داستان کوتاه «چند قدم عقبتر» از سوین درخشانی
_ تو برام مهم نیستی. _ الکی نگو. مهمم. خندید. _ خیلی بانمکی. الان دوست دارم. صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود
_ تو برام مهم نیستی. _ الکی نگو. مهمم. خندید. _ خیلی بانمکی. الان دوست دارم. صدای پوتینهایش در سکوت سالن ضایعترند. کنارم راه میرود
واقعن داشت میرفت؟ کیفپولش را درمیآورَد. عجله دارد انگار برای حساب کردن. ولی من دستدست میکنم. سمت راستم را میگردم. سَرک میکشم زیر میز. روزنامه
گوسالهی کشته و بیگورشده را درسته چپاندم توی حمام. دل و رودهاش را در نیاوردم که گندش خانه را بردارد و نر و نرچههایش را
مگر قرارمان از اول این نبود که او از خودش خبری بدهد؟ مگر قرارمان این نبود که آدرس جدیدش را به آدرس من بفرستد؟ وقتی
کاش الان نیاد پشت پنجره تا منو تو این وضعیت ببینه. الان که تا زانو تو گلولای و لجن فرو رفتم. باز خوبیش اینه این
باید کار را یکسره کنی … یا مرگ یا زندگی… سیبیل شاهرخخانی و قدوبالای به آن رشیدی_ وای _ مردی بامزه! با آن نگاه معصوم
شانزده مهر، ساعت دوازده ظهر، بیمارستان روبهروی خانهی عمو مجید، تو به دنیا آمدی. آن لحظه کنارت نبودم اما هر لحظه به فکرت بودم. زنعمو
ما فقط پنج ماه در سال هم سن و سال هستیم. من و همسرم. از ماه پنجم به بعد او یک سال از من بزرگتر
یعنی راست میگوید که به خاطر من آمده؟ پشت میز نشسته، دستکشهایش را انگشتبهانگشت درمیآورد. اول دست چپ، بعد دست راست. جوری نگاهم میکند که
در کوپه را باز میکنم. بر میگردم سمت مهماندار. «میشه من جامو عوض کنم؟» نگاهی به داخل کوپه میاندازد. میگوید خودش یک صندلی خالی برایم
میپرسد: «آقا این موتور ماشینم چن وقتیه زوزه میکشه. چند باری هم جوش آورده و وسط راه ولم کرده. باید دینامش رو عوض کنم؟ »
اگر میشد حتما کنترل را پرت میکردم تا صفحه خورد شود. اما مرا چه به این کارها؟ آن هم الان که شِپش در جیبم قاپ
ساعت ۱۸:۴۵ نفسنفس میزدم. کولهپشتی سنگینی روی شانههایم بود. وارد راهروی تاریکی شدم که تا به حال نیامده بودم و نمیدانستم انتهایش به کجا میرسد.
از پشت تشت بزرگ سبزیها، بیبی فقط سروسینهاش پیدا بود. به پشتیها تکیه نداده بود. میگفت عیب است وقتی یکی دارد باهاش حرف میزند چشم
مگر نقاش گذرش به اینجا میخورد؟ روی تخت دراز کشیده. به سقف خیره شده. انگشتش را در هوا سر میدهد. انگار چیزی نقاشی میکند. فکر
نشستهای. پشت پنجره. دست به چانه. خیره به پنجرهی روبهرو. آدمها که رد میشوند مینگری به چشمهاشان. راه رفتن و دستها. «شغل او چیست؟ کیف
کاش بیدار نشود. خوابش سنگین شود. نگاهش را ببینم دست و پام شل میشود. اگر کمی قرص حل کنم تو آب، بچکانم روی لبهاش، چی؟
“تو سگ کی باشی که بخوای توصیه کنی یا نکنی؟ مهم اینِ که خودم راضیام. بهترین دوستم هستی که باش. به جای من که زندگی
این فهرست بهتدریج تکمیل میشود. سه قطره خون از صادق هدایت خیمهشببازی از صادق چوبک داستانهای کوتاه از مهشید امیرشاهی مد و مه از ابراهیم
من اصلاً فکر نمیکردم آن رابطهٔ تمامشده، هر جا بروم مثلِ سایه دنبالم بیاید و در نهایت به قتلِ یک نفر هم منجر شود. من