من وقتی بچه بودم بارها و بارها درختهایی را میدیدم که هر دفعه در یک موقعیت خاصی هستند. بعدها که بزرگتر شدم، از دور احساس میکردم که دارم راه رفتنشان را تماشا میکنم. هر زمان هم که نزدیکتر میشدند میایستادند.
درختها انواع زیادی دارند که من شناختی واقعا از آنها ندارم. ولی یادم هست که از رنگشان متوجه حرکت میشدم.
اوایل فکر میکردم که به اشتباه رنگها را به یاد میآوردم. یک روز برای خودم وقت گذاشتم رنگ هر کدام را در دفترم یادداشت کردم. هر روز چک میکردم ولی چیزی تغییر نمیکرد. تسلیم شدم. به این نتیجه رسیدم که من اشتباه میکنم. چندین روز بعد که در پارک قدم میزدم، بیدلیل نگاهی به دفتر یادداشتم انداختم و چک کردم. رنگ برگها تغییر کرده بودن و لابد خود درختها هم. احساس کردم که شاید چون چندوقتی بود دیگر به دفترم سرنزده بودم، نتیجهگیری درستی نگرفتم.
اینبار را هر درختی یک نشانه گذاشتم. روز بعد درختها تغییر کرده بودند. مطمئنتر شدم تا اینکه فردا. دوباره برگشت جای قبلیشان. هنوز احساس میکردم که درکم از این قضیه کافی نیست. احساس میکردم که توهم دارم. مگر چنین چیزی میشود؟
رفتم که دقیقتر از موضوع خبر ببرم. روز را خوابیدم. رفتم در پارک و کل شب را سعی کردم بیدار بمانم و به درختها از نزدیک نگاه کنم. هیچ چیز تغییر نکرد. اما سختی کار اینجا بود که باید چندین شب پیاپی را بیدار میماندم. راستش آنقدر من دیوانه نبودم که همچین کاری کنم. ولش کردم ولی همچنان به موقعیت هر درخت دقت میکردم.
توضیح دادم که بزرگتر شدم دیدم که راه میرفتند. یک شبی که به درختها دقت میکردم، متوجه شدم که یکی از آنها بسیار آرام حرکت میکند، بدون هیچ شتابی. افق را که میدیدی از بین آن همه درخت، سر درختی را میدیدی که به یک طرفی میرفت. کمی ترسیده بودم ولی چون احساس میکردم که هنوز دارم اشتباه میکنم رفتم از نزدیک دیدم. تکان نمیخورد. دوباره برگشتم به اتاقم. در این مسیر رفت و برگشت به طور خیلی واضح جایش عوض شده بود. در روزهای بعد بیشتر شدند. آرام حرکت میکردند یعنی آدمی آن را حرکت نمیداد. صاف بدون تکان اضافهای میرفتند و ناگهانی هم میایستادند.
به بزرگسالی که رسیدم. دیگر رفتار عجیبی در درختها ندیدم، دیگر تکان نمیخوردند، یا نمیدونم شاید من حس نمیکردم، ولی دیگر هیچ چیز دیگری ندیدم.
من بیشتر آزمایشات خودم را بر روی درختهای پارک انجام میدادم. ولی متوجه حرکت درختان در جنگل هم میشدم. در جنگل حس بدتری داشت. در شبی که بیرون میآمدی، پیاده هم نه، با ماشین میروی، میتوانستی درختهایی را ببینی که از کنار دیدت رد نمیشدند. درختهایی که در دیدت ثابتاند ولی خودت ثابت نیستی.
شاید بخش جالبی باشد. تنها کسی که مثل من میدید خواهر کوچکم بود. از آنجایی که بچه بود، خوشحال بود. دوست داشت درختها همانطور که راه میروند با او هم صحبت کنند. در هر صورت خواهر کوچکم هست. اعضای خانوادهام احساس میکنند که من جامعهگریز هستم، روانکاوانی که با آنها ملاقات کردم هم همین را میگویند. واقعا چه ربطی دارد، نمیدانم. بقیه را هم نگفتم چون میدانم جوابشان به همچین حرکات عجیب چیست.
من خودم ارتباطی با خواهرم نداشتم و صرفا با او حرفهایی درباره این درختها رد و بدل کردم. از ارتباط با خواهرم به دورم.
خواهرم که دیگر دختربچه هست، تصورات بچگانه خودش را دارد. فکر میکند که درختها مثل ما حس میکنند، دنبال غذا میگردند و شبها هم راه میروند. البته شاید نکته قابل توجه از خواهرم این باشد که اغلب وقتی درختها راه میروند، او صدایشان را میشنود. من هر چقدر سعی کردم که گوشهایم را تیز کنم، صدایی نشنیدم. احساس کردم شاید صدایی را با صدایی دیگر اشتباه میگیرد. نمیدانم ولی هر آنقدر که سینجیم کردم، در نهایت به این نتیجه رسیدم که شاید درست فکر میکند. واقعا صدایی هست. صدا هم انگار صدایی ریز بود. نمیتوانست با صدایی خاص آن را مثال بزند. بعدها که داشتم دستم را روی فرشی میکشیدم، خواهرم ناگهان یاد همان صدا افتاد. انگار شبیه چیزی مثل دست کشیدن رو فرش هست.
روزی که تمام شد شاید کوتاه و خیلی خلاصه باشد. روزی بود که دیدم خواهرم نیست. همه جا را دنبالش گشتم. فهمیدم که شاید به بیرون رفته. رفتم پارک که ببینم کجاست. پیش خودم میگفتم لابد کنار یک درخت هست و حتما دوباره یکی از آنها را زیرنظر دارد. آنجا هم نبود. حسم میگفت از دستش دادهام. دستانم جلوی چشمانم بود و داشتم گریه میکردم. اصلا انتظار چنین روزی را نداشتم. میخواستم یک چی زیر گوشش بخوابانم، در آن صورت باید جواب مامان را هم پس میدادم. ازش پرسیدم که کجا رفته. جواب عجیبی هم داد. مثل بقیه حرفهای بچهگانهاش بود. یکی از این درختها ریشههایش بر روی زمین بود؛ گرمای آن را حس میکرد؛ آن را نوازش میکرد. من را با خودش همراه کرد ولی آن درخت را پیدا نکرد. منم دستش را کشاندم تا ببرم خانه. ولی آن شب، دیگر حرکت درختی را نمیدیدم. من ثابت بودم و درختان هم همینطور. روز بعد هم جای هیچکدام تغییر نکرد. روز بعد هم همینطور. احساس میکنم که کاری کرده بود که نخواسته به من بگوید. هربار که از او سوال میپرسم همان جواب را میگیرم. از طرفی، دیگر آن صدای مزاحم را نشنیده است.
یک پاسخ
از خیال داستان خوشم اومد. شاید بد نباشه در مورد نامش تجدید نظر کنید هم خیلی طولانی ست و هم به متن آسیب میزند. بله باعث کنجکاوی میشه و خواننده داستان را میخونه اما وقتی به لطف شخصیتی متفاوت سریع میریم تو اتفاق تعلیق چندانی نداره اون به لطف نام داستان چون معلوم قضیه از چه قرارع. حتا میشه با حذف کردن برخی جملاتی و یه سری تغییرات به داستانک تبدیلش کرد تا تاثیر بیشتری بذاره.