تلفن داخلی که زنگ خورد، سگرمههای مرد درهم رفت. آخر وقت اداری بود. مرد استکانهای چای را شسته و زیر سماور را خاموش کرده بود. کاری در آبدارخانه نداشت. دگمههای روپوشش را نیمهباز رها کرد و گوشی تلفن را برداشت. پشت خط منشی شرکت بود که میگفت مرادی فعلا باید در شرکت بماند تا از میهمانی که میآید، پذیرایی کند. مرادی هم فرصت را غنیمت دید تا درخواستش را با رئیس مطرح کند. با منشی شرکت هماهنگ کرد تا قبل آمدن میهمان به اتاق رئیس برود.
آقای مرادی دوباره سماور را پر از آب کرد و کلیدش را چرخاند. روپوشش را پوشید. پوشهای را از کیفش درآورد. نگاهی به برگهها انداخت و یکی از برگه ها را از لابهلای آنها بیرون کشید و روی دیگر برگهها گذاشت.
به جلوی در اتاق رئیس رسیده بود. با ضربهای اجازه ورود گرفت.
– قربان چایی میل دارید برایتان بیاورم؟
– نه نیازی نیست. چه کار داشتید؟
– آقای رئیس من مدارک پسرم را خدمتتان آوردهام. کافیست ملاحظه بفرمایید. من برای عمل پسرم نیاز به وام بیشتری دارم. اگر مبلغ وام مرا هم مثل پرسنل موافقت بفرمایید، کار من راه میافتد.
– آقای مرادی این مسئله را قبلا با حسابداری مطرح کردید و جواب را شنیدید. دوباره وقت من را میگیرید.
– آقای رئیس باور کنید از پس پرداخت قسط ها برمیآیم. با ماشین هم کار میکنم. شما لطفا این برگههای پرونده پسرم را ببینید. خواهش میکنم.
سپس با عجله برگه ها را بیرون آورد و نزدیک رئیس رفت. رئیس که نگاهش به گوشی بود، با دست مرادی را به عقب راند.
آقای مرادی برگهها را جمع کن. این شرکت قوانین و ضابطه دارد. همین جوری که نیست. این مشکل شماست و باید راه چاره دیگری برایش پیدا کنید. از اتاق بیرون بروید. میخواهم تماسی بگیرم.
مرادی با لبی جمعشده برگهها را داخل پوشه گذاشت و رفت. رئیس هنوز با گوشیاش مشغول بود. از اتاق که خارج شد خانم حاتمی صدایش کرد و دستور رئیس برای تهیه شیرینی و آماده کردن قهوه را به مرادی گفت. بعد کیفش را برداشت و با مرادی خداحافظی کرد.
– شما نمیمونید خانم حاتمی؟
– نه رئیس گفتند من بروم. خداحافظ.
– خداحافظ شما.
آقای مرادی هم به سمت در خروجی رفت و خریدها را انجام داد. نزدیک ساعت ۸ شب بود که همه چیز را در آبداخانه آماده کرده بود. چند ساعت قبل را با خودش مرور میکرد. به وقتی که رئیس درخواستش را قبول نکرده بود. به چند ساعت قبل تر که آن مردک، کارپرداز شرکت با سیگاری روی لبش به آبداخانه آمده بود. دود سیگارش آنجا را پر کرده بود. هر چقدر به او تذکر میداد که نباید در فضای بسته سیگار بکشد و این کار او برای مرادی دردسر میشود به خرجش نمیرفت. مردک پنجره را باز میکرد و میگفت که دیگر آنجا فضای بسته نیست.
یاد آن پسر تحصیلدار افتاد. چند بار کار خودش را به مرادی انداخته بود. بین کارهای اداری و بانکی به کارهای خودش میرسید. هر وقت که وقت کم میآورد، سراغ مرادی میآمد تا یکی از کارها را انجام دهد. شنیده بود بین کارهای شرکت چند سفارش کاری هم از اسنپ انجام میدهد. هر بار که مرادی میخواست از پذیرفتن کارش امتناع کند، پسر با بن غذای اضافی یا چیز دیگری راضیاش میکرد. مرادی هم بیشتر نگران این بود غیبتش در شرکت برایش دردسر شود؛ همیشه به تحصیلدار میگفت که اگر کمکی میخواهد به موقع بگوید، اما وضع همیشه همین بود. خودش را که با آنها مقایسه میکرد، چیزی کم نداشت. اگر میتوانست مدتی را بدون کار دوام بیاورد، حتما با مدرک تحصیلیاش کار بهتری پیدا میکرد. اما شرایط زندگی همیشه از او جلوتر بود و مجبور بود تن به شرایط موجود بدهد.
در همین لحظه بود که صدای زنگ در داخلی شرکت به صدا درآمد. در را باز کرد. میهمان را که خانم جوان و آراسته ای بود به اتاق رئیس راهنمایی کرد. رئیس دستور پذیرایی را داد که هر چه زودتر آورده شود، بعد مرادی میتوانست به خانه اش برگردد.
به آبداخانه برگشت. ظرف شیرینی و بشقاب ها را به اتاق برد.
– قهوه را چرا نیاوردی؟
– رئیس دارم آماده میکنم. چند دقیقه دیگر آن را هم ميآورم.
-یک دفعه همه را بیاور و برو دیگر.
مرادی آهسته از اتاق خارج شد. صدای خنده زن در گوشش پیچید. مرادی حافظه بصری خوبی داشت. هر چه فکر کرد، ایشان را به جا نیاورد. مطمئن بود که این خانم را قبلا در دفتر رئیس ندیده است. ظاهر زن با اینکه آراسته و بوی عطرش در فضا پیچیده بود، اما شبیه مدیران و افراد دیگری که قبلا به دفتر رئیس میآمدند، نبود. همان طور که قهوه ترک را در جزوه مسی هم میزد، با افکارش کلنجار ميرفت. حسش میگفت که جلسه امروز شخصی است و ارتباطی به کار شرکت ندارد. خشمگین از اینکه رئیس او را تا این ساعت نگه داشته، در حالیکه این کار ربطی به کار شرکت نداشته است. پیش خودش میگفت:«میتوانست خودش قهوه را از بیرون سفارش دهد، یا نه اصلا خانم را به کافهای، رستورانی چیزی دعوت میکرد. من چرا باید برای این کار میماندم». یاد جمله رئیس افتاد که پرونده پسرش را ندید و گفته بوده که این مشکل مرادی است و خودش باید چاره بیاندیشد. خب قهوه هم مشکل خود رئیس بوده و خودش باید مشکل را حل میکرد. فکر عمل پسرش دوباره به ذهنش هجوم آورد. باید از آشنایان یا دوستان قرض میگرفت. شاید هم مجبور میشد از باجناقش قرض بگیرد. قرض گرفتن برایش سخت بود، علی الخصوص از آدم مغروری مثل باجناقش. به نظرش رئیس اگر میخواست؛ میتوانست درخواستش را قبول کند. اگر رئیس موافقت میکرد، مسئول حسابداری هم حرفی نداشت.
کوله پشتی و سایر وسایلش را روی صندلی آبداخانه آماده کرده بود تا به محض بردن قهوه، محل کارش را ترک کند و به سمت آزمایشگاه برود. دو بطری پر شده آزمایشگاه که برای آزمایشات قبل عمل بود، در جیب کناری کوله بود. آن جا گذاشته بود تا احیانا یادش نرود. بردن پسرش با آن شرایط به آزمایشگاه سخت بود و با هماهنگی قبلی، قرار بود خودش نمونه ها را تحویل بدهد.
قهوه ها را در سینی گذاشت و شکرپاش را هم کنار فنجانها گذاشت. خشمش هنوز فروکش نکرده بود و نگاه بیاعتنای رئیس از جلو چشمش نمیرفت. کمی این پا و آن پا کرد. بدنش گرگرفته بود. میبایست هر چه زودتر قهوه ها را قبل از سردشدن به اتاق میبرد. با خودش کلنجار میرفت. به سمت کیفش رفت و دوباره برگشت. سینی را برداشت. نزدیک درگاهی که رسید صدای رئیس و میهمانش که در حال گپ و خنده بودند، مرادی را متوقف کرد. دوباره به آبدارخانه برگشت. ظرف شکرپاش را نزدیک به قهوه سمت راستی کرد. با قدمهای بلندی به سمت اتاق رئیس رفت. قهوه نزدیک شکرپاش را برای رئیس و قهوه دیگر را برای میهمانش گذاشت و اجازه رفتن گرفت. چند قدمی عقبعقب رفت و سپس از اتاق خارج شد. پشت در اتاق چند لحظهای ایستاد. آب دهانش را قورت داد و سینی به دست به آبدارخانه برگشت.
کوله را انداخت و پوشه را در دستش گرفت. آزمایشگاه سر کوچه شرکت بود. به سمت باجه تحویل نمونهها رفت. نگاهی به نمونه ادرار انداخت. با اینکه مقداری از ادار کم شده بود، اما هنوز تا خط نشانه حداقل، فاصله داشت. لبخندی از خشم و رضایت روی لبش نشست.
حالا دیگر مشکل فقط برای خودش نبود؛ رئیس هم قسمتی از مشکلش را چشیده بود.
یک پاسخ
درود خانم آجودانی جان
به نظرم عنوان داستان در تضاد با مفهوم داستانه. چون واقعن مشکلی حل نشد.
شاید به عمد این عنوان انتخاب شده.
بکار بردن کلمه لپ هم از نظر من مناسب نبود.
موفق باشی و ادامه دهید و بدرخشید✨️🌹♥️