داستان کوتاه «نتِ آخر» از لعیا بهادری

علاجم رفتن بود. سعی می‌کردم هرآنچه از سر گذرانده بودم را مرور کنم.
هرگز نمی‌توانستم فراموش کنم. نباید فراموش می‌کردم که این حضور تا چه حد مسموم است.
همزمان با خاتون و صبا به حوزه‌ی امتحان نهایی رسیدم. آفتاب تیز خردادماه مغزم را به جوش آورده بود. دانش‌آموزان گروه گروه دور هم نشسته بودند. مطالب درسی را دوره ‌می‌کردند. مضطرب‌تر می‌شدند.
صدای زنگ بلند شد. زنگ مدرسه نبود. فور اِلیز بود.
پشت پیانو نشسته بودی و پدرام، ‌‌استاد جوان و متینمان، به تمرین تو گوش می‌داد. اجرایت خوب بود ولی نه به اندازه‌ی من. پدرام همیشه می‌گفت :«دریا همیشه برای یادگیری مشتاق است.» اما به تو که می‌رسید با همان مهربانیِ محتاط می‌گفت :«کارت خوب است اما خیلی تنبلی.»
رومئو و ژولیت تمرین روز من بود.
چه خریتی بود که ما نواختن پیانو را به بهانه کنکور سال بعد رها کردیم؟ ما خریت‌های زیادی داشتیم، اما خریت‌های بزرگ را تو کردی. هر بار بیشتر می‌رنجاندیم.
دانش‌آموزها به صف شدند و آرام به سمت کلاس‌ها رفتند.
مچاله شده بودیم. می‌لرزیدیم. نوک بینی‌ها قرمز شده بود. صف کشیدیم و یکی‌یکی سوار اتوبوس شدیم. تنها سفری که با هم از طرف مدرسه رفتیم. اردوی مشهد. سفری که برای گرفتن رضایتش درگیری‌های زیادی داشتیم. مامانم طاقت همان دو روز دوری را هم نداشت. گریه می‌کرد. از پشت شیشه‌ی اتوبوس نگاهش می‌کردم. اشک‌های مامان، ذوق سفر را در گلویم می‌خشکاند. کاش بخاطر تو بغض تو گلویش نمی‌شدم. اما سودای کنار تو بودن دیوزده‌ا‌م کرده بود.
آخرین امتحان بود. زبان. از چند نفر شنیده بودم که برای پیش‌دانشگاهی قصد داری مدرسه‌ات را عوض کنی. ناراحت شدم؟ خوشحال؟ نه. من دیگر با تو هیچ چیز نمی‌شدم. نه ناراحت، نه شاد.
سر کلاس زبان نشسته بودم. آموزشگاه پارس. بوی خاکِ باران‌زده بلند شد.
فردای همان روز آزمونک هندسه داشتیم. جزوه‌ام را گرفته بودی که بخوانی و برگردانی. اما نیاوردی. اعتراض کردم. به آرامی، با خواهش. تو اما همیشه برای پرخاشگری آماده بودی. من هم که کوتاه‌ترین دیوارِ دم دستت.
جزوه را نهایتاً زیر باران فرستادی و پیام بلندبالایی هم همراهش. به‌جای تشکر، سعی داشتی به من عذاب وجدان بدهی که تو این هوا و زیر این باران جزوه را فرستاده‌ای و من نامرد و بی‌معرفت بودم که نگذاشتم دستت بماند.
تو لذت درس‌خواندن را هم به کامم تلخ کرده بودی. قرار بود پا به پای هم پیش برویم و تلاش کنیم. تصمیم گرفتی به‌جای آنکه دوستم باشی، لوس شوی. بیمار شوی. عقده‌ای شوی. نمی‌دانم چرا همان‌ روزها نفهمیدم چه بلایی دارد سرم می‌آید. چرا همان روز به خودم نگفتم این مدل دوستی، این وابستگی، کار نمی‌کند.
روزی که همراه مامان‌ و مامان‌بزرگ‌هامون و خاله الهه‌ات رفتیم پارک بانوان را یادت هست؟
دست تو دست هم مسیری رو قدم می‌زدیم و آهنگی که از گوشی تو پخش می‌شد باهم می‌خواندیم.
همان‌جا بود که دیوانه‌وار و احمقانه بهت گفتم:
«مهسا‌، کاش این پیاده‌رو تا ابد ادامه داشت. کاش هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.»
قدم می‌زدی، می‌رقصیدی و من نگاهت می‌کردم. انگار خواهرم را نگاه می‌کردم.
تو هیچ ‌وقت نمی‌دانستی که من چقدر از خانواده‌ی مادری‌ات چندشم می‌شد و با این‌حال تظاهر می‌کردم که دوست‌داشتنی‌اند. نمی‌دانم چرا، شاید برای اینکه تو ناراحت نشوی، شاید برای اینکه خودم را گول بزنم. که تو خوبی و خانواده خوب و سالمی داری.
خودت کم روانی نبودی. خاله‌ی سبک مغزت هم بیشتر پُرت می‌کرد. برای تو دشمن فرضی می‌ساخت.
واقعا من چرا آن‌قدر تو را دوست داشتم؟ چرا؟ تو چه داشتی؟ نمی‌دانم در خودم چه ندیدم که به تو آویزان شدم. تو برای زندگی خودت هم زیادی بودی. تو حتی درخودت هم جا نمی‌شدی. کدام حفره‌ی وجودِ مرا پر می‌کردی؟
کدام خلا را؟ جزئی از من دنبال چه بود که در تو پیدا کرد؟ زخم‌هایت در من دهان باز کرده بود. زخم‌های مانده از مرتضی_ پدر عقده‌ای و بیمارت.
سر جلسه‌ی امتحان، شکلات و آب‌نبات پخش می‌کردند.
ظهر عاشورا بود. برای کمک به مراسم و پخش نذری رسیدم خانه‌ی مامان سوسن. بین خانواده‌ی مادری‌ات، فقط همین مادربزرگت را دوست داشتم. محسن، دایی کوچک‌ترت، او هم بدی نبود. محسن وسط راه‌پله‌ها بود. من را دید و به گرمی احوال‌پرسی کرد. همیشه می‌گفت چون درس‌خوان و با پشتکار هستم یاد خودش می‌افتد. محسن پسر مودب و باسوادی بود.
هر سال همین موقع‌ها، مرتضی برای دعوا بهانه‌ای جور می‌کرد تا از دماغ همه دربیاورد. همان صبح، در جواب اعتراض مادرت، مشتی وسط صورت زن بیچاره کوبید و بعد تو را که دفاعش کرده بودی چسباند به دیوار و خرخره‌ات را فشار می‌داد.
نفهمیدم چه شد که جرئت کردی و رفتی سمت پنجره. طبقه‌ی پنجم. می‌خواستی خودت را پرت کنی. محسن سراسیمه به سمتت دوید و از پشت، یقه‌ات را کشیدت. با چنان شدتی وسط پذیرایی پرت شدی که صدای برخوردت با زمین هنوز در گوشم مانده. بعد هم افتاد روی قفسه سینه‌ات و یک نر و ماده حواله‌ی گوش‌هات کرد. از ترس، از خشم، بخاطر نفرت از مرتضی.
ساعت را نگاه کردم. ده دقیقه دیگر می‌توانستم برگه‌ی امتحان را تحویل بدهم.
بند ارغوانی و صفحه‌ی طلایی، همان ساعتی که هم تو داشتی و هم من. خریده بودم که مثل هم باشیم. مثل همان دستبند نخی قرمز با نماد بی‌نهایت، توی دست راست تو و من.

به هر بهانه‌ای وسط کلاس داد و فریاد راه می‌انداختی و سوراخ‌های بینی‌ات تند تند باز و بسته می‌شد.
می‌گفتی :«ادعای معرفت و محبت می‌کنی اما دروغگویی.»
آخرین اتهامِ دروغگویی را برنتابیدم. کتاب‌هایی که در دست داشتم به سمتت پرتاب کردم. ساعت ارغوانی را باز کردم و کوبیدم زمین. شکست. فریاد کشیدم :«از زندگی من گمشو بیرون.»

برگه‌ام را تحویل دادم و برگشتم توی حیاط. یاسمن منتظرم بود. نگران بود.
پرسید :«مطمئنی؟ چهار سال رفاقت حیف نیست؟»
مطمئن بودم. یا دست کم آنقدر خسته بودم که دیگر توان تردید نداشتم. عجیب بود. به چیزی عادت کرده بودم که داشت نابودم می‌کرد. دوست‌داشتنم ته کشیده بود. بلاکم می‌کرد و برمی‌گرداند. می‌دانست طاقت بی‌خبری را ندارم و عامدانه پا روی دلم می‌گذاشت. من بیمار شده بودم. غذا نمی‌خوردم. روز به روز ضعیف‌تر می‌شدم. اول فکر می‌کردم این دوست داشتن است. بعد فکر کردم شاید رفاقت همین است. هیچ کدام نبود. ساعت‌ها می‌نشستم و این پا و آن پا می‌کردم تا بفهمم کجا اشتباه کرده‌ام. کدام حرف را بد زده‌ام. کجا کم گذاشته‌ام.
محاکمه‌ای تو سرم شکل گرفته بود که همیشه خودم متهم بودم. یکبار به خودم آمدم و دیدم که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسم. دیگر دلخور نمی‌شوم. یک روز دیدم که اگر هیچوقت هم نباشی اتفاق خاصی نمیفتد.
یاسمن هنوز نگاهم می‌کرد.
گفتم :«آره، مطمئنم.»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

5 خرداد 1403

5 خرداد 1403

2 پاسخ

  1. لعیای عزیز،

    قصه‌ی شما زبان بسیار روانی دارد که تا انتها نرم و یک‌نفس پیش می‌رود.

    داستان یک رابطه‌ی ناخوشایند که به شکل تک‌گویی راوی و در قالب یادآوری خاطرات بازگو می‌شود که شیوه‌ی جالبی است. این قبیل روابط به‌ویژه در میان دختران نوجوان بسیار شایع است و گاهی خاطره‌ی تلخ آن تا سال‌ها در ذهن‌شان مرور می‌شود، بنابراین قصه‌ایست که خیلی‌ها می‌توانند با آن همذات‌پنداری کنند.

    ایرادی که شاید بتوان به قصه‌ی شما گرفت این است که هیچ کنش مشخصی در آن وجود ندارد؛ چیزی که هم این قصه را در ذهن ماندگار کند و هم سبب هم‌دردی ما با راوی شود. در واقع ما بیشتر به سمت هم‌دردی با شخصیت دوم می‌رویم که در خانه مشکلات زیادی دارد و حتی رفتارهای او برای ما توجیه‌پذیر می‌شود و از راوی بیشتر احساس غرزدن یا مظلوم‌نمایی دریافت می‌کنیم. انگار که این اتفاق برای خود نویسنده افتاده است و حالا می‌خواهد بدون هیچ دلیل منطقی شدت فاجعه را به ما بقبولاند.

    شاید بهتر باشد احوالات درونی شخصیت را در دل یک کنشِ مشخص از رابطه‌ی میان آن دو نشان داده و سپس قصه را در حوالی آن اتفاق گسترش دهید تا از حالت گزارش‌گونه خارج شود.

    موفق باشید.

    1. درود بر شما مریم عزیز. توجه، محبت و دیدگاهتون برای من بسیار ارزشمنده و حتما در ادامه مسیر به نکاتی که فرمودید توجه کافی خواهم کرد. زنده‌باد عزیزم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *