دلم میخواهد بگویم نه. ولی واقعیت… واقعیت این است که… بله نوبت تو رسیده. خب تو دومین آدمی هستی که دارم قبل از نیستی میبینم. این اصلا بد نیست که دوست نداشته باشی نیست شوی. دقیقا داستان من هم از همین جا شروع شد. همه دنبال جاودانگیاند. مثل اسکندر مقدونی. او تمام دنیا را به دنبال آب حیات گشت. کشورگشاییهای زیادی کرد و برای پیدا کردن آبحیات، یونان تا هند را زیر پا گذاشت. من قبلا در مورد اینجور آدما احساسات متناقضی داشتم. از یک طرف دلم برایشان میسوخت و از طرفی عواقب نمردنشان، نگرانم میکرد. البته که من وظیفه داشتم جانشان را بگیرم. اما موقع گرفتن هستیشان دستم میلرزید و زانوهایم سست میشد. گرفتن چیزی که صاحبش راضی نباشد، من را دچار عذاب وجدان میکرد. تا روزی که نوبت اسکندر مقدونی شد. موقع گرفتن جانش تلاش کرده بود به آب حیات برسد. شاگرد افلاطون بود. از او شنیده بود در بین النهرین میتواند آب حیات را پیدا کند. آنجا پیدا نکرد. بعد ایران. بعد رود سند. بعد هند، و آخرش تب کرد و عفونت رفت توی خونش. وقتی رفتم بالای سرش و دست کشیدم روی صورت زرد رنگش، پشتم لرزید. او دنبال جاودانگی بود و خیال نداشت هستیش را بدهد. یکنفر از اهالی بومی گفته بود آب حیات دارد. یک نوشیدنی را پیشکشی آورده بود تا بتواند خودش را از مرگ به دست سربازان اسکندر نجات بدهد. اسکندر نوشید. من بلند شدم از همان چادری که توی یکی از دشتهای هند زده بود آمدم بیرون. او اولین آدمی بود که توی زمان هستیاش دیدم. آخر همیشه، وقتی میرسم که هستی دیگر تمام شده و من شروع میشوم. اما در مورد اسکندر اوضاع فرق میکرد او زمان نیستیش رسیده بود ولی “هست” بود. پس من کنارش بودم در حالیکه زنده بود. اتفاق نادریست. نمیدانم واقعا آن نوشیدنی چه بود. بعد از آن ماجرا، سربازان اسکندر گفتند توان جنگ ندارند. او هم پذیرفت و به سربازانش گفت برای کشورگشایی تا ابد وقت دارد. برگشت به یونان. اوایل که جاودان شده بود حس خوبی داشت. توی مهمانیهایی که به مناسبت جاودان شدنش برپا میکرد این موضوع را به رخ همه میکشید. صد سال بعد به یاد افلاطون و روزهایی که شاگردیش را میکرد افتاد. تصمیم گرفت برود و از افلاطون چیزهای جدید یاد بگیرد. ولی افلاطون مرده بود و اسکندر به این فکر کرد که چقدر باید زنده بماند و مرگِ همه عزیزانش را ببیند؟ جرات نمیکرد کسی رو دوست داشته باشد چون از دست دادنش سخت بود.
من تمام مدت بدون اینکه متوجه شود کنارش ماندم. یکبار حتی تلاش کردم سنگی که از دیوار کاخ داشت میافتاد را هدایت کنم به سمت سرش. به موقع خودش را کنار کشید. توی سخنرانی که به همین دلیل برپا کرده بود; گفت که اگر جاودان نشده بود توی این حادثه حتما میمرد. صد سال دیگر گذشت. صبحها از خواب بیدار میشد. روی صندلی مخصوصش که روی تراس و روبروی دریا گذاشته شده بود مینشست و به منظره نگاه میکرد. وقتی همراهش از او پرسید میتواند کاری برایش انجام بدهد یا نه; از او خواست این صحنه تکراری را که صد سال است میبیند از جلویش بردارد یا زمان را کوتاه کند تا شب بشود و برود بخوابد. همراهش به خطی که آسمان را به دریا وصل کرده بود نگاه کرد و گفت باید تا شب صبر کند. باید صبر کند تا زمان بگذرد. ولی برای اسکندر زمان معنا نداشت.
الان هم اگر تو عجله داری و یاد کارهای عقب ماندهات افتادی به خاطر این است که من اینجایم و نوبتت رسیده. تو وقت نداری.
اسکندر زمانش میگذشت و تغییری نمیکرد. اون فقط زنده بود. نفس میکشید. راه میرفت. میخورد و میخوابید. حتی سه قرن بعد وقتی با فرماندهان حکومتی جلسه اضطراری داشت چیز جدیدی به ذهنش نمیرسید و برای مشکلات جدید راه حلی نداشت. او گاهی جلوی آینه میرفت و خودش را میدید و یادآوری میکرد چقدر از نیستی خودش و همراهانش میترسد.
تو هم از من بدت میآید. از من میترسی. چون توی زندگی هستی. ولی اگه بیایی کنار من و از این بالا به زمان نگاه کنی; میبینی از ابتدای تولد جهان هستی میلیاردها سال گذشته. ببین. تو اینجا به دنیا آمدی. زمانِ بعد از حیات خودت را هم نگاه کن. چند میلیارد سال دیگر ادامه دارد. حضورت توی دنیا فقط یک چشمکِ ریزی توی کل این زمان و هستیست. من همان زمان قبل و بعد از چشمکم.
اسکندر اینقدر ملال و مصیبت از دست دادن عزیزانش را تحمل کرد که خسته و مانده خواهش کرد بروم پیشش و هستیاش را بگیرم. او همانطور که روی صندلیش روبروی دریا نشسته بود. برای آخرین بار به افق نگریست. چشمانش از دیدن منظره برق زد. او با دستهایی گشاده و لبی خندان هستیاش را داد.