داستان کوتاه «جایی میان سکوت» از مرضیه حسینی

پسرک می‌لرزید و نفس‌هایش در نمی‌آمد. آوا لیوانِ آبِ رویِ پاتختی را برداشت و به لب‌هایِ لرزانش نزدیک کرد.
«هیس… آروم باش عزیزم. فقط یه خواب بود، فقط یه خوابِ بد…»
اما سپهر همچنان می‌لرزید. نفس‌هایش بریده‌بریده بود. به سختی میانِ گریه‌هایش گفت: «مامان… اون… اون دختره… کف خیابون افتاده بود… صورت نداشت… فقط خون… خون بود.»
آوا صورتِ گل‌اندودِ پسرش را نوازش کرد. سعی داشت ترسِ خودش را پشتِ نقابی از منطق پنهان کند، با صدایی لرزان گفت:
_ پسرم، چقدر بهت بگم هر چیزی رو نباید ببینی یا بخونی. بعضی چیزا برای سن تو مناسب نیست.»
آن شب، آوا تا صبح کنارش ماند و به نفس‌های نامنظمِ او گوش داد. صبح که شد، سپهر با چشمانی گود افتاده و بی‌روح به مدرسه رفت. آوا اما ذهنش درگیر بود.
هوایِ سرد، تویِ راهروهایِ پیچ‌درپیچِ دانشکده لرزی در آوا انداخت. دست‌ها را در جیب‌هایِ بارانی‌اش مشت کرده بود، اما باز هم لرزش را حس می‌کرد. به سمت دفترِ دکتر راد رفت. هوایِ داخلِ اتاق، خنک بود و بویِ تند کاغذهایِ قدیمی و قهوه‌یِ مانده، فضا را پر کرده بود. پلک‌هایش ورم کرده بود. نگاه آشفته‌اش را پشت صدایی که می‌خواست محکم باشد پنهان کرد:
«دکتر… راستش این روزا نمی‌تونم راجع‌به پروژه فکر کنم.»
دکتر راد، مردی نحیف با موهایِ جوگندمیِ آشفته، پشتِ میز شلوغش لم داده بود. بدون اینکه سرش را بلند کند فقط عینکِ ته‌استکانی‌اش را جابه‌جا کرد.
– چرا؟
آوا که انگار منتظر همین سوال بود ماجرایِ کابوس‌هایِ سپهر را تعریف کرد؛ از فریادهایِ نیمه‌شب، از تصاویری که پسرش با جزئیاتِ ترسناکی از آن‌ها حرف می‌زد… کلمات در گلویش گیر می‌کردند. انگشتانش لبه میز چوبی را چنگ می‌زدند، انگار همان یک تکه چوب تنها تکیه‌گاهش بود.
دکتر راد، سرش را بلند کرد. به آوا نگاه کرد بی‌مقدمه گفت: «پیداش کردم…بالاخره موضوعِ پروژه‌ات رو پیدا کردم!»
آوا که انگار سیلی خورده باشد، به خود لرزید نفسش را با تندی بیرون داد. صورتش برافروخته شد. یک قدم به سمتِ میز برداشت و با صدایی که حالا خش‌دار و شکننده شده بود، غرید: «دکتر من دارم از نگرانیِ پسرم دق می‌کنم، اونوقت شما… شما دارین از موضوع پروژه‌یِ لعنتیِ من حرف می‌زنید؟»
دکتر راد به جلو خم شد. نگاهش با چشم‌هایِ سرخ و پُر از اشکِ آوا برخورد کرد.
«دقیقاً برایِ همین می‌گم…» صدایش کمی خش‌دار بود، مکث کرد، انگار کلمات مناسب را از میان سکوت بیرون می‌کشید در حالی که با دست در هوا مفهوم نامرئی‌ای را رسم میکرد : «این می‌تونه موضوع پروژه‌ات باشه؛ بررسی علل اجتماعی ترس و کابوس در کودکان. این‌که چه چیزهایی ترس رو تشدید می‌کنه… مثل همین تصاویر، فیلم‌ها، بازی‌های رایانه‌ای، یا حتی اضطراب‌های پنهانی که از والدین منتقل می‌شه یا اینکه چه مسائل اجتماعی تاثیر داره.»
سپس نسخه‌ای نوشت و به سمتِ آوا هل داد.
آوا نسخه را برداشت، احساس کرد قفسه‌ی سینه‌اش کوچک‌تر شده.
– استاد… من نمی‌خوام پسرم رو بیشتر از این اذیت کنم. خودم… حلش می‌کنم.
دکتر راد کتابی از روی میز برداشت و ورق زد.
– این داروها باعث میشه کمتر خواب ببینه… در هر صورت باید علتش رو بفهمی
آوا در راهرو با خود فکر کرد دلش نمیخواهد درد سپهر را مثل یک عنوان ببیند. با این حال او آن روز را در سایت‌ها و کتابخانه‌ها بین مقاله‌ها و کتابها درحال جستجو و بررسی بود.
علل ترس در کودکان… واژه‌ها در ذهنش می‌چرخیدند
ترس‌های رشدی طبیعی، رویاهای پریشان، مواجهه با تصاویر نامناسب، اضطراب جدایی، تجربه‌های حل‌نشده، فشارهای محیطی.
هر سطر که می‌خواند، انگار تکه‌ای به پازل کابوس‌های پسرش اضافه می‌شد.

یادداشت روز دوشنبه سیزدهم
سپهر دیشب دوباره کابوس دید. این بار متفاوت بود. سپهر از “کیسه‌هایِ سیاهی که شماره داشتن” حرف می‌زد. صدایش هنوز توی گوشم مانده، آرام، گرفته، با هق‌هق‌های نیمه‌کاره. او مردان و زنانی را می‌دید که در سالنی درمیان کیسه‌های سیاه بی‌نام زار می‌زدند. می‌گفت: “مامان، اونا لابلایِ کوهی از این کیسه‌ها دنبالِ یه نشونه می‌گشتن… دنبالِ بچه‌هاشون…”.
هرشب خودم را مرور می‌کنم. همه چیز را، تک‌تک رفتارهایم را. هر بار که به عقب برمی‌گردم، می‌بینم تا جایی که بلد بودم، تلاش کردم سپهر آسیب نبیند. مراقب بودم چه می‌بیند، چه می‌شنود، با چه‌کسی رفت‌وآمد دارد.
سپهر ذاتاً محافظه‌کار است؛ از آن بچه‌هایی نیست که یواشکی سرک بکشد و هر فیلم و هر صفحه‌ای را باز کند. این را می‌دانم. آن‌قدر برنامه‌اش پر است که حتی فرصت بازی‌های رایانه‌ای هم ندارد. اما چرا سپهر اینجور پریشان شده؟ شاید همین‌جا جایی‌ست که اشتباه کرده‌ام. شاید آن‌قدر برایش کلاس و باشگاه و «باید» چیده‌ام که فرصتی برای نفس کشیدن و کودک بودن نداشته.
گاهی فکر می‌کنم این کابوس‌ها فقط از یک تصویر یا یک صحنه نیامده‌اند؛ انگار تمام خستگی‌ها، نگرانی‌ها و حرف‌های نگفته، راه‌شان را از خواب‌های سپهر پیدا کرده‌اند. شاید بیشتر از آن‌که از جهان بیرون بترسد، از فشارِ ناپیدایی می‌ترسد که من، با همین دست‌های پر از نگرانی، دور زندگی‌اش کشیده‌ام.
بعد از چند روز آوا تلفن را برداشت، انگشتانش روی صفحه گوشی، لرزان بودند. شماره‌ی دکتر راد را گرفت.
«دکتر، قرص‌ها اثر نکرده. حتی شدیدتر هم شده. احساس می‌کنم خودم مقصرم. رفتارها و تربیت من شاید باعث شده سپهر این کابوس‌ها رو ببینه…»
سکوتی سنگین بر خط غالب شد. تنها صدای نفس‌های آوا و پس‌زمینه‌ صدای قل‌قلِ کتری تداوم داشت؛
دکتر راد، با همان صدای خش‌دارش گفت: «باید بررسی‌های تخصصی‌تری انجام بدی. پیشنهاد می‌کنم با یک روان‌درمانگر صحبت کنی. شاید دلیل اصلی این کابوس‌ها رو اون‌ها بهتر بتونن پیدا کنن و کمک کنن.»
آوا آدرس دکتر کامران را روی کاغذی نوشت.
گرفتن وقت ملاقات آسان نبود. چند روز تلفن اشغال یا جواب سرد منشی‌ها، امیدش را رو به زوال می‌برد. اما بالاخره، بعد از چند تلاش بی‌وقفه، نوبت گرفت. قلبش تند می‌زد، انگار که قرار است درهای دیگر دنیای سپهر رو به رویش باز شود.

یادداشت روز یکشنبه بیست و ششم
از همان صبح حس می‌کردم چیزی در سینه‌ام گیر کرده. راه که می‌رفتیم، حتی صدای پاهای سپهر هم انگار مردد بود؛ کوتاه‌تر، بی‌قرارتر. من هم مثل او، اما پنهان‌تر. وقتی وارد اتاق دکتر کامران شدیم، بوی عطر ملایم و آرامی فضای خنک اتاق را پرکرده بود. چهره‌ی مهربان دکتر، آرامش و امنیت خاصی داشت حتی سپهر که معمولا پشت من قایم می‌شد یک قدم کمتر عقب کشد. همان یک قدم، اما برای من مهم بود.
گفتم: «می‌ترسم تقصیر من باشه.»
صدایم آرام بود، دکتر کامران با همان مهربانی‌اش نگاه کرد و گفت: «هیچ پدر و مادری از این قاعده مستثنا نیست. مهم پذیرشه. دلیل هرچی باشه، حل می‌شه.»
حرف‌هایش چیزی را در من تکان داد. صدایش هم امن بود، آرام بود. وقتی پیشنهاد هیپنوتیزم را مطرح کرد، دست‌هایم ناخودآگاه سرد شد. ترس داشتم، ترسی که نمی‌خواستم ببینمش. اما چیزی در لحن او بود که مانعم نشد. شاید چون برای اولین بار حس کردم کسی دقیقاً می‌داند دنبال چه باید بگردد. اعتماد کردم.
دکتر اجازه نداد داخل اتاق باشم. پشت در ماندم و فقط توانستم صدای خفیف جابه‌جایی چیزی را بشنوم نه واضح، نه طولانی اما همان کوتاه هم کافی بود تا هزار فکر بیاید سراغم. زمان در آن دقایق کش می‌آمد، کوتاه می‌شد، دوباره کش می‌آمد. هیچ‌چیز منظم نبود. حتی نفس‌کشیدنم.
در اتاق که باز شد، صدای لولا مثل خراشی نرم روی هوا نشست. نگاه دکتر کافی بود تا قلبم بی‌قرارتر شود، بی‌صدا اما تند، مثل پرنده‌ای پشت سینه‌ام. منتظر بودم چیزی بگوید، شاید آن جمله‌ی سختی که می‌ترسیدم بشنوم؛ اینکه با دستان خودم سپهر را زخمی کرده‌ام. او خواست با من‌ صحبت کند اما پاهایم به زمین چسبيده بود. به سختی از صندلی کنده‌شدم. سپهر پشت سرم ماند، ساکت و خسته، اما به شکل عجیبی آرام. در اتاق بسته شد. همان بوی آرام بخش. دکتر نشست، بعد از چند لحظه از خواب‌های سپهر گفت از اینکه یک سری تصاویر یا حادثه مدام تکرار می‌شود که مثل زنجیر به هم مربوط است.
همین حالا‌هم هوا تا گلویم نمی‌رسد.
می‌گفت: تصاویری از خیابان‌های پر‌خون… دمپایی‌های لنگه‌به‌لنگه وسط آسفالت خیابان‌ها… آدمهایی با لباسهای جنگی به جمعیتی شلیک میکردند که هیچ اسلحه‌ای یا هیچ سپر دفاعی نداشتند… بیمارستان‌هایی که افراد جنگی تیر خلاص به زخمی‌ها و دکترها می‌زدند… حتی صدای دکتر هم می‌لرزید اشک در چشمانش جمع شده بود میگفت سپهر این همه را با جزئیات می‌بیند مثل کسی که در آن صحنه وجود دارد‌ قلبم آرام و قرار ندارد می‌سوزد. پرسیدم اینها چه تصاویری است چرا پسر من باید ببیند آن آدمها چه کسانی هستند؟ دکتر می‌گفت خیلی مطمئن نیست باید جلسات بیشتر ادامه بدهیم اما شاید این خوابها خاطرات کس دیگری باشد که شاهد این تراژدی بوده.
باورم نمیشود این کابوس‌ها واقعیت داشته باشد اما به خاطر درمان سپهر تلاش می‌کنم ریشه‌ی آن‌ها را پیدا کنم دکتر میگفت یه نظریه هست به اسم ترومای میان‌نسلی که بعضی دردهای شخصی یا جمعی وقتی سوگواری نشده باشد اثرشان روی ژن‌ها می‌ماند که در نسل‌های بعدی به شکل ترس، پرخاشگری یا کابوس خود را نشان می‌دهد. حالا کاری که من باید تا جلسه‌ی بعد انجام دهم این‌است که بگردم در خاطرات خودم و خانواده‌ام یا خاطرات میثم و خانواده‌اش شاید نشانه‌ای باشد.

آوا، به اطرافش نگاه کرد، انگار دنبال نشانه‌ای بود.
انگشت‌هایش را به هم می‌فشرد، یک لحظه موهایش را پشت گوشش می‌زد و بعد دوباره رهاشان می‌کرد.
چشمانش همه جا را میدید، اما هیچ چیز را واقعا نمی‌دید. نفسش را با فشار بیرون داد. هر حرکتش شروع به کاری بود و نیمه‌راه رها می‌شد. دستش به سمت دفتر، بعد به سمت لپ‌تاپ، فایل آلبوم‌‌ها… با خود فکر کرد جستجو در لابه‌لایِ خاطرات، مثلِ پیدا کردنِ سوزن در انبارِ کاه است. فایل عکس‌ها و فیلم‌ها را باز کرد. دوربینِ زمان، لحظاتِ شاد را ثبت کرده بود، چیزی که آوا به دنبالش بود، پیدا نمی‌شد. حتی در ذهنِ خودش هم، چیزی نبود.
دوباره تلاش، دوباره تلاش کرد. هر بار با دقتی بیشتر از قبل. سعی کرد حس و حالِ آن روزها را دوباره تجربه کند. دلش برایِ پدر و مادرش تنگ شد. دوربین را رویِ صورتِ هر کدام جداگانه زوم کرد. خاطراتی را که با آنها داشت در را ذهنش مرور کرد خاطراتِ خوش، پارک و سفر، انگار با پدر، خاطراتِ بیشتری داشت. اما مادر… مادر نقطه‌یِ مبهمی در قابِ خاطراتش بود. او بود، اما نبود. به یاد آورد مادر کمتر میخندید، کمتر حرف میزد
پدر میگفت مادر خسته‌است این را یادش هست اما چرا هیچ وقت نپرسیده بود چرا مادر خسته‌است؟ دوباره روی صورت مادر زوم کرد لبهایش میخندید اما چشمانش نه حتی وقتی سپهر به دنیا امد فقط لبها بود که میخندید با خود فکر کرد چرا هیچ وقت حال مادرش برایش سوال نبوده؟ مادر دوست داشت تنها باشد شلوغی حالش را بد میکرد یادش آمد مادرش حتی در عروسی او هم نبود هرچه گشت او را ندیده بود از هرکس پرسیده بود گفتند همینجاست اما نبود تا اینکه بعد فهمیده بود حالش بد شده و در بیمارستان بستری بوده به خاطر اینکه غصه خورده دخترش از او دور شده. آوا با خود گفت اما چرا چرا باید من قبول میکردم وقتی که مادر درخانه هیچ وقت کنار من نبوده همه‌اش در اتاق خودش با نوشته‌هایش که مدام آنها را مینوشت و بعد هم آنها را جمع میکرد و جلوی سگها پاره میکرد میگفت سگها نوشتهایش را میخورند. انگار تمام خاطرات برای آوا زنده شده بود حالا دیگر رفتارهای مادرش برایش عادی نبود باید به سراغ کسی میرفت که بیشتر از او مادرش را میشناخت با خود گفت چرا مادرم بیماری خودایمنی گرفت؟ چرا پدر اینقدر مادر را درک می‌کرد؟ چرا من او را درک می‌کردم مگر اصلا میدانستم درک چیست؟… یکباره صدای جیغی، آوا را به خود آورد سریع خود را به اتاق سپهر رساند.

یادداشت روز جمعه‌ یکم
وقتی شروع به حرف زدن میکند باید فقط گوش باشی چون دیگر نمیشنود تو چه میگویی مگر اینکه حرفش یادش برود آن وقت میپرسد خاله جان چی میگفتی؟
اگر سریع اصل مطلب را نگویی دستی به صورت پرچین وچروکش میکشد و نگاهی به عکس همسرش میکند و میگوید خدا رحمتت کند مرد اگر همین حقوق نیم بند را هم نداشتم معلوم نبود چه برسرم می‌آمد البته حق می‌دهم… و دوباره قصه را از سر میگیرد.
تا پرسید چه میگفتی گفتم از گذشته بگوید از خودش از مادرم از هرچه هست بگوید. اما برای اولین بار گفت نمیداند و حرفی نداشت. اصرار کردم، التماس کردم. بغض راه گلویش را گرفته بود گفت چه میخواهی بدانی گفتم همه چیز او بگوید من می‌پرسم و خاله شروع کرد جملات تبدیل شدند به یک حقیقتِ خسته که با صدای بلند زنده شدند.
سرم گیج می‌رفت گوشهایم نمیشنید هرآنچه را خاله تعریف می‌کرد نمیشنیدم شاید نمی‌خواستم بشنوم که مادرم خبرنگار بوده که او را دستگیر کردند که دیگر آدم قبلی نشد که کیسه‌های مشکی بی‌نام واقعیت است که خیابانهای پر خون واقعیت است. سرم سنگین است بغض به سرم فشار می‌آورد. باید سپهرم را درمان کنم باید کار مادرم را من تمام کنم. باید ادامه دهم…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 تیر 1403

16 تیر 1403

8 اسفند 1404

8 اسفند 1404

11 فروردین 1399

11 فروردین 1399

2 پاسخ

  1. سلام مریم عزیزم ممنون از وقتی که گذاشتی و خوندی همین برام خیلی ارزشمنده عزیزم
    دقیقا درست میگی من برای دغدغه‌ی ذهنیم شاید لباس دوختم چون این روزها ذهنم پریشونه برای اتفاقات. هرچند توی این فکر نبودم که سالها بعد شاید کسی قصه‌ی منو بخونه یا نه اما الان که شما گفتی تو این فکر فرو رفتم که آیا این داستان سالها بعد قابل درک هست یا نه امیدوارم بتونم از پس این مسئولیت بربیام چون ما درد کمی نمی‌کشیم این روزها پس باید برای آیندگان قابل درک باشه هرچند به صورت ژنتیک بهشون منتقل خواهد شد اما شواهد عینی چیز دیگه‌ای برای درک یک موضوع

  2. مرضیه‌ی عزیز،

    قصه‌ی شما دربرگیرنده‌ی دو موضوع مهم است؛ یکی موضوعی روانشناختی که از آن به عنوان «ترومای میان‌نسلی» یاد کرده‌اید و دیگری موضوعی اجتماعی که برای ما تازه و دردناک است. ترکیب‌کردن این دو موضوع ایده‌ی بسیار جالبی است و حتی سبب شد من کمی در مورد ترومای بین‌نسلی که قبل از این قصه اسمش را هم نشنیده بودم بخوانم. این خیلی خوب است که قصه‌ای سبب شود آدم به سراغ موضوعی برود، چون باعث ماندگاری آن قصه در ذهن می‌شود. اینکه دغدغه‌ی اجتماعی خود را در این قالب بیان کرده‌اید خلاقانه است.

    فرم روایت قصه به شکل یادداشت‌ها هم جالب است. (راستش من یک خواننده‌ی مریضم که روی کاغذ روزها و تاریخ‌ها را نوشتم تا ببینم شما تاریخ‌ها را بر اساس تقویم قصه‌ی خود واقعی نوشته‌اید یا نه، منظورم این است که مثلن اگر دوشنبه سیزدهم بوده آیا واقعن بیست‌و‌ششم یکشنبه می‌شده و دیدم که بله تاریخ‌ها دقیق نوشته شده‌اند. البته اگر هم واقعی نبودند ایرادی نبود اما اینکه واقعی هستند نشان‌دهنده‌ی دقت شماست و سبب ایجاد اعتماد به نویسنده می‌شود.)

    نه به عنوان ایراد بلکه به عنوان یک احساس شخصی،‌ گویی شما چیزی در ذهن داشته‌اید که سبب آزارتان بوده و برای آن یک لباس دوخته‌‌اید؛ یعنی قصه را حول مضمون موردنظرتان چیده‌اید، البته لباس خوبی هم از کار درآمده اما ایراد این‌جور لباس‌ها این است که احتمالن از مد می‌افتند، یعنی تاریخ انقضاء دارند. برای ما و در این زمانه معنی و مفهوم پیدا می‌کنند اما آیندگان نمی‌توانند با آن ارتباط بگیرند. مگر اینکه فیلمی از روی آن‌ها ساخته شود که با تصویرسازی بتواند آنچه را که گذشته بازسازی کند تا مخاطبی که از این فضا دور بوده نیز بتواند آن را لمس نماید.

    موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *