داستان کوتاه «اشک گمشده» از مارال علیرضایی

آسمان آبی بود، یا شاید هم بنفش. نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ‌های درخت بید می‌تابید و تلاش می‌کرد به‌ زور چشم‌های پسرک را باز کند. پسرک بیدار شد و سرجایش نشست. چشم‌هایش را که هنوز به روشنایی عادت نکرده بودند مالید و به آسمان نگاه کرد.
رویش را برگرداند. نور خورشید چشم‌هایش را می‌سوزاند. شدیدتر از همیشه.
اطرافش را پایید. همه‌چیز مثل همیشه بود. صدای شرشر آب رودخانه‌ای که نمی‌دانست کجاست. سنگ‌های پنج‌ضلعی پای درخت بید که شب‌ها دایره می‌شدند. و صاحبان مغازه‌های دورتادور شهر که هرروز یک‌ شکل بودند.
از زیر سایه‌ها بیرون آمد و زیر نور آفتاب به راهش ادامه داد. چشم‌هایش می‌سوختند. احساس می‌کرد هرچقدر بیشتر زیر نور قدم می‌زند بیشتر می‌سوزند.
دستانش را از جلوی چشم‌ها برنمی‌داشت. انگار که آتش گرفته بودند. بدون اینکه خودش را ببیند می‌دانست سرخ شده‌اند. دوباره با دست مالیدشان. خشکِ خشک بودند. بدون هیچ قطره آبی. هرچه بیشتر می‌مالید، بیشتر هم می‌سوخت.
ناگهان ایستاد. فهمید که چشم‌هایش هیچوقت انقدر خشک نبوده‌اند. اشک‌هایش نمی‌گذاشتند تا به این حد بسوزند. اما این‌دفعه اشک نداشت. اشک‌هایش گم شده بود.
پا تند کرد. باید اشکش را پیدا می‌کرد. قبل از اینکه کور شود باید پیداشان می‌کرد و به چشم‌هایش می‌ریخت.
اما نمی‌دانست کجا دنبالشان بگردد. کوره‌راه‌ها را قدم به قدم می‌گشت تا شاید ردی ازشان ببیند.
به میدان شهر رسید. مغازه‌ها تک‌وتوک باز بودند. جلوتر، به دم آهنگری رفت. آهنگر را دید که پشت کنده‌ی درختی ایستاده بود و با پتک به شمشیری می‌کوبید. سروصدا زیاد بود. جلو رفت و بلند داد زد تا صدایش را بشنود.
_ این طرف‌ها اشکی ندیدی؟ اشکم را گم کردم.
آهنگر سر بلند کرد. موهای بلندش عرق کرده و به پیشانی‌اش چسبیده بود.
پسرک یادش بود که دیروز آهنگر مو نداشت و سبیل‌هایش آنقدر پرپشت بودند که لب‌هایش دیده نمی‌شد.
_ نه! ندیدم.
پسرک دوباره راه افتاد. دکان نجاری کمی آن‌طرف‌تر بود. نجار وسط مغازه ایستاده بود و داشت چوبی را می‌برید.
_ من اشکم را گم کردم. شما اشک مرا ندیده‌اید؟
نجار به پسرک خیره شد. با چشم‌های نقره‌ای، که دیروز از پر کلاغ هم سیاه‌تر بود. سبیل‌هایش آنقدر پرپشت بودند که لب‌هایش دیده نمی‌شد.
_ نه! من اشکی ندیدم.
_ شما اشکتان را گم نکرده‌اید؟ نمی‌دانید کجا باید دنبالش بگردم؟
_ نه! گفتم که… من اشکی ندیدم.
_ می‌ترسم کور بشوم.
اما نجار دوباره به کارش برگشته بود و جواب پسرک را نداد.
پسرک دوباره راه افتاد. به مغازه‌ی نخ‌ریسی رسید. مردی لاغر و بی‌مو پشت دوک نخ‌ریسی‌اش نشسته بود و پسرک را که دید، لحظه‌ای دست از کار برداشت.
_ من اشکم را گم کردم. هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. شما اشک مرا ندیده‌اید؟
_ اشک؟… اشک چیست؟
_اشک! همان قطره‌هایی که از چشم‌ها می‌ریزند.
نخ‌ریس گیج شده بود.
_ آب اگر می‌خواهی دارم. اما این چیزی که می‌گویی نمی‌دانم چیست.
پسرک از مغازه بیرون آمد. می‌خواست از کس دیگری سراغ اشک‌هایش را بگیرد که کمی آن‌طرف‌تر، پیرمرد گدایی را دید که به دیواری تکیه داده و زیر سایه‌ی درختی نشسته بود. کلاه شنل کهنه‌اش روی صورتش افتاده بود و پسرک نمی‌توانست صورتش را ببیند. جلو رفت و روبه‌رویش نشست. پیرمرد لبخند می‌زد.
_ اشک مرا ندیدید؟ اشکم را گم کرده‌ام.
_ ندیدم.
_ از هرکس می‌پرسم نمی‌داند اشکم کجاست.
_ من می‌دانم کجاست.
_ شما که گفتید ندیدید.
_ ندیدم… اما می‌دانم کجاست.
_ خب… بگویید کجاست؟
_ اشکت گم نشده. آن را دزدیده‌اند.
_ اشک من را؟ اشک من به چه کار کسی می‌آید؟
_ نمی‌دانم. اما کسی هست که اشک همه را می‌دزدد.
_ یعنی اشک بقیه را هم دزدیده؟
پیرمرد خندید. پسرک یادش آمد که همه‌ی مردم این شهر، چشم‌هایشان سرخ است. حتی اگر قیافه‌شان هرروز عوض می‌شد، سرخی چشمشان تغییر نمی‌کرد.
پسرک دوباره پرسید:
_ اشک شما را هم دزدیده؟
پیرمرد دوباره خندید.
_ نمی‌دانم.
_ دزد اشک‌ها را می‌شناسید؟
_ می‌شناسم.
_ بگویید کیست. می‌خواهم بروم اشکم را ازش پس بگیرم.
گدای پیر پیپش را از توی بقچه‌ی رنگ‌ و رو رفته‌ای برداشت و آتشش زد.
_ به این راحتی‌ها نیست پس‌گرفتنشان.
_ چرا؟
_ دزد اشک‌ها یک جادوگر است. چندسالی‌ست به جان اشک مردم افتاده و آنها را از چشم‌هایشان می‌گیرد.
_ اشک‌ها را چه کار می‌کند؟
_ نمی‌دانم. هرکس یک‌چیزی می‌گوید. بعضی‌ها می‌گویند آنها را داخل چشمه‌ای می‌ریزد که خدای شهر از آن می‌نوشد. یک‌سری دیگر می‌گویند از آنها ستاره می‌سازد و می‌فرستد به آسمان. اما من می‌گویم آنها را برای خودش می‌خواهد.
_ که چه کارشان کند؟
پیرمرد ته‌مانده‌ی خاکستر پیپ را تکاند و دوباره داخل بقچه‌اش گذاشت.
_ که از اشک‌ها برای خودش اکسیری بسازد تا همیشه شاد بماند.
_ مگر با اشک نوشیدن می‌شود برای همیشه شاد بود؟
_ با اشک خودت که نه. ولی با اشک بقیه می‌شود.
پسرک چشم گرداند و نگاهی به مردم اطراف شهر انداخت. آهنگر از مغازه‌اش بیرون آمده بود و سر بی‌مویش را می‌خاراند.
_ چرا کسی تا حالا اشکش را پس نگرفته؟
_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟
_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست.
پیرمرد چیزی نگفت.
_ جادوگر اشک‌ها را کجا نگه می‌دارد؟
_ می‌خواهی اشکت را پس بگیری؟
_ می‌ترسم کور بشوم.
گدا همچنان با لبخند پسرک را نگاه می‌کرد. اگر آن خط مورب لبخندش نبود شاید کسی اصلا نمی‌فهمید لب دارد.
_ کلبه‌اش کنار دریاچه است. اشک‌ها را آنجا نگه می‌دارد.
پسرک از جایش برخاست و از گدای پیر دور شد.
به کلبه‌ی کنار دریاچه رسید. در چوبی را باز کرد و رفت داخل. دورتادور کلبه قفسه بود. قفسه‌های چوبی که قدشان به سقف اتاق می‌رسید. با بی‌نهایت محفظه‌های شیشه‌ای کوچک که داخلشان پر بود. پر از…
_ اشک…
_ اینجا چه کار داری؟
پسرک برگشت. دم در کلبه، پیرمردی ایستاده بود. لباس‌های ژنده‌ی پاره‌پاره‌اش به خاکستری می‌زدند. و پسرک فکر کرد که این لباس‌ها همیشه این‌ رنگی نبودند.
_ نشنیدی؟… گفتم اینجا چه کار داری؟
_ به من گفته‌اند تو اشک من را دزدیده‌ای. آمدم پسش بگیرم.
جادوگر دستی به ریش‌های بلند سفید و خاکستری‌اش کشید.
_ اشکت آنجاست. برو برش دار.
پسرک دوباره به قفسه‌ها نگاه کرد. احساس می‌کرد محفظه‌های شیشه‌ای پوزخند تمسخرآمیزی به او می‌زنند. از بین آن همه اشک، چطور می‌توانست اشک خودش را پیدا کند؟
به سمت جادوگر برگشت.
_ اشکم را پس بده.
_ می‌خواهی چه کار؟ بدون اشک هم زنده‌ای.
_ دارم کور می‌شوم.
_ نترس. بقیه کور نشدند. تو هم نمی‌شوی.
جادوگر به ته کلبه رفت. توی یک طبقه از قفسه‌های انتهای کلبه پنج شش جلد کتاب بود. جادوگر یکی از کتاب‌ها را برداشت و ورق زد تا به صفحه‌ای که دنبالش می‌گشت برسد.
پسرک به هزاران قطره اشک زل زده بود.
_ اشک‌ها را چرا دزدیده‌ای؟
_ می‌خواهم ستاره‌شان کنم.
_ برای چی؟
_ برای خودم.
_ ستاره‌ها را می‌نوشی؟
جادوگر سر از کتاب برداشت. اما به پسرک نگاه نکرد.
_ نمی‌دانم. تا حالا نساخته‌ام.
_ چرا کسی تا حالا نیامده اشکش را پس بگیرد؟
_ چرا از خودشان نمی‌پرسی؟
_ آنها نمی‌دانستند اشکم کجاست.
_ تو از کجا فهمیدی اشکت اینجاست؟
پسرک مکث کرد.
_ نمی‌دانم.
جادوگر جلوتر آمد و چرخی میان قفسه‌ها زد. پسرک تازه دید که چشم‌های جادوگر دورنگ‌اند. یکی عسلی بود و آن‌یکی خرمایی.
با چشم‌ خرمایی‌اش چشمکی به پسرک زد و لبخندی گوشه‌ی لبش را گرفت.
_ اشک تو اینجا نیست. آن را میان سنگ‌های رودخانه گذاشتم.
_ رودخانه کجاست؟
_ از گدای پیر بپرس. او می‌داند.
_ خیلی سال است او را ندیده‌ام. آخرین‌بار به من گفت اشکم اینجاست.
_ پیدایش کن. او رودخانه را می‌شناسد. اشکت را از آنجا بردار.
پسرک از کلبه بیرون آمد. کمی آن‌طرف‌تر، پیرمرد گدایی را دید که به دیواری تکیه داده و زیر سایه‌ی درختی نشسته بود. کلاه شنل کهنه‌اش روی صورتش افتاده بود و پسرک نمی‌توانست صورتش را ببیند. جلو رفت و روبه‌رویش نشست. پیرمرد لبخند می‌زد.
_ اشک مرا ندیدید؟ اشکم را گم کرده‌ام.
_ ندیدم.
_ از هرکس می‌پرسم نمی‌داند اشکم کجاست.
_ من می‌دانم کجاست.
_ شما که گفتید ندیدید.
_ ندیدم… اما می‌دانم کجاست…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

31 خرداد 1403

31 خرداد 1403

19 مهر 1403

19 مهر 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *