درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، ماهیچه به ماهیچه و استخوان به استخوان، ناخنهایم کج میشد، دستهایم و پاهایم بر خلاف جهت خود میپیچیدند و در خود میشکستند، استخوانهای قفسه سینهام در ششها و باقی اعضای بدنم فرو میرفت و ستون فقراتم هم انگار میخواست از پوستم بیرون بزند.
۳۵ ساعت ۵۵ دقیقه قبل:
موهایم را شانه زدم،یکی از قشنگترین و راحتترین لباسهایم را پوشیدم و وسایلم را آماده کردم، به سمت آشپزخانه رفتم.
صبحانه امروز بر عهده من بود، از قصد به عهده گرفته بودم تا مادرم را راضی کنم ولی برای راضی کردنش این کار لازمهی سناریوی من بود، لازمهی سناریوی بینقص من بود.
مادرم یک روباه است منظورم از لحاظ مجازی یا اصطلاحی نیست، او واقعاً روباه است، او میتواند به روباه تبدیل شود، من هم همینطور، او برعکس من موهای بلند و قرمز و کمی حالتدار دارد، موهای من مشکی و بصورت طبیعی قسمتهایی از آن آبی است.
من و مادر در یکی از خانههای چوبی قشنگ که کنار رودخانه است، زندگی می کنیم، طبق گفته مادرم اینجا را گرگها ساختند، آنها گلهای زندگی میکنند، گلهای سفر میکنند.
مادرم میگوید روباهها بر خلاف گرگها تنها زندگی میکنند.
همچنین او میگوید زمانی که اینجا را پیداکردهاست، گرگها اینجا را ترک کرده بودند ولی از سبک ساختار خانهها و وسایل جا مانده در آنها متوجه شده که گرگها اینجا زندگی میکردهاند و آنها بودند که اینجا را ساختهاند.
صبحانه بلاخره داشت آماده میشد، خوراکیرا درون ظرف ریختم، سفره را پهن کردم روی میز و روبهروی مادرم نشستم، بعد از آنکه غذای هر دو نفرمان تمام شد و من سفره را جمع کردم، شروع کردم به مقدمهچینی برای درخواستم، همهچیز طبق سناریوم پیش می رفت.
میدانستم اگر میخواهم به دنیای انسانها سفر کنم و در بین آنها زندگی کنم و مثل بچههای معمولی به مدرسه برم باید همین الان اقدام کنم.
_امم… مامان میشه یه خواهشی ازت کنم؟
_بگو ببینم درخواستت چیه که از صبح اینقدر زحمت کشیدی و لباسی رو پوشیدی که معمولاً موقع مذاکرهکردن با من یا درخواست کردن میپوشی؟
_مــامـــان!
باشــه ببخشید، خب راستش میخواستم ببینم اجازه میدی برم مدرسه و کنار انسانها درس بخونم؟
_میدونی که نمیتونم اجازه بدم.
_چـــــرا؟
_خودت دلیلش رو میدونی.
_ولی من یاد گرفتم قدرتام رو کنترل کنم.
_جدی؟ چون همین الان که داری با من بحث میکنی حتی نتونستی ظاهر انسانیت رو حفظ کنی،(به گوشهایم که بالای سرم ظاهر شده است اشاره میکند) گوشات تغیر شکل دادند.
_نه، مامان چون الان نخواستم کنترلشون کنم اگر بخوام خیلی خوب بلدم کنترلشون کنم، بالاخره که یک روز باید برم، چرا اون روز امروز نباشه؟
_چون هنوز برات زوده، اگر یادت بره اونجاهم کنترلشان کنی چی؟
_یادم نمیره قول میدم حتی میتونم سرش شرط ببندم.
_ولی من نمیتونم سر زندگی تو شرط ببندم، چون اگه یادت بره و انسانها متوجه بشن که فراطبیعیها وجود دارند، زندگیت حسابی به خطر میافتد.
_مامان خواهش میکنم کوتاه بیا، حداقل بیا شرط ببندیم، فقط ۲۴ ساعت اگر تونستم خودم رو کنترل کنم میتونم برم ولی اگر نتوانستم تا زمانی که تو بگی و اجازه بدی نمیرم، قبوله؟
_باشه، قبوله.
_مرسی، مرسی، مرسی، بهت نشون میدم که میتونم کنترلش کنم.
منتظرم مادرم بودم او حق داشت طی ۲۴ ساعت آینده انواع تستها و آزمونها را از من بگیرد تا ببیند میتوانم قدرت هایم را کنتل کنم یا نه.
در همین فکرها بودم که برای اولین، دومین و شاید هم سومین تست و آزمونم چه خواهد بود که یکدفعه صدای فریادش را شنیدم که گفت:
_قایم شو از قدرتات برای فرار و قایم شدن استفاده کن.
البته این را به این واظحی نگفت چون در آن حالت آن شخصی که من باید از او قایم میشدم یا فرار میکردم هم میفهمید که من آنجا هستم، به صورت رمز گفت، رمزی که از بچگیم به من یاد داده بود، مثل یک نوع جیغ زدن شنیده میشد ولی کمی فرق داشت و من اگر شنیدمش باید قایم میشدم یا فرار میکردم، این پیام میتونست تمام قرارها را لغو کند و همچنین محدویتهای استفاده از قدرت.
مادرم همیشه میگفت به محض اینکه پیام را دریافت کنم باید سریع قایم بشم و اگر توانایش را دارم فرار کنم ثل من هرچی با خودم کلنجار رفتم نتوانستم مادرم را تنها بگذارم پس به درون اتاق مخفی رفتم و آنجا برای چندین ساعت قایم شدم.
ساعت به ساعت ودقیقه به دقیقه و ثانیه به ثانیه جیغهای مادرم بیشتر میشد، جیغ هایی که ازدرد بودند نه علامت برای قایم شدن.
دیگر حرف مادرم که گفته بود به هیچ وجه بیرون نیام مهم نبودند، فقط صداهای درون مغزم بودند که تقریباً یک صدا به من میگفتند که باید برم کمکش کنم، بیشتر از این نمیتوانستم طاقت بیارم و حرف مادرم را گوش کنم دیگر قایم شدن و تنهایی فرار کردن هم برایم کافی نبود، نمیخواستم او را تنها بذارم همان کاری که ظاهراً سالها قبل پدرم با ما کرده بود پس آرام بدون آنکه کسی متوجه من بشود از اتاق بیرون خزیدم.
میدانستم به یکی از آنها هم زورم نمیرسد چه برسد به چندین تا، پس باید از مغزم استفاده میکردم و گوشهای تیزم.
چندین نفرشان را پیچاندم و خودم را به حیاط رساندم، پشت بوتهای قایمشدم، اگر مادرم را آزاد میکردم، میتوانستیم باهم فرار کنیم به یک جای خیلی دور جایی که شخصی نتواند مارا پیدا کند.
می دانستم که از پس جنگ تن به تن بر نمیآیم، پس چوبی را که مادرم تیز کرده بود و داخل بوتهها قایم کرده بود رو برداشت و با تمام سرعت و چابکی آن را به کمر آن مرد فرو کردم، مرد در حالیکه شکمش را که غرق در خون بود گرفته بود، روی زمین افتاد، با این که چوب را در شکمش یا حتی شاید بالاتر فرو کرده بودم ولی از داهانش هم خون میآمد، برای یک دقیقه شاید هم چند دقیقه خشکم زده بود، باورم نمیشد این چهکاری بود که انجام دادم، نمیخواستم به او آسیب بزنم یا به کس دیگری من همچین آدمی نبودم ولی آنها هم به مادرم خیلی آسیب زده بودند، شانس آوردم که یکی از خاصیتهای ما روباهها این است که زود ترمیم میشویم، ولی به هر حال تمام این صحنه ها چندش آور بود.
با صدای مادرم به خودم آمدم، طنابها را از دورش بازکردم.
باهم شروع کردیم به فرار، میخواستم بزنم زیر گریه ولی باید مقاومت میکردم الان وقتش نبود، باید تمرکزم را میگذاشتم روی سرعتم برای فرار.
وقتی به یکی از خانهها یا بهتره بگم مخفیگاههای قدیمی مادرم رسیدیم، مادرم گفت:
بهتره همینجا توقف کنیم، هیچکس اینجا پیدایمان کند.
بعدش در اولین فرصت به شخصی مرموز زنگ زد، مردی که تا حالا صدایش را نشنیده بودم، برای اولین بار این مدل ترس و نگرانی و شاید هم کمی عصبانیت را در چهره مادرم میدیدم.
_کی میتونی بیای؟
میدونم، میدونم، قرارهایی که گذاشته بودیم رو یادمه، ولی اون الان به کمکت نیاز داره.
اره تقویمها را چک کردم میدونم فردا شب مورد علاقت تو سال برای همین میگم پس باید قبل از فردا شب اینجا باشی، میتونی شب مورد علاقت رو برای اولین بار کنار خانوادت باشی.
نه اگر میتونستم از پسش بربیام که به تو نمیگفتم.
آه خیلی سعی کردم رمزی بهت بگم ولی تو خیلی نفهمی! نفرینش رو فعال کرده.
(میخواستم بپرم وسط حرفش و بپرسم کدام نفرین؟ ولی فکر کردم اگر منتظر بمانم اطلاعات کسب میکنم، صدا آنطرف کمکم البته حالا که فکر میکنم کمکم نبود، خیلی یکدفعه بود، به هر حال آنقدر بلند شدهبود که میتوانستم بشنوم.)
_چی؟ چجوری؟ هنوز خیلی زوده، فقط قرار بود یک کار انجام بدی، محافظت از او.
_امروز یک گروهی اومده بودن دنبال دخترمون.
_مگه قرار نبود در صورت مشکل بفرستیش بره قایم شه؟
_گفتم، رفت قایم شد، ولی بعدش برگشت، فکر میکرد تو خطر افتادم و زمانی میخواست منو نجات بده، یک انسان رو کشت، البته حق داشت واقعاً تو دردسر افتاده بودم و اگر صبر کرده بود شاید آسیب جدی دیده بودم.
_باشه، اشکالی نداره اتفاقی که افتاده، دارم میآم حالش چطوره؟
_شوک شده ولی خوبه یا بهتره بگم خوب میشه.
۲۳ ساعت ۵۵ دقیقه قبلاز گرگینه شدن متوجه شدم که پدرم یک گرگینه است که ظاهراً از من فاصله گرفته است تا هیچ کس متوجه تنها و اولین دورگه جهان نشود و ظاهراً مادرم هم مجبور بوده به من درمورد او دروغ بگوید چون ظاهراً هم مادر و هم پدرم اعتقاد داشتن حقیقتی را که هیچ کس نداند دیرتر فاش میشود و من فرصت بیشتری را برای زندگی عادی خواهم داشت.
۱ ساعت و ۴۵ دقیقه قبل از تبدیل شدنم، دیگر خودم هم نمیخواستم به مدرسه انسان ها بروم، به هیچجا دیگری هم همینطور در واقع دلیل زندگی دونفره خودم و مامانم را فهمیدم و برای اولین بار پدرم را دیدم و با رسم گرگینهها آشنا شدم، دلیل اشتیاق خودم برای کارهای که برخلاف جهت کارهای باقی روباه ها بود را هم فهمیدم.
اولین تبدیل در ماه کامل انجام میشود و دردناکترین تبدیل است، ظاهراً تبدیل شدن کم کم راحتتر میشود.
الان که دقیقاً یک دقیقه از اولین تبدیلم گذشته، منظورش را متوجه میشوم، واقعاً دردناک است تمام استخوانهایت میشکند از اول ساخته میشوند ولی لذت بخش هم بود، شکستن استخوانهایم را نمیگم، اولین نوع یک گونه بودن و درحالیکه به چیزی ترکیب از روباه و گرگ تبدیل شدم.
چشمانم آبی شد، البته موقع تبدیل، برعکس روباهها که چشمانشان نارنجی میشود و برعکس گرگینهها که چشمانشان زرد میشود، باور کنید دلیلش را نمیدانم که چرا رنگ چشمانم آبی شد یا حتی چرا رنگ چشمانم متضاد رنگ چشمان روباهها یا گرگها شد.