صدای کوبیدنِ در او را به لرزه انداخت. « وقتش رسیده؟ باید داخل شوم؟ اگر نتوانم چه؟». داشت ناخنهایش را میجوید که صدایش زدند، نوبت شماست خانم مهندس. قلبش تند میزند که وارد اتاق شده و سلام میدهد. مردی میانسال با تهریشی آراسته و نگاهی جدی پشت میز نشسته و بعد از دادن جواب سلام با حرکت دست اشاره میکند که بنشیند. «من مدارک شما رو بررسی کردم و درخواست کار و شرایطی که نوشته بودین رو خوندم. فقط یه چیز تو مدارکی که خواسته بودیم نبود، گواهیِ سلامت از طب کار. که اگه اونم بیارین فکر میکنم بتونیم از سر همین ماه باهاتون همکاری کنیم خانم مهندس. » مریم یکآن رنگش سرخ و سفید میشود و نمیداند چه بگوید. خوشحالیاش را نمیتواند با برق چشمانش پنهان کندو بعد میگوید:« باید این گواهی را بیاورم؟ فکر کنم باید برم تو نوبتِ مرکز طبکار، اینا زمان میبره و به این زودی آماده نمیشه.»
مردِ پشتِ میز میگوید:« بله میدونم. برای همین گفتم تا سر ماه وقت دارین و از سرماه میتونین کار رو شروع کنین.»
مریم تشکری میکند و از اتاق بیرون میرود. سوار آژانس میشود و به خانه برمیگردد. پشت در خانه بدون کلیدهایش ایستاده. برای بار چندم است که کلیدهایش را در خانه جا میگذاشت. حالا نمیداند زنگ کدام همسایه را بزند که در را برایش باز کند.
دستش را روی زنگ مهری خانم که زن مسنی است و به تنهایی در طبقهی زیرین او زندگی میکند میگذارد. مهری خانم گوشهایش سنگین است و از سمعک استفاده میکند. بعد از گذشت چند دقیقه مهری خانم در را باز میکند. مریم وارد ساختمان شده و بعد به کلیدساز زنگ میزند که بیاید و در آپارتمانش را برایش باز کند.
صبحِ روز بعد برای کارهای گواهی سلامت به طب کار مراجعه میکند و بعد از انجام تستهایی از آنجا بیرون میآید. در مرکز طبکار به او گفتند که پنج روز الی یک هفته طول میکشد تا جواب تستها را آماده کنند. با حس ذوقی که داشت، پیاده به کتابفروشی میرود و چند کتاب تخصصی از رشتهی معماری میخرد.
در مسیر خانه به اینکه قرار است کار کند و مسئولیتهایِ دیگرش، فکر میکرد. به خانه که رسید، بعد از کمی استراحت، شروع به انجام وظایفِ خانه میکند. چرا که اگر قرار باشد سرکار هم برود، از این پس باید با برنامه ریزی به هر دو کارِ بیرون و خانه و فرزندانش برسد.
یکروز ازهمین روزها صبح مریم بعد از راهی کردن بچهها به مدرسه، با ذوق وشوق به سمت آشپزخانه میرفت تا مثل هر روز به کارهایِ روتینِ هر روزش، برسد. جمع کردن مخلفات صبحانه، شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و اتاق بچهها، … و اصل ماجرا، مسالهی شکم. اینکه امروز برای نهار چی درست کند تا بچهها غر نزنند و با علاقه بخورند. بچههایِ مریم کمی بدغذا هستند و راضی کردنِ شکمشان کار حضرت فیل است. درکنار تمام این کارها، میخواست یکی از آن کتابهایی که خریده بود را شروع به خواندن بکند.
همیشه کار را از آشپزخانه شروع میکرد. ظرفها را جابهجا میکرد، مربا، کره، نانهای خرد ریخته شده روی میز صبحانه. بعد از فکر کردن حین جابهجاییها، «ماکارونی، غذای محبوب بچهها.» رفت سمت فریزیر و یک بسته گوشت چرخکرده درآورد و توی سینی کنار سینک ظرفشویی گذاشت تا یخش آب شود. بعد رفت سراغ ظرفهایی که داخل سینک بودند و شروع کرد به شستن آنها.
مشغول شستن ظرفها بود که صدای تلفنش بلند شد و سریع خود را به موبایلش رساند. « خانم مصباح جواب تستهاتون آمادهاست. میتونین بیاین ببرین.» سریع شال و کلاه کرد و با آژانس خودش را با آنجا رساند. جوابها را دید. با دیدن جواب تستها، لحظهای مات و مبهوت ماند.
به اتاق پزشک رفت تا بداند جریان از چه قرار است. پزشک گفت:« خانم نگران نباشین، اینها یک سری تستهای اولیهاس و نمیشه روشون زیاد حساب باز کرد. اینجام یه مرکز با دستگاههای قدیمیه. بهتره برین بیمارستان پیش پزشک متخصص تا معاینهتون کنن.»
هاج و واج از این چیزهایی که شنیده بود از مرکز طب کار بیرون رفت. با خود میگفت حتما اشتباه شده و اینجا احتمالا تستها سرسری گرفته شدند. بهتر است به یک مرکز دیگر بروم و در آنجا دوباره تست بدهم.
اما جواب تستها در یک مرکزِ دیگر هم تعریفی نداشت. بعد از دو روز که جواب تستها را از مرکزِ دوم گرفت، متوجه شد که جوابش مشابهِ قبلی است.
با دلهره و ناراحتی به اورژانس بیمارستانِ همان دوروبر رفت و بعد از گرفتن نوبت از پزشک متخصص، وارد اتاقش شد و جواب تستها را به او داد تا بررسیشان کند. بعد از گذشت چند دقیقه دکتر گفت:« جوابها درست هستند. ولی برای اطمینان خاطر، باید شما به یک مرکز تصویربرداریِ معتبر که آدرسش رو تو این نسخه مینویسم، برین و با دقت بالاتری تست بگیریم تا مطمعن بشیم.»
مریم نسخه را گرفت و با پریشانی به آن مرکز رفت و نوبت گرفت. نزدیکترین زمان خالی برای چند ماه بعد بود. یا اینکه میبایست نصف شب ساعت ۲ یا ۳ برای انجام عکس برداری، میرفت. مجبور شد ساعت سه فردا شب را رزرو کند و بچهها را شب به خانهی دوستش زهره بفرستد.
عکسها را همان موقع تحویل مریم دادند اما ریپورت پزشک متخصص مرکز چند روزی طول میکشید تا به دستش برسد. با همان عکسها صبح بعد از رفتنِ بچهها به مدرسه، خود به بیمارستان رفت و به پزشک نشانشان داد.
پزشک تشخیص تومور پستان داد. باید قبل از عودش عمل جراحی میشد و آن تومور مزاحم را از سینهاش درمیآورد یا اینکه اگر وضعیت وخیمتر میبود، باید کل پستان برداشته میشد. مجبور بود این کار را بکند، در هر صورت باید معالجه میشد، باید تحت درمان قرار میگرفت، استراحت میکرد. اما حالا وقتش نبود، چون باید نتیجهی تستها را با جوابی که لازم بود که استخدامش کنند، هرچه سریعتر به آن شرکت مهندسی میبُرد.
رو به دکتر کرد و عاجزانه از اوخواست که برایش گواهی سلامتی بدهد که نزد رییس شرکت ببرد و استخدامش را قطعی کند و بعد قول داد که حتما میآید و درمانش را شروع میکند. اما دکتر قبول نکرد و گفت شاید الان هم دیر شده باشد، نمیتوانم این کار را بکنم و درمان را به تعویق بیاندازم.
مریم التماس کنان گفت :« من باید این کار را بگیرم و درآمد داشته باشم، من دوتا بچه دارم و نیاز دارم که شغلی داشته باشم. در ضمن من باید پول داشته باشم تا بتوانم تحت درمان قرار بگیرم.»
دکتر باز هم قبول نکرد و گفت:« من نمیتوانم گواهیِ دروغ برای کسی ثبت کنم، هم برایم دردسر دارد، هم اینکه نمیتوانم ریسک کنم و جان بیمارم را به خطر بیاندازم. این غیر ممکن است.» مریم با گریه و ناراحتی از اتاق بیرون رفت و بخشی از مسیر خانه را تا نزدیک ایستگاه اتوبوس بعدی پیاده و غرق در افکارش پیمود.
مریمی که تا چند روز پیش دغدغهاش کار کردن و پول درآوردن بود تا مستقل شود و چشمش دنبال چندرغار پولی نباشد که شوهر سابقش برایش به عنوان نفقه میداد، الان باید دنبال پول میبود که کارهای درمانش را شروع کند. او بسیار تنها بود و جز دوستش زهره کسی را نداشت، نه پدر و مادری که حمایتش کنند و نه شوهری که سایهاش بالای سرش باشد.
یاد روزی افتاد که شروع این ماجراها را برایش رقم زده بود. صبحِ یکی از روزها،صدایِ مهری خانم را که بلندبلند مثل همیشه با تلفن حرف میزد، میشنید که میگفت: « دختر به آن شوهرت زیاد رو نده، یکمم به فکر خودت باش، از من بشنو رو مرد جماعت نمیشه حساب کرد، یه روز خوبن یه روز بد. خوبی و محبت بعد یه مدت برا یه سری عادت میشه، پا رو دمشون بزار، اونوقت ببین چی میشه. برو دنبال کارهای دانشگاهت، بزار دستت تو جیب خودت بره. مادر من خیر و صلاحتو میخوام. ببین این دختره مریم رو، شوهرش قبلا ماه به ماه میومد خونه و تو عسلویه کار میکرد. بعد هم دختره فهمید شوهرش اونجا یه زنِ دیگه گرفته و جدا شد و الان تو یه خونهی اجارهای با دو تا بچه دارن سر میکنن و بقیهاشم که خودت میدونی.»
داشت تکتک حرفهای مهریخانم را میشنید، چون مثل همیشه بلندبلند حرف میزد. داشتند راجع به او حرف میزدند. راجع به زندگی گذشته و الانش و صورتی که با سیلی سرخ میکرد. آنها خوب میدانستند چه بر سر مریم آمده است. مریم از مهرداد که عاشقانه با هم ازدواج کرده بودند، کمتر از یک سالی است که جدا شده است و حزانت بچهها را گرفته و خودش بزرگشان میکند. روزهایی که از سر گذرانده بود را مثل فیلمی با دورِ تند از جلو چشمانش گذراند.
شوهر سابقش، بچهها، خودش و مسئولیتهایی که داشت. نمیخواست با مرور آنها روزش را خراب کند. با خودش میگفت عجب مردم بیکاری هستند که راجعبه زندگیِ بقیه حرف میزنند و با حرف از مشکلات بقیه، مثال میزنند که از آن الگو بگیرند.
باز هم با گرم کردن سرش به انجام کارهای روتین و تکراریِ هر روزش، آنها را یکی پس از دیگری تمام میکرد. موقع شب وقتی مریم به رختخواب میرفت، آنقدر خسته بود که هرکسی جایِ او بود، اگر سرش را روی بالش میگذاشت باید خوابش میبرد، اما فکر و ذهنِ مریم را حرفهای مهریخانم درگیر کرده بود. حرفهایی که با مشغول کردن خودش به کار در طول روز از فکر کردن به آنها فرار کردهبود، نصف شب به سراغش آمده بود.
دانشگاه! کار! عجب کلمههای غریبی که از یاد برده بود. سالها پیش از دانشگاه فارغالتحصیل شده بود. مدرک دانشگاهش را بوسیده بود و گذاشته بود دم کوزه. یاد آنروزها و برنامههایی که در سر داشت را میکرد. شور و ذوق آن موقعها، هیجان هر روز از خواب بیدار شدن و دستی به سر و رو کشیدن و رفتن به دانشگاه، از پس آن همه درس و پروژه برآمدن و خسته نشدنها. اما حالا چه شده بود؟
او دیگر حتی وقت نمیکرد در روز یکبار به آیینه نگاهی بیاندازد. زندگی با او چنان کرده بود که برایش دیگر این چیزها اهمیتش را از دست داده بودند. آنقدر سرش شلوغ شده بود که زمانی جدا و اختصاصی برای خودش نداشت؛ چه برای کتاب خواندن، چه برای خود خرید کردن، چه برسد به سیاق سابق با دوستانش وقت گذراندن. آن شب در فکر آن روزها غرق بود و با لبخندی که بر لب داشت که نه از روی یادآوری آنهاست و نه از روی حسرت، قطره اشکی از گوشهی چشمش و بعد قطرات دیگر جاری میشد، قطرات اشکی از روی دلتنگی برای خودش و آرزوهایش بود.
در دلش میگفت: «من کیم، کجام، با خودم چیکار دارم میکنم، زندگی همینه واقعا، بیدار بشی صبحونهی بچهها رو بدی، بفرستیشون مدرسه و باز دوباره کارهای روتین هر روز رو بکنی و آخر شب هم بری از فرط خستگی و روزمرگیِ روز بگیری بخوابی؟ واقعا من چقدر عوض شدم، یادم رفته اصلا قبلا چجوری بودم، چیکار میکردم، چی میخواستم، الان چی؟ اصلا چی میخوام؟ این اون چیزیه که میخواستم یا میخوام باشم؟ »
صبح روز بعد با صدای زنگ گوشی بیدار شد و بعد از نماز و آماده کردن صبحانه و راهی کردن بچهها، دیگر مثل روزهای قبل حس و حال و ذوقی برای اینکه خانه را مرتب کند و به فکر نهار بچهها باشد، نبود.
به اتاقش رفت و دوباره روی تخت دراز کشید و شروع به مرور و تکمیلِ افکارِ دیشبش کرد . اینطور نمیشود که با پولی که آن مهرداد مثلا وظیفهشناس برای بچهها هر ماه میفرستد و با مهریهای که در ماه یک سکه است زندگی را اینطور سر کرد. تاکی؟ مهریهی ۱۴ تا سکهایاش چند ماه دیگر تماما پردخت میشود و دیگر خبری از سکه نخواهد بود. پولی هم که مهرداد برای بچهها میفرستند کفاف خرج و مخارج بچهها، اجارهخانه و خودش را نخواهد داد.
گویی مریم تا آن لحظه در رویایی به سر میبرد که تازه از آن بیدار میشد؛ او فکر میکرد پیروز میدان است که توانسته حزانت بچهها را بگیرد و مهریهاش را توانسته تمام وکمال از او بستناند.او فکر میکرد همین که سقفی بالای سرش است و در کوچه و خیابان نماندهاست و هر ماه همسر سابقش پولی برایشان میفرسد کافی است و زندگی برایش گل و بلبل است.
بله، اینطور بود که یکروز تصمیم گرفته بود دنبال آرزوهایش برود، آرزوهایی که در دوران تجردش داشتهاست. تصمیم گرفت دنبال کار بگردد و بعد از گشت و جستجو این شرکتی که الان منتظر نتیجهی طب کار است را پیدا کرده بود.
اما حالا با این تشخیص دکتر نمیدانست باید چهکار کند. تصمیم گرفت مشکلش را با دوستش زهره مطرح کند و از او راهنمایی بخواهد. زهره به محض شنیدن تشخیص دکتر، با ناراحتی از چیزی که شنیده بود، تصمیم گرفت به دوستش کمک کند. او گفت من پول عمل جراحی را میتوانم جور کنم و از همسرم قرض میکنم تا تو بعدا کمکم هروقت داشتی برش گردانی. اما مریم که منبع درآمدی نداشت، نمیدانست قبول کند یا نه. گفت:« من باید کار کنم و درآمد داشته باشم زهره. وگرنه نمیتوانم این قرض رو قبول کنم.» زهره یادش افتاد که برادرش کسی را میشناسد که جعل اسناد میکند. میتواند از برادرش بخواهد که از او کمک بگیرد. ولی از مریم خواست که حتی اگر این مدرک گواهی سلامت را هم برایش جعل کند و آنها استخدامش کنند، باید درمانش را شروع کند و پشتِ گوش نیندازد. مریم هم قبول کرد.
او از اینکه متوجه جعلی بودن گواهی شوند خیلی نگران بود. اما باید اینکار را میکرد تا استخدامش کنند، چون هم به پولش نیاز داشت هم یکی از رویاهایش بود که نمیخواست خاموش بماند، هرچند میدانست کاری که با سرِ کسی کلاه گذاشتن و دروغ شروع بشود،پایانی نخواهد داشت، اما حاضر بود در این شرایطِ سختی که در آن بود، این کار را بکند.
بعد از اینکه برادر زهره مدرک جعلی را به او داد و واقعا هم با اصلش فرقی نداشت، مدرک جعلی را به شرکت برد و تحویل منشی شرکت داد و از اینکه دیر توانسته آن را به دستشان برساند عذرخواهی کرد و بهانه آورد که مرکز طب کار جواب را دیر آماده کردند. منشی گواهی را گرفت و نگاهی به آن انداخت. متوجه جعلی بودن آن نشد و در پروندهی مریم قرارش داد.
مریم در دلش گفت:« خداروشکر، مثل اینکه به خیر گذشت. تموم شد دیگه استخدامم.» منشی گفت:« خانم مهندس از سرماه که میشه روز دوشنبه تشریف بیارین.»
مریم از خوشحالی رو پایش بند نبود و با شور و شعفی گفت:« بله حتما.» بعد از خداحافظی از شرکت بیرون آمد و با آژانسی سریع خودش را به خانه رساند. تصمیم گرفت با بچههایش جشنی بگیرد و این خبر را به آنها بدهد. او غذایی را بچهها خیلی دوستش دارند را میخواست بپزد، لازانیا با کلی سس بشامل. دست به کار شد و داشت آواز میخواند، « مریمِ پاییزیِ من، مریمِ پاییزیِ من…» بعد پختن لازانیا، دوش گرفت، آرایش کرد و لباس مجلسیِ قشنگش را که بچهها از آن خیلی خوششان میآمد را پوشید. لباسی که بچهها همیشه میگفتند:« مامان، چرا باید اینا رو فقط تو مهمونی و عروسی بپوشی؟ نمیشه تو خونه بپوشیشون؟» وقتی بچهها به خانه رسیدند و مادرشان را آنطور که در خوابشان میدیدند روبهروی خود دیدند، خیلی ذوق زده شدند. مریم گفت:« بدویید دستاتونو بشورین بیاین که جشن داریم.»
بعد از خوردن لازانیا و آواز و رقص با بچهها و گفتن خبر استخدامش، بچهها هر کدام به اتاقشان رفتند و مشغول درسهایشان شدند. مریم خیلی خسته بود و درد پستانش شروع شده بود، دکتر گفته بود که نباید زیاد خودش را خسته کند اما او اصلا گوشش بدهکار نبود. با همان لباس و آرایش روی تخت دراز کشید و خوابش برد.
وقتی بیدار شد که هوا تاریکِ تاریک بود و صدایِ بچهها که سر برنامهای که میخواستند ببینند، داشتند بحث میکردند. در سینهاش همچنان احساس درد داشت. لباسش را عوض کرد و به بچههایش که داشتند فیلم میدیدند ملحق شد. پیش آنها بود، میخندید و با آنها حرف میزد؛ اما در سینهاش درد داشت و فکرش هم مشغول بود که اگر اتفاقی برایش بیافتند این بچهها چه میشوند. با همین فکرها بود که تصمیم گرفت فردا پیش دکتر برود و درمانش را شروع کند.
پزشک با بررسی شرایط و دردهای مکرر اخیر مریم، او را برای انجام نمونهبرداری به بخش پاتولوژی میفرستد. بعد از چند روز و با دیدن نتیجهی نمونهبرداری، تصمیم به عمل جراحی و خارج کردن پستان چپش میگیرند تا از عود یا پخش آن جلوگیری کنند.
اما برای مریم هیچ چیز مهم نبود، مثلا اینکه یک پستانش را قرار است از دست بدهد و ظاهر زیبای زنانهاش را هم در پی آن از دست خواهد داد؛ حتی عوارض و بقیهی مراحل درمان مثل داروهای سنگین شیمیدرمانی و مراقبتهای بعدش هم مهم نبود. میدانست که باید اینکار را بکند و چارهای جز این ندارد، به خاطر بچههایش، به خاطر خودش و آرزوهایش، به خاطر ادامهی زندگی. باید سرپا هم بماند و روحیهاش را نبازد و مثل مراحل دیگر سخت زندگیاش از پس این مرحله هم بربیاید.
تاریخ عمل جراحی اواخر هفتهی اول این ماه بود. اما مریم قرار بود از اول ماه جدید در آن شرکت مهندسی شروع به کار کند. نمیتوانست اول کار بدقولی کند و بهانه بیاورد. از طرفی هم برای گرفتن این کار، کاری که خارج از قواعدش بود را، کرده بود. جعل گواهی سلامت پزشکی!
روز موعود برای تحقق آرزویش و کار در شرکت فرا رسیده بود. مریم با پوشیدن کت شلوار سرمهای با یک جفت کفش نیمه اسپرت و مقنعهای سرمهای رنگ، همراه با آرایشی ملایم راهیِ شرکت شد. شروع کار برایش لذتبخش بود و نمیخواست با دردی که در پستانش دارد یا فکر کردن به جراحی و برداشتن پستانش آن را خراب کند. این آرزویی بود که مدتها فراموشش کرده بود، ولی الان محقق شده بود. این روزها آنقدر سرزنده بود که لحظهای به بطالت و فکر وخیال نمیگذشت. کار، رسیدگی به بچهها، رسیدگی به کارهای بیمارستان و بستری شدنش، و و و …
روز عمل که رسید بچهها را به زهره سپرد و بعد از بستری چند ساعته، او را به اتاق عمل بردند عمل سه ساعتی طول کشید و خوشبختانه موفقیتآمیز بود. چند روزی را به بهانهای مرخصی گرفته بود که این مرخصی به یک ماه و بعد به چند ماه طول کشید. چون باید استراحت میکرد و دوران نقاحت بعد از عملش را سپری میکرد تا سرپا شود و سلامتیاش را به طور کامل به دست بیاورد.
نزدیک ده ماهی است که از جراحی موفقیتآمیز مریم میگذرد و مراحل درمانش یکی پس از دیگری در حال انجام است، رادیوتراپی، شیمیدرمانی و بستریهای مکررش در بیمارستان او را ضعیفتر کرده است. درست است حال مریم رو به بهبودی است، اما رویای کار کردنش به جز همان یک هفته، با گرفتن مرخصیِ طولانی، آن هم در شروعِ کار، خاموش ماند و کار کردن برایش همچنان رویایی است خاموش. اما او هیچوقت ناامید نمیشود و اطمینان دارد که روزی این رویا برایش محقق خواهد شد و از رسیدن به آن دست نخواهد کشید.
3 پاسخ
فقط در یک جمله باید بگم آفرین بر شما و قوه تخیل قویتان در داستان سرایی
جوری داستان را نوشتید که داشتم اتفاقات داستان را توی ذهنم میدیدم و غرق داستان و نوشته خوبتون شدم
ممنون از ذهن فعال شما و نشر داستانهای جذابتون
درود خانم سلیمی فرد جان
موضوع خوبی رو برای نوشتن انتخاب کردید.
مشکلی که خیلی متاسفانه زیاد هم هست.
به نظرم اگر فقط یک روز از سختترین حالت و درد شیمی درماتی نشون میداد کشش بیشتری داشت داستان. مثلن روز ریختن موها یا تراشیدن موی سر و یا توصیفی تصویری از احساس یک زن در مواجهه با این بیماری.
ادامه دهید و موفق باشید و بدرخشید👌🧡🌹✨️
سلام خانم سلیمانی عزیزم
خوشحالم که داستانمو خوندین. حق با شماست و باید به اون جزئیات هم تو داستان پرداخته میشد. حتما تو داستانهای بعدی توجه میکنم. مرسی ❤❤❤😍😍😍