دوست ندارم صابکارم فکر کنه دارم با مشتریا تیکوتاک میزنم. بهش گفتم دور از کافه وایسه.
-ممنونم که وقتت رو بهم دادی آقا امید.
-باید خیلی سَسریع برگردم خانم قائمی.
-پس مستقیم میرم سر اصل مطلب. من برای پایان نامهی دکترام، دارویی طراحی کردم به اسم مموراسیون، طی یک دورهی چهارده روزه، مشکلات بیانی و روانی رو کامل از بین میبره.
آسیب که ببینی، خاهناخاه اثرشو روی تصمیمات داره. مثلن اگه پات شکسته باشه، نمیتونی به فوتبال بازی کردن حتا فکر کنی. یا اگه اعتماد به نفست شکسته و مشکلات مالی بیخ خرخرهت، دست رد نمیزنی به پیشنهادایی که دنیا میذاره جلوت. برای یکی مثل من، پذیرفتن همچین چیزی طبیعیه. از صبح تا شب سگدو زدن با یه فیشخون تو اون آلونک بهتر بود که.
میریم تو یه کافه و یه صندلی رو براش عقب میکشم و میشینیم.
-اسمش رو گذاشتم مموراسیون چون مثل برگردوندن آدما به تنظیمات کارخونشونه. مثل روز اولشون. انگار نه انگار.
-خانم قائمی چهکاری از من ببَر میاد؟
-از اونجا که هیچ مادهی خطرناکی توش به کار نبردم و با وجود اطمینانی که هیچ اتفاقی برات نمیافته، این کپسول رو زیر نظر من و تیم تحقیقاتیم مصرف کنی.
-شما هَهمینطوری برگشتین میگین موش آزمایشگاهیتون باشم؟
دست میبره سمت کیفش.
-امید جان. باید بدونی یه فرمی هست که آماده کردم و اگه یه درصد، فقط اگه یه درصد اتفاقی برات بیافته ما همهی مسئولیتها رو به عهده میگیریم.
یه نگاه میندازم. خب. با خونوادم هماهنگ میشه. داروها عوارض ندارن. خب همه چیز تحت نظارت خبخبخبچی؟
برای چقدر؟ ده میلیارد پول نقد؟
فیشخون، لکنت، آلونک
اون فیش میده، من آماده میکنم. عاشق کارای علمی و ترم سه نرمافزار. دروغ چرا. رشتهای که میخونم هم دوست ندارم. تو دانشگاه یه دوستدختر داشتم که همو دوست داشتیم، اما کمکم گفت که باعث خجالتش میشم. لکنت لعنتی. مامان بابا هم اوضاع درست درمونی ندارن. همش باهم تو جنگن. دوست داشتم تو سالن کار میکردم تا با آدما جدیدی که میان، آشنا شم ولی تنها راه ارتباطم با مشتریها روزایی هست که صندوقدارمون مرخصی هفتگیش رو رفته. من توی این آلونک، درست ته این حیاط، برای آماده کردن فیشها و حسابکتاب مشتریها در رفتوآمد هستم. ساعت بیست دقیقه به چهار.
-قابلتون رو نداره خخانم قائمی.
-بفرمایید امید جان. ممنون.
ـرمزتون؟ از قهوهتون رراضی بودین؟
-پنجاه و شیش سی و یک. مثل همیشه عالی. از محل کارم تا اینجا کلی کافه هست ولی من برای قهوههایی که ازینجا میگیرم اینجا میام. احتمالن موزیک و محیط هم بیتاثیر نیست که برام مثل یه داروی آرامبخش میمونه.
-اختیار دارین.
-امیدجان،یه روز که میتونستی، نیم ساعت از وقتت رو بهم میدی؟
-برای چی خانم قائمی؟
-میخاستم یه موضوعی رو باهات در میون بذارم. یه پینشهاد.
-چه پیشنهادی؟ هرروز از چهار تا پنج وقت ناهار اساستراحت دارم.
-امروز هم موافق باشی عالیه.
-چند دقیقه دیگه میزنم بیرون.
ـمنتظرت میمونم.
-ککارتتون خانم قائمی.
خانم قائمی، بیست و چهار پنج ساله، نسبتن گندمی با عینک گرد فرم کوچیک. مشتری پر و پا قرص کافه. شنیده بودم داروسازه. اونم عارف، خدمتکار کافه وقتی داشته تِی میکشیده شنیده که داشته خودشو به مهمونش معرفی میکرده.
همین.
شب که رسیدم خونه وصیت نامهم رو نوشتم. با فرمی که امضاش کردم میذارمش زیر فرش. کارت پس اندازم و رمزش هم. میدونست به کی بگه. کی به جز من حاضر میشد روی این پیشنهاد فکر کنه؟شاید این یه خورده پول بتونه کارشونو راه بندازه.
صبح به مامان گفتم اگه تا دو هفتهی دیگه ازم خبری نشد اتاق رو بگرده. راستی یادم نبود وقتی من مرده باشم اونا یکی از پولدارترینان.
مردَم و زنده شدم. هرروز برام روز آخر بود. وقت ناهار و استراحتم میرفتیم یه بامی نزدیک کافه. استرس داشتم، اما خوشحال هم بودم از اینکه این تعهد باعث شده حرفایی بزنیم که تا حالا به هیچکس نزده بودیم یا شاید من. راحت و بدون تعارف.
-من؟ تا حالا فقط ددودفعه سکس کردم.
ـخوبه امید جان،با این پولی که دستت میاد دوستدخترای بهتری در انتظارتن.
-شما چطور؟
-من که اگه پسر بودم همه دخترارو میکردم.
فقط برای چکآپ روزانه هم رو میبینیم، اما توی این دو هفته پیش اومد که تا صبح بیرون باشیم. تا حالا انقدر کنار کسی امن نبودم. میخندیم و همهجای شهرو میگردیم. ازش خوشم اومده ولی اون با پسرای زیادی در ارتباطه. اگه نبودی هم با من که دوست نمیشدی خانم قائمی.
هم اعتماد به نفسم بیشتر شده هم لکنتم بهتر.
روزی که دیدم دلیلش نه پول بوده نه کپسول، فهمیدم اینکارو نه برای خونواده کردم و نه علم.
ناامیدی بودم که با این کار خودم رو کامل میدونستم. حتا برای یه روز. عشق.
براش مینویسم که با رسیدش بهش بدم، آخه روز آخریه که تو این آلونکم.
خانم قائمی عزیزم!
با ضمن تبریک برای آزمایش و پایان نامهتون، دیشب که وصیت نامهم رو آتیش میزدم گفتم این پول رو ازتون قبول نکنم.
اما داروی آرامبخش و مسکنِ روانی نه قهوهها بود نه داروها که همین کیفیت صحبتمان، شما اگه کیر داشتین همه رو میکردین ولی من اگه کس داشتم فقط به شما میدادم.
البته هنوز گاهی زبونم میگیره ولی خودخاسته مثلن، نَنگاییدم.
8 پاسخ
آقای شقاقی شما بلد نیستید بد بنویسید1️⃣✨
فقط به گفتهی برخی دوستانشون، یه مقدار «لجی» میباشند.
میبینی استاد؟ همون که تو وبینار گفتم. =))
ارادت فراوان سرکار آهنگری.✨☝🏼
موضوع جالبی داشت داستانتون. بنظرم بعضی قسمتهاشو بیشتر باز کنید، کشش بیشتر میشه.
موفق باشید.
حتمن خانم فرهادی. خیلی ممنونم.🙏🏼
درود آقای شقاقی گرامی
داستان به صورت حرف زدن عامیانه و با بکاربردن الفاظ مرسوم شخصیتها پیش رفت.
نمیدونم یه داروساز با این برخورد باورپذیره یا نه. و اینکه من درست متوحه نشدم این وجه واریزی و قرارداد بین دوطرفین اول پرداخت شد یا آخر. چون اینم جای سوال پیش میاد.
موفق باشید و بدرخشید.✨️🌺
سلام خانم سلیمانی. ممنونم از حُسن توجهتون. همچنین شما.🙏🏼