جلوی در دستشویی را میپایید. صدای قدمهایش را نمیشناخت. توی مانیتور خودش را ورانداز کرد. مقنعهاش را جلو کشید. چند تار موی بیرون آمده را تو گذاشت. بالاخره آمد. جورابهایش از جیب شلوارش آویزان بود. صدای اذان در راهرو پخش میشد. صدایش کرد:
– سلام آقای دکتر. ببخشید من هنوز منتظر پاسخ شما هستم.
– من که نظرمو گفتم خانم رضایی. باید منتظر جواب هیأترئیسه بمونید.
– آخه تا کی؟
– این که چهارماهه جلسات تشکیل نشده تقصیر منه؟
– نه شانس منه.
– فقط یادتون نره یه سر هم به دفتر دکتر صادقی بزنید.
– ایشون چرا؟
– نظر ایشون هم شرطه.
– چشم.
از مدیریت دکتر رحمتی یکسال میگذشت. همزمان ریاست دو بخش را برعهده داشت. ظاهرن نخبهای بود گمنام. کلاغهای خبرچین میگفتند پیشتر در ادارهی مالیات یک کارشناس ساده بوده است. غذایش سرد شده بود. سمت آشپزخانه رفت. آن را به خانم عباسی داد تا گرم کند. دلتنگ بود، دلتنگ کتابخانه. بعد از ده سال هنوز عادت نکرده بود.
با نوک انگشتانش کتابها را نوازش میکرد. موضوع نمایشگاه تاریخچهی خلیجفارس در کتابهای درسی بود. کتابها را یکی یکی ورق زد و شمارهی صفحات را نوشت. خانم عینی صدایش کرد:« خانم رضایی فردا ساعت ۸ باید نمایشگاه باشیم. دیر نکنیا.» بعد از اداره همگی به باشگاه رفتند. ساعت ۴ کلاس پیلاتس شروع میشد. عاشق کتابخانه و همکارانش بود.
خانم عباسی غذا را آورد. یاد اولین روز کاریش در گزینش افتاد. وقتی همه رفتند سرش راروی میز گذاشت و گریه کرد. از خودش میپرسید: « من کجا و اینجا کجا؟» در طول این سالها پیشنهادهای شغلی متفاوتی داشت. با اطمینان نه میگفت. جنس اطمینانش بخاطر وابستگیش بود نه دلبستگی. صحبتهای مشاور را بخاطر آورد:« اگر نتونستی جابهجا بشی حداقل سعی کن تو کارت به بقیه کمک کنی.» و همین آرامش میکرد.
از روزمرگی مینالید. ساعت ۸ صبح سیستم را روشن میکرد و ساعت ۴ چراغها را خاموش. روی میزش پر از برگه و پرونده بود. تلاشهایش برای بهبود شرایط نتیجهای نداشت. شخصیتش چندپاره شد. دختری که سرکار چادر میپوشید اما نمیتوانست از تجربههای زندگی در بیرون از محیط کار حرفی بزند، از کنسرتها، تئاترها و علائقاش. اینجا شرایط دیگری حاکم بود.
هر وقت بدون چادر جایی میرفت نگران بود مبادا کسی او را ببیند و امنیت شغلیش به خطر بیفتد. محدودیتها دست و پایش را بسته بود و نمیتوانست از اعتقادات و افکارش حرفی بزند. چندوقت پیش یکی از همکاران مدارکش را برای تکمیل پرونده آورده بود. همین که وارد اتاق شد ناخنهای کاشت مشکی رنگش خودنمایی میکرد. آرام صدایش کرد و گفت:« ناخناتو پاک کن. بعد برو پیش مدیر.» فردا صبح همکار دیگرش ماجرای ناخنها را برملا کرد.
خودش هم از لطف همکارانش بینصیب نمانده بود. معاونی که هر روز ورود و خروجش را چک میکرد. به هنگام سکوتش، سوالات تمامی نداشت:« داری چیکار میکنی؟» بارهاشماتتش میکردند که چرا تن صدایش موقع حرفزدن با تلفن بلند است؟ و یا چرا میزش شلوغ است؟ چرا کند است و چراهای بیپایان دیگر. تفاوتهای فردی واژهای بیگانه بود.
– چرا از تغییر میترسی؟
سوالی که هر جلسه تکرار میشد. پاسخش را میدانست. همه چیز از ۸ سالگی شروع شد. جلسات مشاورهی پیدرپی هم گویا تأثیر چندانی نداشت.
تلفن را برداشت. پس از چند زنگ کوتاه مسئول دفتر گفت:« آقای دکتر مأموریت است و هفتهی آینده برمیگردد.» دوباره مشغول شد. هفتهی بعد همایش هم داشتند. زیر لب غر میزد:« آخر سالی چه وقت همایش گذاشتنه.»
یکشنبه دوباره تماس گرفت. قرار شد دوشنبه ساعت ۸ به دیدار دکتر صادقی برود. ناگهان یادش آمد که فردا همایش دارند. کسی از موضوع اطلاع نداشت. شب به معاون پیام داد که کاری پیش آمده و فردا دیرتر میرود. صبح مطلع شد که به دلیل جلسهی دیگری قرار ملاقات لغو شده است. لبهایش میلرزید. نمیدانست تغییر شغلی او چه ربطی به مدیر روابط عمومی دارد؟ سوار تاکسی شد و به سمت محل برگزاری همایش رفت.
بارها مشاور پرسیده بود: «تو که خونه داری چرا مستقل نمیشی؟» و بعد خودش جواب میداد:« درکت میکنم.» شاید او تنها کسی بود که درکش میکرد نسبت به خودش سختگیر بود. مدام خودش را سرزنش میکرد که چرا چیزی تغییر نمیکند.
بالاخره دکتر صادقی رادید و رضایتش را گرفت. فقط مانده بود موافقت هیأترئیسه. بعد از دو ماه درخواستش در هیأترئیسه مطرح شد ونامهی موافقت آنها را هم دریافت کرد.
صبح روز بعد، خانم مرادی از دفتر آموزش تماس گرفت تا به دیدن معاون آموزشی برود. وارد اتاق شد. خانم مرادی از حجم زیاد کار، حساسیت معاون نسبت به حضور و غیاب و مرخصیها گفت. او اضافه کرد در صورت غیبت مسئولیت همهی کارها با خود اوست و نباید از دیگران انتظار کمک داشته باشد. خانم مرادی را خوب میشناخت.شبیه خودش بود. قبلن در حراست کارمیکرد. بعد از ۸ سال توانسته بود جابجا شود. همسرش هم در حراست شاغل بود.
با خانم مرادی خداحافظی کرد و به سمت آسانسور رفت. در آنجا خانم محمدی را دید. او یکی از همکاران واحد آموزش بود.
– شنیدم میخاید بیایید واحد ما.
– با اجازهتون.
– میدونم شما با خانم مرادی دوستین. رابطهتون باهاش خوبه؟
– چطور مگه؟
– من اگر جای شما بودم بیشتر فک میکردم.
– چرا؟
– شما خوب نمیشناسیش. آدم منفعتطلبیه. فقط به پیشرفت خودش فک میکنه. شوهرشم بدجور هواشو داره.
– منظورتون چیه؟
– برای من فرقی نمیکنه. من که ۵ ماهه دیگه بازنشسته میشم ولی به نظرم عجله نکنید. خوب فکراتونو بکنید.
چشمی گفت و به اتاق برگشت. معاون با لبخندی در آستانهی در به استقبالش رفت:
– مارمولک کجا بودی؟
– هیچ جا.
– بیخدافظی میخای بری. دکتر رحمتی همه چی رو برام تعریف کرده. میخاستم ببینم خودت کی بهم میگی.
– من که هنوز اینجام.
تردید وجودش را فراگرفته بود. چرا نمیتوانست تصمیم بگیرد؟ شاید در ۸ سالگیش مانده بود. همان روزی که پدر رفت. همان روزی که تنها شد. از دلکندن میترسید. میترسید دوباره تنها شود و آسیب ببیند. بیتصمیمی هم آرامشی به دنبال نداشت. فقط روزهایش رنگی از حسرت میگرفت. حسرت از دستدادن و تجربهنکردن. تجربهنکردن یک زندگی جدید، رابطهای جدید و دنیایی جدید.
ترسهایش دوباره قد کشید و بلندتر از آرزوهایش شد. مسئله را با معاون در میان گذاشت. معاون گفت:
– رضایی کجا میخای بری؟الان ۴۰ سالته. میخای از صفر شروع کنی؟ تودیگه چم و خم کارو بلدی. حالا میخای بری زیر دست یکی دیگه کار یاد بگیری. شاید حق با محمدی باشه. ما که مرادی رو تو کار ندیدیم.
– چی بگم والا.
– بالاخره رحمتی هم میره. سه ماهه دیگه انتخاباته. مطمئن باش همه عوض میشن.
– عوض یا عوضی؟
– حالا هر چی.
– نمیدونم چیکارکنم.
– عجله نکن. فکراتو بکن و یه تصمیم درست بگیر که پشیمون نشی.
مشکلش فقط رحمتی نبود. دیگر انگیزهای برای ادامهدادن نداشت. یاد چند هفتهی قبل افتاد. روزی که از همکار نورسیده و نورچشمی رئیس تقاضای کمک کرد. موقع ناهار رحمتی در زد و بدون مقدمه گفت:
– خانم رضایی آقای محبی کارای مهمی داره. نمیتونه به شما کمک کنه. اگر مسئلهای هست باید با من هماهنگ کنید.
کوتاه گفت:« بله متوجهم.»
تمام صحنهها دوباه تکرار شد:« مرتیکه آخه این جوجه فسقلی چه کار مهمی داره جز رژه رفتن تو راهرو و حرف آوردن و بردن. نمردیم و معنی کار مهمم فهمیدیم.»
ساعت عدد ۴ را نشان میداد. وسایلش را جمع کرد. در راه به صحبتهای خانم محمدی و معاون فکر میکرد. همین که به خانه رسید سعی کرد بخابد اما نشد. دل پیچه داشت. بیست دقیقه در دستشویی بود. دیگر نا نداشت. سه تا لوپرامید خورد و روی تخت ولو شد.
– تو باید با تردیدات کنار بیای. تحملشون کنی. باید ابهام رو بپذیری و تصمیم بگیری.
دوباره همان توصیههای همیشگی. از خودش میپرسید:« اگر مشاوره نمیرفتم بهتر نبود. این همه آدم که اعتقادی به این چیزا ندارن چجوری زندگی میکنن.»
چشمانش را باز کرد. تشنه بود. برادرش داشت اخبار ساعت ۱۲ را گوش میداد. یک لیوان آب خورد. روبروی کتابخانه ایستاد. حافظ را برداشت: « الا یا ایها الساقی، ادرکأسا و ناولها …» دلش قرص شد.
فردا صبح دیرتر بیدار شد. دست وصورتش را شست. نان بربری تازه خرید. چای دم کرد. دو تا هل و تکهیکوچکی دارچین در آن ریخت. صبحانهاش را خورد. لباسهایش را اتو کرد و پوشید. مسیر را چک کرد. ترافیک سنگینی بود. دو ساعت دیرتر رسید. معاون بعد از سلام و احوالپرسی گفت:« شرکت نفتی میای سرِکار رضایی.»
دلش میخاست خفهاش بکند:« تا چشت درآد.» روی صندلی نشست و کیس را روشن کرد. وارد اتوماسیون شد. باز صدای معاون شنیده میشد:« رضایی این نامهی استعلاما یادت نره. دکتر از صبح چند بار گفته.»
میدانست از خودش میگوید. پروندهها را یکییکی باز کرد. خانم عباسی در زد:« اِ. شما کِی اومدید؟ الان براتون چایی میارم.» تشکر کرد و مشغول شد.
اتوماسیون خانم مرادی پیام جدیدی را نشان میداد:« سلام خانم مرادی عزیز. از محبت و اعتماد شما سپاسگزارم. متأسفانه من شرایط همکاری با شما رو ندارم. ببخشید که مصدع اوقاتتون شدم. از آقای مهندس هم عذرخاهی بفرمایید.»
10 پاسخ
بسیار فضا سازی و جزئیات رو دوست داشتم،جالب بود
زری جان چقدر ملموس بود. کشش داشت. واقعن میخواستم ببینم چی میشه؟ چه پایان جالبی هم داشت. دمت گرم عزیزم.
لادن نازنینم ممنون که وقت گذاشتی و خوندی. از همراهی و مهرت سپاسگزارم دوست خوبم.
زری عزیز،
قصهی شما موضوع بسیار جالبی دارد؛ افراد زیادی سالها در کشمکش میان «میل به تغییر» و «ماندن در منطقهی امن» دستوپا میزنند و چه بسا به دلیل ترسهایشان در نهایت امنیت را برمیگزینند.
قصه از نقطهی خوبی شروع میشود و پایانبندی مناسبی دارد اما در حدفاصل میان این دو نقطه همه چیز بسیار شتابزده پیش میرود؛ انگار نویسنده هم عجله دارد تا هر چه سریعتر به نقطهی امن برسد، بنابراین تن به «نشاندادن» ملال مورد نیاز قصه نداده و به جایش اطلاعات را در قالب افکار و دیالوگها بیان نموده است. اگر با افزودن تصاویر کمی از سرعت قصه کم کنید تاثیرگذاری آن بسیار بیشتر خواهد شد.
موفق باشید.
خانم کاشانکی عزیز سلام. ممنون که وقت گذاشتید و داستان رو با دقت خوندید و نظرتون رو نوشتید. از مهرتون سپاسگزارم. تحلیلتون رو دوست داشتم و باهاتون موافقم. درست میفرمایید فضای میانه داستان قدری شتابزده است و نیاز به تصویرسازی بیشتری داره. در بازنویسی این نکته رو لحاظ میکنم. بازم ممنونم ازتون.
زری عزیزم باعث افتخار منه خوندن داستانهای دوستان توانمندی مثل شما. خوندن این مجموعهی فوقالعاده از قصههای باکیفیت دید تازهای به من داد. تحسین میکنم شما و تمام دوستانی رو که تن به این چالش دادید. امیدوارم قصههای بیشتری از شما بخونم.
عزیزدلید بانوجان. شما بزرگوارید. ممنون از مهر و همراهیتون که بسیار دلگرمکننده است و ارزشمند. با آرزوی درخشش و موفقیت روزافزون برای شما دوست نازنینم.
بلاتکلیفی. بیتصمیمی. ترس از تغییر. ملال.
بنظرم محیط خوبی رو واسه به تصویر کشیدنش انتخاب کردی زری جان.
برخی از جملات کوتاهتر بشن و بعضی کلمات حذف، فکر میکنم باز هم منظور رو میرسونند.
جای اسامی مختلف، شاید بتونید به شکل دیگهای، افراد رو نشونمون بدی.
پایانش رو هم دوست داشتم.
سحر عزیزم ممنون که وقت گذاشتی، خوندی و نظرت رو نوشتی. قربونت برم لطف داری. باهات موافقم سحر جان. حتمن در بازنویسی دوباره لحاظشون میکنم.
خانم کاشانکی عزیز سلام. ممنون که وقت گذاشتید و داستان رو با دقت خوندید و نظرتون رو نوشتید. از مهرتون سپاسگزارم. تحلیلتون رو دوست داشتم و باهاتون موافقم. درست میفرمایید فضای میانه داستان قدری شتابزده است و نیاز به تصویرسازی بیشتری داره. در بازنویسی این نکته رو لحاظ میکنم. بازم ممنونم ازتون.