داستان کوتاه «پاهایم» از بتول آقارحیمی

اگر یک ساعت زودتر از اداره بیرون زده بودم، شاید هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتاد. نه آن دختر را دیده بودم، نه آن لبخند را و نه پاهایم را.

از پله‌های اداره سریع پایین آمدم. مانتویم از عرق به پشتم چسپیده بود. مدارک را یکی یکی ورق زدم. همه چیز سر جایش بود. خیالم راحت شد.

به ساعتم نگاه کردم. دو و نیم بعد از ظهر بود.

خدا خدا می‌کردم تاکسی پیدا شود. می‌دانستم در این ساعت از روز، آن هم بعد از تعطیلی مدارس، خیابان‌ها خلوت است و تاکسی‌ها پیدایشان نیست، رفته‌اند پارک. سایه‌ای از درخت چنار جلوی اداره را گرفته بودم. ده دقیقه گذشت. شاید هم بیشتر. از ته خیابان، نقطه‌ای زرد نزدیک شد. تاکسی با جیغ ترمز ایستاد جلویم. لاستیک ماشین از داغی آسفالت کش آمده بود و پهن به نظر می‌رسید.

در عقب را باز کردم. هنوز یک پایم بیرون بود، ماشین حرکت کرد. قسمتی از چادرم لای در ماند و باد آن را مثل پرچمی تکان می‌داد. داد زدم: «آقا صبر کنین.» با احتیاط در را باز کردم، چادر را کشیدم داخل و دوباره در را بستم. در صندلی عقب لم دادم. دلم می‌خواست یک عالمه حرف بزنم، بگویم این چه وضع رانندگی‌ است. اما از آینه وسط نگاه کردم، راننده مردی بود پنجاه‌ساله با صورتی استخوانی برافروخته از گرما. عرق از لای چین‌وچروک‌های ریز پیشانی‌اش راه افتاده بود. پیراهن چهارخانه‌ی آستین‌کوتاه پوشیده بود و مچ‌بند قهوه‌ای به دست داشت. خسته به نظر می‌رسید. سکوت کردم. حوصله‌ی یکی به دو کردن با او را نداشتم.

راننده با بی‌حوصلگی گفت: «کجا؟»

ـ میدان آزادی، کوچه‌ی گلستان.

هیچی نگفت. فقط یک آه بلند کشید و راه افتاد.

مغازه‌ها از کنارم می‌گذشتند. بیشتر کرکره‌ها پایین بود. تعطیلات تابستانی یعنی اکثر مردم رفته بودند مسافرت، نیمی مانده و از گرما عذاب می‌کشیدند. فقط میوه‌فروشی و یکی دو تا بستنی‌فروشی دکه‌ای باز بود. تابلو بستنی‌فروشی را که دیدم، دلم هوس بستنی کرد.

از بچگی عاشق بستنی قیفی بودم. آن روزها بستنی‌فروش محل‌مان، آقارحیم، یک قاشق بزرگ برمی‌داشت و توی قیف می‌ریخت، بعد دوباره رویش قیف می‌گذاشت و باز بستنی، لایه‌لایه. من هم از بالای بستنی لیس می‌زدم، آرام آرام، تا برسم به قسمت نان قیفی. آخ که چه کیفی می‌داد. یک روز گفتم: «آقارحیم، یک بستنی خیلی بلند می‌خوام، بلند تا آسمون.» او با خنده‌ای که شکم گنده‌اش را تکان می‌داد گفت: «هنوز چنین بستنی ساخته نشده. همین رو بگیر و بدو برو خونه، مادرت دلواپس می‌شه.» وسط راه نصف بستنی‌ام آب می‌شد و می‌ریخت روی زمین. اشکم درمی‌آمد.

در همین خاطره‌بازی‌ها بودم که چشمم به دختر خانمی افتاد. ایستاده بود کنار خیابان، حدوداً بیست و چند ساله، دو تا عصا زیر بغلش بود. کفش‌های مخصوص معلولین به پا داشت، آن مدل که کفی ضخیم و پاشنه‌ی طبی دارد. خوش‌پوش بود. طوری پوشیده بود که انگار برای یک قرار مهم یا به مهمانی می‌رود.

راننده تخت‌گاز می‌رفت. ترمز نکرد. به راننده گفتم: «آقا، ببینین اون دختره. بنده‌ی خدا منتظره، سوارش کنین.»

راننده نگاهی از آینه به عقب انداخت. با تعجب و اخم گفت: «سوارش کنم؟ مگه نمی‌بینین عجله دارم؟ باید برم بیمارستان به بچه‌ی مریضم سر بزنم.»

ـ عجله که دلیل نمی‌شه. چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه. گناه داره.

راننده گاز ماشین را تند گرفت و از دختر دورتر شد. گفت: «شما نمی‌دونین. من تجربه دارم. این قبیل آدما رو سوار می‌کنی، یک ربع طول می‌کشه تا سوار بشن. یک ربع دیگه برای پیاده شدن. بعد باید بری اون جایی که راحت بتونن پیاده بشن، نه هر جایی. پیرزن و پیرمردا رو دیگه نگو؛ تا می‌خوان سوار بشن و پیاده بشن و پول کرایه رو حساب کنن، جون آدم بالا میاد.»

در حین صحبت، با شتاب خم شد، دستمال کاغذی برداشت و عرقش را پاک کرد. «این قبیل آدما که مشکل دارن باید آژانس یا دربست بگیرن تا هم خودشون راحت باشن هم ملت. بعدشم…»

پریدم وسط حرفش و گفتم: «حق با شماست اما اگر خودمون رو جای او بذاریم، دوست داشتیم کسی این حرفها رو درباره‌مون بزنه؟»

راننده سکوت کرد. باد کولر خراب می‌خورد به صورتم که بوی نامطبوعی می‌داد. دل‌آشوب می‌شدم.

راننده گفت: «فکر نکنی بی‌رحمم. اگه عجله نداشتم می‌ایستادم و سوارش می‌کردم. اما گفتم که بچه‌ام مریضه، این داروها رو که می‌بینین با هزار زحمت از ناصرخسرو گیر اوردم، باید برسونم به دستش. از کمبود دارو و دردسرهاش که خبر دارین؟»

باهاش همدردی کردم و گفتم: «آره، خودمم کم و بیش درگیرشم. خوب شما که خودتون بیمار دارین، باید بهتر درک کنین مشکل دیگرون رو.»

گلویش را صاف کرد تا چیزی بگوید، اما ساکت ماند.

ناگهان پایش را از روی گاز برداشت. ترمز کرد. دور زد و برگشت. دختر همچنان سر جایش ایستاده بود و عصاها زیر بغلش محکم. وقتی تاکسی کنارش ایستاد، ذره‌ای تعجب نکرد. فقط سرش را کمی خم کرد به نشانه‌ی تشکر.

در عقب را باز کردم تا دختر کنارم بنشیند. او با خونسردی، اول یک عصا را کنار صندلی گذاشت، بعد با یک دست در را گرفته، خودش را روی صندلی کشاند. دست و بازویش قوی بود. انگار سال‌ها بود این حرکت را تمرین کرده. بعد عصای دوم را گرفت و کشید داخل. هیچ کمکی نمی‌خواست. هیچ اندوهی در نگاهش نبود. در را که بست، گفت: «سلام. ممنون. سه راه ضرابخانه، خیابان نسترن.»

راننده فقط سرش را تکان داد و حرکت کرد.

بینمان حرفی نبود. گاهی راننده از آینه‌ی وسط به دختر نگاه می‌کرد. نمی‌دانم چه فکری می‌کرد. شاید شرمنده بود. شاید نه.

لباس دختر بوی صابون می‌داد، بوی پاکیزگی. فکر کردم چه می‌کند؟ درس می‌خواند؟ کار می‌کند؟ چقدر کنار خیابان به هوای تاکسی منتظر می‌ماند؟ چند بار پله‌ها را بالا و پایین می‌رود؟

بعد از مسافتی گفت: «لطف کنید همین جا نگه دارین.»

ماشین ایستاد. این بار راننده چراغ خطر را روشن کرد. دختر همان حرکت را برعکس انجام داد. اول عصاها را گذاشت بیرون، بعد خودش را از صندلی بیرون کشید. یک لحظه تعادلش به هم خورد، اما سریع دستش را به در گرفت و صاف ایستاد.

قبل از بستن در، به آینه‌ی وسط نگاه کرد، نه به راننده، به من. لبخند زد. لبخندی که نه تشکر داشت، نه دلداری. فقط لبخند.

بعد در را بست و با همان متانت راه افتاد؛ کفش‌های طبی‌اش روی آسفالت داغ کشیده می‌شد. شال سفیدش با باد نرمی تکان می‌خورد و ناپدید شد.

راننده پرسید: «کجا گفتین؟ میدان آزادی؟»

ـ بله. کوچه‌ی گلستان.

ماشین حرکت کرد. دوباره گرمای کولر خراب خورد به صورتم. به آینه‌ی وسط نگاه کردم. دیگر اثری از دختر نبود. اما لبخندش مانده بود.

نگاهم به تابلو بستنی‌فروشی افتاد که از پشت شیشه‌ی عقب رد می‌شد. دلم خواست بستنی بخرم. همان بستنی قیفی بلند، اندازه‌ی آسمان.

اما نه. آن روز فقط می‌خواستم برسم خانه و دراز بکشم. نگاهم به پاهایم افتاد. انگشتانم را درون کفش‌هایم حرکت دادم، گرم بودند و خیس‌.

انگار اولین بار بود که آن‌ها را می‌دیدم و حسشان می‌کردم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

2 خرداد 1403

2 خرداد 1403

4 پاسخ

  1. بتول عزیز،

    شما به موضوع مهمی پرداخته‌اید که یادآوری آن همواره سودمند و ضروری است.

    تصویرسازی‌ها هم بسیار خوب انجام شده‌اند، واقعن می‌شود تمام تصاویر را پیش چشم دید.

    اما این برش برای قصه‌بودن زیادی کوتاه است و بیشتر شبیه به یک رخداد-برداشت است تا یک قصه. اگر دیالوگ کوتاه میان راننده و شخصیت را از آن برداریم هیچ کنشی باقی نمی‌ماند و گویی یک رخداد اتفاق افتاده است و شخصیت از آن برداشتی کرده است. اگر این اتفاق در دل یک ماجرایی رخ دهد هم قصه‌تر می‌شود و هم تاثیرگذارتر.

    موفق باشید.

    1. ممنون مریم عزیز که داستانم را با دقت خوندید و نظر ارزشمندتان.

  2. آخی چقدر نازی بود.
    چقدر ماها نسبت به اعضامون بی توجهیم و نمی‌بینیمشون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *