تخمش نبود.
– ساک ۱۰۰، بریم؟ ساک مجلسی چی؟ ۲۰۰ه. بریم؟ خونهم دور نیست.
– هههه، پدر سوخته کارت به کجاها کشیده؟
مورمورهای افتاد به تنِ سلولهای خانمساکپور. لپکشی و لببوسیِ از راهِ دورِ ممودی را که دید.
دِدِدِهای خانمساکپور به دندانهایش میخوردند. قورتشان میداد. خودخوری همین بود؟
آفتاب تابستان هم عین ممودی سروصورت خانمساکپور را انگولک میکرد.
– میگم خوب شد بابات مرد و این روزها رو ندیداااا. دختر قدرتقصابِ ساکپور. کُثی خانوممممممّ. بابات همینطوری صدات میزد دیگه نه؟
دست ممودی بوی حرارت میداد وقتی کمربند ماشین را از بغل گوش تا سینههای خانمساکپور کشید.
– اون قلق داره. وایسا من برات میبندم. عه عه، ببین سخت کشیده میشه باید بچسبونیش به بدنت که درنره.
عرق از شرم بود یا تابستان که میبارید از تنش؟ بوی سرکه میداد چرا پس؟
– میگم واجب بود این فسقلیا رو هم بیاری؟ وسط کاری مزاحممون میشنا.
– اینا بچههامن. کلی هم تو خونه دارم. باید براشون یه جای گرم پیدا کنم. نمیشه گوشهخیابون ولشون کنم که.
– آره سردشونه، کِز کردن. میگم پَ چرا بچههاتو میفروشی؟
– که بچههای بعدیم دنیا بیان.
– بدهیای قصابی تموم شد؟
– نه.
– با من که تا بخوری، دیگه نمیخواد بچه دنیا بیاری.
ممودی با هر پیچ، پیچی میخورد سمت خانمساکپور.
پیچ اول.
دلورودهاش ریخت بیرون. لیزلیزهای افتاد. تخم.
– عه اینم داشت که.
سرِ زا رفت. مامان. خانهی مادرشوهر. رحمش بالا آورد یا پایین آورد؟ رفت. از خانهی بابا. به خانهای دیگر. بوی حلوا میداد خانهاش.
خاطرات سه روزگی.
صدای لزجش میآمد. عوق. نُقلِ اشپل و پولک میپاشید هوا. جشن تولد بود؟
دهان بازش بوی ماهیمرده میداد. البته ماهیِ مرده بود دیگر. تهماندهی جانش توی چشمهایش وول میزد و زبانش صدای خفگی میداد. خِحِغخِحِغ. ریق رحمت را سرکشید که حالا ریقش کف ظرفشویی میریخت. آنهم با صدای لزجّ.
مدال طلای احمقانهترین مرگ مال ماهیهاست. نه؟ شاید هم مرغها. شاید هم مادرها. مادرِ مرده و مادرمرده.
مامان هم مثل ماهی نگاه میکرد. دکتر که محکم درِ کونی میزد و زق بچهاش که درمیآمد.
تلقتولوق. پولوقپولوق. کوکوسبزیِ ترقهای را میخورد بابا. مامانماهیِ شکمسفره توی تابه جلزوولز میزد. بابا، بچهماهیهای کوکوسبزی را لای نان میپیچید و توی شکمش قایم میکرد. بابا حالا تخم داشت. تخمهای مامانماهی را. بچهماهیها جَستَکِ آخرشان را توی حوض معدهی بابا زدند و رسیدند زیر دلش. بابا آنجا هم تخم داشت. توی دعوا هم. کُثی هم تخمش بود. شاید هم نبود. تخمش اگر بود…
چاقوهای بابا روی ظرفشویی.
– سرتو میبرم.
یارو توی فیلم زنه را تهدید میکرد که جم نخورد.
– کُثی جان؟ کُثی بابا؟ پاکشون کردی؟
– سر کیو بریدی بابا؟ خونش پاک نمیشد؟ سیمسابیش کردم تا رفت.
– یه چموش چاق و چله رو. آفّرین. هیشکی مثل تو مرغ و ماهی و گوسفند و چاقو رو پاک نمیکنه بابایی.
بابا آروغی زد و آنوری فوتش کرد. بوی مرگِ بچهماهیها آمد.
– باریکلا باریکلا، مامانتم اینطوری کارو از آب درنمیاورد که تو.
بابا گفته بود کاش کُثی زنش بود.
پیچ دوم را پیچید.
– سرتو میبُرم مادرقحبه.
گوسفندهای بیسر و پوست، روی آویزها تکان میخوردند و پسر، لابهلایشان مثل کورها میچرخید. چَقچَق. کشیدهها چپوراست میخورد توی صورت ممودی. پسر لاغر دراز با آن چشمهای هیزش. کلهها میخندید. با آن دندانهای پوسیده و چقچق کتک میخورد ممودی از بابا.
– تخمم نیست کوثر اگر بذارم دست توی حرومزاده بهش برسه.
ممودی، سربریده روی آویزهای گوشت بود و خونش روی زمین میچکید. ماهیها، دهانباز و یکور خوابیده و هراسزده نگاهش میکردند. گوسفندها از کلههایشان میپرسیدند اتفاقات را. کلهها خودشان را به مرگزده و زیرچشمی پچپچ میکردند. بوی لاشه میآمد.
اگر سر ممودی را میبرید بابا.
سرِ ممودی باز پیچید.
سیبیلهایش را که بند انداخت پشت لبش بلند و سرخوسفید شد. نباید جلوی بابا آفتابی میشد.
بابا که سیبیلهایش را نمیزد.
– مرتیکه انگار دخترش تخمش نیست. هفترنگ و لعاب میچرخه. ابرو برمیداره. مو رنگ میکنه.
به عنوان تخم پدرش نباید میزد. سیبیلهایش را. لابد. ولی زد.
– من دخترمو به هیشکی نمیدم. دخترم حواستو جمعکناااا… پسرمسر دوروورت پلکید زرنگ باشیاااا… آجرو بردار بکوب تو مخش خودم دیهشو میدم. تو کوثری… کوثر. آب کوثرو به هر کسی نمیدن. منم تو رو به هیشکس.
عین تخمهایش بزرگ کرده بود. بابا، کوثر را. تخم چشمهایش. باید ثابت میکرد تخمش است.
پیچوواپیچ بعدی صدای بوق داد و ممودی کُثی پراند. با کوثر بود؟
بابام گفته قبل بیست و هفهش سالگی نباید ازدواج کنم.
– خوش به حالت. چه بابای روشنفکری داری کثیساکپور. ما که انگار نونخور اضافهایم.
البته بابا میگذاشت بعد از بیست و هفهش ازدواج کنم دیگر نه؟
بابا هیچوقت سیبیلهایش را نزد. عوضش آنقدر استروژنِ اشپلماهیها را ریخت زیر دلش تا برای کُثیساکپور هم پدر باشد و هم مادر.
بابا پستانهایش بزرگ شد و شکمش بزرگتر. خواهر و برادر کثی را باردار بود.
خواهرش بیماری قلبی و برادرش تومور بیضه نام داشتند.
سر کوثر به اندازهی دستانداز بالا پرید.
بابا، تخمگذاشته بود. توی بیمارستان. گفتند تخمهایش گندیده. انداختندشان جلوی سگ تا بخورد. نخورد.
بابا افتاد گوشهی خانه. بیتخم. گاهی فریاد میشد و میپیچید توی خانه و گاهی زارزار. گاهی پدر و گاهی مادر. دیگر تخم نخورد و تخم نکرد با کسی دعوا کند.
دوبسدوبسِ ماشین بغلی توی پستانهای خانمساکپور میپیچید. اگر تکان میخوردند چی؟ سرِ ممودی هم تکان میخورد؟
– سروران عزیزی که در اعمال خاکسپاری ما رو یاری دادن. این دختر بیپدر و مادر، یتیمِ قدرت ساکپور، قصاب حلالخور محل، خانوم کوثر ساکپور رو دستتنها نذاشتن، اجرتون با صاحب همین مجلس. فاتحَه.
ریختند توی قصابی و گوسفندها را از بیخ کشیدند به سیخ. گوسفندها دستوپا میزدند. راه فراری نبود. هفت و چهل.
– کدوم وری بپیچم کثیخانوم؟
چهارراه. کدام وری؟
ماشین مرغ و ماهی مشتی جنازهی زن و مرد مرده را ریخت کف مغازه. بوی مادر پیچید و بعدتر بوی پدر.
کثی بیغسلوکفن، دستکش و چکمه پلاستیکی به دستوپا، تن لش همهیشان را ریخت توی یخچال.
مردم میآمدند و با ذوق از تازگی جنازهها تعریف میکردند و لاشهلاشه میخریدند و میبردند.
جیکجیک.
بلدرچینکها از سرمای جنازهگاه مرغ و گوسفندها کنار هم کپه میشدند. شاید هم از ترس. یاد تخمهای بابا میافتاد کثی. زندگی بابا تخم بود نه؟
بچهها ذوق میزند. مادرهایشان محو جنازهها و آنها محو پَرپَروهای کوچکی که جیکّی میپراندند.
– مامان بخر… مامان بخر… جوجه میخوام.
– نه مامان کثیفه.
– پس چرا میخوریم؟
– این مُرده، کثیف نیست. میشورمش.
– خب اینم بشور.
– میمیره مامان جان.
– خب بعدش که مرد میشوریش تمیز میشه دیگه؟
نخرید. بچه گریست. جوجه مرد.
پیچ ۳۶۰درجهی پل، سرِ کوثر را به گیجگیجه انداخت.
– خانومساکپور این تخم مرغا تازهان؟
– سلام آقای محمودی. بله تازهی تازه. امروز ماشین خالی کرده.
– سری قبلی کلی از تخما نطفه داشت. حالمون بهم خورد به خدا.
– چیکارشون کردید؟ جوجه شدن؟
– نه. خوردیمشون دیگه.
– خوردیدشون؟
ممودی شانهی تخم مرغ را زد زیر بغلش.
– خانومساکپور میگم دیگه اون بندهخدا که دستش از دنیا کوتاهه. الان داره زجر میکشه شما تنهایید. منم که پدر و مادرم مردن. هم شما تنهایی هم من. میگم بیا زیر پروبال خودم.
ممودی قدقد میکرد. قدا قدا قدااااا.
خونآبِ تی میپاشید به سر و صورت کوثر. دنبالش که گذاشت.
ممودی فحش میداد.
– جندهی هرزه. ریدم تو قبر تو اون بابات.
– سرتو میبرم. تخم بابام نیستم اگر دست تو بهم برسه.
آرام و زیر لب گفت. مغازهدارها تکیهبهچارچوب، نمایش مجانی را سیاحت میکردند. شاید هم کون گندهی کثیساکپور را.
رفت توی مغازه و کونش را پشت پیشخوان قایم کرد. حتما پستانها و باسنش وقت دنبالبازی حسابی تاب خورده بود.
نفسنفس میزد. دست انداخت و بند شلشدهی سوتین را بالا کشید. باز عرق بود.
ماشین ماند پشت چراغ قرمز.
مرغ گران بود و گوشت گرانتر. کوثر به موزهی جنازههای تازه نگاه میکرد. مردم هم. شاید باید بلیط میفروخت نه؟
دخلوخرج نخواند. بدهی پشت بدهی بالا آمد و سرآخر مغازه را فروخت و ماند گوشهی همان خانهی ۵۷ متری.
برای لاشههای باقیمانده پیسپیسکنان فاتحهای خواند و مقابل تعجب ماهیها کرکره را پایین کشید. یخچال را خاموش نکرد.
بلدرچنیکها را ریخت کف کارتن و رفت.
فقط یک پیچ دیگر مانده.
میبرید و میدوخت. الگوها را. یعنی کارش میگرفت؟
– جیک جیک…
جوجهای جدید پوست تخم را نوکمیزد تا بیرون بیاید.
اتاق را دَم برداشته بود.
– ۲۳، ۲۴…
بیست و پنجمین بلدرچینک دنیا آمد. همسایه از سروصدای بلدرچینها شاکی بود. اما او ساکپور بود. تخم پدرش نبود اگر میگذاشت کسی برایش تکلیف، تعیین کند.
بلدرچینها اگر فروش نمیرفتند، تا آخر عمر ور دل خودش میماندند.
خرجشان را کی میداد؟
سرنوشت کثی و بلدرچینها یکی بود.
کسی سراغ دختر بساطکنِ بغل خیابان نمیآمد. سراغ بلدرچینکهای ریقماستی هم. باید تخم میکرد. بُرید. دست و الگویش را. با هم.
خانه بلاتکلیف و گرمازده نشسته بود ته خیابان. دَم داشت تنش.
بابا را فحش داد.
بابا توی دل مامان تخمگذاری کرد. مامان اما بعد تخمگذاری مرد. ماهیِ آزاد هم بعد تخمگذاری میمیرد. مثل مامان؟
بابا تکتخمش را حالا ول کرده به امان خدا و رفته.
مشکل از تخمهاست. تخمها خطرناکند. تخم میکشد.
بلدرچینش تخمپیچ شد و مرد. بلدرچین نَرَش وقتِ تخمکاشتی توی دل مادهاش از بالکن افتاد پایین و گربهی همیشه چشمدوز به خانهی کثیساکپور کلکش را کند.
«اگر تخمها نباشند، کسی به مرگ و تنهایی نمیافتد.»
کثی با خودش تکرار کرد.
در اتاق بلدرچینها را بست. سوزن توی پایش رفت. آخ نگفت.
– به خانومساکپور. چطوریایی؟
بلدرچینکها از صدای ترمز ترسیده و دور هم جمع شدند و جیکجیک کردند. کثی به پرشیای سفید کفخواب جلویش نگاهی انداخت. راننده را نمیدید.
صدا را شناخت. ممودی بود.
– مغازه چی شد خانومساکپور؟ از بچههای محل شنیدم البته. ولی خب… خدا پدرتو بیامرزه. چقدر زحمتکش بود.
کثی، ساکت تماشایش میکرد.
– به هر جهت مام به جاهایی رسیدیم خانومساکپور. دیگه الان خودم کارگاه کیف و کفش دارم. شکر خدا میچرخه.
کثی خیز برداشت و دستش را روی شیشهی نیمهپایین گذاشت:
– ساک ۱۰۰، بریم؟ ساک مجلسیامم هم ۲۰۰ه. بریم؟ خونهم دور نیست.
– هههه، پدر سوخته کارت به کجاها کشیده؟
.
.
.
کثی تندوتند خردهپارچهها را جمع میکرد.
– ایناها. همیناست.
– زنیکهی جنده منو مسخره کردی؟ مگه نگفتی صد میگیری ساک میزنی؟
– خفهشو پفیوز گوساله. من ساک میدوزم. ساک معمولی ۱۰۰، ساکهای مجلسی ۲۰۰.
– منو اینهمه کشوندی اینجا بهم یه مشت ساک دستی نشونم بدی؟
ممودی دست انداخت و چنگی به مقنعهی کثی زد و آن را از سرش کشید.
مانتویش را جر داد و دو دستی پستانها و گلویش را چسبید.
کثی خندهی حرصی زد. توی صدای خفهاش قدرت دستان مرد بود.
– تخم بابام نیستم اگر بذارم دستت بهم برسه.
بوی وایتکس اتاق را برداشته بود.
البته نظافتچی آنروز پلههای ساختمان را با آبووایتکس تمیز میکرد.
ممودی کف اتاق غش کرده بود.
– گفتم تخم بابام نیستم اگر بذارم دستت بهم برسه.
تخمش بود.
کثی تنش را با حوله خشک کرد. محلول بیهوشی را برداشت و روی پستانها و واژنش مالید.
گوشهی خیابان نشستن و تا دیروقت جوجهفروختن و تخمِ بابا بودنش یادش داده بود که شبها سگهای هارِ خدانشناس دخترها را شکار میکنند.
آخرین تخم بابا باید جوجه میشد.
ممودی بیدار شد. کف دو دستش روی آویزهای گوشت مغازهی سابق بابای کثی بود. لخت مادرزاد.
دردی لای پاهایش میپیچید.
از فرورفتگی سیخکهای آویز گوشت خون میچکید. خون دستان ممودی.
خونی دیگر لای پاهایش تا پایین ریخته بود و خشک شده بود.
– بیدار شدی آقای محمودی؟
– زنیکهی جنده با من چیکار کردی؟
– میدونستی اگر تخمات، تخمی تو دلم میکاشت جفتمون میمردیم؟ بابام تو دل مامانم کاشت. مرد. خودشم دو تا تخم داشت که کشتش. تو هم داشتی خودتو به کشتن میدادی.
ممودی زار میزد.
– با من چیکار کردی زنیکه؟ ولم کن هرزه. ریدم به قبر اون بابای قرمساقت.
– راستیراستی میخواستی اون موقع زنت بشم؟
– من گوه خوردم اگه میخواستم توی ولدزنا زنم بشی.
– نه جدی. واقعا دوستم داشتی؟
– خدایا کمکم کن.
– ناراحت نباش. تخمات جاشون اینجا امنه.
– خدایاااااااااااااااااااااااااا منو نجات بدههههه… چیکار کردی با مننننننننن حرومزاده؟
– تخمای تو هم برام با تخم بلدرچینا فرقی نداره. ناراحت نباش. هیچی نشده. بدنت گرمه. زمین که افتادی جوجهها اومدن دوروبرت که گرمشون بشه. فهمیدم میخوان ازشون مراقبت کنی. پدرشون باشی. گفتم از این به بعد تخماشونو مثل تخم چشات نگه داری. منم از تخمات مراقبت میکنم.
– میکشمتتتتتتتتتتتت… جندهی عوضی میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتت.
– ای وای محمودی نگاه کن. جاتخماتو ببین.
– هرزهی عوضییییییییی.
– تخمات جوجه شدن محمودی. تخمات جوجه شدن.
جیک. جیک. جیکجیک.
8 پاسخ
الهه عزیز، همیشه از خوندن متن و یادداشتهات و داستان ها و خلاصه هرچیزی مینویسی لذت میبرم عزیزم. و حسودی میکنم به هوش و نبوغت. و عاشقانه دوست دارم نگرش و ذهنیتت رو. مرسی که می نویسی. دوستت دارم زیاااد
دوست عزیز خانم علیزاده این داستان بدن داره. و دونه به دونه سطرها کار میکنه که اگز سانسور میشد هیچی ازش نمیموند.
ای الهه خیلی خوب بود که.
این بازیهای تو رو خیلی دوست دارم. این تکرار کلمهها که هر بار به یه چیز جدید ختم میشه.
اگه همه ممودی ها این بلا سرشون بیاد چقدر خوب میشه.
کثی هم خیلی خوب بود قشنگ تخم باباش بود.
الههی عزیز،
غافلگیریهای مدام زبانی در ایجاد و رفع سوءتفاهمها نیاز به خلاقیت زبانی بالایی دارد که قصهی شما به خوبی از عهدهی آن برآمده است. فرمِ روایت قصه نیز بر کشش آن افزوده است.
جسارتورزی در اندیشه و اجرا سبب خلق شخصیتی مستقل و جسور شده است که از چهارچوبها بیرون میزند؛ گویی جسارت نویسنده به شخصیت سرایت کرده است.
با اینکه مضمون کلی قصه تا حدی به سمت کلیشه میرود، اما خلاقیتهای به کار رفته در زبان و فرم جلوهی تازهای به این مضمونِ نهچندان نو بخشیده است.
موفق باشید.
الهه جان مثل همیشه عالییییی بود. سبک نگارشتو خیلی دوست دارم. استفاده از واژههای به جا و گنگ بودنش با پرشهات گنگتر شدنش رو خیلی پسندیدم. تعلیق داستان و در پایان جایگزینی لغات ساک و ساک حیرتآور بود و پایان باورناپذیرش. بازی با واژه تخم از آغاز تا پایان هر چند جاهایی برای من بخاطر تصویر سازیم با لغزنده و لزج حالبد کن بود اما استفادهی به جای واژههات با پرشهات خیلی خوبن. تشبیهاتت با استفاده از واژههای گاه لمپنی مردم عادی که گاه بیادبانه اما برای خودشون عادیه رو خیلی خوب در میاری. فکر کنم تمرینات هذیان گویی استادو خیلی مجدانه دنبال میکنی. که نگارشت به این سمت شگفتانگیز رفته. ترغیب شدم بیشتر آزادنویسی کنم و هذیان نویسی که اتفاقن دیروز استاد کلانتری عزیز در نویسنده ساز تمرین کردیم، رو من هم جدیتر بگیرم. البته میدونم من هیچ وقت نمیتونم اینجوری بنویسم چون خیلی مبادی آدابم و در استفاده از واژههای لمپنی و فحشی و حتی فحشگونه سختگیر. اما این راحتی در کلام و استفادهات به این شکل جذاب و طناز در متنت در نگر من تحسینبرانگیزه.
ای الههی خلاق و زبانباز🤯
از تعلیقش خوشم اومد یه چیزی اول داریم بعد میره گذشته و برمیگرده سر جای اولش فک نمیکردم میشه تو داستان هم به این شکل پرش زمانی داشت.
از فضای عجیب داستان این احساس را داشتم زیاد و پیوسته و جدی آزلدنویسی میکنی. حالا اصرار اوستا بر این کار را درکیدم. با این حال تنها برای ریختن پشمای خواننده چندتا چیز عجیب غربی نمیریزی رو میز و رفتی که رفتی با هم تناسب دارند. مثل ماهی و اشپل و پولک که چندان ارتباطی به متن نداشتند اما بعدش ارتباط به وجود میاد و ماهی را تا چندین خط بعد باز داری.
بازیهای زبانی در کنار اینکه داستان را پیش میبرند طنز هم داره. مثه تخم جوجه و تخم آدم یا ساک و ساک زدن که جدا از محمودی مرا هم غافلگیر کرد. از این جهت که فک نمیکردم بری سمت ساک زدن.
جالبترین خطوط برام توضیح در مورد بیماری پدر است که برای فهمیدنش رفتم باز اون بخش را خوندم.
چرا فامیلیشو عوض کردی😭
الهه جان سلام عزیزم
داستانت رو دوست داشتم. بازی که با واژهها داشتی و غافلگیری قصهات برام جالب بود.
امیدوارم داستانهای بیشتری از شما بخونم