داستان کوتاه «دهان‌های بسته» از ناهید راستی

خالی ببندیم؟ چاخان بگیم؟ ما؟ آخه داشم فکر می‌کنی تو این چار دیواری دیگه چه دروغی داریم به شوما بگیم؟ تاج نداری اما سلطان مایی. خیییلی با مرامی که قدم رنجه کردی و تا این جا اومدی. اومدی تا نوکرتو ببینی و سرگذشت‌‌شو بشنفی‌. هنوز این چیزا حالیمونه.
هر چی دروغ گفتیمو گُوشتیم کنار. دیگه بینی و بین‌َالله درددلامونو می‌کنیم. چاکرت دیگه اون‌ قَدَرام بی‌معرفت نیس.
ولی گُه به شانس‌مون. گُه.
کوچیکت قرار نبود سر از این خراب شده دربیاره. می‌باس هنوز خاطرجم اون بیرونا بچرخه. اگه این آخریَم گیر نیفتاده بود شاید حالا اون وَر آب حال‌شو می‌برد. اَاَاَی اوسا کِریم مصبتو شکر. حییف.
اَلِ درس و مَخش نبودیم. ول می‌گشتیم سر کوچا و محله‌ها‌ به دید زدن و دو سه تا متلک گفتن، تَ‌نایی یا با رِفیقامون. وضع آقام بد بود. سوات مواتم نداش. دار و ندارشم یه بقالی کوچیکِ نباتُ و پوِلکی بود. همیشه‌ی خدام نگرون ما بود. می‌گف: «آشغال کله تو هم آدم نیسی. نه دَرسو به کمرت می‌زنی نه کنار دس من وامیسی اَقلِ‌کن یه‌‌‌ چیزی یاد بیگیری.»
دو تا داش داشتیم از خودمون کوچیک‌تر. اونام با بدبختی می‌رفتن مدرسه. ننه‌م‌ می‌گف: «خاک‌توسرت کنن خُب اونام به تو نیگا می‌کنن.»
خلاصه کلوم اینقد بیکار و بیعار پرسه زدیم تا خودمونم خسه شدیم. اولِ بسم‌الله آبدارچی یه اداره شدیم‌. بعد رفتیم یه اداره دیگه. چن سالیو همی‌جور طی‌ کردیم. کم‌کم تو همون ادارا تیلیفونی جواب می‌دادیم یا کاغذاشونو می‌بردیم اینور و اونور.
یه روز یه رفیقام اومد و گف: «یه شرکت بزرگ‌، انباردار می‌خاد. پایه‌ای بری؟» گفتیم برو تا بریم. رفتیم. قبول‌مون کردن.
اونجا راه و چاهِ خییلی چیزا رو یاد گرفتیم.
شرکته مواد شیمیایی میرفوخت. روال کار تا حدی اومد دَسمون.
رفتیم تو فکر که چی‌مون از بقیه کمتره؟ هیچی.
از اونجا اومدیم بیرونو و افتادیم به قرض و قو‌له کردن. یه دفتر خیییلی کوچیک اجاره کردیم‌. همون مواد شیمیایی رو از کارخونه‌ها سفارش می‌گرفتیم و به طرفاش میرفوختیم. عین کاری که تو اون شرکت می‌کردنو، تو حجم خیلی کمتر برا خودمون شروع کردیم.
چاکرِ شوما دیگه نمی‌تونس یه نفری کار کنه. چی کار کرد؟ رفیق‌شو که نظافتچی بود آورد وردسش. مجبور شد یه تیلفون‌چی هم بیاره. کی‌یو آوردیم؟
خانوم عزیزی رو از همون شرکت قبلی می‌شناختیم. بیرونش کرده بودن. بش زنگ زدیم. اَ خداش بود که بیاد و دراومِدی داشته باشه. یواش یواش راه افتادیم. اما پولمون کم بود نمی‌تونسیم سفارشای زیاد زیاد بدیم. آرزوهای بزرگ‌ تو کله‌مون بود.
خانوم عزیزی فهمید. گف: «من یه دوست دارم تو کارای شرکتی بوده. می‌خاین بیارمش این‌ جا؟»
گفتم: «اَاَاَکی. اونوخت از کجا بیاریم تا یه حقوق دیگه بدیم؟ آبجی، امورات خودمونم به زور می‌گذره.» گف: «اما اون وارده به سفارشات شرکتی. براتون خوب می‌شه‌ها؟ کار با تایپ و کامپیوترو و این چیزا رو هم بلده. قبلنم تو یه اداره دیگه بوده. الانم سازمان آب ازش دعوت کرده. بگم بیاد این‌جا همکاری کنه‌؟ تو فکر حقوق و اینا هم نباشین. فعلن ببینین قبول می‌کنه یا نه.»
بل‌اخره یه روز صبح عزیزی با دوسش اومد. وقتی دیدیمش فهمیدیم با این عزیزی خیییلی فرق می‌کنه.
استغفرالله، این عزیزی یه جوری مث خُل و چلا بود‌و و دس و پا چلفتی‌. اما دوسش امروزی بود و با شخصیت. انگاری از مدرسه با هم دوست بودند.
خانوم سرایی اومد و شد منشی اصلی. کار‌بلد بود و دونا.
آبجی‌مون یعنی خانوم سرایی می‌دونس چه جوری ثبت سفارشاتو انجام بده. دفترا و پرونده‌های قبلی رو خوند، مرتب کرد و تو زونکن گذاشت. همه چیز منظم شد. خیییلی. کارخونه‌هایی که زود جنس برامون می‌دادن و چک‌‌های مدت‌دار را قبول می‌کردند گُوشت تو اولویت. کارهایی که اون عزیزی اصن تو اون شرکت بزرگِ قبلی یاد نگرفته بود.
داشتیم رو قلق کار می‌افتادیم که بدشانسی آوردیم. می‌دونی چی شد؟
مالک دفتر، گف که ملکشو می‌خاد. هر کاری کردیم که اجاره‌شو زیاد کنیم قبول نکرد‌.
ناراحت شدیم. دیگه با این پولا کجا رو پیدا می‌کردیم؟
جایی که بودیم یه دفتر کوچیک تو یه مجتمع اداری بود اونم تو منهای شصت. مالک دو ماه‌ مهلت داد برای تخلیه.
هر چی گشتیم جایی پیدا نکردیم. شبا خاب نداشتیم. روزا خوراک. اجاره‌ها خییلی بالا رفته بود. سرسام‌آور. بنده خدا خانوم سرایی فهمید. یه روز گف: «من و خاهرم یه خونه قدیمی داریم که از پدرم به ارث رسیده. الانم مستاجرش رفته بیرون. می‌خاین اونجا رو شما از ما اجاره‌ کنید؟» گفتیم: «حتمی اجاره‌ش خیییلی زیاده.» گف که نگران نباشین من با خاهرم حرف می‌زنم.
خانوم سرایی تو یه خونه دیگه با مادرش و خاهر مجردش زندگی می‌کرد.
رفتیم خونه‌‌شو دیدیم. تو یه محله بالای شهر بود. چند تا اتاق با حیاط بزرگ. هوش از سرمون رفت.
قرارداد بستیم و نقل مکان کردیم اونجا.
دیگه نمی‌گفتیم دفتر. می‌گفتیم شرکت. چن تا مبلو و صندلی نو و میز مخصوص خریدیم.
اثاث دفتر قبلیو که خیییلی فکسنی بود ریختیم بیرون.
نوکرت که ما باشیم دیگه تو پوسش نمی‌گنجید. آخه شانس بش رو کرده بود. دیگه کت و شلوار جا پیرهن و شلوارو گرفت، با یه کیف سامسونت چرم.
یکیَم آوردیم چای‌ریزمون باشه و پاک و پوک کنه.
عزیزی رو هم بیرون کردیم.
چرا؟ برا چی؟
عزیزی فس‌فسو بود. یه جوراییَم ما رو زیر نظر داشت. خوشمون نبود.
عرضم به حضورت فهمیدیمَم خانوم سرایی یه عقد ناموفق داشته‌ و هیشکی‌ام تو زندگیش نیست. اینو از کجا متوجه شدیم؟ عزیزی قبلن بمون گفته بود.
یه عصرایی پیشنهاد می‌دادیم بریم پارکو و قدم بزنیم. واسه‌مون یه افتخار بود که هم‌قدم ایشون باشیم.
مخلصت کم‌کم خودشو عوض کرد. پُزی‌تر حرف زد، دیپلم به بالا. تازه فهمید که خاطرخا هم شده؛ خاطرخا خانوم سرایی.
دلمون می‌خاس بش پیشنهاد ازدواج بدیم اما خییلی از کیابیاش می‌ترسیدیم. اون مال و منال داشتو و متشخص بود. عکس ما. تازه اون سیزده سال بزرگتر بود. بعد ما کوتاه بودیم و ریزنقش‌ اون بلند بود و متناسب. ما هفت کلاسه بودیم، اون لیسانس داشت.
آخرش یه روز دلو به دریا زدیم. با ترس و لرز بش حرفِ دلمونو گفتیم. می‌دونی خانوم سرایی چی‌ گف؟
فکر می‌کردیم داد بزنه و پرتمون کنه از خونه‌‌ش -یا شرکت‐ بیرون.‌ یا خودش بذاره و بره. اما گف که دو روز دیگه جوابشو می‌ده.
اگه زنم می‌شد با پولاش نونم تو روغن بود. یه نخشه‌هایی کشیده بودیم.
‌فهمیدیم آبجیاش و شووراشون با داشاشو و مادرش بشدت مخالفن. اما اون تصمیمش رو گرفته بود. موفقم شد.
اینم بگیم‌ که آقا و ننه و داشای خودمونم بی‌خبر بودن‌‌‌ اَ کارای ما.
ما بودیمو و دو تا رفیقام که یکی‌شون وردسم بود اون یکیَم چای‌ریزمون.
الابختکی یه مهریه سنگین گفتیم و وعده وعید دادیم، زییییاد. گفتیم بش که دنیا رو به پاش می‌ریزیم، خدا یکی، ایشونم یکی. خلاصه دهن سوسن خانومو- همون خانوم سرایی- بستیم. هر جور شده بود، با زِبون و پول. بردیمش طلا فروشی و با قرضایی که کرده بودیم، حلقه و یه گردنبند واسش خریدیم.
یه خاهراش با اخم و تَخم میومد دنبالمون برا خرید اما مشکوک بود به کارامون.
روز عقدکنون رسید. خونواده‌ی سوسن خانوم، دفتردار و عاقد آورده بودن. حاج آقا و دفتردار تا شناسنامه‌ی ما را دیدن گفتن: «شناسنامه‌ی دوماد دُرُس نیس. عده‌ی زن قبلیشم هنوز سر نیومده، ما خطبه‌ی عقدو جاری نمی‌کنیم.»
تعجب کردی؟
آره داشم، زن داشتم.
قبلِ این‌که تو اون شرکت، انبار‌دار بشم زن گرفته بودیم. حالا صوری طلاقش داده بودم تا بتونم با سوسن خانوم ازدواج کنم‌. به سوسن گفته بودیم با هم نمی‌سازیم و دوسش نداریم. اینورم به زنمون گفتیم چی تو کله‌مونه و چی‌کار می‌خایم بکنیم. راضی شده بود.
دفتردار و عاقد تا اینا رو گفتن مجلس بهم خورد. واویلا شد. صدای همه رفت بالا؛ مرداشون فریاد می‌‌زدن، زناشون لب‌گزه می‌رفتن.
شوورای آبجیاشو و داشاش فهمیدن یه جای کار می‌لنگه. از اولشم که موافق نبودن حالا عصبانی‌تر شدن. سوسن رو بردن تو یه اتاقو و خاسن منصرفش کنن. اما اون پاشو کرده بود توی یه کفشو و می‌خاس زنمون بشه. بلن بلن می‌گفت: «می‌خام زنش بشم هر جور شده. ببینین چه مهریه‌ی سنگینی برام گرفته؟ ببینین؟ امروز عقد نکنم بعدن یه روز دیگه بدون شماها می‌رم باهاشو و عقد می‌کنم.»
صدای یه دامادشونو می‌شنیدم که بلند بلند می‌گف: «این‌ چاخان می‌‌کنه. یه کلکی تو کارشه. دو هزار تا سکه می‌شه سی میلیون تومن. آدمای کله‌ گنده‌ی شهر به زحمت می‌تونن ده میلیون مهریه برا عروسا‌شون بزنن. کسی که پول نداره الکی می‌گه دو هزار تا سکه، سه هزار تا‌ سکه. اونایی که برا پول در‌آوردن زحمت کشیدن برا هر یه ریالش، دلشون می‌لرزه. سوسن خانم این آقا داره تو هوا حرف می‌زنه بترس بترس …» اون زده بود تو خال.
خب اونوخت یه سکه طلا، پونزده هزارتومن قیمت داش. فقط پونزده هزار تومن.
بقیه‌ی‌ خانواده‌شم می‌گفتن: «آخه این دوماد کس و کار نداره؟ چرا یکیشون اینجا نیومده؟ پدرش کو؟ مادرش کو؟ فامیلاش کجان؟ فقط دو تا نوچه‌ی از خودش جوون‌تر دنبالشه. یه کت و شلوار به تنش، یه کیف چرمم به دسش. بلدم‌ نیس کیفو دسش بگیره. این کار بو دارها؟ تو این کار دروغ و دغل هسا؟»
با این صوحبتا داشت نخشه‌هامون بهم می‌ریخت.
اما چی شد؟ فکر کنین سوسن خانوم یک قدم از تصمیمش عقب‌تر که نرفت هیچ، مصمم‌تر هم شد.
تا دیدیم سوسن خانوم جلو خونواده‌ش واساده، فکرمونو‌ عملی کردیم. چه فکری؟ وردسام رفتنو و یه ملا از یه محله آوردن. صیغه‌‌‌ی‌ای عقد کردیم، که بعدن دائمی شد.
یه شام مفصل هم خونواده‌ش دادن. تمام. دَهَنا با زور بسته شد. جیک کسیَم دیگه در نیومد. همه تسلیم سوسن شدن.
بعدِ دو سه هفته، فوری یه طبقه تو یه ساختمون چارطبقه اجاره کردیم‌ و تمام وسیله‌هاشم خودمون خریدیم. یعنی جهیزیه‌‌ی عروسو چاکرت خریدو و زندگیو شروع کردیم. خونواده سوسن‌خانومم دیگه کوتاه اومدن.
مخصوصن وقتیَم می‌دیدن ما واسش خیییلی ریخت و پاش می‌کنیم. دعوتشون که می‌کردیم خونه‌‌مون، دو سه برابر تعدادشون غذا سفارش می‌دادیم. خودمونم دور سوسن می‌چرخیدیم و دِ به پذیرایی. چه حظی می‌کردن‌.
یه خدمتکار برا سوسن گرفتیم و گفتیم شرکت نیاد که خسه بشه. اما خودش دوست داشت کارشو ادامه بده. نذاشتیمش. گفتیم که خوش نَ‌ریم زنمون بیرون خونه کار کنه.
شوورا آبجیاش بمن بدبین بودن و نمی‌تونسن باور کنن.
دیگه‌ روزا با کت و شلوار و کیف چرمم می‌رفتیم شرکت یا همون خونه‌‌ای که از سوسن اینا اجاره کرده بودیم. اونجا پیرهن و شلوارمونو می‌پوشیدمو و می‌رفتیم تو محله خودمونو و به زن و بچه‌هامون سر می‌زدیم.
آره. درست شنُفتی. بچه داریم. دو تا.
سوسن خیییلی بعد فهمید.
روزا یه سر به زن و بچه‌‌هامون و ننه و آقامون می‌زدیم. آقامم می‌گفت: «من که سر از کارای تو در‌نمی‌آرم. داری چی‌کار می‌کنی؟ کم‌پیدا شدی.» و از این جور حرفا.
با زن و بچه‌هام غذا می‌خوردیم و کاراشونو می‌کردیم. ساعت دو یا سه بر‌می‌گشتیم شرکت. اغلب تا می‌رسیدم وردسام می‌گفتن که خانم‌تون ده بار تلفن کرده و منتظرن. یه تلفن می‌زدیمو بش و می‌گفتیم از صبح تا حالا تو این شرکت و اون شرکت بودیم. اونم قبول می‌کرد.
بیشتر روزا ناهار خونه‌ی مادر سوسن بودیم. زِبون‌بَسه مادرش چه ناهار‌ایی می‌پخت، چه تشریفاتی می‌چید نگو و نپرس. دسش درد نکنه. اما چون همیشه ناهارمونو خورده بودیم الکی‌ دس دس می‌کردیم.
کم‌کم فهمیدیم آدما سوسن خانوم خیییلی پول نقد دارن و داشاشم، باغ و آپارتمان و زِمین. یه فکری به ذهنمون رسید. چی؟
عارض می‌شم خدمتت.
گفتیم پولاتونو به جا بانک بدین دس ما. در عوض دو برابر بانک سود می‌دیم. باورشون شد. مادرش و آبجی‌ مجردشو و داشاش پولاشونو از تو بانک در‌آوردن و تو حساب ما ریختن.
دو ماه بهشون دو برابر سود بانکی، سود دادیم. سودها رو از اصل پول خودشون می‌دادیم. اصلنم چک از ما نگرفتن. خیییلی به دومادشون اعتماد داشتن. اونا کیف می‌کردن، ما بیشتر.
مادر سوسن طلاهای قدیمیو و نقره‌های قیمتی‌شو فروخت و پول نقدشون کرد که منفعت کنه. می‌گفت: «به جای این‌که تو صندوق و کمد باشه اقلن یه پولی گیرم بیاد.»
یک ماه بعد بشون گفتیم: «اَ دوسا و فامیلاتونم پول بگیرین تا مث شوماها، بشون سود بدیم. تو این وسط یه درصدیَم برا خودتون در نظر می‌گیریم.»
به مولا دُور افتادن و پول گرفتن از هر کی که می‌شناختن. اَ غریبه‌ و آشنا.
طمع کردن که این وسط چیزی هم گیر خودشون می‌آد.
اما شوور‌ای آبجیاش بازم به نوکرت اعتماد نداشتن. وقتی می‌رفتیم خونه‌هاشون از نیگاهاشون می‌فهمیدیم.
یه ماشین جدید خریدیم. سوسن عرشو سیر می‌کرد. بش گفتیم می‌خایم جلو آبجیات و شووراشون کم نیاری. اما اونا چشم غره می‌رفتن. یه بارم دیدم که با صورتاشون کیف چرممو که دس می‌گیرم مسخره می‌کنن.
پول اومد تو حساب‌مون، حسابی. فقط این میون یه چیزی شد. بقیه می‌گفتن که از ما چک می‌خان. مام نمی‌خاسیم چک دس کسی بدیم. داش بزرگش گردن گرفت. یعنی چک امضا شده داد بشون.
دو سه ماهی، دو سه برابر پولشون هی سود می‌دادیم، به خود اونام یه درصدی. همه‌شون کیفور بودن.
رفتیم تو فکر باغ مادر سوسن. مادرش یه باغ کوچیک داشت. پیشنهاد یه قیمت بالا دادیم و گفتیم یه خریدار حسابی سراغش اومده. باور نمی‌کردن باغشون که به زحمت سه میلیون تومن‌ می‌ارزید، چهار و دویست فروش بره. قبول کردن. سند باغو دو دستی به ما دادن با اختیار کامل.
دیگه فکر نکرده اعتماد می‌کردن.
از اون طرف باغو فروختیم به دو میلیون و پونصد. خریدار ذوق کرد که باغ سه میلیونی رو داره زیر قیمت می‌خره. جرینگی پولشو نقد داد. رف تو حسابمون. منم یه میلیون دادم به مادر سوسن و گفتم سه و دویست طلبتون تا چند ماه دیگه‌. قبول کرد.
دو تا داشاش یه دکون بزرگ توی یه پاساژ داشتن که اجاره داده بودن. هشت میلیون می‌ارزید. گفتیم یه مشتری داره، ده میلیون می‌خره اما با چک. مِن مِن کردن. نمی‌تونسن باور کنن. اما خوشحال بودن که دکون هشت میلیونی را ده میلیون برفوشن. راضی شدن. دکونشونو فروختیم شیش میلیون. دو میلیون زیر قیمت اما نقد. خریدار تو آسمونا رفت. دو میلیون به داشاش دادیمو و گفتیم بقیه رو چهار ماهه می‌ده. چهار ميليون گذاشتیم تو جیب‌مون.
با یه تیکه زِمین دیگه هم که داشتن همین کارو کردیم.
دیگه فکر می‌کردیم این پولا حق‌مونه. آخه همه چیز با رضای خودشون بود.
چاکرت داشت یه شبه راه صد ساله‌رو می‌رف. پادشاهی با سوسن خانوم زندگی‌شو می‌کرد. فقط یه قصر کم داش.
اما کم‌کم نتونسیم سود پول‌های نقدو بدیم. خر تو خر شد و حساب کتابا از دسمون در رفت.
آشناها و فامیلای سوسن وقتی دیدن سود گیرشون نمی‌آد سر و صدا کردن. می‌اومدن در خونه مادرشو و می‌گفتن اصل پولمونو می‌خایم.
زدیم زیرش. از منم که چک نداشتن. داشِ بزرگه رو گرفتن. چک‌ها رو اون داده و امضا کرده بود. بیچاره هر چی داشت و نداشت فروخت و یه مقدار از پولا رو داد.
پول‌هایی که ما بالا کشیده بودیم، اون تسویه کرد. باز کم آورد. فامیلای سوسن خون جلو چشاشونو گرفته بود. می‌گفتن: «ما که آقای محسنی رو نمی‌شناختیم. شماها اونو به ما معرفی کردید. پولامون تو بانک بود شماها زیر پامون نشستید و گفتید پولا رو بدیم دس این مرتیکه‌ی آشغال.»
دیگه داش بزرگشم پس بر نیومد. فامیلاشون نامردی نکردنو و اونو انداختن زندون.
خودمونم تو این وسط یه خریدو فروشایی کرده بودیم. از بس پولارو قایم می‌کردیم دیگه حساب کار دسمون نبود. پول اون کارخونه‌هایی رو هم که مواد شیمیایی سفارش می‌دادیمو نتونسیم پس بدیم. چی شد؟ شکایت‌مونو کردن. ما هم افتادیم زندون.
سوسن خیلی دوسمون داشت و اصلن نمی‌خاس باور کنه که ما کلاهبرداریم. ما رو مقصر نمی‌دونس. می‌گف: «برادرِ خودم، ساده بوده. می‌خاس چک امضا نکنه. خودش دلش می‌خاسه… به شوهر من چه مربوطه؟»
مخلصت باورش نمی‌شد که سوسن این قدر احمق باشه. حالا که داشش بخاطر کلاشی‌یای ما زندون افتاده، بازم اونو مقصر بدونه.
میومد ملاقاتمون. می‌گف که آزادمون می‌کنه. با زور رضایتِ داشاشو گرفت. با ته‌مونده‌‌ی طلاها و پولاش وثیقه گذاشت تا اومدیم بیرون.
تعجب کردی؟ آره‌ واقعن. نمی‌تونی باور کنی.
شرکتو که تعطیل کرده بودیم. هر چی پول قایمکی داشتیمو یواش یواش در‌می‌آوردیمو و خرج خونواده‌‌ی اصلی‌مون می‌کردیم. ریخت‌ و پاش نمی‌کردیم که کسی شک کنه. با سوسن هم خوش می‌گذروندیم.
دیگه مادرو و داشاش چشم دیدن ما رو نداشتن. حتا دمِ خونه‌شونم آفتابی نمی‌شدیم.
سوسن اون خونه‌ی مشترکمونو پس داد. من که تو زندون بودم این کارو کرده بود. از پس اجاره‌ها بر نمیومد.
پیشنهاد داد بریم شمال. رفتیم و برگشتیم. خیلی بش خوش گذشت. گف: «خوبه ماه دیگه هم بریم.» قبول کردیم.
بعد از چند وقت که تو حبس بودیم و اون تنها شده بود حالا مسافرت بش مزه داده بود.
یه‌ نخشه اومد تو ذهنمون.
ببین دیگه ما داریم بی‌غرض و مرض حرفا ته دلمونو می‌ریزیم رو داریه. گفتیم که همه رو می‌گیم واست.

نخشه کشیدیم که تو مسافرت بعدی یه جوری با وردسام صحنه‌سازی کنیم تا سوسن از دره پرت بشه یا تو تصادف ساختگی رانندگی بمیره. این جوری یه باره تمام اموالش به ما می‌رسید. آخه ما هنوز شوهرش بودیم. خون طمع شده بودیم دیگه. هیچی جلو‌دارمون نبود.
نخشه‌م نگرفت.
اولن که همون دوماداشون دیگه سفت و سخت باهاش دعوا کرده بودن و هشدار همین‌کار رو داده بودن. – سوسن بعدن بمن گف – البته گف که من در جواب‌شون خندیدم و گفتم: «چقدر شماها بدبینین.»
سوسن می‌دید آشکارا پولا خونواده‌شو چاپیدم، نمی‌خاس باور کنه. یه جوری انگیزه‌ی کارای خلافو خودش به ما می‌داد و نمی‌فهمید. یا می‌فهمید اما دوس نداشت منو از دست بده، نمی‌دونم.
داشتیم برنامه سفر دوم رو می‌کشیدیم و کشتن سوسنو. می‌خاسیم بعدِ کشتنش با زن و بچام فرار کنیم اون ور آبو و کیف پولا رو بکنیم.
اما نشد.
لامصب چند تا از شاکی‌های دیگه که پولای هنگفتی ازشون بالا کشیده بودیم، شکایت کردن و ما رو انداختن زندون. یه پرونده برام دُرُس شد، چه پرونده‌ای.
بیست سال حبس برام بریدن.
اما حالا بمون گفتن چون قتل و جنایت نیست شاید کمتر شه. شایدم نشه.
سوسن چی‌کار کرد؟
هیچی. سوسن بدبخت روزای ملاقات چادر مشکی می‌کرد سرشو و با پسرخاهری کسی میومد زندون ملاقاتم. اصرارو وَل‌اصرار که جدا بشیم. من راضی نمی‌شدم. اون سیزده سال اَ من بزرگتر بود و هر آن ممکن بود بمیره و اموال باقی مونده‌ش به چنگ ما بیفته. چهل و دو سه سالش بیشتر نبود اما تو فکر مردنش بودیم.
آخر سر آدرس خونه‌‌ی زن‌مونو پیدا کرد و رف پیش اون. وقتی فهمیده بود دو تا بچه دارم دود از سرش بلند شده بود. آتیش گرفته بود. التماس به زنم که پادرمیونی کنه تا من طلاقش بدم.
آقا و ننه‌م دیگه همه چیزو راجع به ما می‌دونسن. دس آخر سوسن به اونا متوسل شد. گریه و زاری که اگه خدا و پیغمبر سرتون می‌شه به پسرتون بگین منو طلاق بده. نه یه بار، چندین بار رفته بود. هر دفه هم با یکی دو تا آقا از آشناهای نزدیکش.
یه بار آقام بش گفته بود: «تو چرا همون اولِ کار که می‌خاسی زن این مرتیکه بشی، نیومدی ما را پیدا کنی و ته و توی زندگیمونو در بیاری؟ یه بار، فقط یه بار شناسنامه‌ی اونو درست و درمون دیدی؟ ما سواد نداریم شوما که با سوادی. اگه یه خرده تحقیق می‌کردی، می‌فهمیدی که زن و دو تا بچه داره. نفهمیدی این تن لش بدون ننه و آقاش می‌آد خاستگاری،‌ یه جای کار عیب داره؟ تازه بعدشم عقد می‌کنی و باهاش می‌ری زیر یه سقف؟ بدون فکر پولاتونو دادین دس این پسرک جوون و جُعَلق من؟ سند باغ و زمیناتونو به هوای پول بیشتر دادین دس این پسرِ عاطل و باطل؟ نرفتینم دنبالش که ببینین خریدار کیه و چه جوری پول می‌ده چقد پول می‌ده، چِکاش چه جوریه…الان موقع طلاق، دُور افتادی به التماس؟ چه جوری راضیش کنم تا تو رو طلاق بده؟ مگه از اول تو کاراتون بودم؟ مگه ما رو خبر کردین؟ چرا خودت و خونواده‌ت چشاتون باز نکردین؟ فکر کردی که اگه خودت و خونواده‌ت این قدر سادگی نکرده بودین نه شما این‌قدر ضرر می‌کردین نه اون حالا تو زندون بود. زن و بَچاشو گذاشته به اَمون خدا. منِ بدبخت و ننه‌‌ش سر پیری باید مسئول‌ زن و بچه‌ی اونم باشیم.
ما فقیریم و بی‌چیز، اما آبرومندیم. حرفِ خدا و پیغمبر برا ما می‌زنی؟ اون لقمه‌ی بزرگتر از دهنش می‌گرفته شماها هم با چشم بسته کمکش می‌کردین. حالا تو یه زن بودی و تجربه نداشتی، یکی از مرداتون نتونست تحقیق کنه و سر از کار این پسرک دربیاره…؟»
سوسن تازه اَ یه خاب عمیق پا شده بود. آقام اونو بیدار کرده بود. حرفایی که روز عقد مردای خونواده‌ش بش می‌گفتنو و نمی‌خاس بپذیره، حالا با حرفای یه مرد دیگه تفهیمش شده بود. یادش اومد چقد اونا گفته بودن: «بیا بریم در خونه‌ی پدر و مادرش و تو محله‌شون تحقیق کنیم ببینیم این پسره چی‌کاره‌س، طرز زندگیشو ببینی…» اما سوسن زیر بار نرفته بود. نمی‌خاس زیر بار بره. نمی‌خاس قبول کنه که اصلِ ما چیه.
با حرفای آقام، دروغایی که شنیده بود یکی یکی داش باورش می‌شد. دیگه نمی‌تونس خودشو گول بزنه.
فهمید که دوسش یا همون خانوم عزیزی داشته به دوز و کلکامون پی می‌برده و برا همین از شرکت اخراجش کرده بودیم.
فهمید که هر چی شام و ناهار به خونواده‌ش می‌دادیم و هر چی کادوهای گرون‌قیمت برا خودشو و خونواده‌ش بی‌مناسبت و بامناسبت می‌خریدیم از پولای مرحمتی خودشون بوده.
تازه فهمید اون زنیکه خدمتکار رو هم، عمدی آورده بودیم که برامون خبرچینی کنه. تا اَ رفت و اومد و و کارای خودشو و خونواده‌ش بمون خبر بده.
سوسن خیلی چیزهای دیگه‌ رو هم وقتی فهمید که دودمان مالیِ خودش، مادر و داشاش ‌به باد رفته بود.
میون خودشو و آبجیای شووردارشَم خیییلی اختلاف افتاده بود. اونا فحش به ما و زِمین و زمون می‌دادن که تمام هست و نیست مادرشون و داشاشون رو گرفتیم. همش می‌گفتن: «این مرتیکه‌ی سامسونت به دس پاشو که گذاشت تو زندگی‌مون مادر و برادرامون بیچاره شدن؛ بی‌چیزو و بدبخت. به روز سیاه نشوند همه رو. سوسن خانوم هنوز نمی‌خای باور کنی این مرتیکه کلاش و دزده؟ نمی‌خای؟»
تا مدت‌ها با هم قهر بودن.

سوسن بارها تو زندون اومد برا طلاق. آقا و ننه خودم ملاقاتمون نمیومدن اما داشام که میومدن پیغومِ اونا را می‌آوردن که این زنو طلاق بده وگرنه حلالت نمی‌کنیم.

حالا شب و روز داریم فکر می‌کنیم چرا سوسن با ما ازدواج کرد؟ ما که خیییلی کوچیکترش بودیم. اون فکر می‌کرد می‌تونه قیافه بگیره و به آبجیاش و فامیلاش فخر بفروشه. به همه می‌گفته: «اگه دیر ازدواج کردم در عوض شوهرم خیلی پولداره و جوونه. مهریه‌‌م سنگینه و تازه جهیزیه هم برام خریده. چشم هر کی نمی‌تونه ببینه کور شه.» این گزارشارو همون خدمتکار بمون می‌داد.
سوسن تو جوونیش یه عقد کرده و جدا شده بود. برچسب زن مطلقه روش بود. با این ازدواج به همه آرزوهاش می‌رسید. فکر می‌کرد ما چه شغل خوبی داریم. اول‌ترها فکر می‌کرده چقدر پول تو دس و بال‌مونه که می‌تونیم سود به اون خوبی به همه بدیم. برا همین هی فرصتمون داد. دیگه داشاشو و مادرشم به هوای پول بیشتر، هر چی ما می‌گفتیم، بدون هیچ فکری، با چشم بسته قبول می‌کردن. انگار وحی منزل می‌شنیدن. کَلوم «نه» تو کارشون نبود.
انگار زِبونشون سنگین شده بود مث یه سنگ.
بل‌اخره جدا شدیم. با اکراه. فقط بخاطر پافشاری‌های آقا ننه‌مون.
همیشه می‌گفتیم یه روز می‌میره و هر چی هنوز براش مونده می‌رسه بما. از رو نمی‌رفتیم، پروتر شده بودیم. ترسمون ریخته بود تا حدی که کم‌کم داشتیم اَ دزدی قاتلم می‌شدیم.
حالا شاکیامون که کوتاه نمی‌آن. اونا اصل پولوشونو می‌خان. ما هم که خیلی پولارو حروم و پخش و پلا کردیم. نمی‌تونیم اصل پولاشونو برگردونیم.
فقط منتظریم شاید حبس‌مون کمتر بشه اما عفو بمون نمی‌خوره.
تمام روزا تو این چار دیواری گریه‌م می‌گیره و با خودمون می‌گیم: «هم آقا ننه‌مون بزرگ شدن ما رو ندیدن هم خودمون بزرگ شدن بچه‌هامونو ندیدیم.»
خب دیگه غلومت بی‌غرض و مرض هر چی بودو گف. راس و دروغاشو، نه کم، نه زیاد.

راسی یه چیزه دیگم این‌جا با خودمون می‌گیم: «دُرُسه که ما هیچ گُهی نبودیم. اما کی بیشتر مقصره؟ سوسن خانوم یا چاکرت؟»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 دی 1402

16 دی 1402

26 مرداد 1401

26 مرداد 1401

30 مرداد 1404

30 مرداد 1404

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *