تمام نامههای نیمهنوشتهاش را در اجاقک سوزاند؛ تنها عکسهارا نگه داشت. با تندی پیرهنش را که انواع و اقسام جانورهای ریز بهآن چسبیده بود، از خود کَند. تن گرمازدهاش را روی مبل پوسیده انداخت و سیگاری بر دو لب قرار داد.
هفته پیش اسلحهی دولتیاش را گرفته بودند؛ منطقه از ردهی حفاظتشده خارج شده بود.
موژان با چشمانی نیمهخمار، ستونِ کوچک و «کماهمیتی» از روزنامه را مرور کرد: «در نشستی که مبنا بر خاتمه یافتن جنگلزداییِ ماهرنگ تا مساحت معینشده، به اصرار معاونان عمران دولت و استانداری گسترش پیدا کرد… نمایندان محیطزیست بر مخالفت اصراری نورزیدند.»
تمام پیامهای آنلاینش را مرور کرد. قفسهسینهش تنگ شد و نوکیا را به گوشهای پرت کرد. هر چقدر هم با زندگیاش زیر پای دولتمردها قمار میکرد، تنها پولهای بزرگ میتوانست آنهارا قانع کند. پولی که صحبتکردن دربارهش هم ترسناک بود.
جانداران خانگی زیادی داشت و حلقههای سیگارش را به صورتهای سبزشان روانه میکرد. طبقههایی از گیاهان ابلق شده و ارکیدههای رنگارنگ جلوی پنجره، کابیناش را سرظهر هم تاریک میکرد.
تنهی خودش مانند ارکیدههایش بود. لاغر و کمی خمیده در خود. موهای پریشان مسیرنگاش کوتاه و چشمان نافذش، چهرهای شبیهبه روباه بهاو میداد.
افکارش را با موج دودها بالا پایین میکرد:
«برای قشر کارگر و کارمند پول از جون هم براشون باارزشتره. هرچند مثل برگی که زود خشک میشه پولهای اونها هم زود به زود خشک میشه و به ته میکشه. ولی برای مقامدارها و سرمایهدارها، پول یهچیز جدانشدنی و بیانتهاست. فقط یه مشت برگ خالی نیست. درختای همیشه سبزش رو دارند. ولی آرامش و جانشون که بیانتها نیست.»
صدای ریزِ مرغ پشهخوار از پشت پنجره پاسخ افکارش را میداد. با خستگی کسالتآوری بلند شد. اثری از قطعههای یخ روی خاکبرگهای گلدانها نمانده بود.
از پنجره، پیکاپش که در حاشیهی جنگل پارک کرده بود، به چشم میآمد. همینطور ماشین شکارچیان و قرار ملاقاتی که درحال رفتن بود.
قبل ازاو پدرش جنگلبان اینجا بود. موژان تمام زندگیاش در همین کابین کهنه و در انزوای وحشی جنگل بزرگ شده بود. هیچوقت تحصیلات مدرسهاش راهم تکمیل نکرد. در نوجوانی کار پرورش نهالهای زینتی و گلآرایی مراسمات را انجام میداد که ازآنهم پول چندانی عایدش نمیشد. زندگی اجتماعی، آلودگیاش بود. زمانی عروسک دستی پدرش در بعضی مجالس سطح متوسط بود. هنوز هم در مجالسی شرکت میکرد که روابط کوتاهمدتش وابسته آن بود. او حالا سیوچندساله تنها داراییاش همین کابین و جنگل ماهرنگ بود.
چشمانش بر عنکبوت مخملی قرمزرنگینی در شکاف پنجره افتاد. تورش که فضای زیادی اشغال کرده بود، با اجساد طعمههای پیشین تزئین شده بود. او هم با هشت چشمش به او خیره شد.
***
پرویز ایلیاتی، معاون توسعه پایدار دولت بود. موژان بعد از سه ماه رابطه، بلاخره او را به کابینش کشانده بود تا بتواند علاوه بر پول، کمی دل دولتمرد را با صحبتهایش نرم کند و جنگل را نشانش دهد.
جنگل ماهرنگ در بادهای پاییزی خوشآوازتر و با افراهای پیرش سرختر از هرجای دیگری بود. درختچههایی از شیپور فرشته و یاسهای ستارهای را که خودش در نوجوانی کاشته بود، درمیان پراکنده بودند. عطر پونههای وحشی، دوشِ خنکی برای مغز هر بازدیدکنندهای بود. حتی معاون هم این زیباییهای زودگذر را تحسین میکرد. موژان راه را از طریق یگانه ویستریاهای بافتهشده در افراها دنبال میکرد.
کابین جنگلبان به کوچکی یک خانهدرختی محقر بود. موژان جداگانه مثل مارمولکی، به تندی از صخرهها بالا رفت و یک نردبان طنابی برای پرویز انداخت. بیشتر اتاق خاک برداشته بود. سوسکهای کرگدنی با باز شدن در، روی دیوارهای چوبی به شلفی فرسوده جهیدند؛ لابهلای کلکسیونی از فسیلهای فرسودهی پدر.
پس از همآغوشی، حرفهای تکراری و
ملالآورِ مرد دربارهی هیئت کمیسیون فلان شروع شد. موژان که به او تکیه داده بود، با کیسه یخ خودش را خنک میکرد. با اشارهای محسوس، حواس او را به بریدهی روزنامه جلب کرد.
– واقعا مسخرهست چنین چیزهایی که میگی دغدغه نمایندهها باشه. اینهمه کارخونه متروک اطراف استان داریم و بااینحال ترجیح میدن زمینهای زنده ما رو صاف کنن.
پرویز لبخندی از خاطرجمعی زد و جعبه فلزیاش را از کت درآورد.
– نگران اینچیزها نباش عزیزم. خودم برات کار خوبی جور میکنم. با وسواس سیگاری انتخاب کرد و بعد از اولین پک، ادامه داد:
– اما واقعبینانه نگاه کنی ول کردن جنگل به خودی خود اسرافه. درهرصورت، طوفان و قحطی بزودی بهش میرسه و… به مرور، اینجا هم با ما نابود میشه.
– مطمئن باش، طبیعت چند صدساله اینجا، از ما بهتر بلده که زنده بمونه. همین پرچینها و بادشکنها تا حالا از طوفان نجاتمون دادن.
ذرات خاکستر سیگار مرد به موهای او ریخت.
– متوجهام متوجهام. این تصمیمگیریها از عهدهی ما خارجه؛ جدی میگم. در آرمانیترین حالت بتونیم قرن آینده جنگل زراعی جایگزینش کنیم.
موژان از آغوشش درآمد و به تندی جواب داد:
– جنگلهای زراعی هم به نوعی کارخونهاند. فقط چرخدندهها از جنس درختیاند که بهسرعت قطع میشن. اون لعنتیها حتی جنگلبانهایی استخدام میکنن که مامور تیراندازی به پرندهها و سنجابها باشن. چون حیوونا برای اینجور «جنگلها» فقط آفتان.
– بس کن تو هم با این حیواندوستی بچگانهت. من کسی نیستم که باید قانع کنی؛ وزرای محیطزیستن! البته اگر تاحالا اونها رو زیر لنگهات نگرفته باشی. تو که خوب میدونی من رو نمیتونی دور خودت بگردونی و در تنگنا بزاری…
موژان برافروخته لبانش را برهم فشرد و چینی به زیر چشمش افتاد. مرد که سریعا متوجه حرف تند خود شد، با صدای دستپاچه و ملایمتری گفت:
– ولی علاقه من از اول به تو شرافتمندانه بوده؛ علارغم خودفروشیهایی که میکردی.
مرد سیگارش را بر لبان او جا انداخت. پساز سکوت کوتاهی، پرویز که سنگینی نگاه او را که حالا به روحش زل زده بوده حس کرد، تلاش به عوض کردن موضوع کرد:
– عزیزم تو فقط یه زن جوونی. تو این موضوعات هرکسی متوجه حسن نیت تو نمیشه. بهتره خیلی چیزهارو نادیده بگیری تا… تا حداقل از ناکارآمدی تلاشهات دیوونه نشی. درمقابل فرادستها، حتی ماهم فقط میتونیم بتمرگیم سرجامون و چشمامونو ببندیم.
بهآهستگی شانههای موژان را لمس کرد و با لحنی انحرافآمیز گفت:
– خشمت رو بزار توی کارهایی که برای خودت و بقیه لذتبخشه عزیزم…
– شایدم حق با توئه. شاید …
عنکبوت سرخ دوباره از شکاف بیرون آمد. پرویز بیاعتنا، کلمات اورا برید و به سمت دیگری سوق داد.
– شاید همین لذت بتونه همسری برات بیاره. اونموقع میتونی تاثیری رو جامعه زنبورها و سنجابها بزاری. نه اصلن میدونی چیه؟ همین گیاهخواریت تورو بیشاز اندازه حساس و متأثر میکنه. به نظر من…
حرفهای پوچ و نیشخندهای پرویز در دودهای سیگار محو میشد و موژان به تصاویر خیالیای خیره شده بود. تصاویری از گیاهان زینتی به زمینی از تور عنکبوت، رویِش چنگالهایی از جای ناخن در هشت دستانش و خالهای مشکی بر تن سرخ مخملیاش.
بعد از سوزاندن چند سیگار دیگر، به خود آمد و سریع بلند شد. با کرشمه و اشارههای بازیگوشانه، پرویز را مثل سگ گرسنهای با خود به وان کشاند. در حالی که صورت اورا در دست گرفته بود و با طمع میبوسید، برقی جلوی چشمانش را گرفت. در یک چشم بههم زدن، قیچیِ مو را برداشت و پسسرش را با یک ضربه عمیق سوراخ کرد. پرویز که نمیتوانست درست نفس بکشد، مبهوت مانده بود و لب نیمبازش نالههای خفیف خوکی را سر داد. موژان سرِ سوراخ شده و خیرهی اورا در سینهاش گرفت. همراه با نوازشهایش موهایش را استشمام کرد.
– اوه عزیزم نگران نباش. من هیچوقت ازتو خشمگین نبودم؛ قرارهم نیست که از دست کسی دیوونه بشم. هیش هیش…آروم باش…
ساعاتی بعد از تخلیه خون در وان، بند به بند مرد را در دستگاه چرخگوشت، خرد کرد. قلب و بخشهای سالمتر و فربهاش برای بستهبندی در یخچال جدا کرد. بخشهای دیگر را برای غذارسانی به کفتارها و روباهها کنار گذاشت. برای اولین بار مشتاق بود که به نصیحت گوشتخواری عمل کند. آنهم با چه گوشتی!
«عزیزم ازاونجا که میدونم به اسرافِ منابع حساسی، حالاحالاها رهات نمیکنم.»
***
در مهمانخانهی حاشیه شهر، مردی با موهای سیاه روبه طاسش در پشت بار نشسته بود. او با نامهای ناشناس حاوی عکسهای هوسناکی، رویش را در چنین جایی نشان داده بود. موژان پیراهن تنگی با کتی از پوست روباه پوشیده بود و پشت میز به آرنجش تکیه داده بود. تصاویر افراد در آینهکاریهای بار میجهید و میشکست.
مرد هدفش را ازطریق آینهها پیدا کرد. با انحراف تیزی سرتاپای او را برانداز کرد و پس از معرفی خود، او را به نوشیدنی دعوت کرد. گفتوگویی ظاهرا یکطرفه از طرف مرد شروع شد. موژان با نگاههای نافذش او را بیشتر تشویق و تشویش میکرد.
مرد با بیاعتنایی کاذب از اصلاحهای کنترلِ قحطی برای موژان حرّافی میکرد. تمام تلاشش براین بود که که خیلی وا ندهد و جاسنگین و حرفهای بهنظر رسد؛ درحالیکه مثل بچهای مرتبا باسناش میجنبید و پاهایش تاب میخوردند.
استاندار که عین کنه به موژان لانه کرده بود، با لمس کمرگاهش جرئتش را جمع کرد تا یکراست سر اصل قضیه رود. موژان هم بیمعطلی اورا به وانتاش دعوت کرد.
پس از ملاعبهای کمنفس و پرتب و تاب، کم کم چشمان مرد سیاهی رفت. موژان با نگرانی صورت او را نوازش کرد و حالش را جویا شد که عاقبت همان لحظه، حالتی بهمثابه غش بهاو دست داد. او که خود بیحال شده بود فورا پادزهر تاتوره را نوشید. استاندار از زهر لبهای او فلج شده بود و چشمانش سفید و باز مانده بود. رشتهموهای مرطوبش را از صورتش مرتب کرد و وانت را روشن کرد.
نیمه شب به جنگل ماهرنگ رسیدند. پیچکهای جنگلی با شکوفههای سفید، انعکاسی از نورِ ماه بودند. و همینطور شکوفههای مهتابیرنگ درختچههای شیپور شیطان، که در نگاه اول تفاوتی با شیپور فرشته نداشتند. سم تاتوره را از همین درختچه نزدیک به کابیناش عصارهگیری کرده بود.
با فرغون، جسد را به دخمهای متروک در قلب جنگل برد. ابزار باغبانی و سایر وسایلش را که از قبل آنجا آماده کرده بود را با دقت بررسی کرد. تعدادی از گیاهانش را هم منتقل کرده بود. ناگهان در لحظهای غفلت، چنگی درشت و سرد پای جنگلبان را میگیرد و به سمت خود میکِشد. با صورت به زمین سنگی میافتد و خون از بینیاش جاری میشود. غلتی روی زمین میزند و با چابکی کمزحمتی، چنگالک باغبانی را بهدست میآورد. آنرا ابتدا در دست و سپس در صورت و فَک مرد چندین بار فرو میکند و میپیچاند؛ بهطوریکه یکی از چشمانش را با عصبش بیرون میاندازد. مرد نیمهفلج، تقلایی ضعیف کرد و در رودی از خون و بوی لجن خفه شد…
کرمهای شبتاب جنگل در ورودی دخمه، به پرواز درآمده بودند. چنانکه انگار، ستارگان برای این قربانی به ماهرنگ فرود آمده و هوا را به خنکی، تبرک داده بودند. کمکم جیرجیرکها هم به خواب رفتند و تکگوییهای کلاغهای پیش از سحر شروع شد…
***
جسد استاندار خیلی زودتر از معاون ایلیاتی پیدا شد.
نسیمهای گرم، شاخه و برگها را به پچپچ انداخته بود. مگسهای گوشتی حریصانه یکجا تجمع کرده بودند.
جسد، بدون دست و پاهایش را به شاخههای پیچندهی افرایی سرخ با طنابی نردبانی بافته شده بود. این درخت فقط قاب اثر هنری او بود. هنری که درنظرش از هر مقدار پولی برای فرادستها قانعکنندهتر بود!
شکم استاندار سرتاسر شکافته و با خاک پُر شده بود. بهجای هر عضو، گلهایی فصلی کاشته شده بود: به جای قلب دالیای سیاه، رودهها از میخکهای زرد و خشخاش، معده و مابین از آلاله و بگونیا. تابلویی زنده و باشکوه از رستاخیز طبیعت و حقارت انسانِِ بیدوام.
۵ ماه پسازآن، بالا تنهی سیاه و تجزيه شدهی پرویز در لابلای پوششی گیاهی انبوه پیدا شد. بهطرح حلزونی، پونههایی در حولش سبز شده بود. بهجای مغزش کندوی عسلی زنده شکل گرفته بود. گمان براینکه در ابتدا ملکهی زنبوری در جمجمه او گیر افتاده و کمکم سلولهای ششضلعی لبریز از زنبور پرش کرده بود. سر پوکش حالا سکونتگاهِ حیاتیای برای دیگری شده بود. خالی از گوشت، تنها بوی غیرزنندهی تعفن و استخوانهایی ماهرنگ مانده بود.
***
روزنامه: «پلیس، قاتل سریالی را که استاندار سابق از قربانيانش بود، شناسایی و اتهامات را اثبات کرد. موژان سلیمی، جنگلبانِ سابقِ جنگلِ ماهرنگ، بهدلیل مکاتبات مشکوک و وجود دیانای قربانيان در یخچالش متهم شده و همچنان فراری است. در منابعی ذکر شده قتلها نشانی برای اعتراض به جنگلزدایی ماهرنگ بوده…»
ارکیدههای پشت پنجره همگی پژمرده شدند و کمکم جنگل ماهرنگ بدون هیچ وقفهای، برای فعالیت کارخانهجات، صاف شد و همراه باآن اجساد قدیمیتر شکارچیانی از خاک هویدا شدند. عنکبوت سرخپوشِ بیوه هم همراه با موژان بهدنبال آشیانهای جدید رفت.
2 پاسخ
فاطمهحورای عزیز،
در قصهی شما فضای رعبآور و خشن خاصی وجود دارد که میتوان وحشت موجود در آن را لمس کرد و از شخصیت خونسرد و هدفمند قصه با چهرهی «روباهمانندش» و از «عنکبوت سرخپوش بیوه» ترسید. ذهن و قلم شما قابلیت پرداخت چنین فضاهایی را دارد و اگر زبان قصه کمی روانتر شود تا هنگام خواندن دستانداز ایجاد نکند میتوان کاملن در حسوحال این فضاسازی خاص قرار گرفت.
چیزی که با این فضا چندان همخوانی ندارد نیت شخصیت است؛ جنگلبانی که دغدغهی حفظ جنگل و حیوانات را دارد و به بقای طبیعت اهمیت میدهد بهطور منطقی نمیتواند مرتکب چنین قتلهای وحشتناکی با آن جزئیات خشونتبار شود. دستکم شخصیتپردازی صورتگرفته در قصه این حد از خشونت را توجیه نمیکند و لازم است که بیشتر در مورد پیشینهی شخصیت و ویژگیهایش شرح داده شود تا بتوان رابطهای منطقی میان نیت و اعمال او برقرار نمود. درغیر اینصورت گویی این شخصیت صرفن یک قاتل زنجیرهای بیهدف است که برای خواننده شخصیتی قابلاعتنا و باورپذیر نیست.
موفق باشید.
خیلی ممنونم از نظرتون و اینکه وقت گذاشتید داستانم رو خوندید خانم کاشانکی عزیز
قبول دارم شخصیتپردازی ضعیفی داشتم روش کار میکنم