داستان کوتاه «باران می‌بارید» از اسماء یارایی

بسته را زیرِ تخت چپاند. نگاهش به در بود. ملحفه را صاف کرد و نشست رویِ تخت. از پشت پنجره‌ی اتاق آسایشگاه به حیاط نگاه می‌کرد. قطره‌های باران خاک‌های روی شیشه‌ را می‌شست. موهایش را روی شانه‌اش انداخت. شروع کرد به بافتن. موهایِ نازکش بین پوسته‌های انگشت‌هایش گیر می‌کرد.
دفترچه‌اش را باز کرد. نوشت:
«شیشه‌یِ پنجره را باران شست…
از دلِ من اما چه کسی فکرِ تو را خواهد شست؟
حمید مصدق»
دراز می‌کشد، صدای محبوبه را می‌شنود. محبوبه در می‌زند و وارد اتاق می‌شود. لباس‌ها را یکی یکی از روی صندلی برمی‌دارد. یواشکی بو میکشد و روی دستش می‌اندازد. می‌نشیند کفِ اتاق، کاغذها را مرتب میکند و روی میز می‌گذارد. ظرف‌ها را توی سینی می‌چیند. نگاهی به لعیا می‌اندازد. سینی را به آرامی روی میز می‌گذارد و می‌رود سمتِ تخت، پتو را روی لعیا می‌اندازد.
«عه وا خانوم. بیدارین؟ کاری دارین؟»
لعیا حرفی نمی‌زند.
«خانوم قرصاتونو خوردین؟»
غلت میزند رو به دیوار: «کلید پشت‌ بوم دست توئه؟»
«نه خانوم. به من گفتن…»
«گفتن کلیدو به من ندی؟»
«خانوم بخدا ملافه‌هارو خودم با وایتکس می‌شورم براتون»
«اون روز سرگیجه داشتم، کلیدو بیار.»
«بگم علی بیاد همینجا براتون طناب وصل کنه؟»
«اینجا خشک نمیشه.»
«حیاط پشتی چی؟ خالیه، کسی نمیره.»
«که کفترا برینن رو لباسام؟»
سینی را برمی‌دارد: «خانوم بخدا من ندارم کلیدو.»
طنابِ رویِ پشت‌بام هیچوقت خالی نمی‌شد، همیشه لباسی، ملحفه‌ای یا روتختی‌ای رنگ و رو رفته برای خشک شدن رویش پهن شده بود. طناب شکم انداخته بود. آبستنِ وسواسِ لعیا بود.
لعیا از پشت پنجره به غروبِ آفتاب نگاه میکرد. روی صندلی نشست. کتاب را باز کرد و شروع کرد به خواندن. چند دقیقه بعد از جا بلند شد و پشت میز نشست. یک دسته کاغذ از توی کشو بیرون آورد و خودکارش را برداشت. می‌نوشت و می‌نوشت. کاغذها را یکی یکی شماره گذاری می‌کرد و کفِ اتاق می‌انداخت. محبوبه کفش‌هایش را در آورد و با سینی وارد اتاق شد:
«خانوم کتاب می‌نویسین؟»
لعیا انگار صدای محبوبه را نشنید.
محبوبه نشست کف اتاق. دست‌هایش را با دامنش خشک کرد و برگه‌ها را برداشت.
«شماره زدم، میتونی مرتب کنی؟»
محبوبه سرش را بالا گرفت: «بله خانوم، عدد و رقم سرم میشه.»
«پس شروع کن.»
«اینا میخواد کتاب بشه؟»
«نمیدونم…شاید آره…شاید نه…شایدم یه روز همه‌شونو سوزوندم.»
چنگ میزند به دامنش: «خانوم حیفه.»
لعیا پوزخند می‌زند و باز هم می‌نویسد.
محبوبه تنها پرستاری بود که لعیا قبولش کرده بود. محبوبه سواد نداشت، به همین دلیل لعیا می‌توانست بدون اینکه نگران باشد به نوشتن ادامه دهد.
«میتونی کلیدو برام پیدا کنی؟»
محبوبه از جا بلند میشود به سمت میز می‌رود، پارچ را برمی‌دارد و لیوان را پر می‌کند. قوطیِ قرص را برمی‌دارد و برای لعیا می‌برد: «ساعتِ قرصتونه.»
لیوان را می‌گیرد و روی میز می‌گذارد: «ولم کن محبوبه.»
با گوشه‌یِ روسری‌اش ور می‌رود: «خانوم راستش…»
«کلید دست خودته؟»
«ملافه‌ها بهونه‌ن، مگه نه؟»
«یعنی چی؟»
«خانوم من به دکتر نگفتم ولی ته سیگاراتونو دیدم پشت‌بوم.»
«کلیدو میدی یا برم بگم سیگار میاوردی برام؟»
«شما قول داده بودین.»
دستش را روی سرش می‌گذارد: «حالم خوب نبود.»
لیوان را هُل می‌دهد سمت لعیا: «حالا قرصاتونو بخورین.»
دست محبوبه را می‌گیرد: «محبوبه قول میدم فقط دو نخ.»
گردنبندش را باز می‌کند و توی جیب محبوبه می‌گذارد.
سرش را خم می‌کند سمت گوش لعیا: «قول میدین؟»
«قول.»
«شب که من رفتم از تو کمدم بردارین، زیر لباسام می‌ذارم، صبح خودم میام ازتون می‌گیرم.»
محبوبه نشست روی زمین، برگه‌ها را جمع‌ کرد. کشوی میز را باز کرد و آنها را روی برگه‌های قبلی گذاشت‌‌.
لعیا کارتون وسایلش را گوشه‌یِ اتاق خالی کرد: «ببین هر چی به دردت میخوره بردار.»
«من گردنبندتونم میخوام پس بدم.»
دستش را روی دست محبوبه گذاشت و لبخند زد: «هدیه رو که پس نمیدن محبوبه خانوم.»
اتاق تاریک شده بود‌. لعیا مشغول نوشتن بود. محبوبه لامپ را روشن کرد: «خانوم من میرم، کاری ندارین؟»
کفش‌هایش را درآورد. دوباره برگشت سمت لعیا، با دستش روی شانه‌اش زد: «خانوم جان…توروخدا کسی نفهمه…اخراج میشما.»
سرش را تکان داد: «خیالت راحت.»
نوشت:
«محبوبه قبول کرد کلید پشت‌بام را برایم بیاورد، خودم مجبورش کردم؛ برای تشکر گردنبند مادرم را به او هدیه دادم‌، حتما روحِ مادرم خوشحال می‌شود.»
فندک و بسته‌یِ سیگار را از زیرِ تشکِ تختش برداشت و توی جیبش گذاشت. پتو را رویِ شانه‌هایش انداخت. دفترچه‌اش را برداشت. در اتاق را باز کرد. دمپایی‌هایش را پوشید و به سمت در سالن رفت. بویِ خاکِ باران خورده. شب. نورِ ماه. صدایِ جیرجیرک‌های توی باغچه. روی نیمکتِ وسطِ حیاط نشست. به ماه نگاه می‌کرد که شاخه‌های درخت‌ احاطه‌اش کرده بودند.
دفترچه‌اش را باز کرد و نوشت:
«امشب، زیرِ نورِ ماه، به یادِ تویی که می‌گفتی…
به ماه چشم دوختم، با این امید که ممکن است تو هم ماه را ببینی…
عزیز نسین»
از جا بلند شد، سمت ورودی سالن رفت، پاورچین پاورچین توی راهرو قدم میزد. توی اتاق‌ها را نگاه می‌کرد، همه خواب بودند. صدای سرپرست آمد: «کجا میری؟»
«دستشویی.»
اتاق محبوبه رو به روی دستشویی بود، درِ اتاق باز بود، سمت کمد رفت، در کمد را باز کرد، دستش را برد زیرِ لباس‌ها، کلید را برداشت. پاکت سیگار از جیبش درآورد و باز کرد. دوتا سیگار برداشت و پاکت را توی کمد، زیرِ لباس‌ها گذاشت.
صدایِ قدم‌هایش تویِ راهرو می‌پیچید. دمپایی‌ها را جلویِ راه پله درآورد. از پله‌ها بالا رفت. کلید را توی قفل چرخاند. در باز شد.
نورِ ماه و تاریکی شب، همه جا سرمه‌ای بود. حالا ماه را تمام و کمال می‌دید. سیگارها را از جیبش بیرون آورد. دودِ سیگار تویِ هوا می‌چرخید. دفترچه را از جیبش بیرون کشید، نوشت:
«خسته از فاصله، از دور تو را می‌بوسم…»
از بالای پشت‌بام به پایین نگاه کرد، سرگیجه او را به عقب راند، دستش را به طناب گرفت. طناب پوسیده بود.
لعیا انگار خواب بود، ولی با چشم‌های باز، رو به آسمان. دراز کشیده بود، رویِ زمین. کفِ حیاطِ آسایشگاه. کلیدِ پشت‌بام را توی دستش نگه‌ داشته بود. بویِ خاکِ باران خورده. بویِ سیگار. بویِ خون.
محبوبه بالای سرش نشسته بود. به دامنش چنگ می‌زد. موهای خودش را می‌کشید. دست انداخت و گردنبند را پاره کرد. گردنِ محبوبه زخم شد.
صبح بود. باران می‌بارید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

15 خرداد 1404

15 خرداد 1404

7 مرداد 1403

7 مرداد 1403

2 فروردین 1398

2 فروردین 1398

یک پاسخ

  1. اسماء عزیز،

    در قصه‌ی شما تصویرسازی‌ها بسیار خوب اجرا شده است؛ «طناب شکم انداخته بود. آبستنِ وسواسِ لعیا بود.»

    بیان موجز در بدنه‌ی قصه و دیالوگ‌ها نیز از نقاط قوت این قصه محسوب می‌شود چرا که از عهده‌ی ایجاز برآمدن کار بسیار دشواری است.

    پایان‌بندی اما از همان ابتدا لو می‌رود و در نهایت نیز تبدیل به صحنه‌ای کلیشه‌ای می‌شود. این قصه قابلیت تبدیل‌شدن به یک قصه‌ی ویژه را دارد اگر صحنه‌ی پایانی را با یک اتفاق حتی بسیار ساده و بی‌خطر اما تازه‌تر جایگزین نمایید.

    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *