داستان کوتاه «وقتی چراغها خاموش شد» از ندا سلیمیفرد
باید از بیمارستان روانی فرار میکردم، میگفتن اسکیزوفرنی دارم. بهم دارو میدادن که این صداهارو نشنوم. من داروهارو نمیخوردم. بدون اینکه اونا باخبر بشن، من
باید از بیمارستان روانی فرار میکردم، میگفتن اسکیزوفرنی دارم. بهم دارو میدادن که این صداهارو نشنوم. من داروهارو نمیخوردم. بدون اینکه اونا باخبر بشن، من
شما تا به حال شرمنده شدهاید؟ به یاد دارم هیچگاه به این سان شرمگین نبودهام. به گونهای برافروخته نیز بودم. گویی که در بختِ بد
نمیشناختمش. حتی اسمش رو نشنیده بودم. همه چی بعد از اومدنش به دفتر شروع شد. بهم گفت برای نوشتن متن یه ترانه به کمکم نیاز
ساعت ۶ صبح یک اردیبهشت سال صفر. چراغها را روشن کرد و همیشه عاشق این لحظه بود. زمانی که از پی روشنایی چراغها آن وسعت
اون شب دیروقت از سرکار برگشته بودم. تحقیقاتمون روی شهر باستانیای که تازه کشف شده بود داشت به جاهای خوبی میرسید اما خستمون کرده بود.
تا حالا شده یه کاری کنین که هیچجوره نشه جبرانش کرد؟ من کردم. همهچیزو خراب کردم؛ یه خرابکاریِ مطلق. اون روز صبح، دنیا هنوز قشنگ
انداختم موکت را تا نبینم پنگوئنها را. گذشته و میگذرد چند ماهی. مریم میگفت فقط بیست روز. تقویم هم. دیدهام خورشید را بالا و پایین
به نظرت گوشت انسان چه طعمی داره؟ هر شب به طعم گوشت زنم فکر میکنم. بدترین لحظه، وقتی بود که فهمیدم هنوز زندهام. وقتی از
تا حالا چشم خوردید؟ الان ۲ تا تخممرغ میاندازم بشکند که چشم برطرف بشود. وارد خانه که شدیم در یکی از اتاقها کلی آدم نشسته
از یک هفته قبلش شروع شده بود. هر روز هزاران پیام در مورد اینکه من مدیون اونم. فقط چون شبیهشام موفق شدم. نسخهی دوم. تواضع
هر آدمی ممکنه یه روز روی یه صندلی بشینه و اعتراف کنه. این با اعتراف پیش قاضی فرق میکنه. یه چیزی شبیه اعتراف تو کلیسا
آدم وقتی نصف عمرشو تو بیابون گذرونده باشه، ازچیزی نمیترسه. کدوم دختر؟ بیابون پر از آدمه. ها…ها… یادم آمد. میتونم یکم آب بخورم؟ نزدیک غروب
یک سال است که لب به آن نزدهام. یک سال است که از هر مغازه ماهی فروشی رد میشوم تپش قلب میگیرم. بگذارید برایتان تعریف
شما تا حالا گربه داشتید؟ من متنفرم ازشون. توی چشمهاشون شیطان زندگی میکنه. میخواستم بگیرمش. چون صدا میداد. خیلی صدا میداد. مخمو داشت میخورد. از
ناگهان ستارهها به خطوطی خمیده بدل شدند. آسمان حالتی موجدار و پیچخورده به خود گرفت، گویی خودِ واقعیت، در حال خمشدن بود. اگر چیزهایی که
من؟ نه عمو جان. من و چه به برنامه. الان باید روم به کدوم از اینا باشه که تصویرم بیفته؟ باشه عموجان. اینجوری خوبه؟ میگما
تا حالا حس کردی چیزی لای بیضههایت بِلولد؟ از کِش شلوارم به پایین، جای خیزش و گازِش آنهاست. شبها که روی آن چرکموکت دراز میشوم،
من وقتی بچه بودم بارها و بارها درختهایی را میدیدم که هر دفعه در یک موقعیت خاصی هستند. بعدها که بزرگتر شدم، از دور احساس
دو روزه تو فکر اینم که باید قدرشناس باشم که اینجام؟ بازم خوبه دیوارای اینجا سفیده، چون باعث میشه تصویر اون بهتر بشینه توی ذهنم.
دلم میخواهد بگویم نه. ولی واقعیت… واقعیت این است که… بله نوبت تو رسیده. خب تو دومین آدمی هستی که دارم قبل از نیستی میبینم.