داستان کوتاه «شفابخش» از لاله حقیقت

دو روزه تو فکر اینم که باید قدرشناس باشم که اینجام؟ بازم خوبه دیوارای اینجا سفیده، چون باعث می‌شه تصویر اون بهتر بشینه توی ذهنم. نمی‌دونم چند روزه که اینجام و یا آینده‌ام چی می‌شه، اما صورت اون همیشه باهامه. از یادم نمی‌ره. بدی قضیه اینه که اصلاً پشیمون نیستم، بیشتر افسوس می‌خورم به خاطر کارهایی که نکردم. لابه‌لای تصویر اون، صورت مامانم هم می‌یاد. مامانی که باهام دعوا نمی‌کرد و به جاش سخنرانی انگیزشی می‌کرد، به جاش منو کلاس زبان و تقویتی و هزار کوفت و زهر مار می‌نوشت. می‌خواست تک پسرش شاگرد اول باشه، که بود. همیشه بود، توی مدرسه، توی دانشگاه.
اون روز، مثل هر دوشنبه، با اون دخترا کلاس مشترک داشتم؛ همون دخترایی که سروصداشون کلافه‌ام می‌کرد. صدای خنده‌هاشون همۀ کلاس رو پرکرده بود. انگار توی سر من می‌خندیدند. هر چه سعی می‌کردم جزوه‌ام را مرور کنم، نمی‌شد. هر از گاهی یکی از اونا می‌خندید و تمرکز منو به هم می‌زد. تو خیالم بالای سر اونا ایستاده بودم و فریاد می‌کشیدم، اما در واقعیت همون‌جا نشسته بودم و حرفی نمی‌زدم. کم‌کم گوشام فقط صدای اونا رو می‌شنید. کسی گفت که جزوه‌اشه. یکی دیگه جواب داد که جزوۀ کامل رو از شاگرد اول کلاس بگیر. شاگرد اول کلاس؟ منو می‌گفت؟ هنوز گوشام آخر کلاس بود که اون جلوم سبز شد:
– سلام.
سرم پایین بود. صدایی تو وجودم می‌گفت: «تو نفر اول کنکور شدی. حالا هم شاگرد اول کلاسی. بهش بی‌محلی کن. الان وقت انتقامه». یه صفحه را ورق زدم.
– ببخشید.
سرم را بالا آوردم. چشمم به چشاش افتاد. انگار یه نور از اون چشای سبزش تا ته وجودم تابید، حرف‌زدن یادم رفت. قبلاً هم خیلی خوش‌صحبت نبودم، ولی اون موقع همه چی از یادم رفت. همۀ خشمم رو فراموش کردم. تمام بدنم داغ شد. می‌تونستم حس کنم که خون توی صورتم دوید. دستپاچه شدم. خودکار از دستم افتاد. خم شدم و خودکارو از رو زمین برداشتم و بعد دودستی جزوه‌ام را تقدیمش کردم. کسی از آخر کلاس داد زد:
– بیا دیگه مهگل. الان استاد می‌یاد.
مهگل تشکر کرد و از من دور شد. من تو نگاه اون مونده بودم. انگار به صندلی چسبیده بودم. استاد اومد و من دیگه تو کلاس نبودم. یادمه از پنجرۀ باز کلاس باد ملایمی می‌وزید و گوشای من آخر کلاس مونده بود. صدای خش خش لباسا روی صندلی، پچ‌پچ‌کردناشون، خنده‌های ریز و نرم، همه و همه را می‌شنیدم. استاد درس می‌داد و من انگار آخر کلاس نشسته بودم.
بعد از اون روز همه جا دنبال مهگل می‌گشتم. جزوه‌هام رو مرتب‌تر از قبل می‌نوشتم تا مهگل راحت‌تر بتونه استفاده کنه. همۀ کتابایی که استاد معرفی می‌کرد رو برای مهگل می‌خریدم. توی محوطۀ دانشگاه پرسه می‌زدم و برای نشستن مهگل و دوستاش جا پیدا می‌کردم. دخترا منو که می‌دیدند، یواشکی می‌خندیدند و مهگل سرش را پایین می‌نداخت. هر جایی اون بود، منم بودم. تو هر شرایطی آمادۀ خدمت به مهگل بودم. بیشتر درس می‌خوندم تا همیشه به چشم مهگل بیام. می‌خواستم استادا از من تعریف کنند تا به گوش مهگل هم برسه. هر کاری رو فقط به خاطر اون انجام می‌دادم.
شروع به خوندن کتاب‌های بهبود روابط و ارتباط با دیگران کردم. یک شب مامانم به اتاقم اومد. من به سرعت کتابو زیر بالشم مخفی کردم. کتاب درسی نبود؛ کتابی کم‌حجم در مورد روابط عاشقانه بود. مامان جلو اومد:
– پسر نخبۀ من، داشتی درس می‌خوندی؟
– نه مامان. درسم تموم شد، می‌خواستم یه کم استراحت کنم.
– باشه پسرم. الان برات یه لیوان آب پرتقال می‌آرم. بدنت به ویتامین سی احتیاج داره.
از اتاق که بیرون می‌رفت، زیر لب گفت: «دیدی اون همه برنامه‌ریزی و تو خونه‌موندن نتیجه داد». من دستمو زیر بالش بردم و کتابو لمس کردم. همون شب کتابو تموم کردم و تصمیم گرفتم کتابو برای مهگل ببرم.
صبح خوشحال و سرحال لباس پوشیدم و راهی دانشگاه شدم. در طول مسیر چندین بار در کیفمو باز کردم و به کتاب نگاه کردم. دم در دانشگاه کتابو از کیفم بیرون آوردم و تو دستم گرفتم. زمان‌ و محل‌ رفت‌وآمدای مهگل را می‌دونستم. از محوطۀ پردرخت گذشتم. آخرای یه مسیر خاکی، نیمکت چوبی‌ای بود که دور و برش پر از گل و گیاه بود و جایی شبیه یه خلوتگاه کوچیک رو ساخته بود. مهگل و دوستاش معمولاً اونجا می‌نشستند. جلو رفتم و کتابو محکم‌تر در گرفتم. لبم خندون بود. مهگل رو دیدم که روی نیمکت نشسته بود، اما تنها نبود. پسری کنارش نشسته بود و باهاش صحبت می‌کرد. مهگل می‌خندید. به نظر خیلی خوشحال می‌اومد.
موهای طلاییش روی پیشونیش تکون می‌خورد. نور از یک جهت روی صورتش می‌تابید و پوستش رو درخشان‌تر کرده بود. سر جام ایستادم. هیچ کدوم منو نمی‌دیدند. پاهام سست شد. زانوهام رو روی زمین گذاشتم. کتاب از دستم افتاد. همون‌جا زانو زده بودم. اختیار بدنم از دست رفته بود. بدنم انگار مایع شده بود، آروم آروم به سوی زمین جاری می‌شد تا تموم بشه. یه مدت به همون حال، با نگاه یخ‌زده اونجا نشستم. بعد بلند شدم. کتابو برداشتم و خیلی آروم از اونجا رفتم.
اون روز برای اولین بار کلاسم رو از دست دادم. تاکسی گرفتم و رفتم خونه. «چیز مهمی نیست. آره چیز مهمی نیست. فقط داشتن حرف می‌زدن. این که چیز مهمی نیست. همه که مثل من نیستن که کسی را ندارن که باهاش حرف بزنن. فردا… فردا یه روز دیگه است. فردا نوبت منه». این صداها تو سرم تکرار می‌شد.
تمام شب تو خیالم با مهگل صحبت می‌کردم. خودم و اونو تصور می‌کردم که روی همون نیمکت نشستیم.
روز بعد ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم و حسابی به خودم رسیدم. توی آینه که به خودم نگاه کردم، راضی بودم. با خودم حرف می‌زدم و گفت‌وگو با مهگل رو تمرین می‌کردم. زودتر از همیشه از خونه بیرون رفتم. می‌خواستم اول وقت به دانشگاه برسم. می‌خواستم من اولین چهره‌ای باشم که مهگل می‌بینه. روی یکی از نیمکت‌های محوطه که نزدیک در ورودی بود، نشستم. درو نمی‌دیدم، ولی هر کی وارد می‌شد را می‌تونستم ببینم.
مرتب به ساعتم نگاه می‌کردم. آفتاب روی سرم می‌تابید و من احساس گرما داشتم. زمان زیادی نشسته بودم و زمان زیادی به شروع کلاسم نمونده بود. می‌خواستم از جام بلند شم که اومد. هیجان سر تا پام رو گرفت. بلند شدم تا به طرفش برم که یکی اومد کنارش. باز همون پسره بود. ایندفه اونو با دقت دیدم. قدبلند و سبزه بود. تی‌شرت آستین بلند و شلوار کتونی گشاد پوشیده بود. عضلات برجسته‌اش از زیر لباس پیدا بود. دستبند نقره‌اش زیر نور می‌درخشید. موهاش رو به یک طرف شونه کرده بود و تافت زده بود. یادم اومد که اونو قبلاً هم دیده بودم. یه بار جلوی دانشکدۀ مدیریت یقۀ پسر دیگه‌ای رو گرفته بود و سرش داد می‌زد. اون روز به نظرم جذاب اومد، ولی از اینکه دعوا می‌کرد خوشم نیومد. دخترا به اون زل زده بودند.
صدای مهگل رو شنیدم:
– دیرم شده. بعد از کلاس می‌بینمت، باشه؟
پسره قبول کرد و همون‌طوری که نگاهش هنوز به مهگل بود، از هم دور شدند. مهگل از کنار من گذشت و به من حتی نگاه هم نکرد. دنبالش دویدم:
– سلام.
– ببخشید دیرم شده.
اون‌قدر با سرعت از من دور شد که فرصت نکردم دنبالش بدوم. اون از من دور شد و منو با آشوبی که تو دلم بود، تنها گذاشت. باید یه تصمیم دیگه می‌گرفتم. نباید تسلیم می‌شدم. هر روز بودن اونا با همدیگه رو می‌دیدم، ولی سعی می‌کردم که خودمو از دید مهگل دور نکنم. تمام رفتارای اونا رو زیر نظر داشتم. اون پسره خیلی خوش‌برخورد بود. یه عالمه دوست و رفیق داشت. شوخی‌های بامزه می‌کرد و مهگل رو می‌خندوند. با خودم گفتم: «اون چی داره که من ندارم؟». رو تمام رفتاراش دقیق شدم. تو خونه سعی می‌کردم مثل اون صحبت کنم و نمی‌شد. من حتی مثل خودمم نمی‌تونستم با دخترا حرف بزنم.
تو جلسات مشاورۀ مختلف شرکت کردم. هر کتابی که به من معرفی می‌شد، می‌خوندم. باشگاه و کلاس فن بیان ثبت‌نام کردم. طرز لباس‌پوشیدنمو عوض کردم. با پسرا گرم گرفتم و چند تا دوست پیدا کردم. اونا در مورد ارتباط با دخترا، نصیحتای خوبی به من کردند. می‌دونستم که دیگه چیزی از کسی کم ندارم، پس بیشتر دور و بر مهگل ظاهر می‌شدم.
همه فهمیده بودند که من دلم پیش مهگله. حرف و حدیث پشت سر ما زیاد شده بود. تا اینکه یک روز مهگل سراغ من اومد. درست جلوی من ایستاد. اون روز پوستش از همیشه درخشان‌تر شده بود. من روی نیمکت توی محوطه نشسته بودم. به احترام اون از جا بلند شدم. به چشای من زل زد و صاف و پوست‌کنده گفت که به کس دیگه علاقه داره و من باید دست از سرش بردارم.
من فقط اونو نگاه کردم و تا وقتی دور شد حتی یک کلمه هم نگفتم. اون روز باد می‌آمد. گرد و خاک توی چشام می‌رفت و من پلک نمی‌زدم. زبونم خشک شده بود و به دهنم چسبیده بود. از تشنگی داشتم خفه می‌شدم. چند تا برگ کنار پام رو زمین افتاد. آروم پاهامو روی اونا گذاشتم و رفتم.
زندگی من دیگه جریان نداشت. ساعتای زیادی توی اتاقم روی تخت دراز می‌کشیدم و به سقف خیره می‌شدم. باورم نمی‌شد که اون پسره به همین راحتی مهگل رو از من گرفته بود. نه، بهتره بگم دزدیده بود. مامانم همیشه می‌خواست من مؤدب و درسخون بار بیام، اما اون پسرۀ دعوایی با اون قیافۀ جذابش تو دل مهگل نشسته بود. من چرا مثل اون نباشم؟ نمی‌تونستم تحمل کنم. نمی‌خواستم ببازم.
گوشیم دستم بود و بی‌حوصله داشتم یه مقاله رو می‌خوندم. یهو مقاله توجهمو جلب کرد. نویسندۀ مقاله دکتری بود که معتقد بود با ترکیب دی‌ان‌ای تجزیه‌شدۀ انسان و گیاه می‌شه به نتایج چشمگیری رسید که حتی می‌تونه به درمان بیماری‌ها کمک کنه. از جام پریدم و رو لبۀ تخت نشستم. وجود آن پسره برای بشریت خطرناک بود، ولی مرگ او می‌تونست خدمت بزرگی به علم باشه.
باید درست برنامه‌ریزی می‌کردم. نمی‌شد بی‌حساب و کتاب، کاری کرد. اگه این بار موفق نمی‌شدم، باید دستام رو بالا می‌بردم و بازی رو به رقیب می‌باختم. زیر نظرگرفتن آن پسره کار سختی نبود. پشت سرشو نگاه نمی‌کرد و چون همیشه دور و برش پر از آدم بود، از دیدن آدمای جدید تعجب نمی‌کرد. بعد از یه هفته همه چیزو در مورد اون می‌دونستم. دوستای تازه‌ای پیدا کرده بودم و به مهگل کاری نداشتم.
یه آزمایشگاه اجاره کردم. همۀ وسایل مورد نیاز برای آزمایش رو خریدم و کتابای مورد استفاده‌ام رو تو دسترس قرار دادم. دو روز بود که خونۀ اون پسره رو تحت نظر داشتم. روز سوم دیدم که همۀ خونواده‌اش با لباسای مهمونی از خونه رفتند بیرون. وسایلم همه آماده بود. با بدن ورزیده‌ای که پیدا کرده بودم از دیوار بالا رفتم و وارد خونه شدم. شانس آوردم که خونه‌شون ویلایی بود. اونو دیدم که از آشپزخانه بیرون اومد. آروم پشت سرش رفتم و قبل از اینکه بتونه حرکتی کنه، دستمالی رو که آغشته به مادۀ بیهوشی بود، جلوی دهنش گرفتم. اون بعد از کمی دست‌ و پا زدن، رو زمین افتاد. ماشین بابامو امانت گرفته بودم. ماشین رو تا جایی که می‌شد جلو آوردم. اطرافو با دقت بررسی کردم و هر گونه اثر انگشتی رو از بین بردم. پتویی که از قبل داخل ماشین گذاشته بودم را بیرون آوردم. پتو را دور بدنش پیچیدم و اونو با ماشین از اونجا به آزمایشگاه بردم.
اون بیهوش روی تخت دراز کشیده بود. آمپول هوا رو به بازوش نزدیک کردم. آروم مثل یک بچه خوابیده بود. یه لحظه تردید کردم، اما یاد نگاه مهگل افتادم، وقتی که می‌گفت دست از سرش بردارم. با خودم گفتم که من دارم ریشه‌های علم رو آبیاری می‌کنم. دستمو جلو بردم و کارو تموم کردم.
گیاه رو آماده کرده بودم. تو فضای مخصوص، جسدو نگهداری می‌کردم. دی‌ان‌ای اونو تجزیه کردم و به گیاه تزریق کردم. هر روز مشاهداتمو یادداشت می‌کردم. زمان زیادی رو تو آزمایشگاه سپری می‌کردم. به مامانم گفته بودم که با یکی از استادام روی یه پروژۀ مهم کار می‌کنم.
بعد از یک هفته، گیاه به بار نشست، میوه‌های کوچیک سبز. زمان آزمایش دوم بود. موش آلوده به بیماری HIV رو آماده کردم. یکی از میوه‌ها رو به موش دادم و منتظر موندم. بعد از دو روز علائم بیماری کاملاً از بین رفته بود. موش خوشحال و سرحال تو قفسش می‌دوید.
گیاهو برداشتم و به طرف دانشگاه رفتم. می‌تونستم روی بیماریای دیگه هم اونو امتحان کنم، اما اول باید اونو به همه معرفی می‌کردم. باید به چشم همه می‌اومدم. باید مهگل رو پس می‌گرفتم.
همون‌طور که انتظار داشتم، همه چیز خوب پیش رفت. استادا از من استقبال کردند. خبرنگارا و روزنامه‌نگارا دور و برم بودند. گفتم که چون هنوز در حال تحقیق و بررسی هستم، نمی‌تونم اطلاعات بیشتری ارائه بدم. استادا جزئیات بیشتری می‌خواستند، ولی تونستم اونا رو هم راضی کنم. مهگل هنوز به من بی‌توجهی می‌کرد. گذاشتم خوب مشهور بشم. تو دانشگاه طرفدارای زیادی داشتم و اعتماد به نفسم بالا رفته بود، ولی با این حال وقت کمتری پیدا می‌کردم که با دوستای جدیدم باشم.
یک روز احساس کردم که زمان مناسب رسیده. سراغ مهگل رفتم. تنها کنار یک درخت ایستاده بود و داشت به صفحۀ موبایلش نگاه می‌کرد. یادم اومد مدت‌هاست که صدای خنده‌اش رو نشنیده‌ام. با احتیاط جلو رفتم:
– سلام.
سرش را بالا آورد:
– سلام.
نگاه بی‌تفاوتی به من انداخت و دوباره سرش را پایین انداخت. یادم نمی‌آد که چه جوری گفت‌وگو رو ادامه دادم. تصاویر اون لحظه برام مبهمه. انگار از پشت غبار می‌بینم. فقط یادمه که اون قبول کرد آزمایشگاه منو ببیند.
از خوشحالی سر جام بند نبودم. رفتم دنبالش. با هم وارد آزمایشگاه شدیم. گیاهم، «شفابخش» رو می‌گم، بهش نشون دادم. دور و بر گل می‌چرخید و با دقت اونو نگاه می‌کرد. بعد سرش را بالا آورد و به همه جای آزمایشگاه نگاه کرد. چشمش که به در افتاد، ایستاد:
– اون پشت چیه؟ میشه ببینم؟
فکر نمی‌کردم چنین درخواستی داشته باشه. جسد هنوز اون‌جا بود. دست و پام رو گم کردم. نمی‌دونستم چه جوابی بدم:
– چیزه… اینه… درش قفله. اون اتاق مال صاحب اینجاست. کلیدش را هم فقط اون داره. من ندارم.
دیدم که داره با موبایلش به کسی پیام می‌ده. جلوش ایستادم و دستامو تو هم قلاب کردم:
– اینجا خیلی حوصله‌ سر بره، نه؟ می‌خوای بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟
– نه، همین‌جا خوبه.
نمی‌دونستم چه جوری صحبتو ادامه دهم. اون چندان تمایلی به صحبت نداشت. آروم تو آزمایشگاه قدم می‌زد و نگاه می‌کرد. خودمو با گیاهم سرگرم کردم تا یه راهی برای گفت‌وگو پیدا کنم که صدای در اومد. به طرف در رفتم. درو که باز کردم، همۀ امیدم از همان در پر زد و رفت. مأمورای پلیس پشت در بودند. همۀ درا باز شد. جسد پیدا شد و آیندۀ روشن من ناپدید.
اَه، بازم وقت قرصه. نکنه واقعاً دیوونه شدم؟ نه، وکیلم کارش درسته. به لطفه اونه که اینجام. لطف… نمی‌دونم…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

27 فروردین 1398

27 فروردین 1398

28 آذر 1403

28 آذر 1403

30 آذر 1404

30 آذر 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *