توی دبیرستانِ دخترانه اگر یک هفته دیرتر برسی میبینی که تنها کسی که عضو اکیپی نیست توئی. به خصوص اگر کلاس دهمی باشی. و من یک هفته دیرتر از شمال برگشتم.
همین که در زدم و رفتم داخل، یکی از ته کلاس جیغ زد:«بمیری الهی فکر کردم معلمه.» و مقنعهاش را دوباره انداخت روی شانه اش. چشم گرداندم توی کلاس. ردیف آخر دوتا نیمکت داشت. یکی خالی بود. روی آن یکی، دختری نشسته بود. رفتم سمتش. داشت کتاب میخواند. نگاهم نکرد. خواستم بپرسم میتوانم بنشینم کنارش یا نه. اما چیزی نگفتم. روی نیمکت خالی نشستم.
زنگ تفریح دوم روی نیمکتِ حیاط نشسته بودم و حافظ میخواندم. یک گاز به ساندویچم زدم. یکهو متوجه چیزی شدم. کنار درخت روبهرو همان دختر نشسته بود. داشت تندتند توی دفترش مینوشت. یعنی چی مینوشت؟ مثل من دفترچه خاطرات دارد یعنی؟ اگر میپرسیدم چی مینویسی فضولی میشد؟ داشتم محاسبه میکردم بروم یا نه که زنگ خورد.
زنگ تفریح بعد توی بوفه دیدمش. کیک توتفرنگی محبوبم را خریده بود. خواستم بروم بپرسم تو هم از اینها دوست داری؟ اما نرفتم. چون رفت بیرون و من هنوز کیک توتفرنگی نخریده بودم. کیکم را حساب کردم. بعد حیاط را با قدمهایم متر کردم تا بروم سراغش. ندیدمش. توی راهپله، دیدمش که از کتابخانه بیرون آمد. چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟
روز بعد معلم ادبیات گفت:« دوست ندارم کسی سر کلاسم تنها بشینه. باهم بشینید.» آن روز فقط سلام کردیم. هروقت نگاهش میکردم سرش توی کتاب بود. شعرخوانیِ درس، غزل اول حافظ بود. تا رفتم دستم را بلند کنم، گفت من میخوام بخونم. معلم تاییدش کرد. لبخندزنان غزل را خواند. انگار نه انگار. بعد هم حرف نزد. زنگ تفریح، ساندویچ و دفترش را برداشت و رفت حیاط. این بشر دوست نمیخواست؟ ارتباط با آدمها برایش سخت بود؟ اوتیسم داشت؟ درونگرا بود؟ چه مرگش بود؟ کیفم را برداشتم. برگشتم نیمکت خودم.
صبح روز بعد نرفتم صف. رفتم کتابخانه مدرسه. همین که در کتابخانه را باز کردم دوباره دیدمش. حافظ دستش بود. ببخشید اما نمیتوانم در مقابل حافظ خویشتنداری کنم. جیغ زدم:«تو هم حافظ میخونی؟» گفت:«اوهوم» و به کارش ادامه داد. همین؟ اوهوم؟ آن همه ذوق فقط اوهوم؟ برگشتم صف. کاش میشد کتکش بزنم. کاش میفهمیدم چه خبر است توی مغزش. کاش مثل فشنگ ندویده بودم بیرون. چرا حرفی نزدم؟ چرا نپرسیدم داری کدام غزل را میخوانی؟ شاید هم مشکلِ من بود. چرا نمیتوانستم دوست پیدا کنم؟ واقعن آنقدر ناجالب بودم؟ چرا او آنقدر با تنهاییاش راحت بود اما من نه؟ من هم دوست نیاز داشتم اما از بچگی همه ازم فرار میکردند. چرا؟ قد کوتاه و اشتباهات دائمیام. کاش توی مدرسه بهمان یاد میدادند چطور دوست پیدا کنیم. اما ندادند. پس خودم یاد گرفتم.
فکر کردم اگر حافظ بود چی کار میکرد؟ کاش باد صبا داشتم. مثل حافظ با صبا پیغام میفرستادم. ولی نداشتم. حافظ اگر بود با یک غزل کار را جمع میکرد. غزلی مینوشت برای معشوق. پس نامه نوشتم. دیوانش روی میز جا مانده بود. نامه را لای دیوان حافظش گذاشتم.
«دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
سلام! به نظر دوست شدن سخت است. و از آن سختتر این است که به کسی بگویی با من دوست شو. مثل یکجور مراسم خواستگاری است. فال گرفتم. حافظ گفت این غزل را بنویس و هرچه بادباد. من تنها، تو هم تنها. تو زنگهای تفریح تنها حافظ میخوانی من هم میخوانم. بیا باهم حافظ بخوانیم. کاش تو هم کمی حرف بزنی. ارتباط با آدمها برایت جالب نیست؟ بالاخره دوستی با آدمها هم جالب است. اگر خواستی یک هفته امتحانی باهم دوست باشیم. شاید بهت خوش گذشت.
مشتاق دوستی با تو، شیوا کاظمی.»
صبح روز بعد نامهئی لای دیوان حافظم بود. راستش عمدن دیوانم را گذاشتم روی میز و رفتم حیاط.
« سلام. دوستی برایم جالب است. اما بس که عجیب و غریبم، بعد مدتی دوباره تنها میشوم. معمولن آدمها خوششان نمیآید یکی بلندبلند دم گوششان، غزل بخواند. یا چه میدانم، مثلن زیر درخت بشیند و مورچه ببیند. پس یک هفته وقت داری با راهنماییهای زیر غزل مورد علاقهام را کشف کنی. اگه موفق شدی دوستی ما مبارکه. اگه نه که من تنها، تو هم تنها، ادامه میدهیم. دقت کن که راهنماییها به ترتیب ابیات چیده شدهاند. این اولین قدم برای کنار آمدن با عجیب بودن من است. من همین قدر عجیبم. تو هم باید بپذیری که من اینم.
پ.ن: راهنمایی ها=
-طرحی نو! گل!
ـشراب را کجا میریختند؟
ـساقیا برخیز و در ده جام را / خاک بر سر کن غم ایام را
ـحافظ چی مینوشته؟ شجریان چی کار میکرده؟
ـپیامرسانِ حافظ
ـزاهد و صوفی چه میکردند؟ حافظ آنها را کجا میاندازد؟
-جایی که زاهد و شیخ میخواستند بروند اما حافظ راه دیگری برای رفتن به آنجا پیشنهاد کرده.
-حافظ میخواسته از شیراز به کجا سفر کند؟
موفق باشی! باران مطهری»
نگفتم دوستی به این دختر نیامده؟ انگاری خسته نمیشود از تنهایی. اما میخواستم طلسمش را بشکنم. دست خودش بود مگر؟ باید غزل را پیدا میکردم. هر طور شده. باید ثابت میکردم من هم همین قدر عجیبم.
پس باید میگشتم دنبال یک غزل هشت بیتی. جواب دوتا سوال را همان اول پیدا کردم. شراب را یا توی جام میریختند یا خُم. قدح هم میشد. پس بیت دوم یک ربطی به شراب داشت. پیامرسان هم میشد باد صبا. بیت سوم حتمن ساقی مخاطب بوده. اما بقیه چی؟ طرحی نو؟ گُل؟ سفر؟ عجب موجود باهوشی بود. لعنتی! تمام تلاشش را کرده بود. چرا آنقدر در مقابل دوست شدن مقاومت داشت؟
زنگ بعد معلم دینی داشت صحبت میکرد. و حدس بزنید شیوا چی کار میکرد؟ به سوالها جواب میدادم.
«حافظ غزل مینوشته، شجریان آواز میخونده. چه ربطی داشت؟ شجریان اینجا به چه دردی میخوره خب؟ یعنی این غزل رو شجریان هم خونده؟ حالا بعدن میفهمم. زاهد و صوفی چی کار میکردن؟ ریا میکردن؟ چه بدونم. بگذریم. جایی که زاهد و شیخ میخواستن برن؟ شیخ؟ زاهد؟ مسجد یعنی؟ کعبه؟»
یکهو معلم داد زد: کاظمی! کاظمیییی!
گفتم: بله، بله خانوم.
ـ حدیث پیامبر درمورد بهشت چی بود؟
ـ بهشت؟ بهشت! بهشت! شیخ میخواسته بره بهشت.
ـ چی؟ چی میگی؟ جواب سوال منو بده. مسخره میکنی.
شنیدم که پشت سرم یکی گفت: فامیلی خانوم شیخیئه.
ـ ها؟ نمیدونم خانوم.
ـ یا عین آدم بشنو کلاسو یا برو بیرون. این چه وضعیه. از اول کلاس تا الان مداد میجوئی و زل زدی به دیوار. برو دفتر اصلن.
ـ نه خانوم، هستم. ببخشید.
دوشنبه، زنگ ادبیات، معلم داشت حکایت سعدی میخواند. سعدی توی یکی از سفرهایش به بازرگانی رسیده بود. اما حافظ چی؟ حافظ که اهل سفر نبود. واکنش حافظ: من از دست شما به کجا سفر بَرَم؟ هرچی فکر کردم یادم نیامد. سفر تاریخی؟ سفر مذهبی؟ حج؟ کجا آخر؟ اصلن خودش مگه نگفته «به یاد یار و دیار آنچنان بِگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر بیاندازم» حافظ به خاطر همین یزد رفتن کلی آه و ناله کرده. این دختر چه مرگش بود که اینطور راهنمایی کرد؟
سهشنبه هرچی بیت گُلدار یادم بودم نوشتم. گل در بر و می در کف و معشوق به کام است؟ نه! از هشت بیشتر بود. باقی غزلها هم گُلشان اول نبود. یعنی همه را ننوشتم؟
چهارشنبه، به سفر فکر کردم. سفر به کجا آخه؟ حافظ حتی از اصفهان هم رنجیده بود. «گر چه زندهرود آب حیات است / ولی شیراز ما از اصفهان بِه»
پنجشنبه، صد تا غزل اول را دوباره خواندم.
یک هفته زور زدم و نفهمیدم. گل چه ربطی داشت؟ حافظ چطور میخواسته برود بهشت؟ حافظ به کجا میخواسته سفر کند؟ یزد؟ اون که تبعید بوده خب. هنوز حتی ربط شجریان به این غزل را نمیدانستم. به عنوان حافظشناس، شکست خورده بودم.
غروبِ جمعه، کمکم داشتم پشیمان میشدم. امیدی نبود. از این دختره دوست در نمیآمد. این همه معما و بازی سر یک دوستی؟ نگاهی به دیوان حافظم کردم و گفتم:«حافظا، این حال معما نه تو توانی و نه من. بیا برای امتحان ریاضی بخونیم.»
وسط فصل اول ریاضی بودم که دیوار روبه روی میزم را نگاه کردم. آنجا که شکلک و دو تا غزل حافظ چسبانده بودم. حس میکردم حافظ دارد بهم میگوید:« غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است / در سراپای وجودت هنری نیست که نیست» اشک صورتم را پاک کردم. از اول غزل محبوبم را خواندم:
«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز
بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد
بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانیّ و خوشخوانی نمیورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم»
سر بسته بهتان بگویم: شنبه، روی کاغذ غزل را نوشتم و نشانش دادم. برای اولین بار خندیدنش را دیدم.
الان بیست سالم است. امشب به مناسبت چهارمین سال دوستیمان، با بارآن داریم میرویم حافظیه. خوشحالم! من بالاخره دوست صمیمی دارم.
8 پاسخ
آخی چقدر نازی بود شیوا.
ولی چقدر ادا اطوار داشت برای دوستی ها. باید هفت خان رد میکردی.
اما آخرش موفق شد. تلاش جواب میده.
مرسی ندایا. ♥️♥️😁
با اینکه به احتمال زیاد از تجربهی زیستت در نوشتن بهره گرفتی اما باز اون ساختار کنشی که اوستا گفته بود را رعایت کرده و به شخصه یا اون معما را در مورد شخصیت باران کنجکاو کردی از اون ور تضاد شخصیت هم داره شیوایی که با تنهایی نمیسازه و بارانی که مشکلی ندارع هر چند شباهتهایی هم دارند هر دو با آدمهای اطرافشون کمی متفاوت هستند . این داستان بهم گفت یه موضوع در زندگیمان هر چه قدر هم ساده اگه خوب بهش بپردازیم و قوانین را رعایت کنیم میتونه خوب از آب در بیاد.نثرت با اینکه خیلی ساده بود و تا حدی نزدیک به زبان گفتار اما فصاحت داشت و به گمانم به خاطر صمیمیت راوی میخواستم ادامه اش را بخانم و فهمیدم به جز تعلیق راههایی دیگه ای آن هم چنین راه ساده ای برای همراه کردن خواننده است آلته اگه درست حدس زده باشم دلیل خوندن را. شاید هم باهاش همراه شدم به دلیل پیوند عاطفی با متن چون من هم یکی از دوستام را از طریق ادبیات یافتهام
سلام شیوای عزیزم
تو یه دختر فوق العاده ای بایه قلم فوق العاده تر از خودت وفکرای جذاب واندیشه های بکر.
امیدوارم تو اوج ببینمت ،گل قشنگ😍😍
جالب بود شیواجان. منم توی دبیرستان با دوستیابی چالش داشتم ولی هیچکدوم از دوستام اهل شعر نیستن.
بگردید شاید یه باران برای خودتون پیدا کردید😁♥️ممنون که خوندید
شیوا عالی بود. خوشم اومد. شعرها جاشون نشسته بودند و تو ذوق نمیزدن. انشاالله دوستیات با حافظ و حافظدوستان پایدار باد.
چه خوب که شعرا تو جا بودن. همهاش میترسیدم زیادی باشم.
🩷🩷 مرسی