داستان کوتاه «من می‌ترسم» از میترا نعیمی

-بپر بالا، الانه که پلیس سر برسه.
راننده با دستمالِ نمدار عرق سر و صورتش را پاک کرد. نیم‌رخ سر برگرداند.
به پسر‌بچه گفت: «بشین، زودتر، بذار مادرت با خواهرتم بشینن.»
زن با دست‌هایی که می‌لرزید، پسر را به داخلِ‌ ماشین هل داد. خودش هم دختر‌بچه را بغل کرد و سوار شد.
راننده با سر‌انگشتش دنده را جا زد‌ و حرکت کرد. نگاهش در آینه به زن بود. زن دختر‌بچه را روی پاهایش جا‌به‌جا کرد.
-بذار بشینه روی صندلی.
-بذار بچه راحت باشه.
-دیگه مسافر سوار نمی‌کنم.
زن دختر‌بچه را روی‌ صندلی نشاند.
-دستتون درد نکنه.
-کجا می‌رید؟
زن به آینه نگاه کرد، نگاهش با نگاه راننده یکی شد. فوری نگاهش را دزدید.
-میدون ورزش، خیابان صفایی.
-خیابان صفایی نرسیده به هتله، درست نمیگم.
زن می‌خواست چیزی بگوید، امّا گریه‌ دختر بلندتر شد. دختر را به خود چسباند. موهایش را بویید، سرش را بوسه باران کرد.
پسربچه بازوی‌ مادر را گرفت، تا دهان بازکرد. زن گفت: «هیس! حرف نزن.»
راننده آینه را تنظیم کرد. نگاهی به زن کرد. زن نگاهش را از آینه برداشت. بدنش گر گرفته و عرق کرده بود. با گوشه‌ی شال‌ نازکش عرق روی‌ صورتش را پاک کرد. زیر‌لب با خودش حرف می‌زد: «دو ماه‌دیگه چه اتفاقی میفته؟»
راننده پشت‌ چراغ‌قرمز ایستاد. صدای‌‌ آهنگ‌ ماشین‌‌ کناری با دست‌ زدن و خواندن‌ راننده‌ی جوان قاطی شده بود. بچه‌ها لحظه‌ای به هم نگاه کردند و خندیدند.
بار‌‌دیگر نگاه‌ راننده با نگاه‌ زن درآینه یکی شد. زن سرش را به زیر انداخت.
چراغ سبز شد.
-که گفتی میدون‌ ورزش
درهمین لحظه پسر‌بچه گفت: «مامان نریم! نریم!»
دختر خندید وگفت: «آها رسیدیم؟ نه؟ کی می‌رسیم؟» پسر مشتی به پهلوی‌ دختر زد وگفت: «خیال می‌کنی میری پارک؟ هی می‌پرسی؟»
-خانم فضولی نباشه کجا می‌خوای بری که بچه این‌همه ناراحته؟
زن شالش را مرتب کرد. خود را به نشنیدن زد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. تا چشم کار می‌کرد، ماشین بود.
با صدای‌ راننده به خودش آمد.
-کار‌ آقاتون چیه؟
-همه‌کاری بلد بود.
-بلد بود؟ مگه الان نیست؟
-پنج سال پیش سکته کرد ومرد.
-خدا بیامرزه.
-خرج بچه‌ها چی؟
-کسی کمکتون می‌کنه؟
-بعداز مرگش هرچه را داشتم، فروختم، رفتم خونه پدر‌مریضم.
-الان یک‌سالی میشه که او هم به رحمت خدا رفت. من و بچه‌ها تنها موندیم.
راننده از داشبورد چند‌تا شکلات به پسربچه داد. چشمش در آینه بود. زن به او لبخند زد، صدای آژیر‌ ماشین‌ آتش‌نشانی افکار‌ راننده و زن را به هم ریخت.
زن با صدایی‌ لرزان گفت: «خیلی مونده برسیم.»
پسر‌بچه شکلات را در دهانش مزه مزه کرد و باگریه بازوی‌ مادر را گرفت وگفت: «من می‌ترسم، نریم، نریم.»
زن بازویش را از دست پسر‌بچه بیرون کشید، اورا روی صندلی نشاند. زیر‌لب با خودش گفت: «تا کی شما دوتا رو دنبالم به این خونه اون خونه بکشم. الان جوونم، از پا افتادم چی؟ کی به دادم می‌رسه؟»
با صدای‌ترمز به خودش آمد.
-اینم از خیابون صفایی.
زن با عجله پیاده شد، دختر‌بچه را با خودش پیاده کرد. پسربچه راکه به صندلی چسبیده بود وگریه می‌کرد، مثل گربه چنگ زد وبه طرف خود کشید. درِکیفش را باز کرد که راننده گفت: «نمی‌خواد کرایه بدی، برو» زن دختر‌بچه را بغل کرد و پسر‌بچه را کشان‌کشان به سمت‌ ساختمان‌ بزرگ‌ آن طرف خیابان برد.
اشک از چشمانش جاری شد به هق هق افتاده بود. جلوی در ایستاد نگاهی به بچه‌ها کرد، دست و پایش می‌لرزید.
ناگهان شتابان آنها را به داخل برد.
طولی نکشید که نفس‌زنان از ساختمان بیرون آمد، با گوشه‌ی شالش اشک‌هایش را پاک کرد. سربلند کرد و بار‌ دیگر نوشته‌ی روی تابلو را چند بار خواند:
بهزیستی، بهزیستی.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

3 شهریور 1403

3 شهریور 1403

24 آذر 1403

24 آذر 1403

2 خرداد 1403

2 خرداد 1403

24 شهریور 1399

24 شهریور 1399

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *