داستان کوتاه «بابا قلبی» از سحر فرجی
_آخری کیه؟ _خانمی که بغلتون وایساده. مغازه کیپ تا کیپ پر بود. همه آدمهایی که از نان ماشینی خسته شده بودند، تنور سنگی نادر تنوع
_آخری کیه؟ _خانمی که بغلتون وایساده. مغازه کیپ تا کیپ پر بود. همه آدمهایی که از نان ماشینی خسته شده بودند، تنور سنگی نادر تنوع
خانم صائبی، منشی شرکت و تقریبا نصف کارمندان آن طبقه پشت اتاق مدیریت ایستاده بودند تا از معرکهی بهراه افتاده عقب نمانند. هرچند، صدای آقای
همه ساکت. اینجا از همه پیشکسوتر من هستم، میخواهم تعریف کنم. شاید عدهای از شما چندین بار شنیده باشید، ولی این را برای تازهواردها تعریف
همه در اتاق نشستهاند و هیچکس حرفی نمیزند. پنکهی سقفی کُند میچرخد. چای خلیل سرد شده و انیس به استکان خیره مانده. خلیل خاکستر سیگارش
-۱۰۰ سال پیش با باتوم افتادن دنبال مادربزرگم که چادرت رو دربیار؛ حالا دنبال دخترم که شالت رو سرت کن. مادرم اشکریزان همانطور که بغلم
-امیرعلی؟ درون چشمت پیاز کاشتهای چرا؟ -کر شدهای؟ نمیشنوی صدا را؟ -صدا؟ صدای چی؟ -صدای خرابی را، صدای سقوط را، صدای جندگی را. گوش میدهم
پاهایش از برخورد با زمین گر میگیرند. صورتش را عرق پوشانده است. امشب هم بدون کولر میخوابد. به طرف کمد چوبی میرود. آخرین شمع را
شیخ عرقریزان میدود سوی میدان روستا. تنها میدان روستا. عبایش را باد میبرد به هواها. فریاد میزند. هوار میکشد. «آهای مردم. های مردم. در کمین
ـ مرده است یا زنده؟ ـ چقدر غم و درد توشه. ـ اصلاً باورکردنی نیست که اینا دوروبر مان. پروانه در سالن نمایشگاه عکس مانی
جوجهی زردی خریده بودم و نان و آب و خانهاش را داده بودم، بدون آنکه بدانم جوجه دلش گربه میخاست. توی جعبه جیکجیک میکرد. گربهای
مهتاب خیس عرق پشت در اتاق ایستاده است، سعی میکند نفسهای عمیق بکشد تا سینا را نترساند. بالاخره در را باز کند، او را میبیند
«سوزن که گم شد، گربه پیدا شد.» توی جاده، ماشین هست اما تکوتوک. باد روسری کوتاه و فوکول موهای سوسنخانم را بهم میریزد. با یک
همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد. وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از
سایه در اتاقی سفید، کاملن سفید، به دنبال جایی برای آینه است. پس از روزها فکر کردن، به این نتیجه رسیده است که وجود یک
در تاریکیِ کپسولی بیضهمانند زن و مرد را میپاییدم. لیلا گوشهی تختخواب به ۲۳:۲۵ فکر میکند، به دوستان قدیمی احمد. آرام گیس موهای قهوهایش را
نمیتوانستم باور کنم آینده شغلیام در حال نابودی است. شغلی که آن همه سال برایش تلاش کرده بودم. با عصبانیت کیفم را برداشتم و جلسه
با صدای آرامی گفت:راضیه خانوم میگفت پشت و جلوشو یکی کردن. -وای بلا به دور. بیچاره دختره. بیچاره مادرش. عسل با دهان نیمهباز و چشمان
روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود… بس کنید این کلیشهها را. چه گنبدی؟ چه کبودی؟ در واقع شبی شبگاری، زیر غاری دندانکوهی
«برای عشق مبارزه کن اما هرگز گدایی نکن.» -گابریل گارسیا مارکِز اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۰۰ اَمُرداد، روزیست در گاهشماری که مرگ و
مردِ ریزاندام که خودش را رضا معرفی کرده بود، منتظر نگاه میکرد که آیلار گفت: «قبوله.» هدا میخواست با اشاره به آیلار بفهماند که به