسی، به اون نگاه کنه.»
بعد پاکت را دوباره به سمت جرالد گرفت. «تو اومدی، چون ترست تو رو متوقف نکرد.»
جرالد با تردید نامه را گرفت. وزنش بیشتر از قبل شده بود.انگار درون کاغذ، نه جوهر که سرنوشت یک شهر جمع شده است.
شیر گفت: «اگه میخوای زنده بمونی، این رو از اینجا ببر. اگه می‌خوای چیزی تغییر کنه، از این لحظه نمی‌تونی همون پست‌چی سابق باشی.»
روباه در سکوت ایستاد. برای نخستین‌بار، در دل کوچکش دانه‌ای شبیه فهم جوانه زد. او همیشه فکر می‌کرد زندگی‌اش کوچک است، بی‌اهمیت است. تکرارش تا ابد ادامه خواهد داشت. اما حالا می دانست که حتی کوچک‌ترین موجودات هم وقتی به لبه‌ی حقیقت می‌رسند، دیگر همان نیستند.
وقتی از خانه بیرون آمد، هوا سردتر شده بود. کوچه‌ی بن‌بست خاموش‌تر از قبل، زیر نور چراغ‌ها همچون زخمی باریک دیده می‌شد. جرالد نامه را محکم زیر بغل گرفت و به سوی روشنایی خیابان اصلی راه افتاد. آن شب، او فقط یک پست‌چی نبود. او حامل نامه‌‌ای شد که قرار نبود صرفا تحویل داده شود. بلکه می‌توانست خواب دیرینه را، در شهر بشکند.
جرالد با هر قدمی که از خانه‌ی شیر دور می‌شد، بیشتر می‌فهمید که بعضی آدرس‌ها، فقط مقصد نیستند. آستانه‌ی سقوط‌‌اند یا بیداری‌. او فهمیده بود که خانه‌ی شیر، نشانه‌ای از فساد لایه‌های بالایی شهر بود. این نامه، کلیدی بود برای گشودن حقیقت پنهان.
وقتی به خانه برگشت، تمام نامه‌ها و مدارک را یک به یک و با حوصله خواند. تا صبح بیدار ماند. زمان از دستش رفته بود. فهمید که شهردار شهر، گرگ پیر و حیله‌گر، سالهاست که بر گرده‌ی اهالی شهر سوار است. از ترس او، کسی لب به سخن باز نکرده‌ بود.
جرالد حالا سلاح داشت، نامه و شهادت شیر پیر.
صبح که از راه رسید، کارش را شروع کرد. با احتیاط از هرکسی که ذره‌ای از ظلم شهردار را دیده بود، اطلاعات جمع می‌کرد. شب‌ها در سایه‌ها می‌خزید و در کوچه‌های تاریک شهر، رد پای خیانت‌های شهردار را دنبال می‌کرد. او فهمید که شهردار زمین‌های حاصل‌خیز آن‌ها را به قیمت ناچیزی خریده است و به سرمایه‌گذاران خودی می‌فروخت. بودجه‌ی تعمیر پل قدیمی، صرف‌ ساخت عمارت مجلل شهردار شده بود.
جرالد بعد از جمع‌آوری اطلاعات، نامه را به چند نفر از اهالی معتمد و شجاع که از سیاست‌های شهردار به ستوه آمده بودند، نشان داد. ترس در چشمان‌شان موج می‌زد. اما جرالد که مصمم بود گفت: «این نامه فقط یه کاغذ نیست. فرصتی که حق این شهر رو بگیریم.»
روباه بار دیگر به خانه‌ی شیرپیر رفت. او را در جریان کارهایی که انجام داده بود، گذاشت. شیر بعد از کمی فکر کردن، موافقت کرد که با معتمدین و دوستان سابقش، بعد از گذشت این همه سال و نامهری دیدن ملاقات کند.
شبی که قرص ماه کامل بود و شهر را روشن کرده بود. همه در خانه‌ی شیر جمع شدند. نامه‌ها و اسناد بیشتری را از بایگانی غبار گرفته‌ی زیرزمین خانه‌ی شیر پیدا کردند. نقشه‌ای کشیدند. نامه‌ها را بصورت ناشناس در شهر پخش کردند، تا اهالی شهر به نتایج دلخراش سیاست‌های شهردار پی ببرند.
این کارِ ساده‌ای نبود. نوچه‌های گرگ، تمام نامه‌ها را جمع‌آوری کردند. هر کسی که کاغذ در دست داشت را با خود می‌بردند. شکنجه می‌کردند تا اعتراف بگیرند. در شبی بارانی که جرالد پست‌چی، در تاریکی و سیاهی شهر، کاغذها را در خانه‌های حومه‌ی شهر پخش می‌کرد، دستگیرش کردند و با خود بردند.
یک هفته گذشت. اثری از جرالد نبود. شیر پیر نگران او بود. اما راهی که جرالد شروع کرد بدون او هم ادامه داشت.
گرگ احساس خطر کرد. نمی‌توانست جلو جریانی را بگیرد که به سرعت پیش می‌رفت. خونش به جوش آمده بود.
روز احضار فرا رسید. روزی که قرار بود شهردار برای پاسخ‌گویی اتهامات به دادگاه صحرایی برود. گرگ با تکبر و اعتماد به نفس وارد صحن دادگاه شد. رو به حضار و اهالی شهر گفت: «شما هیچ مدرکی ندارید.»
قاضی گفت: «ما شاهد و مدارک معتبر داریم.»
با اشاره قاضی در باز شد. شیر پیر و جرالد پست‌چی وارد شدند. جرالد، هرگز تصور نمی‌کرد؛ نه یک شاهد، بلکه یک عامل تغییر باشد. نامه اصلی و مدارک تکمیلی را به دست قاضی داد.
وقتی که قاضی شروع به خواندن نامه و اسناد دیگر کرد، رنگ از چهره‌‌ی گرگ پرید. فریادهای اعتراض از میان جمعیت بلند شد. شهردار سعی کرد انکار کند. اما مدارک آن‌قدر محکم و روشن بودند که راه گریزی نداشت.
شهردار در مقابل هیئت منصفه ایستاده بود. انتظار برای صدور حکم، فضا را پر کرد. اکنون، آینده‌ی شهر در دستان عدالتی بود که روباه پست‌‌چی، آغازگر آن بود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

11 اردیبهشت 1404

11 اردیبهشت 1404

19 مرداد 1396

19 مرداد 1396

31 فروردین 1405

31 فروردین 1405

19 اردیبهشت 1400

19 اردیبهشت 1400

13 پاسخ

  1. فایل‌هایی که تا کنون خوندم در فضای همان جنگل بود و نوشته‌ی شما از این جهت که در فضای شهری رخ داده برام متفاوت بود.

    نمی‌دانم من آدم بی‌حوصله‌ای هستم یا که واقعن جزییات داستان خصوصن در اوایل زیاد بود. پر از شرح و تشبیه. حین خاندن همش می‌خواستم توصیفات تمام شود تا به اتفاق برسم مثلن وقتی که روباه برای اولین بار می‌ره پیش شیر.

    1. خوشحالم که داشتن فضای متفاوت براتون جالب بوده.❤️🩷
      در مورد توصیفات حق با شماست.
      بنظرم اومد برای اینکه وَهْم فضا و کارِ روباه مهم نشون داده بشه. فیلم نیست که تصویر داشته باشیم. پس مجبور بودم که تصویر رو بسازم تا خاننده درگیر بشه و تصویرسازی کنه.

      با این حال شاید در آینده بازنویسی کنم و نکاتی رو که فرمودید در نظر بگیرم.🙏🏼🌸

  2. فاطمه‌ی عزیز،

    شما از استعاره‌ی جالبی برای پرداختن به مسائل اجتماعی بهره گرفته‌اید و از عهده‌ی فضاسازی نیز به خوبی برآمده‌اید.

    اما از نگاه شخصی من، موضوع قصه (ظلم بالادستی‌ها و تلاش برای برقراری عدالت) به سمت کلیشه می‌رود و پایان‌بندی نیز این کلیشه را تقویت می‌کند. این استعاره و این فضاسازی می‌تواند در خدمت مضمون یا دست‌کم پایان‌بندی تازه‌تری قرار بگیرد.

    در پایان قصه با این جمله مواجه می‌شویم: قاضی گفت: «ما شاهد و مدارک معتبر داریم.»

    در واقع این حرف باید حرف وکیل باشد نه قاضی که در اینصورت تشکیل دادگاه نامعتبر می‌نماید.

    موفق باشید.

    1. سپاس خانم کاشانکی عزیز.🩷
      موافقم با شما.
      حتمن لحاظ میکنم .
      در فرصت کم بهتر و بیشتر از این نتونستم فکر کنم و موضوع جدیدتری بنویسم.

    2. سپاس خانم کاشانکی عزیز.🩷
      موافقم با شما.
      حتمن نکات ارزشمندی رو که فرمودید، لحاظ میکنم .
      در فرصت کم بهتر و بیشتر از این نتونستم فکر کنم و موضوع جدیدتری بنویسم.
      تلاش میکنم در آینده بهتر باشم و خلاق‌تر🙏🏼🙏🏼🌸🌸

  3. چه خوب می‌شد اگه روزی چنین سرنوشتی برای سرزمین خودمون هم رقم بخوره. شیوه‌ی نگارشت هم فوق‌العاده بود، دلم می‌خواد بیشتر ازت بخونم.

  4. «کوچک‌ترین موجودات هم وقتی به لبه‌ی حقیقت می‌رسند، دیگر همان نیستند.» این جمله‌تو خیلی دوس داشتم فاطمه جان.😍 داستانت موضوع متفاوت و جالبی داره.

    1. عزیزی زهره جان❤️
      ممنونم که خوندی‌ و کامنت گذاشتی.
      خودمم دوستش دارم و باورش دارم‌.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *