– حسنی، چته، کشتیهات غرق شده؟
صدای فریبا همکلاسی پارسالش بود که امسال کلاسشان یکی نیست.
کنج راهرو غمگین ایستاده و به بحث دیروز با مادرش فکر میکند. باز نتوانست قانعش کند.
خانم حیدری با مانتو شلوار زرشکی و کفش مشکی پاشنه بلند بچه بغل به مدرسه آمده بود. چند دانشآموز با روپوشهای خاکستری دور و برش گرفتهاند و پا به پایش تا درِ دفتر میروند، هر کدام برای جلب توجه و خنداندن بچه حرفی میزنند و حرکتی میکنند، لیلا سلام میکند ولی با بچهها دنبالش راه نمیافتد.
دختربچه از روی شانهی مادر پشت سر، آنجا که لیلا ایستاده نگاه میکند. لیلا دو شستش روی شقیقهها میگذارد و سبابههایش شاخکهایی در حرکت، بچه را میخنداند و برایش بوس میفرستد. دختر با تاپشلوارک صورتی و موهای حلقهای ذوق میکند و بوسش را پس میدهد.
خانم حیدری گاهی با یک شاسی بلند مشکی درِ مدرسه پیاده میشود. لیلا شنیده شوهرش مدیر شرکت بزرگ «نوینکاران» است. شرکتی در نزدیکی خانه آنها.
چشمش به نوشته پشت شیشه که میافتد، به خودش میگوید چه خوب!
میتوانست کلید قفلی باشد که مدتی است برای بازشدنش تلاش میکند. از سه پلهی مغازه دوتا را بالا میرود، ولی مردد میشود، داخل نمیرود و پایین میآید.
به خانه نزدیک است ولی برای رسیدن تندتر میرود. بیآنکه کولهاش پایین بگذارد، به آشپزخانه میرود. صدای شستن ظرف میگوید مادر آنجاست. آشپزخانهای کوچک و کم نور که جایی برای نشستن ندارد.
تکه گوجههای لِه داخل سینی پلاستیکی نشان میدهد ناهارشان مثل خیلی روزها کتهی گوجهفرنگی است.
– پشت شیشه ترهباری سر کوچه نوشته به یک شاگرد نیاز داریم. میرم باهاش صحبت میکنم. راهش که نزدیکه. تو مسیر معطل نمیشم، کرایه هم نمیخوام بدم، دیگه نه نگو.
مادر اسکاچ را در بشقاب استیلی که میشوید، میگذارد و رویش را طرف او برمیگرداند: دست بردار دختر، با نصف روز شاگردی چقد به تو مزد میدن، از درس و مدرسه عقب میمونی. اون دفعه که خواستی بری تو خرازی کار کنی، داییت که فهمید ناراحت شد. گفت لیلا الان باید به فکر درسش باشه نه کارکردن.
– من درس نمیخونم اگه اجازه کار کردن بهم ندی، چقد منت این و اون بکشیم. عمو و دایی، زندگی خودشون دارن. سربارشون هستیم پس حرفشنوشون هم باید باشیم. نرم سر کار که مدیون باشیم. نمیخوام بدهکار باشیم. من از این زندایی میترسم. از پسر شیرین عقلش. از روزی که بگی، خیلی به ما کمک کردن، نمیتونم رو حرف داییت حرف بزنم. خودت کم تو زندگی زجر میکشی میخوای من هم بدبخت بشم.
صدای لیلا و مادرش آنقدر بلند بود که آقا محمدعلی توانست صدایشان را بشنود. عصا زنان به آشپزخانه آمد. لیلا که دست به گونههایش کشید، متوجه شد، اشکها را پاک میکند. لیلا از آشپزخانه بیرون رفت. رو به زینت با حرکت دست و کلمات بریده که همسرش متوجه میشد، دلیل گریه دخترش را پرسید.
– میگه برم کار کنم. پول در بیارم.
دست راستش به عصا، دست چپش تا جایی که میتوانست بالا بیاورد، حرکت داد و بلند گفت: نه.کال نه. مهسه، تاتاب. دهس هوخونه.
لیلا میشنید و به حال خودش میگریست. «نه. کار نه. مدرسه، کتاب، درس بخونه.» بابای بیچاره من لیلای بدبخت درس به چه دردش میخوره آخه.
وقتی نمیتوانست مادرش را راضی کند، صدایش بالا میرفت. اما صبر و سکوت مادر که میدید، شرمنده از جسارت خود میگریست. بارها آرزو میکرد کاش پدر ناتوانش کاری داشت و حداقل درآمدی.
خانم حیدری دبیر ریاضی است. لیلا در درس ریاضی میلنگد. پلهها که بالا میرود، از پنجرهی باز دفتر میشنود: نه، نگرفتمش. پرستاری میخوام که بتونه با بچه ارتباط برقرار کنه.
با شنیدن این حرف جرقهی فکری به ذهنش میخورد. زنگ تفریح سراغ خانم مرادپور مربی پرورشی که مشکلاتش را کم و بیش میدانست و از قبل حرف کار کردنش را به او گفته بود، میرود. باید به هر دری بزند تا این فرصت را از دست ندهد.
-خانم! یه کاری برام بکنین. خانم حیدری پرستار بچه میخواد. باهاش صحبت کنید، من برم پیشش. خیلی دخترش دوست دارم. کلاسم میبرم شیفت مخالف. خانم تو را خدا بهش بگید. کمکم کنید. مامانم به معلمها اعتماد داره، باهاش حرف بزنید. میدونم اینجا دیگه راضی میشه.
– آلو خانم حسنی! من مرادپور هستم. در مورد لیلا خواستم صحبت کنم. میدونم شما دوست دارین دخترتون درس بخونه و کار کردن هم برای دانشآموز درست نیست. ولی بخاطر اصراری که لیلا داره و از ترک تحصیل صحبت میکنه، میگم کاش فرصتی بهش بدین. یه مدت کوتاه. البته مهم نظر خودتونه، فکر میکنم خوبه راضیش کنین.
حرف خانم حیدری دبیر ریاضی که پیش آمد مادر به امیدی که لیلا به معلمی نزدیک میشود و شاید بتواند روی درسش تأثیر مثبت بگذارد، کوتاه آمد. با واسطهگری خانم مرادپور بین زینت و خانم حیدری، لیلا قول داد به درسش لطمهای نخورد. شیفت مدرسهاش تغییر بدهد و برای پرستاری دختر خانم حیدری به منزلشان برود.
وقت خواب بچه از سکوت خانه استفاده میکرد و درس میخواند، نمراتش کمی بهتر شد. ارتباط خوبی با مانا کوچولو برقرار کرد. خانم حیدری و شوهرش از کار و اخلاقش رضایت داشتند. از وضع مالی زندگی آنها باخبر بودند. علاوه بر حقوق ماهانه، کمکهای دیگری هم به آنها میکردند، اما لیلا نه از کمکی که به آنها میکردند، راضی بود و نه از حق پرستاری که به او میدادند. دنبال هدف دیگری بود.
آن روز دو ساعت آخر، مشاور ویژهای دعوت شده بود، تا در سالن مدرسه برای دانشآموزان صحبت کند. خانم حیدری زودتر به خانه برگشت. ساعتی تا شیفت بعد از ظهر و شروع کلاسها مانده بود. لیلا، مانا را بازی میداد و میخنداند. رو به خانم حیدری خواست حرفی به زبان بیاورد که بارها با خود واگویه کرده بود. همین که گفت: خانم میگم، …. مانا دستش روی دهن لیلا گذاشت و روی او را طرف خودش برگرداند. دوست نداشت با مادرش یا کس دیگری حرف بزند، تمام توجه لیلا را برای خودش میخواست. خانم حیدری متوجه شد میخواست حرفی بزند، اما در بازی و خنده بچه، توجهش به لیلا گم شد.
– آقا! خانمی اومده با شما کار داره میگه لیلا هستم.
با دسته گلی که آورده بود، به دفتر رئیس رفت. چند دقیقه از شیطنت و شیرینکاریهای مانا میگفت و به همراه آقای جمالی میخندید. بعد آرام شد و یواش حرفهایی زد. بگو بخند و بعد حرفهای یواش لیلا و آقای جمالی که خانم منشی چیزی نمیشنید، او را مشکوک به خلوت اتاق رئیس کرد.
به فردا نرسیده، حسابدار شرکت که میدانست رابطه دوستانهای با خانم حیدری دارد، خبر کرد که به دوست عزیزت خبر بده، مار در آستین پرورش داده. این دختره لیلا ببین چه سرّ و ساتی با شوهرت داره.
خانم حیدری عاشقانه به همسرش احترام میگذاشت. به او اعتماد داشت و نمیخواست به زلال رابطه صمیمیشان، ذرهای غبار شک بنشیند. شکّه از این خبر، ماند که چگونه سر از ماجرا دربیاورد و درست و غلط قضیه را بفهمد. خطای همسرش را باور نداشت اما نمیتوانست نشنیده بگیرد.
بنابراین در اولین قدم، لیلا را زیر نگاه سنگین پرسشگرش با لحنی سرزنشگرانه خطاب قرار داد که رفته بودی شرکت پیش آقای جمالی چی کار؟
لیلا که از لحن و نگاهش تازه متوجه اشتباهش شده بود، هول کرد و زبانش بند آمد. نتوانست هیچ توضیحی بدهد. سرش زیر انداخت و سکوت کرد.
کولهاش برداشت و از خانه بیرون رفت. همین که در را بست، دریچه اشکش باز و سرازیر شد، سر خیابان که رسید تازه به خودش آمد که چرا جوابش نداده. برگشت و در زد. وقتی خانم حیدری در را باز کرد، اشکهای پاک نشده، گویی اثر شورآب بر زمین صحرا، پوستش را خشکانده بود.
– خانم چند بار خواستم به خودتون بگم، نمیشد. هر وقت شما میاومدید من میرفتم، هر وقت من میاومدم شما میرفتید. اون روز هم که زود اومدید، خواستم بهتون بگم مانا نذاشت. درِ شرکت رد میشدم گفتم برم به خود آقای جمالی بگم. بغضش میخورد و تلاش میکرد گریه نکند که بتواند حرف بزند.خواستم…، خواستم خواهش کنم، تو شرکتشون کاری برای بابام جور کنه. ببخشید خانم نمیدونستم اشکال داره و نباید برم.
خانم حیدری گرچه از لیلا پذیرفت ولی دیگر دلش راضی به بودن او کنار دخترش نبود. چند روز بعد جایگزین مناسب برایش پیدا کرد و عذرش را خواست.
آقای جمالی اما مدتی ذهنش مشغول بود. فکر میکرد، پدر لیلا که هم از گوش و چشم کم دارد و هم زبان و دست و پا، چه کاری میتواند انجام دهد.
خیلی طول نکشید که متوجه شد، دربان شرکت میخواهد بازنشست شود، از فرصت استفاده کرد. پدر لیلا را چند روز کنار دستش گذاشت تا ببیند، آیا از عهده کار برمیآید، یا نه.
آقامحمدعلی با وجود کم توانیاش، هوش خوب و حواس جمعی داشت. با عینک و سمعک ، عصا و یک دست سالم، دکمهای برای بالا و پایین بردن نرده درِ ورودی میزد. در را برای ورود، خروج ماشینها باز و بسته میکرد و کارش را با دقت و حساسیت انجام میداد.