داستان کوتاه «بیچاره مگس» از سامان مفیدی

نه شادم نه غمگین، فقط دلم براش تنگ‌ شده. درسته نه پستون داشت و نه باسن، اما مگه عشق فقط همینه.
آخ، چه مزه‌ای می‌داد اون کون‌های قلمبه. هر نیم‌ساعت میزدم تلمبه. خوشتیب طویله من بودم. آروزی هر ماده‌ مگس من بودم.
احساسی به ماده‌ مگس‌ها نداشتم. فقط سکس برام مهم بود. نمی‌دونم چرا؟ فقط می‌تونم بگم تصاحب ماده مگس‌ها حس قدرت بهم می‌داد. از مگس‌هایی که ادای تنگای رو در می‌آوردن خوشم نمی‌آمد اما هر چیزی به موقعش نرم می‌شه. می‌گیری که چه می‌گم.
نه، دیگه جذابیت نداشت اون طویله. آخه همه ماده مگس‌ها رو گاییده بودم. بیشتر می‌خواستم. اما نه، هوس نبود. شاید انجام وظیفه بود. وظیفه‌ای که طبیعت روی دوشم گذاشته یا شاید خودم روی دوشم. آخه مگه میشه مگسی به این خوش‌چهر‌ه‌ای تخمو ترکشو پخش نکنه؟‌ نمی‌شه دیگه.

زدم بیرون و راهی طویله‌ی دیگری شدم یا شایدم نه، راهی ماده مگس‌ها، آخ، آخ، آخ. آفتاب پدرسگ چه زهری داشت.«اَه، اَه، اَه» با اینکه نصف راهو اومده بودم، کونم پاره شده بود. فکر نمی‌کردم کسی هم کون ما بذاره. فکر نکنی بی‌ادبما، اینجوری می‌گم حق مطلب ادا شه.
به طویله نه، نرسیدم. یه بویی توجومو جلب کرد. نه، بوی گوه نبود. البته بوی گوه هم قابل توجه‌است. شاید برای تو خواستنی نباشه اما برای من چرا. می‌گیری که چی می‌گم.
بو، حس مبهمی داشت. از اون مبهم‌های خسته‌کننده نه، از اون به‌وجه‌آوراش. فرق می‌کرد با بوی مدفوع و آشغال و هر ماده‌ مگسی که تاکنون روی آن خوابیده بودم.
مگه میشه تمایز را نادیده گرفت. تو خودت باشی می‌گذری؟ شایدم بگذری ولی من نمی‌گذرم. البته هر تفاوتی منطورم نیست. می‌گیری که چی می‌گم. اینم بهت بگم در عمر کوتاهم از دو چیز نمی‌گذرم یکی تمایز و یکی کون، اونم از نوع قلمبَش.
آخ، آخ، آخ. خوب می‌دونی تو ذهن نرا چی می‌گذره نه. متصور می‌شدم خود را بر بالین شاه‌دخت مگس و بقیه ماجرا…. اوف، بده شیش.
راستی، دلت نخااااد.
وسوسه شدم یا دقیق‌تر بگم راستِ راست بود. می‌گیری که چی می‌گم. به دنبال بو رفتم. به گُلی رسیدم اما اون موقع نمی‌دونستم گُل بود. فکر می‌کردم خونه‌ی شاه‌دخت مگسه. خونه‌ش شل‌ و ول بود و به یه بازسازی حسابی نیاز داشت.
اصلن به‌من‌چه من که تعمیرکار نبودم. من برای کار والاتری اومده بودم. انتقال ژنم. بو از مرکز خونه‌ش بود. لابد شاه‌دخت هم اونجا بود. وارد خونه شدم. این‌ور گشتم، اون‌ور گشتم اما نبود که نبود.
در مرکز خونه نیزار‌های کلاه‌داری را دیدم که به دور چیزی چنبره زده بودند. جلوتر رفتم. بویِ قوّت‌یافته، سورچرانی شاه‌دخت را می‌داد. آخ، آخ، آخ. حتماً در حال دوش گرفتنه. چه بویی، اوووف. آخ که من فدااااش بشم.
نی‌ها را که کنار زدم، گرد تختی زرد‌‌ نمایان شد. خبری از شاه‌دخت نبود. شاید برای کاری بیرون رفته. وقتی تختش این بو رو می‌ده، خودش چه بویی می‌ده. آخ، آخ، آخ.

از خونه‌ش بیرون اومدم و شاه‌دخت را صدا زدم. نه یه‌بار، نه دو‌بار، بلکه ده‌ها بار. موجودی کوچک از حفره‌ای بیرون جکید. مضحک بود نه به خاطر شکلش، بلکه به‌ خاطر توپ سفیدی که در پشتش فرو رفته بود.
یادم‌ میاد خیلی عصبانی بود. نمی‌دونستم برای چه؟ ابتدا فکر می‌کردم که بی‌زبون است تا اینکه دهانش رو گشود و گفت:
ـ خفه شو خرمگس. اگر گذاشتی کپّه‌ی مرگمو بذارم.
نگاهم که از صورت جدی‌اش به توپ منحرف شد، نتونستم جلوی خندمو بگیرم و قهقهه‌ای طولانی سر دادم. آروم که گرفتم. گفت:
ـ کیر خر، خرمگس.
جوابشو ندادم. آخه تنها موجود اون‌جا بود. حتی ازش غذرخواهی هم کردم. آروم که گرفت، پرسیدم.
ـ شاه‌دخت مگس را ندیدی؟
گلویش را خاراند و گفت:
ـ شاه‌دخت مگس کدوم خری دیگه؟
آخه مگر می‌شه کسی شاه‌دخت را نشناسه. نه تنها قیافه‌اش مضحک بود بلکه مغزشم تاب داشت. چطور خونه‌ش در نزدیکی شاه‌دخت باشه و اونو نشناسه. اما نه، معزش تاب نداشت. همین بی‌پدر منو بازیچه‌‌ کرد.
ـ همونی که تو این خونه زندگی می‌کنه.
جوجه تیغی برای مدتی کوتاه سکوت کرد. فکر کردم آلزایمر داره و در حال کاویدن مغزش. اما نه.
ـ آهان، حالا چکارش داری؟
ـ به‌تو ربطی نداره.
آخه نمی‌خواستم کسی هنگام برقراری رابطه مزاحم من و شاه‌دخت بشه. سرش را کج کرد و شانه‌هایش را بالا داد و گفت:
ـ خوب من هم در موردش بهت نمی‌گم.
سرش را که داخل حفره کرد، گفتم:
ـ صبرکن، صبرکن.
دستانش را به کمرش زد و به چشمانم خیره شد. دوست نداشتم اینو بگم اما مجبور بودم.
ـ میخوام باهاش جفت‌گیری کنم.
بازم مکث کرد و برای مدتی کوتاهی دستش را روی چونه‌ش گذاشت و به زمین خیره شد و گفت:
ـ شاه‌دخت فعلاً از اینجا رفته و به من سپرده با کسی جفت‌گیری میکنه که خونه‌شو درست کنه.
آب گلویم را قورت دادم و بازم متصورم شدم خودم را بر بالین شاه‌دخت. آخ، آخ، آخ. دیگر فرمان دست پایینی بود. بعداً فهمیدم بهش می‌گن جوجه‌تیغی. توپ سفید پشتش، او را به شکاری سهل برای پرندگان تیز‌چنگ تبدیل کرده بود.
فهمیده بود من دنبال چی هستم. از نیازم سوءاستفاده کرده بود. نیاز بود دیگه‌، حالا تو اسمش بذار هوس، نظرت قابل احترامه اما برام مهم نیست. مدت‌ها می‌خواست مسیری از رودخانه تا گُل حفر کند که برای خوردن آب، این‌همه راه نرود. اما کون‌پارگی‌اش مانع شده بود.

پیشنهاد داد که خونه را تعمیر می‌کند به شرط آنکه توپ نمدی را از پشتش در بیاورم. معامله‌ی منصفانه‌ای می‌آمد نه. قبول کردم و به پشتش رفتم. چه خارهای تیزی داشت. باسنش توجه‌ام را جلب کرد. چه باسن قلمبه‌ای، خوارک خودم بود. خودم را داخل حفره با او تصور می‌کردم. آخ، آخ، آخ. نگاهی به عقب انداخت و گفت:
ـ داری چکار می‌کنی، توپو بکش بیرون دیگه.
چشمام از روی باسنش به سمت توپ سُرید و گفتم:
ـ داشتم فکر می‌کردم چجوری بیارمش بیرون.
اره جون خودم، منو، فکر. اما نه، فکرم برای اون چیزا خوب کار می‌کرد. می‌گیری که چه می‌گم.‌ آقا هر چی زور زدم نتونستم درش بیارم. لامصب بدجوری گیر کرده بود. نشد که نشد.
ازش خواستم یه کار دیگه براش انجام بدم. قبول نکرد که نکرد. تف بهش. آخه چطور دلش میاد منو به شاه‌دخت نرسونه، هان. درسته باید از یکی کمک می‌گرفتم که زورش به من بچربه.

پرواز کردم و به دنبال گشتم. گشتم و گشتم و گشتم. اما هیچ به هیچ. تا اینکه صدای شرشر رودخونه رو شنیدم. به سمتش رفتم اما رودخونه که دیده نمی‌شد. توسط علف‌ها ساپورت شده بودند.
از پشت علف‌ها نگاهکی کردم. قورباغه‌ای نرم بر بالینی سخت خوابیده بود. چشمانم دوباره به سمت باسنش سُرید. اما اینبار قلمبه نبود ولی خداروشکر خوب چرب بود. آخ، آخ، آخ. می‌دونی که چی می‌گم.
باز خودم رو تصوریدم. اوف. باید تو شرایطش باشی که بفهمی. بعد از مدتی که افکار شومم از حالت اتوماسیون به حالت دستی تغییر کرد. صدایش زدم.
ـ هوی قورباغه، هوی، هوی.
این موجود را به خوبی می‌شناختم. بزرگترین و خطرناک‌ترین دشمن مگس‌ها بود. اساتید از بدو تولید اینو توی گوش ما فرو کرده بودند. نترس، من حواسم بود. منو نمی‌دید و فقط صدامو می‌شنید.
قورباغه که روی سنگِ کنار رودخانه لمیده بود و آفتاب می‌گرفت چشمانش را گشود. اینور جَست، اونور جَست. آخرم خورد رودست. منو ندید. گفت:
ـ کیه؟
با صدایی متشخص گفتم.
ـ می‌خام کاری برام انجام بدی.
قورباغه نیش‌خندی و زد و گفت.
ـ چرا باید قبول کنم؟
لامصب ملت چشون شده. بابا بد نیست، یکی هم در راه خدا کاری کنه. درسته ظاهر کارم زشته، اما همونطور که می‌دونی نیتم خیره. انتقال ژن. لحظه‌ای سکوت کردم و به مغز خزون‌زده‌ام اینقد فشار اُوردم که سرانجام جوونه‌ای سر زد.
پیشنهاد دادم رودخانه را براش می‌گردم و آدرس محل‌های که مالامال از حشره هست رو بهش می‌دم. ناکِس با شنیدنش خودش را جمع کرد و گلویش را باد. اون چشمای قلنبشم باز و بسته کرد و گفت:
ـ کارت چیه حالا؟
منم ماجرا را براش شرح دادم. همه باید بدوند شاه‌دخت مال منه دیگه. حتی شما دوست عزیز. همین که تموم شد. قورباغه را روده‌بار بر سنگ دیدم. آخ چقد منتظر بودم از این فحش استفاده کنم. پس گفتم.
ـ کیر خر.
خندش که تموم شد. پته‌ی جوجو رو روانه‌ی آب کرد. اصلن شاه‌دختی در کار نبود. خونه‌ایی‌ هم در کار نبود. فقط یه گل پژمرده بود. گل هم یه گیاه بود. مثل همین علفا. اما اون بو. تمایز. می‌گیری که چی می‌گم.
زین‌جا حال شوخی ندارم. خوب غمگینم. بهم حق بدین. اصلن هری. آخ، آخ، آخ. یعنی شاه‌دخت پَر. تموم. جواب این پایینی رو چی بدم. اون همه وعده. اون همه خیال. آخ اگر دستم به اون جوجو قرمساق با او کون قلنبه برسه، ها. اما بدیش اینه خار داره. نمی‌شه اذیت می‌شم.

به وراجی پیش‌رو قورباغه گوش نکردم و یه‌راست به سمت طویله جدید تازوندم. طویله‌ی جدید پر بود از ماده مگس‌ها، از باسن‌های قلمبه و پستون‌های دست‌نخورده. اما دیگر نمی‌خواستم بزنم تلمبه. عجیبه نه؟ خودمم تعجب کرده بودم.
نمی‌دونستم چرا همش به گل فکر می‌کردم. به اون بو. تمایز. نه، باید می‌رفتم. گل نیاز به آب داشت. غمگین بود. مگر عمر یه مگس چقده؟ ها. نه، باید می‌رفتم. نه، آدم دلسوزی نیستم. اما چرا نجات گل برام مهم بود؟ شاید عشق بود، شایدم تمایز یا…، نمی‌دونم اسمشو هرچی می‌خوای بذار. باید می‌رفتم.
طویله را ترک کردم و به سمت رودخونه رفتم و محل تجمع حشرات را به ذهن سپردم. به قورباغه که رسیدم صدایش زدم. اینبار قورباغه منو دید اما دورتر از آن بود که زبان درازش به من برسه.
ـ هوی قورباغه، آدرس رو برات اُوردم. می‌دونی که باید چکار کنی؟
قورباغه چشمانش را باز کرد و گفت:
ـ نمیشه، کمه.
بدتر از این نمی‌شد. قورقوری دبه کرده بود. دیگر به آدرسِ حشرات قانع نبود و چیزی بیشتر می‌خواست. نزدیک غروب بود. تا هوا تاریک نشده باید آب را به گل می‌رساندم.
فکرهایم بر روی هم می‌جولیدند و به جایی نمی‌رسیدند. من که چیزی ندارم. به شب نرسیده جونمو از دست می‌دم. چی‌؟ جونم رو؟ شما هم به همون چیزی فکر می‌کنید که من می‌کنم.
به قورقوری گفتم:
ـ علاوه بر آدرس، می‌تونی بخوری منو، البته بعد از کار.
قورقوری که در پوست خود نمی‌گنجید گفت:
ـ قبوله.
دیگر باید بهش اعتماد می‌کردم. تو جای من بودی چه می‌کردی؟ در راه قورقوری را خرفهم کردم. حتی به عنوان بیعانه، آدرس حشرات رو بهش دادم. قورقوری توپ را در‌آورد. جوجه‌تیغی هم مسیری از رودخونه تا گُل حفر کرد و به خانه‌اش گریخت.
آب به گُل رسید اما دیگه خیلی دیر شده بود. گُل خشکیده بود. من تموم تلاشمو کرده بودم. اما باز غمگین بودم. بازم اون بو یا دقیق‌تر بگم اون حس.
تنها یک ساعت به اتمام عمرم باقی مانده بود. از قورقوری مهلتی خواستم تا با گل وداع کنم. اما لجی بود و آماده‌ی خوردم شد. نه، نترسیده بودم. فقط می‌خواستم کنارش باشم. همین.
دهانش را که باز کرد صدای عقاب در این غروب سرخ‌گون پیچید. قورقوری صدا را که شیند فرار را بر قرار ترجیح داد.
ـ همه رو نوشتی؟
ـ آره
ـ راستی اسم گُله چیه؟
ـ رُز
ـ چه اسم قشنگی. خوب حالا میشه منو با رُز تنها بذاری.
این کلاغم شده آیینه دق. سرشو تو کون همه می‌کنه. لاقل نه باسنش مثل جوجو قلمبه‌ست نه مثل قورقوری چرب‌ و نرم، که لاقل دم‌مرگی دل آدم خوش باشه. ولش کن بخونم به یاد گُل.
گم‌شته‌ی دیار محبت کجا رفت♪♫
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیبی نیست.
وززززززز.
سکوت برای چند لحظه حکم فرما بود. کنارش رفتم اما او مرده بود. شایدم دق کرده بود. نمی‌دانم. به خانه برگشتم. تا صبح خوابم نبرد. نمی‌تونستم ساده از کنارش بگذرم. خورشید که زد شروع به نوشتن داستانش کردم. مدتی تا اتمام کتاب طول کشید.
روزی که آن را به نشریه واقع در جنگل می‌بردم. وارد محوطه‌ای شدم که عطر گُل‌ها همه‌جا را پر کرده بود. آری همون مسیری بود که جوجو برای مگس حفر کرده بود. الان تموم مسیر پر شده بود از گُل رز. برای لحظه‌ای فرود آمدم و آخر داستانم را تغییر دادم. در عجب بودم که با این چثه‌ی کوچکش چه کار بزرگی انجام داده. حیف که عمرش کوتاه بود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

27 اردیبهشت 1404

27 اردیبهشت 1404

25 اردیبهشت 1398

25 اردیبهشت 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *