خود را تنها یافت. بر روی چمنزاری آبی رنگ.
سرگردان و حیران ایستاد و به افق خیره شد. در مقابل چشمهایش مرغزاری شگرف گسترده شده بود. نوایی غریب میآمد. گویی کسی در همان نزدیکی، سازی غریب مینواخت. از دور تاکهای انگور در هم میپیچیدند و آسمانِ طلایی رنگ، هر لحظه چشمانداز تازهای به میرا* نشان میداد.
میرا در حالی که به دستهای از پروانههای رنگی چشم دوخته بود، سرگردان به راه افتاد. گروهی از سمندرهای وحشی از چند قدمیاش گذر کردند. میرا وامانده رو به هر سو کرد اما نه آبادیای را دید و نه حتی آدمی. درمانده به راه رفتن ادامه داد و همان طور که دستی به شانهی خستهاش میکشید با خود فکر کرد: «اینجا دیگر کجاست؟»
آسمان آیینهگون، شفاف و گسترنده چشمانش را آزرد. از ردیف چندین درخت بلوط عبور کرد تا اینکه صدایی شنید:
_ دنبال چیزی میگردی؟
با تعجب سر برآورد و موجودی پشمالو بر روی شاخهی بلوطی یافت. حیرتزده با خود گفت: «بالاخره دیوانه شدم.»
موجودِ پشمالو جستی زد و در چند قدمی میرا فرود آمد.
_ هی میرا! بالاخره پیدات شد. میای باهم بازی کنیم؟
میرا پلکی زد تا آنچه را که میبیند، راحتتر باور کند. با تردید لب به سخن گشود: «راستش… خب یعنی… فکر کنم دارم خواب میبینم.»
موجود جستوخیزکنان پاسخ داد: «خواب؟ نه. میرا با من بازی میکنی؟»
صبرش لبریز شد و اینبار با قاطعیت گفت: «نه! وقتش را ندارم. باید تا شب نشده به آبادی برسم.»
_ اینجا هیچکس جز تو نیست تا با من بازی کند.
میرا با بیاعتنایی به راهش ادامه داد.
_ هی آن سمت نرو.
میرا تنها دستی در هوا تکان داد و قدم برداشت. چشماندازِ دشت اندک اندک تغییر یافت. سبزهزار، زرد شد و آسمان به پشت ابرها دوید. بوی سوختگی غلیظی بینیاش را چین انداخت و آن نوای غریب دور و دورتر شد. به چشمانداز مقابلش نگریست. ذرات گرد و غبار دشت را احاطه کرده بودند. از دور عروسکی بر چمنهای سوخته یافت. به سوی قلب زمین به راه افتاد. عروسک پشمالو را در دست گرفت و خاک رویش را تکاند. یکی از اسباب بازیهای دوران کودکیاش بود.
چشمان منتظرش زمین را کاوید و کودکی هراسان را یافت. کودک افتاده بر زمین، سخت گریان بود و صدایش به گوشهای میرا به اندازهی همان نوای دور، آشنا. صدای بچگانهاش در دشت پیچید: «مامان..»
تصاویر از میان گرد و غبار جان گرفتند و میرا بالاخره آن چشمانداز را دید. تصویر کودکی خویش درحالی که پیکر مادرش را در آغوش گرفته است. پیکرِ بیجانِ مادرش بر بازوان کودک نشسته بود. از غبار، پیکری دیگر دمید. پدرش ناباورانه فریاد زد: «تو چه کردی؟»
صدای فریاد پدر، کودک را هراسان بلند کرد. کودک به سوی پدرش شتابید و پاهایش را تنگ در آغوش کشید. پدر او را پس زد و فریاد کودک بر زمین افتاد. میرا به خود آمد و به سوی مادرش دوید. به سویش دست برد اما تنها هوایی سرد و خالی بر بازوانش نشست. چشمهایش بر زمین افتاد و غبارها جان گرفتند.
_ بهت گفتم این سمت نیای.
به سوی صدا بازگشت و اشکهایش را پاک کرد: «اینجا دیگر کجاست؟ چرا هیچ آبادی نیست؟»
_ میرا، اینجا جز خودت کس دیگری نیست.
+ هیچ معلوم هست چه میگویی؟ اصلا تو چی هستی؟
_ من سنجاقکم. نکند فراموشم کردی؟
مردد زیر لب زمزمه کرد: «سنجاقک..»
سنجاقک بر روی شانهی میرا جستی زد و با خوشحالی گفت: «میرا بیا از اینجا برویم. من میدانم کجا باید برویم.»
میرا درحالی که میکوشید آن چشمانداز را فراموش کند؛ به راه افتاد.
سنجاقک جستوخیزکنان پرسید: «اصلا چرا اینجا آمدی؟»
میرا به دنبالش رفت و خسته گفت: «نمیدانم. یکدفعه دیدم اینجام. البته همهی اینها خواب و خیال است. راستش من از بچگی برای خودم خیال میکردم.»
_ چی خیال میکردی؟
+ نمیدانم. همه چیز. راستش زیاد هم مهم نیست. به قول پدرم آدم همیشه باید درست فکر کند تا به جای درستی برسد.
_ حس نمیکنی که شاید خیالت تو را به جای درستی برساند؟
+ نمیدانم، فکر نکنم.
سنجاقک اندکی ایستاد و به گوشهای نگریست.
_ میرا! آنجا را ببین.
میرا سر برگرداند و قاصدکها به پرواز درآمدند. دمی ایستاد و نگریست.
+ کجا؟
_ همانجا. زیر قاصدکها.
دشت را کاوید و قاصدکها را یکی پس از دیگری از نظر گذراند اما چیزی نیافت. تا اینکه بالاخره پیکری بر چمنها دید؛ پیکر بر سبزهزار دمر خوابیده بود و مینوشت.
+ دیدمش. خودمم.
_ بنظر میآید نوشتن را دوست داری.
+ حتی یادم نمیآید چه مینویسم.
_ مگر مهم است؟
میرا به خودش نزدیک شد و نوشتههای روی کاغذ را خواند.
+ معلومه. ببین انگار داستانه.
سنجاقک بیخیال، دوان دوان به راه افتاد و میرا به دنبال او. مسیرش را تغییر داد و به سوی دیگری رفت. اینبار میرا ایستاد و نگریست؛ دشتی از شقایق بر دیدهگانش وزید. سنجاقک را صدا زد: «آنجا را ببین.» از میان شقایقها صدایی برآمد.
_ میرا! چه رشتههایی رو زدی؟
+ تمام مهندسیها را زدم بابا. درست مثل شما.
_ آفرین کار عاقلانهای کردی.
میرا پیکر خودش را در قلب شقایقها دید و پدرش را که خیره به سیستم، شانههایش را گرفته بود. رو به سنجاقک کرد و گفت: «این روزِ انتخاب رشتهام هست.» سنجاقک پرسید: «حالا چی قبول شدی؟»
میرا پاسخ داد: «مهندسی نفت.»
سنجاقک به پایین پرید و مقابل میرا ایستاد و با ناخرسندی گفت: «مهندسی نفت دیگر چیست؟ اصلا دوستش داری؟»
میرا متفکر پاسخ داد: «نه خیلی.»
_ پس چی دوست داری؟
میرا خیره به پدرش بیهوا گفت: «نمیدانم.»
_ نمیدانی؟
میرا به سوی سنجاقک بازگشت و پاسخ داد: «نه! راستش فکر کنم..»
به سنجاقک نگریست که حال تصویرش آرام آرام محو میشد و جز شقایقی چند در قاب چشمهایش چیزی باقی نمیماند. میرا سراسیمه به جای خالی سنجاقک دست کشید اما تنها سایهای آرام، شقایقها را نواخت.
سرگردان سوی غروب را گرفت و با خود اندیشید به راستی چه چیزی را دوست دارد. سرانجام خسته و وامانده ایستاد و دشت را نگریست که آهسته آهسته رو به زوال میرفت.
چشمهایش بر لالههایی نشست که تصاویر، از میانِ آنها جان میگرفتند. پیکری بر ویلچر نشسته و غروب را تماشا میکرد. میرا هلال کمرِ پیکر را دید که سوی خورشید را گرفته، غروب میکند. نزدیک شد و ناباورانه خودش را دید، نشسته بر ویلچر. خودش که حال پیر مینمود، نگاهش کرد و هر خطِ روی صورتش، ضربانی آهسته بر قلب میرا شد. از نزدیک صدایی شنید.
_ خیلی خب. امروز وقت حمام است. آمادهاید؟
میرا سر برآورد و دختری دید که لباسی خاکستری به تن دارد. بر سینهی پارچه، با دوختی ظریف نوشته شده بود، خانهی مهر. میرا صدای خودش را شنید، آهسته.
+ خودم.. خودم میتوانم.
دخترِ جوان لبخندی زد و گفت: «بله که میتوانید. اما من هم کمکتون میکنم. چهطوره؟»
میرا نگاه پیر را دید که نشسته، زوال غروب را مینگریست. تصاویر آهسته آهسته محو شد و میرا بر لالهها افتاد. اندکی بعد، ایستاد و خیره به دوردست، جای گذاشت دشت را و لالهها ایستادند.
سرگردان به راهش ادامه داد. در هزارتوی ذهنیاش تمام لحظات زندگیاش را مرور کرد تا شاید لحظهای را بیابد که به راستی از زیستنش خوشحال بوده؛ نیافت، افتاد و گریست. انگشتان پاهایش سرد و کرخت شده بودند. دیگر نمیدانست کجا باید برود و یا چرا باید برود. باز همان نوای غریب را شنید. ایستاد و چشمانش را بست. به سوی آن نوا به راه افتاد.
دقایقی چند دشت را کاوید سپس خنکای نسیمی بر مژگانش تابید. چشم گشود و مرغزاری شگرف در مقابلش گسترش یافت. پروانههای رنگی در آسمان پرواز میکردند و تاکهای انگور در هم میپیچیدند.
میرا شگفتزده با خود اندیشید: «این همان جایی است که از خواب بیدار شدم.» دستی به زانوهای خستهاش کشید و پیرامونش را کاوید. اندکی بعد، چمنهایی آبی یافت که له شده بودند.
با عجله دوید و بر چمنزارِ آبی خوابید. چشمانش را بست و اندکی صبر کرد. اما اتفاقی رخ نداد. نوای غریب، خود را به گوشهایش رساند. گرمای ظریفی برگونههایش لرزید. با فکر به اینکه به اتاقش بازگشته، چشم گشود.
ابتدا دو چشم سیاه کنجکاوی را دید که از فاصلهای نزدیک به چشمانش دوخته شده بود سپس آهنگ نفسهای آن چیز را بر گونههایش احساس کرد. فریادی کشید و ایستاد. آن چیز هم جستی زد و مقابل چشمانش قد کشید.
میرا حال کودکی را دید که با کنجکاوی نگاهش میکرد. آن کودک خودش بود. کودک جستوخیزی کرد و پرسید: «حیوان مورد علاقهات چیه؟»
میرا با شگفتی به او خیره شد و پاسخی نداد. کودک لبخند دنداننمایی زد و گفت: «من عاشق سنجاقکم.»
سپس سریع دستان میرا را گرفت و کشید.
_ بیا! آن بالاست.
میرا بدون هیچ حرفی به دنبال کودک از تپه بالا رفت.
+ هی صبر کن. نفسم بالا نمیآید. چرا اینقدر عجله داری؟
کودک دست میرا را رها کرد و به سویش بازگشت. بر سربالایی تپه هر دو به یکدیگر خیره شدند. دست آخر کودک، کمحوصله گفت: «خب معلوم است. میخواهم زودتر سنجاقکم را به تو نشان بدهم.»
کودک اینبار خودش با عجله بالا رفت و میرا اندکی بعد به او رسید. درختی عظیم با سایهساری شگرفت دید. بر زیر درخت کلی کتاب و اسباب بازی یافت. کودک به سرعت در آن شلوغی چیزی در دست گرفت و به سوی میرا شتافت.
_ ببین این سنجاقکه. هم سنجاق است و هم سنجاب. ببینش…
سنجاقک را شناخت و با تعجب به کودک و اسباببازی خاک گرفته در دستش خیره شد. کودک سرخورده تکرار کرد: «ببینش… چرا سلام نمیکنی به سنجاقک؟» سپس با هیجان صدایش را تغییر داد.
_ سلام من سنجاقکم. اسم شما چیه؟
میرا درمانده نگاهش کرد و باز هم چیزی نگفت. به نظر میرا سنجاقک نه شبیه به سنجاق بود و نه حتی سنجاب. تازه از نظر او صحبت با یک اسباببازی حرکتی بسیار ناشیانه بود.
_ ناراحتش کردی.
میرا بالاخره لب به سخن گشود: «مطمئن باش هیچ اسباب بازیای ناراحت نمیشود.»
کودک با سرخوردگی گفت: «تو نمیفهمی. آن لحظهای که روی چمنها ظاهر شدی صدایت زدم؛ آن لحظه هم نفهمیدی.»
+ مرا دیدی؟
کودک گویی که اصلا ناراحت نشده است، با هیجان پرسید: «میرا! میرا! توانستی شنهای روان را پیدا کنی؟»
میرا که از شنیدن نامش متعجب بود، پاسخ داد: «نه ندیدم. اصلا شنهای روان دیگر کجاست؟»
کودک دوان دوان به سوی گنجینهی خنزر پنزرهایش رفت و کتابی در آورد. کتاب را به سوی میرا گرفت و با هیجان به او نگریست.
میرا عبارت روی کتاب را خواند، «در جست و جوی دلتورا». به یاد آورد در کودکی عاشق این مجموعه بود و تمام جلدهایش را خوانده بود. به یاد آورد که در کودکی میخواسته است شنهای روان را بیابد. با سرافکندگی گفت: «نه! شنهای روان جای واقعیای نیست.»
_ معلوم است که شنهای روان واقعنی است.
میرا که دیگر نمیدانست چه بگوید همانطور ساکت و ساکن نشست، بر چمنهای آبی.
_ هی میرا! بیا با هم بازی کنیم.
+ نه! من خیلی خستهام.
کودک در مقابل میرا جستوخیزکنان به دنبال دستهای از پروانههای رنگی دوید. میچرخید و میدوید و میخندید. میرا دهان باز کرد تا کودک را صدا کند اما هیچ واژهای از دهانش خارج نشد. نمیفهمید صدا کردن کودک چرا آنقدر سخت بود. دستانش را مشت کرد و صدایش زد: «میرا!»
کودک لبخند دنداننمایی زد و به سویش دوید. میرا هجوم احساساتی ناشناخته را در اعماق قلبش احساس کرد.
_ پس راست راسکی منو میبینی.
میرا روی زانو نشست و هم قد کودک شد، آرام پرسید: «آرزوت چیست؟»
کودک خندهکنان بر سبزهزار چرخید.
+ من میخواهم نویسنده شوم. میخوام کل دنیا را بگردم تا شنهای روان را پیدا کنم. میرا! میرا!
چشمان کودک از هیجان گرد شد و ادامه داد: «من میخوام… میخوام کل جاهای عجیب و غریب دنیا را ببینم. میخوام کلی کلمهی عجیب و غریب پیدا کنم.»
میرا دست به صورتش کشید. نمیدانست کی به گریه افتاده بود. به غروب نگریست و خمیدگی خورشید او را به یاد انحنایِ کمرِ پیر انداخت. به آرامی دست کودک را که بیخیال مشغول بازی با آدمهای فرضیاش شده بود، گرفت.
+ شاید باید راه تو را انتخاب کنم.
_ سنجاقک! مامان لیلی قول داده اگر یک روز داستان برایش بنویسم بهم آبنبات میدهد. تو چه طعمی دوست داری؟
روی گونهی میرا قطره اشکی غلتید.
+ من میخواستم نویسنده شوم. میخواستم وقتی بزرگ شدم اولین کتابم را به مامان لیلی تقدیم کنم.
کودک با کنجکاوی نگاهش کرد. میرا حال سخت میگریست.
+ من میخواستم کل دنیا را بگردم تا کلمههای عجیب و غریب خودم را بیابم.
کودک دست بر گونههای میرا کشید و کودکانه گفت: «گریه نکن.» سپس با عجله به سوی گنجینهاش دوید و با مشتی شکلات به سوی میرا بازگشت.
_ ببین اگر گریه نکنی بهت شوکولات میدهم. سهتاش برای من، یکیش مالِ تو.
میرا به چشمان سیاه و کنجکاو کودک خیره شد. تمام ادوار را گذراند تا برسد به همان کودک. به ناگاه بنظرش آمد آن کودک، بچهی حوصلهسربری نیست. آن کودک مملو از چشماندازهای جالب بود. آن کودک، ارزشِ برگشتنِ تمام راههای جهان را داشت. از همان کودک بود که تمام واژههای عجیب و غریب دنیا معنا پیدا میکردند. نوای کودک رشتهی افکارش را گسست.
_ خیلی خب! سه تاش برای تو و یکش مالِ من.
میرا همچنان میگریست. صبر کودک لبریز شد. دست مشت شدهاش را به سوی میرا گرفت.
_ اصلا چهارتاش مال تو.
میرا اشکهایش را پاک کرد و شکلاتی از دست کودک برداشت. کودک لبخند شیرینی زد و پرسید: «حالا میای با من بازی کنی؟»
میرا کودک را در آغوش کشید. همانطور که میگریست، زمزمه کرد: «میرا بهت قول میدهم که یک روز شنهای روان را پیدا کنم. بهت قول میدهم تمام واژههای عجیب و غریب دنیا را کشف کنم. میرا بهت قول میدهم نویسند شوم.»
دستانِ کوچکِ کودک به آرامی پشت میرا را نوازش کرد. میرا کودک را از خود جدا کرد. پلک زد و خواست شیرینترین لبخند دنیا را بزند که وقتی چشم گشود خود را بر روی صندلی اتاقش یافت. صدای پدرش طنین انداخت.
_ میرا! عجله کن.
7 پاسخ
درود به گیتای عزیز
تصویرسازی عالی بود.
توصیفات هم خلاقانه بود و از دید متفاوت و جدیدی نگاه کردی مثلاً میگی: «جز شقایقی چند در قاب چشمهایش چیزی باقی نمیماند. یا میگی: تصاویر از میان گرد و غبار جان گرفتند یا میگی: آسمان به پشت ابرها دوید و ….»
فکر کنم استاد همه این نکته را گوشزد کرد که دیالوگها را یا با گیومه یا با خط تیره مشخص کنیم و از علامتهایی دیگر مثل مثبت استفاده نکنیم.
دیگه نکتهای به ذهنم نمیرسه فقط اینکه زیاد از نظر حسی درگیرم نکرد.
ولی در کل خوب بود. آفرین، موفق باشد.
جدا از اینکه اتفاقات داستان مثل عروسکی سوخته در دشت یا موجودی پشمالو خیال انگیز هستند خود جملات هم رویاگونه هستند. کلمات توصیفی مثل نوای غریب یا آسمان آیینهگون با وجود اینکه چیز عجیبی نیستند اما فضا را رویایی میکند.
شاعرانگی خیلی خیلی کوچولویی هم داشت مثل وقتی که میگه دشتی از شقایق بر دیدگانش وزید. استفاده از فعلی نامعمول به فاعل تا دیدن را بگویید شاعرانه است.
شاید حین نامگذاری برای شخصیت به این قصد نام میرا را برنگزیده باشید اما جالب است بدانید که میرا در ژاپنی هم اسمی به معنای آینده و میرا آبندهی کودک است.
احساس نمیکنم چنین داستان مخصوص گروه سنی خاصی باشد و به درد هر آدمی با هر سنی میخورد که روزی کودک بوده و رویاپرداز کسی که خود کنونیاش با خودی که قصد داشت باشد فرق دارد.
خانم هادی نازنین، سپاسگزارم از نقدتون. راستش من نمیدونستم که در ژاپنی چنین معنی میده و برام بسیار جالب بود، خودم اسم میرا رو به معنی میرندگیاش برگزیدم.
گیتای عزیز،
قصهی شما فضای خیالانگیز جالبی دارد؛ شخصیتی که با ورود به یک دنیای خیالی رویای کودکی خود را به یاد میآورد و چه بسا همین یادآوری نقطهی عطفی در زندگی او باشد تا به دنبال رویای کودکیاش برود و در کهنسالی گرفتار پشیمانی نشود. قصهای که برای نوجوانان در ابتدای مسیر انتخابهایشان میتواند بسیار هدایتگر باشد و البته برای جوانان یادآوریکننده.
فضا و فحوای قصه تا حدی مرا یاد قصهی «وقتی مینا از خواب بیدار شد» از «مدیا کاشیگر» انداخت.
در مجموع قصهی خوبی است اما بیشتر مناسب ردههای سنی پایینتر که شاید مقصود نویسنده نیز همین بوده باشد.
موفق باشید.
سپاسگزارم بابت نظر ارزشمند شما🙏🏻
خیلی روحنواز بود. مرز خیال و واقعیت رو گم کردم. همپای میرا دشتها رو پشت سر گذاشتم. بچه شدم دوباره. آفرین گیتا جان.
خانم کردوالی عزیز، ممنون که توجه کردید و خوشحال شدم که دوباره کودک شدید، قصد من هم همین بود.